تبليغاتX
<-هفت حرف->





تفکیک مجازات های بازدارنده از تعزیرات 

 بسم الله الرحمن الرحيم

جرائم و مجازات ها از ديدگاه هاي گوناگوني قابل تقسيم بندي اند. براساس ماده 12 قانون مجازات اسلامي٬ مجازات ها به پنج دسته تقسيم مي شوند: حدود٬ قصاص٬ ديات٬ تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده. مواد 16 و 17 همين قانون به ترتيب تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده را تعريف مي كنند. در ظاهر اين دو ماده٬ تفاوتي بين مجازات هاي مذكور قابل ملاحظه نيست. چرا كه هر دو از مجازات هاي غيرمقدر هستند و لفظ «تعزير» براي هر دو قابل استفاده است. اما تامل بيشتر٬ تفاوت هاي اين دو ماده را نشان مي دهد: مجازات تعريف شده در ماده 16 بر فعل حرام يا ترك فعل واجب مترتب مي شود (تبصره 1 ماده 2 قانون آ.د.ك.) اما ماده 17 ناظر به جرائمي است كه بر عكس ماده پيشين كه از قبل توسط شارع تعيين ودر فقه مطرح شده اند٬ به منظور «حفظ نظم و مراعات مصلحت اجتماع در قبال تخلف از مقررات و نظامات حكومتي»٬ «از طرف حكومت» تعيين مي گردند. يعني مجازات هاي ماده 16 تعزيرات شرعي اند و مجازات هاي ماده 17 تعزيرات حكومتي. گرچه بنا به ضرورت در قانون فعلي٬ تعزيرات شرعي پيش بيني شده اند٬ اما در اساس تعزيرات شرعي «بما يراه الحاكم»اند و نمي توان آن ها را مقدر يا مقيد نمود. چنانكه ماده 16 هم اين تاديب و عقوبت را به نظر حاكم واگذار كرده است. لكن ار آنجا كه تعزيرات حكومتي اساسا توسط حاكم تعيين مي گردند٬ قابليت پذيرفتن هر قيدي را دارند. از سوي ديگر٬ تعزيرات با پايه و مبناي شرعي٬ حق الله محسوب مي گردند و قابل گذشت نيستند. اما مجازات هاي بازدارنده كه بر جرائم عليه حق الناس بار مي شوند قابل گذشت هستند. از مهمترين آثار مترتب بر تفاوت بين اين دو نوع مجازات اين است كه بر خلاف تعزيرات٬ مطابق ماده 173 قانون آ.د.ك. ٬ مجازات هاي بازدارنده مشمول مرور زمان مي شوند.

از زاويه اي ديگر٬ مجازات ها را مي توان به سه دسته اصلي٬ تكميلي و تبعي تقسيم نمود. مجازات اصلي همان مجازاتي است كه در قانون به صراحت براي جرم مشخص شده است. گاهي دادگاه علاوه بر مجازات اصلي و در تتميم آن٬ با استناد به ماده 19 ق.م.ا. ٬ حكم به مجازات ديگري مي دهد كه آن را مجازات تكميلي مي گويند. اين نوع از مجازات اگر در متن دادنامه نيامده باشد و به شكل خود به خودي اجرا شود٬ مجازات تبعي ناميده مي شود. بنابر اين تعاريف و از آنجا كه تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده به صراحت در قانون پيش بيني شده اند و حتي كتاب پنجم از قانون مجازات اسلامي به آنها اختصاص يافته است٬ اين دو نوع مجازات از مجازات هاي اصلي محسوب مي گردند.

تا اينجا دانسته شد كه تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده در عين منفك بودن٬ در دسته مجازات هاي اصلي قرار دارند. اما راي وحدت رويه هيات عمومي ديوان عالي كشور٬ به شماره 590 مورخ 5/11/٬1372 بر خلاف استدلالات فوق الذكر معتقد است: «مجازات هاي بازدارنده مذكور در ماده 17 قانون مجازات اسلامي مصوب هشتم مرداد 1370 به ضرورت حفظ نظم و مصلحت اجتماع در باره كساني اعمال مي شود كه مرتكب جرم عمدي شده و تعيين مجازات تعزيري مقرر در قانون براي تنبيه و تنبه مرتكب كافي نباشد كه در اين صورت دادگاه مي تواند بر طبق ماده 19 قانون مجازات اسلامي مجازات بازدارنده را هم به عنوان تتميم مجازات در حكم خود قيد نمايد و تعيين حداكثر مجازات تعزيري مانع تعيين مجازات بازدارنده نمي باشد. ...» مطابق اين راي٬ مجازات بازدارنده مذكور در ماده 17 از مجازات هاي تكميلي ماده 19 به حساب مي آيد و كاربرد آن در تتميم مجازات هاي تعزيري است. در حالي كه مشاهده نموديم كه بر خلاف اين راي و مطابق مواد قانوني٬ تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده در عرض هم اند و مجازات هاي تكميلي و تبعي در طول آنها قرار دارند. لذا شايسته است كه هيات عمومي ديوان در صدور آرا وحدت رويه دقت بيشتري به خرج دهد. چرا كه اين آرا در حكم قانون اند و دادگاه هاي كشور مكلف اند به پيروي از آنها.

نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |

در پوستین خلق(1) 

" حسین آموخت که "مرگ سیاه" سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا زنده بمانند "

 

اولین جمله ی اولین متنم را با سخنی از استاد فرزانه دکتر علی شریعتی آغاز می کنم که معتقدم نه تنها توسط مخالفانش و حتی طرفدارانش شناخته نشد، بلکه حتی دخترش هم او را نمی شناسد! عده ای او را بی دین نامیدند و صدها کتاب در حوزه ی اندیشه ی سنتی دینی علیه او نوشتند، همان طور که برخی از روشنفکران به اصطلاح سکولار حمله ی بی امانی را علیهش سامان داده و می دهند، اما به قول دکتر مصطفی چمران (بزرگ مردی که بزرگترین شوقم حضور در دانشکده ای است که روزی او آنجا بوده است)،" شریعتی را وقتی شناختم که کویر او را شکافتم و در اعماق قلب و روحش شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته ی خود را در او یافتم." حالا چرا با شریعتی شروع کردم؟ در پست های بعدی که در ادامه ی این پست خواهد بود عرض خواهم کرد!

دغدغه ی امروز من قرائت جامعه و زندگی اجتماعی آدمیانی  است که تاریخ پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته اند تا "مرگ سیاه " را تجربه نکنند. تاریخ صد ساله ی اخیر به خوبی مبین آن است که چگونه مردمان این سرزمین کهن، جملگی درگیر و در تکاپوی رسیدن به جامعه ی آرمانی خود بوده اند. البته درگیری و تکاپویی سرشار از معما و تناقض! چرا؟ عرض خواهم کرد! آنچه موجب تحریک آنان می شود و شده است، نوعی خواست تغییر، خواست دگرگونی خود و جهان پیرامون خود و همزمان با آن نوعی ترس از سردرگمی و آشفتگی، ترس از اضمحلال زندگی است.

همه ی اینها مقدمه ای بود تا در این پست یا احیانا چند پست بعدی به بررسی این حرکت ها و بازخورد و احیانا نتیجه نگرفتن جنبش ها در درازمدت بپردازم. در مقدمه گفتم تکاپویی سرشار از تناقض، این تناقض را می توان در مقاطع مختلف زمانی چه در سطح ملی یا حتی مسائل کوچک تر مشاهده نمود. تا حالا احتمالاً بارها و بارها از خود پرسیده اید که چرا مردمی که با رهبری بازار و روحانیون داخل و خارج توانسته بودند حاکمیت را مجبور به لغو قرارداد تنباکو کنند، هشت سال بعد در برابر قرارداد ننگین تر دارسی که نفت یا بهتر بگویم حیثیت ایران را به حراج گذاشت سکوت کردند؟ چرا مردمی که 30 تیر 1331 را رقم زده بودند یک سال بعد در 28 مرداد در خانه ماندند و مردی را که روزی بتشان بود تنها گذاشتند؟ چرا هشت سال بعد از خرداد 76 در تیر 1384 گویی اصلاً اصلاحات و اصلاح طلبی ای در کار نبوده است تا بخواهند به یادش بیاورند؟ از این چراها در تاریخ ما بسیار است.فارغ از دلایلی چون نقش کشورهای دیگر یا مثلاً اختلاف سردمداران جنبش ها و غیره، به نظرم باید علل اصلی را در بطن جامعه و شرایط اجتماعی پیچیده و نا همگون امروز یا آن روزهای ایران جستجو کرد، تا شاید از خلال آن بتوان روزنه ای به آینده زد و به دور از اشتباهات گذشته، انتظارات و اهداف و مسئولیت ها ی آینده مان را بازشناسایی نمود، مسئولیتی که نه زاده ی توانایی بلکه زاده ی آگاهی باشد. شاید با بررسی این ناکامی ها در کنار سایر مسائل اجتماعی بتوان علت رخوت فضای سیاسی فکری جامعه و بالاخص محیط دانشجویی (عمیقاً امیدوارم فرضیه ی رخوت نادرست بوده و اساساً نیازی به اثبات قضیه نباشد، اما خب چیزی که عیان است...) را از جهتی دیگر فهمید.

هر کدام از چراهایی که گفتم یا نگفتم دلایل خاص و عام دارد. رد پای دلایل عام را می توان در تمامی این حرکت ها و جنبش ها مشاهده نمود که به نظرم شامل گسست فکری نسل ها، انتظارات کوتاه مدت از جریانات، قهرمان پروری، تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و نهایتا یاس و نا امیدی می شود. تمام این عوامل به نوعی معلول یکدیگرند، مثلاً نمیتوان گفت چند در صد فقط درگیر قهرمان پروری و چند درصد فقط درگیر یاس و نا امیدی اند.

در پست های بعدی سعی خواهم کرد تا این عوامل را تشریح کنم.

نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | نگارش آزاد |

با سرمایه تان چه می کنید؟ 

بسم الله

زمانی که مترصد انتخاب عنوانی برای نگارش متن حاضر بودم و این عنوان به ذهنم خطور کرد، نگران شدم که شاید مخاطبان گمان ببرند که این جانب نیز فریفته تبلیغات این شرکت های اینترنتی شده و می خواهم علم گسترش نام و نشانشان را بردارم، اما باور بفرمایید واقعیت چیز دیگری است...

سرمایه جدای از معنای خاصش که بیشتر درعلم اقتصاد کاربرد دارد، مفهموم عام تری را نیز به ذهن می رساند که گستره ای بزرگتر از مفهموم فوق الذکر دارد.  سرمایه به مفهوم عام را می توان حتی مشمول دارایی معنوی نیز نمود و سطح معنایی وسیعی را برایش در نظر گرفت.

از این روست که وقتی فردی می گوید: "جوانان کشوربا هر لباس و مد مو، عزیزان ما و سرمایه های کشور هستند" ، قطعا نمی توان به منظور کلامش صرف جستجو در علم اقتصاد دست یافت و این سخن عرفا، معنای عام تری از "سرمایه" را به ذهن متبادر می سازد؛ معنایی اعم از مادی و معنوی که بنا به سیاق جمله، در مقام بیان مرتبت والا و دوست داشتنی و محترم جوانان قاعدتا ایرانی به زبان آورده شده است، از آنجا که گوینده سخن، نامزد نهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران بوده و در ایران نیز چنین گفته است، به کار نبردن لفظ "ایرانی" بعد از لفظ "جوانان"، دلیلی جز بدیهی بودن ملیت مخاطب ندارد، چه نامزد محترم، علی القاعده کاری به کار جوانان فی المثل کوبایی یا ونزوئلایی نداشته چرا که همتش بر این بوده تا رئیس جمهور"جمهور ایرانی" گردد.

از سویی دیگر به کار بردن لفظ عام "جوانان" دلالت بر این دارد که گوینده تمامی جوانان را مدنظر داشته و روی صحبتش با قشر خاصی نبوده و گویا از این راه درصدد بوده تا آرای قابل توجه جوانان ایرانی را نصیب خویش گرداند. این فرضیه با نگاهی به مساله ای دیگر قابل قبول تر می نماید؛ آنجا که نامزد محترم اکثر تلاش و توجه خود را جهت پیروزی در انتخابات، به شعارهای اقتصادی اختصاص می دهد و از طرح شعارهای فرهنگی تا حد امکان می گریزد و آنجا نیز که وارد حوزه فرهنگ می شود، از افرادی شبیه "کلهر" بهره می گیرد و سخنانی از این دست بر زبان می راند.

به هر ترتیب جدای از بحث بالا، کلمه نامانوس دیگری نیز در جمله این نامزد دوره نهم وجود دارد که در شرایط کنونی درک آن اندکی مشکل به نظر می رسد و آن لفظ "ملاطفت" است که تعبیر و تفسیر آن دیگر بر عهده مخاطبان است.

اما اینکه چرا بنده امروز به بررسی جمله این نامزد محترم دور نهم پرداختم، پاسخ چندان مشکلی ندارد؛ چه از یک سو این نامزد محترم اکنون، رئیس جمهور ایران شده و از سویی دیگر با تابستانی شدن هوا و بیانات مقامات ناجا، تجربه سال های دور مبارزه با بدحجابی دوباره در اذهان جمعی از ملت (که بدحجابند)، زنده شده است.

اما آنچه که من می خواهم در این فرصت مختصر به ذکرش بپردازم، چند نکته ای کوتاه است که امیدوارم بتوانم آن را به اجمال بیان کنم:

۱- بنا به گفته بزرگ مردی که "همه چیز این مملکت به هم می آید" ، می توان به راحتی تمام اتفاقات ایران را با هم مقایسه نمود. لذا بنده نیز تمایل دارم تا با چنین نگاهی به طرح مذکور بنگرم، بنابراین به سراغ معضل مشابه اما زمستانه جامعه ایران (که اکثریت مردم از آن رنج می برند) می روم؛ مشکل نبود کانال ها وآبراه ها و جوی ها و جاده هایی که بتوانند در فصل زمستان کشش تحمل عابران پیاده و سواره را داشته باشند.

هر سال هجری شمسی، ایران و مردم و مسئولینش با این مشکل مواجهند و هر سال نیز هزینه هنگفتی جهت حل و فصل سریع و ضربتی و دفعی مشکل مردم، اختصاص داده می شود و تابستان همان سال اما، هیچ فعالیتی جهت ترمیم و کارآمدسازی معابر عمومی و کانال ها و ... نمی شود.

نوع برخورد با این مساله، شباهت بسیار عجیبی با "داستان برخورد با بدحجابی" دارد، از این رو که تنها هر تابستان و به موقع شروع فصل گرما آغاز می شود و با آمدن فصل سرما به فراموشی سپرده می شود. البته تنها تفاوت در اینجاست که در مورد اول شما با یک مشت خاک و گل و سیمان طرف هستید و در مورد دوم با اشرف مخلوقاتی به نام انسان! و صد البته گمان نمی رود که برنامه ریزی برای هر دو یکسان و مشابه باشد.

۲- نگارنده تا کنون به دفعات از زبان تمامی اهل علم و صاحب کمال شنیده است که "اسلام، دین شمشیر نیست". این جمله ای است که من از کودکی با آن بزرگ شده ام و به بلوغ رسیده ام و حال نیز به کرات آن را می شنوم. اما مقابله با بدحجابی با آیین نامه و ماده و قانون و زندان و جریمه های سانتی و متری، انصافا چیزی بوده است که تا بدین ایام به گوشم نرسیده بود. البته بنده نافی این نیستم که رعایت نظم جامعه ای اسلامی، مستلزم اجرای قوانینی می باشد، اما از آن سو نیز نافی حقوق لامذهب ها و سهل انگارها و ... در حد و حدود خویش نیستم، حال آنکه ابتدا باید شخصی اسلامی بودن جامعه کنونی فی المثل تهران را به من اثبات نماید تا بعد در خصوص نحوه قانون گزاری صحیح و ترجیح فرهنگ سازی و قانون مند کردن شیوه برخورد و ... با وی وارد گفتگو شوم.

  

۳- چرا برخی افراد (و یا شاید بهتر است بگویم اکثر ما ایرانی ها) عادت کرده ایم که به موقع فصل امتحانات و در گیرودار قبولی و مردودی، همیشه به سراغ استاد برویم و با ادای کلماتی احساس برانگیز از استاد، طلب نمره قبولی بنماییم؟

چرا تا موسم انتخابات فرا می رسد ما همه آدم هایی دموکرات و آزاد اندیش و خدمتگزار و ... می شویم اما خدای نکرده به محض قبولی در آزمون، به ناگاه با فراموشی "داستان ساختگی مرگ مادرمان"، چنان به وجد آمده و پای کوبی می کنیم که استاد دیگر پشت دستش را داغ می گذارد. مگر ما نمی دانیم که چهار سال بعد نیز نیازمند تک تک نمراتی هستیم که استاد به ما ارزانی می دارد و از این رو که چون همیشه چیزی در چنته نداریم، باز کارمان به نگاه های کنجکاو و بدبین او خیره خواهد شد؟

مگر ما فقط استادمان را برای فصل امتحانات می خواهیم و مگر موسم امتحانات تعطیلی بردار است؟

۴- بسیار دقیق به خاطر دارم که در جمعی از نمایندگان مجلس، جلسه ای بود که در آن به بیان مشکلات مبتلابه آن روزها اشاره می کردیم، از آنجا که جمع کوچک و خودمانی بود، نماینده محترمی تریبون را به دست گرفت و دقایق طولانی در خصوص "انقلابی بودن" ملت حزب الله ایران (ما ایرانی ها را می گفت) سخنرانی کرد و با شدت و حدت فراوانی بر فردی که به گمانش "انقلابی" نبود، تاخت. بعد از ظهر بود که از مجلس بیرون می آمدیم، روبه روی مجلس دختر و پسری را دیدیم که چسبیده به هم در حال راه رفتن و گفتن و خندیدن اند، همان جا دوستی اشاره ای به این دختر و پسر کرد و گفت: آیا اینها این آدم ها را نمی بینند؟

واقعیت داستان این است که متاسفانه مسئولین محترم ما، این آدمها را نمی بینند و از این روست که برایشان نیز برنامه ریزی ای نمی کنند و در کل جز "امت حزب الله" نمی شمارندشان.

به همین دلیل است که صرفا به شکل مزاحمانی برای دین و ناموس مردم دیده می شوند و اضافی به حساب می آیند، این نکته بسیار مهمی است که تا کنون مسئولین ما خود از نزدیک با چنین آدم هایی برخورد نداشته و صرفا بدانها نه به دید یک انسان بلکه به عنوان یک عامل انحراف و مختل نظم عمومی می نگرند.

به همین سبب است که هیچ گاه تا کنون امکان برقراری ارتباطی نزدیک میان آنها به وجود نیامده است و هر دو طیف (دو طیف کلی اجتماع ما) بیشتر به شکل دسته بندی شده ای به یکدیگر نگاه می کنند؛ یکی در مرام فکری اش، دیگری را "بسیجی ... ریش دار متحجر و عقب مانده و دهه شصتی" می داند و دیگری آن یکی را "منحرف از خدا بی خبر لامذهب تازه به دوران رسیده" و از همین روی است که تنها تعاملات این دو طیف، لاجرم بویی از خشونت را به مشام می رساند و نوع دیگری از ارتباط ما بین شان تعریف نشده است...

۵- همان معضل همیشگی سنت و مدرنیته؛ امتناع سنت از مدرنیسم و انزجار مدرنیته از سنت. تنها نکته قابل ذکر هم این که نه سنت مورد دعوی، بویی از گزاره های سنت دینی برده است و نه مدرنیته ارائه شده، نسبتی با مدرنیته دارد. دو تعریف ارتجاعی و سطحی و روزمره و مقلدانه ...

۶- پوپولیسم رویاروی پوپولیسم،  تنها نتیجه اقدامات از این دست حاکمان می باشد. بسیار واضح است که هر زمانی صداهای رادیکالی حکومت در جامعه شنیده شود و کاری از دست میانه روها برنیاید، تنها صدایی که ندای "هل من مبارز" حکومت را پاسخ می دهد، همان صداهای رادیکال خفته در بطن جامعه است که همیشه خطری جدی برای انسداد مسیر توسعه کشور به حساب می آمده و می آید. تنها شکل مواجهه با این قبیل رفتارهای قهری، برخوردهای دفعی و تهاجمی است و تنها مولود این تهاجم دوطرفه، قربانی شدن ضرورتی به نام "توسعه یافتن".

اقداماتی از این دست، صرفا در کوتاه مدت، اندکی ترمیم وضع پوشش جامعه و مقدار کمی خشونت و قربانی را به همراه خواهد داشت، اما در طولانی مدت صرفا موجب به فراموشی سپرده شدن ضرورت توسعه و پیشرفت می گردد و هیچ نتیجه ای جز عقب ماندگی کماکان را به همراه ندارد.

۷- و اما راه چاره: راه چاره (همان طور که پیش تر هم گفته ام)، خودمانیم، خودمان و بس...

اگر زمانی به این درک برسیم که از فرصت کوتاهی که برای آزاد بودن داریم، استفاده کنیم، اگر به جای "لقمه را به دور سر چرخاندن" از ابزار هر کاری برای دست یابی به همان مقصود مرتبطش استفاده کنیم و فی المثل به جای شرکت در انتخابات به نسبت آزاد، بعدترها دست به راه پیمایی اعتراض گونه در فضای به نسبت بسته نزنیم، اگر بفهیمیم و بپذیریم که جامعه ما تنها متشکل از آنهایی که خودمانیم نیست و از تنوع برخوردار است، اگر بتوانیم درک کنیم که صرفا با ظاهری خاص امروزی نخواهیم شد و "امروزی شدن" الزاماتی بس مهم  دارد که  بسیاری از ما حتی حوصله شنیدنش را هم نداریم، اگر این قدر فهم مان بالا باشد که قدرت داشته باشیم این را هضم کنیم که سنت دینی هیچ ارتباط و الزامی با شمشیر و باتوم و طرح و ماده ندارد (چرا که قرن ها تشیع، فقط و فقط با فرهنگ سازی و تعلیم انسان ها به حیات خود ادمه داده است و نه با زور سرنیزه) و اگر و اگر و اگر ...، شاید آن زمان بتوانیم درک کنیم که  مشکل امروز ما چیست؟ 

 

.............................................................

پ.ن: در لحظات آخر فیلمی به دستم رسید که لینک آن را می گذارم، انصافا دوباره دیدن و شنیدن رئیس جمهور دو سال پیش، لذت غیر قابل وصفی دارد...

نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |

یک یتیم؛ دهها ناپدری 

"هنوز24 ساعت از اولین ساعات اجرای طرح مبارزه با بدحجابی نگذشته بود که در خیابان های مناطق بالای شهر تهران آنچه بیش از همه جالب توجه بود، تعداد قابل ملاحظه مقنعه به سرهایی بود که تا یک روز پیش از شالهای باریک- آنهم از نوع مورد توجه سردار رادان- استفاده می کردند."

 

در چند هفته اخیر شاهد دو اتفاق خبرساز در حوزه اجتماعی بودیم که تحلیل های زیادی را از سوی موافقان و مخالفان به دنبال داشت. یکی طرح نیروی انتظامی در زمینه مبارزه با بدحجابی و دیگری داستان آبگیری سد سیوند.

شاید در نگاه اول این دو مساله چه از لحاظ حوزه حقوقی، میزان حساسیت برانگیزی و بازتاب های داخلی و خارجی  ارتباط چندانی با یکدیگر نداشته باشند؛ اما در این جا مایلم نکات قابل تاملی را که برای خودم جالب بود و در تحلیل های اخیر شاید کمتر به آن توجه شده است، بیان کنم و از این رهگذر به بازخوانی و مقایسه آنچه در خلال این دو رویداد مهم اجتماعی رخ نموده بپردازم.

 در این رابطه برای انسجام بیشتر بحث، این بررسی اجمالی را از منظر مقطع زمانی به سه بخش چه بود؟ چه هست ؟ و چه خواهد شد؟ تقسیم نموده و شما و خود را به تامل دوباره و مقایسه این دو رویداد دعوت می کنم.

 

چه بود؟

در این قسمت به بررسی اتفاقات و مواضع متولیان این دو موضوع پیش ازاجرای تصمیم نهایی می پردازیم. در همین جا لازم می دانم که این نکته را متذکر شوم که من بیش از آنکه خواهان قضاوت و صدور حکمی در این باب باشم خواهان توجه به فرایند و مسیری هستم که از آغاز تا پایان طی میشود و نحوه عملکرد مسئولان ، واکنش موافقان و مخالفان ، و بازتاب اجتماعی هر یک را در برابر دیگری به اختصار بررسی می کنم.

1- تحقیر مخاطب و کوبیدن مخالفان

هر سال همزمان با رستخیز بهار و تغییر فصلی پوشش ها در سطح جامعه زمزمه های همیشگی در باب کنترل و نحوه برخورد با پدیده بد حجابی اوج می گیرد. این با ر اما این قیل و قال ها به مدد نحوه اطلاع رسانی ، گستردگی و جدیت در اجرای طرح، و شیوه خاص بیان مطالب از سوی فرمانده های نیروی انتظامی از آغاز شکلی پرالتهاب و تشنج زا به خود گرفت.

ارائه نتایج تحقیقات ارگانهای نیروی انتظامی مبنی بر ریشه یابی روانشناسانه از بدحجابان که به دسته هایی از قبیل مبتلایان به "عقده های جنسی"، " کمبود های عاطفی"، و "بی هویتی" و... تقسیم بندی می شدند یکی از نادر ترین نحوه برخورد با ناهنجاری های اجتماعی در چند سال اخیر بود. نمونه ای از شیوه قضاوت و ادبیات اجتماعی که در این اواخر حتی در مورد نحوه برخورد با مبتلایان به بلای خانمان سوز اعتیاد نیز نکوهیده می گردد.

از طرف دیگر در پی ایراد اعتراضات مختلف از سوی کارشناسان مسائل اجتماعی و فرهنگی، و دیگر مسئولان حکومتی در مورد شیوه اجرایی نمودن این طرح، اظهارات این دسته نیز با واکنش شدید سردار مواجه شده تا آنانی که" در خواب خرگوشی بوده اند" نیز از این واکنش های تند بی نصیب نمامده باشند.

همانطور که گفتم سخن نه بر سر روایی یا ناروایی تصمیم اتخاذ شده در نیروی انتظامی ، بلکه بر سر نحوه تعامل یک نهاد سیاسی با دیگر نهادهای سیاسی مرتبط، نهادهای مدنی و رسانه های منتقد و مستقل، نخبگان اجتماعی و توده مردم در مورد یک تصمیم گیری در حوزه اجتماعی است. جامعه ما با توجه به دارا بودن بافت سنتی و ریشه های مذهبی از یک سو و مواجه شدن با آثار و تبعات توسعه و مدرنیسم از سوی دیگر همواره در طول تاریخ معاصر خود در گیر و دار انتخاب ها و تناقضاتی از این دست در حوزه های مختلف به ویژه فرهنگی اجتماعی بوده و هست.  چرا که حوزه فرهنگی اجتماعی علاوه بر حساسیت ها و تنازعات همیشگی که با آن روبرو شده است با توجه به ذو وجوه بودن و پیچیدگی های خاص خود همواره مرکبی بوده که از سوی هر کس به سویی رانده شده است. سیاست گذاری ها و قانون گذاری ها و اجرای طرح ها هیچ گاه از انسجام عملی و منطقی برخوردار نبوده ؛ متولیان بیشماری را تجربه کرده و می کند اما گو اینکه بی صاحب و ولی است. و در یک کلام به مانند کودک سر راه مانده یتیمی است که هر که از راه می رسد ادعای پدری می کند و دیگران را متهم به اهمال در مراقبت از این فرزند.

 به نظر می رسد که اگر راهی هم برای فراشد از این تنگناهای موجود و عبور از چنین گردنه های تناقض و بلاتکلیفی موجود باشد، مطمئنا از طریق تخریب نهادهای مدنی، برخورد تند با منتقدین و صاحب نظران و از همه فاجعه آمیز تر تحقیر تعداد قابل توجهی از نسل جوان همیشه عزیز!! با عناوینی همچون "عقده های جنسی" و بی هویتی" میسر نخواهد بود.

می بینیم که (باز هم فارغ از قضاوت در باب روایی یا ناروایی تصمیم گرفته شده) هیچ گاه در برابر نهادهای مدنی معارض و کارشناسان مخالف با آبگیری سد سیوند چنین اتفاقی رخ نمی دهد. شاید این قیاس مع الفارق به نظر برسد اما واقعیت اینست که همگان پذیرفته اند که مخالفت با یک تصمیم دولتی در این سطح حق مسلم همه ماست و هر کس به سهم خود شیوه و راه و رسم اعتراض و نحوه برخورد با مخالف خود را به صورتی معقول یافته است.

 

2- عدم وجود شفافیت حقوقی و قانونی

متاسفانه با وجود گذشت سه دهه از انقلاب اسلامی و فرصت قابل توجه در نحوه برخورد با مساله حقوق فرهنگی و اجتماعی هنوز هم با عدم شفافیت حقوقی و قانونی در این عرصه مواجهیم. تقریبا بر همه واضح است که اگر قرار است سدی در این کشور آبگیری شود مجرای قانونی تصویب این طرح هیئت دولت است و این امر با تصویب این نهاد سیاسی که از طریق یک مکانیزم دموکراتیک بر سر کار آمده ، این مصوبه لازم الاجراست. اما در مورد آزادی پوشش ، مرز دقیق قانونی حدود آن و نهاد حقوقی (ترجیحا!! مردمی و دموکراتیک) تصمیم گیرنده در این زمینه هیچ شفافیتی وجود ندارد.

 

3- مرجع تصمیم گیری و گروه کارشناسی

اگر محمود احمدی نژاد به هر صورتی خود را مجاز به تصویب آبگیری سد سیوند مینماید، و در برابر سیل انتقادات و نگرانی های گسترده در باب نابودی گنجینه های ارزشمند و آثار باستانی و تاریخی ملی سدی را در همان حوالی آبگیری می نماید این تصمیم بر مبنای صدور مجوز از یک نهاد منفک از هیئت دولت با حضور کارشناسان متخصص در این زمینه یعنی سازمان میراث فرهنگی مشروعیت یافته است.

این در حالی است که در باب طرح نیروی انتظامی گروه کارشناسی ای که کلیه سیاست گذاری ها بر مبنای نتایج این گروه انجام می پذیرد گروه تحقیقاتی وابسته و تحت فرمان نیروی انتظامی است که این امر نیزتامل بیشتر ما را درباره منطقی بودن کل داستان دو چندان می کند.

 تمامی این سهل نگری ها و شتابزدگی ها در حالی است که مساله پوشش در حوزه خصوصی افراد و با حساسیت برانگیزی به مراتب بیشتری از مساله آثار باستانی همراه است و دقت نظر و ظرافت عمل بیشتری را می طلبد.

 

 

چه هست؟

به هر حال چند روزی است که از اجرای طرح می گذرد. واکنش های مردم و نتایج به دست آمده نیز در این مورد نیز قابل تامل و جالب است.

 

1- نبود مکانیزم اعتراض مدنی

یک روز پس از اعلام دستور آبگیری سد سیوند، گروههای مختلف متشکل از NGO های مردمی به نشانه اعتراض، تجمع بی زد و خورد و آرامی را در برابر ساختمان میراث فرهنگی برگزار کردند و بدین شکل فریاد دادخواهی برای هویت ملی و آثارباستانی  در معرض نابودی سر دادند.

اما سوال اینجاست که در برابر اجرای طرح مبارزه با بدحجابی مکانیزم مدنی و بی خطر اعتراض کدام است؟ وقتی در برابر سیل حملات و سرزنش ها مسئولین بلند پایه قضایی نیز با واکنش جدی مواجه می شوند دیگر چه جای شکوه برای جوانانی که به کمبود عاطفه و بی هویتی نیز ملقب اند؟!

مسلما راه پر پیچ و خم اصلاح ناهنجاری ها به خصوص در زمینه فرهنگی و آنهم در حوزه فردی ، بدون تعبیه مکانیزم های اعتراضات مدنی و قانونی رهاوردی جز بازتولید زیرزمینی و پس از مدتی روزمینی آنچه در صدد اصلاحش بودیم، نخواهد داشت.

 

2- حساسیت اجتماعی

هنوز24 ساعت از اولین ساعات اجرای طرح مبارزه با بدحجابی نگذشته بود که در خیابان های مناطق بالای شهر تهران آنچه بیش از همه جالب توجه بود، تعداد قابل ملاحظه مقنعه به سرهایی بود که تا یک روز پیش از شالهای باریک- آنهم از نوع مورد توجه سردار رادان- استفاده می کردند.

این واکنش سریع به دستگیری های نه چندان گسترده و تذکرات خیابانی ساده،  بیش از حد تصور به نظر می رسد. واکنشی که من چندان به آن خوش بین نیستم. واکنشی که نه نشان تغییر ذهنیت  و طرز تفکر مردم نسبت به مساله پوشش است و نه نوید بخش پایدار ماندن چنین رویه ای. بلکه تنها کنار آمدن آنان با محدودیتی است که بار دیگر گریبان گیرشان شده و سنگ راهی است که آن را نیز رد خواهند کرد. آنان تصمیم خود را گرفته اند.

 

 چه خواهد شد؟

به نظر شما چه خواهد شد؟ آیا با اوصافی که عرض شد و با شرایط حال حاضر و داشته های ما از تجربیات پیشین اتفاق قابل توجهی خواهد افتاد؟ تعداد قابل توجه مبتلایان به "کمبودهای عاطفی"، "عقده های جنسی" ، "بی هویتی" و ... با اجرای این طرح درمان شده و مانکن های خیابانی که تعدادشان کم هم نیست به جوانان سر به راه بدل خواهند شد؟

آیا ذهنیت، طرز تفکر، و فرهنگ متسری در بطن اجتماع  متحول خواهد شد و حداقل مسیر خود را تغییر خواهد داد؟ آیا نسل ما هنوز تصمیم خود را نگرفته است؟ اگر این تصمیم را گرفته و تناقضات متعدد میاتن مفاهیم مدرن و سنتی دیگر آزارش نمی دهد ، واقعا چه تصمیمی گرفته است؟ و اگر این تصمیم گرفته شده با طرح هایی از این دست برگشت پذیر خواهد بود؟

یا حق

نوشته شده توسط سجاد تقوایی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

سوررآليسم (فراواقعيت) 

سوررآليسم )فراواقعيت )

 

" ساده ترين عمل سوررآليستی اين است که در حالی که اسلحه ای در دست داری ، به خيابان بروی و مطابق ميلت به صورت تصادفی به جمعيت شليک کنی ."

                                                                             آندره برتون

 

 

سالوادوردالی  در جايي می گويد :" تنها تفاوت ميان من و يک ديوانه اين است که من ديوانه نيستم ." اين جمله به خوبی نقاشی های خود او وکارهای ديگر سوررآليست ها را توصيف می کند . کارهای سوررآليستی ما را به دنيايي غريب و تاريک هدايت می کنند که در آن سايه ها خورشيد را هضم می کنند و رويا  با واقعيت ممزوج می شود . سوررآليست ها ما را از مرز باريک و ظريف جنون و عادت عبورمی دهند . خود سوررآليسم هيچ گاه يک سبک نبوده است . عمل سوررآليستی ، عبارت است از کشف امر غيرمتعارف و عدم پذيرش يکنواختی . طبق گفته ی کنری مادوکس1 :" سوررآليست ها به کلی به جهان واقعيات بلافصل2 بی اعتنا هستند ." رد واقعيت از جانب سوررآليست ها زمانی اتفاق می افتد که واقعيت به جنون کشيده شده است . وحشت جنگ جهانی اول اروپا را ويران کرده بود . سوررآليست ها از بی منطقی جنگ و نابودی بشريت به دنيای خصوصی تر روياها و ضميرناخودآگاه پناه بردند . آن ها خود را انقلابی می ناميدند ، فرهنگ بورژوازی و ارزش های طبقه ی متوسط را رد می کردند ، به دنبال واژگون کردن آن چه در جامعه محترم شمرده می شود بودند و آن چه را که فاسد و رياکارانه به نظر می رسيد به معرض نمايش می گذاشتند. دومين بيانيه ی سوررآليسم عنوان می کند که :" سوررآليسم همانند دگم هاي طغيانگرش ، هراسی ندارد که برای تحقيروکارشکنی در اصول ، ازرد کامل آن ها استفاده نمايد ."  

اما اگر واقعيتی که سوررآليست ها آن را پس می زدند غير منطقی و متجاوز بود ، جهان ناخودآگاهی که آنان کشف کردند نيز کم تر از آن آزاردهنده نبود . درگريز از وحشت جنگ جهانی اول ، دنيای رويايي که سوررآليست ها  برای خود کشف کردند نيز پر از تعصب و نفرت بود. در دنيای متجاوز ,  روياهای ما نيز  ناگزير به تجاوز آلوده هستند .

سوررآليست ها برای دستيابی به آزادی کامل فردی تلاش می کردند . اين مساله به بسياری از کارهای آن ها کيفيتی منحصر به فرد و جذاب بخشيد . اما هنگامی که تلاش برای دستيابی به آزادی کامل فردی با درک نياز به آزادی جمعی همراه نباشد ، ممکن است شکل هایی به ظاهر افراطی به خود بگيرد . آندره برتون در سال 1929 می نويسد :" ساده ترين عمل سوررآليستی اين است که در حالی که اسلحه ای در دست داری ، به خيابان بروی و مطابق ميلت به صورت تصادفی به جمعيت شليک کنی ."

"پرتره ی تخيلی مارکی دو ساد"  توسط  مان ری4 در سال 1938 نمونه ی آزاردهنده ای از وجه تاريک هنر سوررآليستی است . مارکی دو ساد 11 بار به خاطر بي رحمی جنسی نسبت به زنان زندانی شد که ساديسم نيز به همين دليل از نام او مشتق شده است و با اين حال سوررآليست ها او را به عنوان انقلابی اخلاق و شاعر بزرگ ستايش می کردند . تابلو مان ری , ساد را در مقابل زندان باستيل جايی که در آن زندانی شده بود به عنوان سمبل تجاوز سرکوب نشده5 به صورتی قدرتمند و تاثيرگذار نمايش می دهد .

           
                                پرتره ی تخيلی مارکی دوساد ( مان ری ، 1938 )

 

سوررآليست ها تلاش کردند که ممنوعيت های جنسی مسلط درابتدای قرن اخير را به چالش بکشند . اما بيش تر مفهوم تجاوز مورد توجه آن ها بود و همچنين در باب تبعيض جنسی۶ و هوموفوبيا۷ به بحث می پرداختند .

سوررآليست ها می خواستند انقلابی خلق کنند .  آن ها به مارکسيست ها نزديک شدند . پل الوار شاعر سوررآليست اعلام کرد :" ما متحد  شده ايم تا بورژوازی را نابود کنيم و همراه با پرولتاريا تا پيروزی با آن مبارزه می کنيم ." با اين حال عده ی اندکی از سوررآليست ها درک صحيحی از نيروهای لازم برای پيروزی از خود نشان دادند و يا اين که ابزاری برای مبارزه با آن ها ارايه دادند . آن ها می خواستند فرويد , مارکس و مارکی دو ساد را يک جا بپذيرند . اين انقلاب شبانه نتوانست روشنايي روز را ببيند . در عوض سوررآليست ها نشان دادند که ضمير ناخودآگاه عالمی است که از دنيای آگاه واقعی اثر بسياری می پذيرد .

نام سوررآليسم با نام آندره برتون که پاپ سوررآليسم هم گفته می شود ، گره خورده است . او در سال 1896 در فرانسه متولد شد ، پزشکی و روانپزشکی خواند و به شدت تحت تاثير نوشته های زيگموند فرويد قرار گرفت . طی جنگ جهانی اول در تيم های پزشکی مشغول به فعاليت بود و پس از بازگشت به پاريس با پل والری و گيلوم آپولينر دوست شد و نيز از 1919 تا 1923 با جنبش دادائيسم همکاری می کرد . در همان سال مجله ی ادبيات را همراه با فيليپ سوپو و لويي آراگون پايه ريزی نمود و همراه با سوپو ، بر روی نخستين" نوشتار خود به خودی" با نام ميدان های مغناطيسی همکاری کرد . در 1924 ، برتون و ديگران از دادائيسم تريستان نزارا بريدند و جنبش سوررآليسم را پايه گذاری کردند که با انتشار نخستين بيانيه آغاز به کار کرد . در همان سال برتون نوشتار خود به خودی ديگری به نام "ماهی محلول" منتشر کرد . در سال 1928"داستان شاعران" و "ناديا" را منتشر نمود . اين آخری حکايتی است بر عشق ديوانه وار و جست و جو برای يافتن آن ديگری رويايي که مبنای بسياری از کارهای سوررآليستی است . خود برتون راجع به رمان ناديا می نويسد :" می خواستم چيزی بنويسم که خارج از لجن زار واقع گرايي باشد ." به علت اين کار و کارهايي ديگر از قبيل بيانيه ی دوم سوررآليسم و همچنين عشق ديوانه وار (1937) ، نام برتون با سوررآليسم مترادف شد و به عنوان تئوريسين اصلی و رهبر جنبش مورد پذيرش قرار گرفت . او تا زمان مرگش در پاريس 1966 ، به نوشتن شعر و تئوری پردازی ادامه داد . او بدون شک يکی از مهم ترين چهره های هنری قرن بيستم بود .

 

با خم شدن به پرتگاه

حضور يا غيبتت

در امتزاجی نوميدوار

در می يابم

راز عاشقت بودن را

هميشه برای نخستين بار .

 

آندره برتون

 


 


1 Conroy Maddox

2 Immediate reality

4 Man Ray

5 Uninhibited violence

۶ Sexism

۷  تعصب حاکم در جامعه عليه همجنس گرايي

 

 

 

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

خرده نظامی به نام جنبش دانشجویی 

بسم الله

 ايران امروز حاصل تغييرات ژرفي است که طي ساليان گذشته با شتابي وصف ناشدني بر ما گذشته است، تاريخ معاصر ايران گواهي است بر تلاش چندين ساله ايرانيان به سوي برچيده شدن بساط کهنه و در افتادن طرحي نو، طرحي که بتواند تمامي ريز گفتمانها و خرده نظامهاي فرهنگي امروز و ديروز نسلهاي اين مرز و بوم را در خود نمايان داشته باشد و از سويي در بي هويتي هويتهاي چهل تکه دنياي امروز نيز در نغلتد.

شايد همين مطلوب خواهي و از نظر کساني زياده خواهي بوده است که چندان ثمره اي از اين تلاش را در دستان فرزندان ما ننهاده و امروز ما بيشتر وارث گيجي هاي ساليان گذشته ايم، اما همين تلاش متفرق نيز در جاي خود ما را از بي هوشي و بي تفاوتي به اين گيجي رسانده است.

يک گيجي دوست داشتني که مي توان اميد داشت حتي به راستي و سلامت انجامد.

با اين وجود نکته اي ديگر هم در ميان است، گيجي نسل معاصر ما و دردهاي طاقت فرساي نسلهاي پيشين، گاهي اوقات اضطراب آور ميشود، از آن جهت که اين حالت ناپايدار همان اندازه که روشني خروج از زمان گذار و رسيدن به سلامت را وعده مي دهد، تاريکي ماندن در گذرگاههاي دهشتناک تعامل و تناقض حالات سنتي و مدرن را نيز در خود نهفته دارد.

راست تر بگوييم، اين گيجي مي تواند به بيهوشي هم منجر شود، بي هوشي و يا بي تفاوتي که هر دو هويت چهل تکه اي را بر ما دامن مي زنند، آنگاه است که ديگر نمي توان اميد داشت که ايران در جايگاهي فراتر از اين روزها بنشيند.

تناقضات و تعاملات سنتي و مدرن دنياي امروز مختص دنياي ايراني نيست، جهان را در نورديده و از دير باز که سوژه هاي مدرن خود را در ماشين هاي کوچک نشان داده اند مسئله اي شده است براي فرهنگ و انديشه دوست داشتني سنتي. تفاوت اين تناقض و تعامل در ايران اما از جنسي ديگر است، جنسي که مدرنيزاسيون و توسعه منتج آن را مي خواهد، اما همه مدرنيته را نمي خواهد، جنسي که فناوري و توليد و تراکم ثروت را مي خواهد، اما گفتمان عدالت را هم در قالبهاي از پيش تعريف شده در مشت دارد، خلاصه آنکه مي خواهد مدرن شود، اما نمي خواهد از فرق سر تا نوک پا تمام اصول مدرنيسم غربي را بپذيرد و اين همان گيجي عظيمي است که ساليان سال از آن روزها که درهاي ايران به دنياي مدرن باز شده است، ذهن هر ايراني نوانديشي را به فکر واداشته است.

خلاصه اگر بگوييم، امروز ايران مانند تمام لحظات 100 ساله اخير هم چنان بر لبه تصميم هاي عظيمي ايستاده است، ساليان زيادي است ما مي دانيم کجا ايستاده ايم، مي دانيم بر شاهراه تصميم گيري گذر مي کنيم و وقت اندک است، اما همچنان اهمال مي کنيم. شايد کسي بگويد اين فهم و اين اهمال با هم نمي خوانند، اما بايد بگوييم که منطقا نه، اما عملا در طول تاريخ 100 ساله اخير ايران و با وجود گذرگاه هاي بي شمار گذشته از جمله انقلاب اسلامي که بزرگترين آنها بوده است، فهم جريان نوگرايي، توسعه محوري با حفظ هويت و فرهنگ بومي و گفتماني از اين دست توسط ملت ايران اثبات شدني است و تنها اهمال تاريخي حاصل از اين گيجي است که مي تواند دليلي بر ماندن ما در اين خانه هاي ابتدايي باشد.

 خرده نظام جريان هاي دانشجويي

با اين مقدمه به سراغ خرده نظامي ميرويم که امروز موضوع و محور بحث ماست، جريان دانشجويي در ايران مانند تمامي خرده نظامهاي ديگر سازنده فرهنگ، انديشه، هويت و حکومت در ايران از اين گيجي عميق مستثناء نبوده، حتي به علت ذات گذرا و ناپايدار خود سهمي ژرف تر نيز از اين گيجي تاريخي برده است.

نيازي نيست شواهدي بر اين مدعا اقامه کنم، تا حدودي همه در بستر اين جريان سالياني واقع شده ايم و درکي از اين گيجي هاي متوالي در عصرهاي گوناگون داشته ايم. اما اگر بخواهيم بر مباني واقعي و آنچه که در کليت جريان دانشجويی است، قضاوت نماييم، ناچاريم کمي به تاريخ اين جريان چشم بدوزيم. در اين ميان مقطع بعد از کودتا عليه دکتر مصدق، مقطع سالهاي 42 و بعد از آن، غائله 16 آذر، انقلاب اسلامي، تسخير سفارت آمريکا، جنگ تحميلي، دولت اول و دوم هاشمي، دوم خرداد، دولت اول و دوم خاتمي ودر نهايت انتخابات 3 تير، مقاطعي هستند که جريان هاي دانشجويي در آن هر يک به گونه اي اعمال نفوذ نموده اند، شدت و ضعف هر يک از اعمال نفوذهاي انجام شده به وسيله جريان دانشجويي، با کمي دقت ارتباطي مستقيم با انسجام جريان دانشجويي در دو بعد فکري و تشکيلاتي داشته است، بدون در نظر گرفتن حواشي هر اتفاق، در همين ساليان اخير مي بينيم که با کاهش اين انسجام در ابعاد فکري و تشکيلاتي و با ايجاد تکثر فکري و تشکيلاتي توسط افراد و نهادهاي گوناگون در دانشگاه ها، ضريب نفوذ اين جريان رفته رفته در صحنه هاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي کاهش يافته است و در حقيقت بر گيجي اين خرده نظام اساسي کشور افزوده شده است.

اين اولين صداهاي نگراني است که از بطن جريان دانشجويي شنيده مي شود، اضافه بر اين چون دانشجو خود عضوي از يک مجموعه بزرگتر خرده نظامهاي فرهنگي و سياسي درون جامعه است، با کاهش نقش خرده نظام دانشجويي، امروز اين قشر از جامعه رفته رفته خود را از يک قالب تخصصي و صنفي دورتر مي بيند و بر توده  خرده نظام بزرگتر فرهنگي، اجتماعي و سياسي حاکم بر جامعه خود را مي افزايد.

اين خطر مانند خطر از دست رفتن يک ثروت و دارايي بزرگ است، جريان دانشجويي با ايده هاي ناپسند بدخواهان و در جهت هماهنگي و سيطره ايده هاي نظام هاي بزرگتر از درون در حال انقراض است و ما شاهد اين انقراض هستيم، در صورتي که بر کسي مزاياي حضور و عرض اندام اين سرمايه بزرگ پوشيده نيست.

واقعيت آن است که ما نمي گوييم نجات اين جريان از فرجامي دردناک توسط اندک کساني ميسر است، بلکه مي گوييم شايد بتوان با گوشزد نمودن اين اتفاق و تلاش براي ايجاد يک انسجام فکري و تشکيلاتي مناسب، ذره اي  اين التهاب دامن گير دانشگاهي را کاهش داد.

از همه دوستانی که در اين قول با من متفقند، می خواهم به عنوان بحثی جداگانه نظراتشان را در قالب مقاله و يا حتی چند خط پيرامون استراتژی بازتعريف انسجام فکری و تشکيلاتی در جريانهای امروز دانشجويي برای اينجانب ارسال دارند، تا خير اين را هم بعد بگويم. 

نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |

آهن، طلا شد 

احتمالا تیتر روزنامه ها را اخیرا دیده اید."اهن طلا شد".موضوع به افزایش صد در صدی قیمت اهن در یک ماه اخیر اشاره دارد.همان طور که می دانید،تیرآهن ومیلگرد مصالح اصلی ساختمان هستند و این افزایش قیمت آهن خود به خود به وضعیت فعلی بحرانی مسکن دامن می زند.

عدم تغییر قابل توجه قیمت آهن در بازار های جهانی ،مساله را کاملا داخلی می کند.  چندین گمانه در ارتباط  با این افزایش قیمت مطرح می شود.اول این که فرو شندگان و تو لید کنندگان دست به احتکار زده اند.اما با توجه  به این که ،عمده ترین تولید کننده آهن در داخل کشور فولاد مبارکه است. این کارخانه هم تمام محصولات خود را  از دو ماه قبل از فروش ،پیش فروش می کند.اما آنچه به نظر می رسد دلیل اصلی ان مساله باشد،افزایش قابل ملاحظه پروژه های عمرانی دولتی و پیرو آن افزایش ناگهانی تقاضا برای تیر اهن ومیلگرد است.اما این افزایش تقاضا با ثابت بودن عرضه منجر به پدیده ای در اقتصاد می شود که اصطلاحا به آن "تورم ناشی از افزایش تقاضا"یا "demand-pull inflation" می گویند.

اما آنچه باعث افزایش ناگهانی حجم پروژه های دولتی شده،چیزی جز افزایش سرشار درآمد های نفتی دولت نمی باشد.خلاصه آن که معضل آهن آز نتایج طبیعی پدیده ای در اقتصاد به نام بیماری هلندی(disease (dutch  می باشد.

بعد از تجربه هلند در کشف ذخایر گاز طبیعی غنی  در دریای شمال در اواخر دهه 1950،این پدیده باعث افزایش مازاد تجاری هلند و پیرو آن تقویت ارزش پول ملی و کاهش صادرات کشاورزی و صنعتی هلند و افت صنایع داخلی شد.پدیده هلندی یعنی افزایش درآمد ملی ناگهانی ناشی از منابع زیرزمینی ،که به دلیل عدم ظرفیت سازی طبیعی در اقتصاد،نقدینگی اضافی ایجاد شده در اقتصاد دردسر ساز می شود.نمونه نیجریه آن که در 1980 که با افزایش درآمد ناشی از نفت اتفاق اقتاد،به وضعیت فعلی ما بسیار شبیه است.در آن دوره چون بیشتر افزایش درآمد های نفت مصروف پروژه های برجسته توسعه و مصارف دولتی شد،تقاضاهای موثر اضافی به وجود آمد که باعث تورم شد.

راستی به نظر شما پاد زهر بیماری هلندی چیست؟           

نوشته شده توسط سعید صالح محمود رباطی | لینک ثابت | حرف سوم (اقتصادی) |

300 

به نام حضرت دوست

شايد در اين زمانه فيلم 300 تلنگری باشد برای ما و بخصوص مسئولين که قدری هم به ياد تاريخ پر عظمت زير خاکي مان بيفتيم.

پس از انقلاب چون پهلوی نظامی طاغوتی و استبدادی بود، چنين تصميم گرفته شد که هر چه او انجام داده ناصواب است و بايد با آن مقابله گردد، و چون در اين دوره نظام شاهنشاهی به امپراطوری هخامنشی می باليده و برای بزرگداشت آن جشن برگذار کرده به عکس ما ديگر نبايد به آن تفاخر کرده بلکه بايد آنرا به دست فراموشی بسپاريم و با اين طرز فکر به آثار باستانی که نشانه ای از ايشان باشد بی مهر شدند و رفته رفته سنت، تاريخ و فرهنگ ما دو شق گشت اسلامی و ايرانی.

ايرانی را با اين تعابير کمی کوبيدند و اسلامی را ارج نهادند و اين دو را جدا کردند، غافل از اينکه پيامبر(ص) درباره ايرانيان چه خوب ياد کرده اند و قرآن از ذوالقرنين (که به گفته علامه طباطبايی همان کورش است)، به نيکی ياد کرده و همه چيز به فراموشی سپرده شد تا اينکه امروز در ادامه تهاجمات خارجی به فرهنگ ما (که من معتقدم دوشقی نيست) به قول نادر طالب زاده سراغ صاحب خانه آمدند و با فيلم 300 پيشينه تاريخ ايران و قوم پارس را در اين بلبشو زير سئوال بردند.

به راستی عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد، چرا که اين فيلم باعث بيداری روح عرق ملی در ما شد و مسئولين را بر آن داشت که بعد از مدتها از نيکی های ايران باستان سخن بگويند و وجهه ايرانی فرهنگ مان را هم به حساب آورند.

اما بدانيم که همه حکومتها (البته غير از حکومت معصوم) خوبی و بدی را توأمان دارد، اما بايد اذعان داشت که نه به تعبير ما بلکه به تعبير خود تاريخ نويسان غربی وجهه ی مثبت هخامنشيان بر وجهه ی منفی آن می چربد.

                          

اما پس از اين درد دل به سراغ فيلم می رويم...

نمی توان تصور کرد که ساخت چنين فيلمی توسط کمپانی برادران وارنر بدون سياست بازی و سوءنيت باشد، اما نتيجه گيری آنچه گفته می شود بر عهده خود شما .البته در ابتدا بايد بگويم که اعتراضات گسترده ايرانيان سراسر دنيا و حتی يونانيان و پژوهش گران تاريخی در واقع تبليغی مجانی برای فيلم شد و آب بر آسياب گيشه اين فيلم ريخت.

اگر هدف فيلم بدنام کردن قوم پارس و حکومت پرسيا باشد، فيلمساز در راه رسيدن به اين مقصود ضعيف عمل کرده است چرا که اغراق ها بقدری است که باورپذيری را تا سطح زيادی تنزل می دهد و اگر نشان دادن قهرمانی و روحيه فداکاری يونانيان (که ايشان را پيشينه خود می دانند) مقصود بوده خيلی به بيراهه رفته اند، چرا که در کنار تصوير کردن چنين موضوعی البته ضعيف، بسياری ديگر از صفات ناپسند را هم به آنها چسبانده است.

اگر از مسائل تاريخی شروع کنيم بايد گفت که اصلا نفس انتخاب چنين برهه ای از تاريخ ايران و دزدی های آشکاری در تاريخ بسيار ابلهانه بوده است، چرا که برای مثال

  • درست است که سپاه امپراطوری ايران از همه اقوام آسيايی سرباز و نفرات داشته است اما سران سپاه و اطرافيان نزديک خشايارشا مطمئنا از اعراب آن گونه که در فيلم سيه چرده تصوير شده، نبوده اند.
  • چهره و اندام خشايارشا اصلا نزديک به ايرانيان نيست(داريوش سوم نواده ی او را در فيلم باز نه چندان قابل قبول اسکندر ببينيد)، قد بيش از حد بلند او و صدای بسيار کلفتش در کنار سر و صورت کاملا اصلاح شده او، همه تحريف تاريخ و با غرض عرب نشان دادن قوم ايرانی است.
  • شاهان هخامنشی و درباريان ايشان، خود را به مو و محاسن بلند می آراستند و معمولا به محاسن شان زيورآلات متصل می کردند ،نه به پوست صورت و دماغشان حلقه بزنند مثل امريکايی ها  و افريقايی ها
  • لباس های هخامنشيان که حداقل نمونه آن را شما عزيزان بر روی سنگ برجسته های تخت جمشيد ديده ايد، آيا اينگونه بوده است؟
  • با توحه به اينکه خشايارشا معتقد به دين زرتشت و اهورامزداست، گفتن خدای خدايان به خود در خطاب به فرمانده اسپارت ها کاملا کذب است.
  • تاريخ تنها تعداد فرماندهان سپاه اسپارتی را 300 نفر می داند نه کل آنها را.

    

 اما در باره يونان در اين فيلم ملکه اسپارت برای کمک به شوهرش در واقع به او خيانت می کند. يعنی به تعبيری برای دفاع از خاک ميهنش برای خريدن رای سنا خود را می فروشد يا به تعبير ديگر ايران، با سکه هايش ملکه يونان که نماد ناموس يونان است را توسط خودفروخته ای يونانی بی عفت می کند.(البته ما اين گونه لابی های درون رخت خوابی را هنوز نديده بوديم)

 

در اين فيلم، فيلمساز همه اقشار يونان را خائن قلمداد کرده است؛ يکی برای مصلحت خيانت می کند(ملکه)، ديگری برای بی احترامی و کمبود محبت(گوژپشت) و ديگری برای پول (سناتور)

 

فيلمنامه روايت زندگی يک قهرمان اسپارتی است و ما شاهد تولد تا پادشاهی و مرگ او هستيم (مرگ قهرمانانه ماکسيموس در گلادياتور را با اين مقايسه کنيد)

البته نفس چنين استفاده از صدای راوی يا نريشن روی تصاوير به گونه ای که تکرار همان ديالوگ های درون داستان و يا نکته هايی که تصوير بدون ديالوگ گوياست و يا حتی گفتن صحبت هايی زائد که نه توجيه فيلمنامه ای برای دادن اطلاعات دارد و نه موجب درگيری احساسی تماشاگر می شود، باعث تنزل بيش از حد فرم اثر می شود. از نگاه ديگر حتی اگر اين نوع روايت را نوعی فاصله گذاری (به ياد مرحوم برشت) به قصد برانگيختن قوه عاقله تماشاگر بدانيم، متاسفانه فيلمساز سخت به ترکستان رفته است، چرا که با اين نيت اولا بسيار بد از راوی استفاده شده است و ثانيا در چنين اسطوره دزدی و جعل تاريخی و اغراق بيش از حد، تنها در فضای احساسی و بدور از عقل می توان تماشاگر را اقناع کرد.

در ادامه اين بحث می خواهم برخی نکات فيلم را با يک فيلم ديگر مقايسه کنم؛ برای مثال تروا (که البته از نظر من آن هم برای گيشه بوده و قدرت چندان هنری ای ندارد)

اغراق در شيوه بزرگ کردن و آموزش دادن شخص فرمانده که ما می بينيم او در اوان کودکی از مادر جدا شده و در سخت ترين شرايط آموزش می بيند، کمی بزرگ و غير قابل باور است.

سوای اينکه در در يک دولت دموکراتيک (که اولين حکومت دموکرات تاريخ است) آيا ملکه و سناتورها می توانند اسلحه با خود به درون فضای مجلس سنا بياورند، و باز اگر صحنه قتل سناتور خودفروخته بدست ملکه را طبيعی بدانيم، ديگر نمی توان سکه های ايرانی همراه او را توجيه کرد.آخر کسی که در چنين رده ای رشوه گرفته و به خاکش خيانت کرده، آيا سکه های ايرانی را همراه خود به درون مجلس سنا می آورد؟ آن هم سکه های دشمن که نمی توان آنها را در اين کشور خرج کرد.شايد بهتر بود حال که اين قدر ناشيانه از راوی استفاده شده، اتفاقات اين صحنه را هم راوی فقط روايت می کرد و تماشاگر در ذهنش آن را می ساخت( که البته بهتر می ساخت.)

    

اما درباره جلوه های ويژه که در واقع هم طراحی صحنه بود، هم کارگردانی، هم فيلمبرداری و هم قاببندی؛ صحنه ای از تروا را به ياد بياوريد که در جنگ سپاه مورد هجوم تيرهای رها شده از کمان می شوند و با وجود اينکه از سپر به عنوان جان پناه استفاده می کنند اما چند تيری در اين بين به پا و دست و صورت آنها بر خورد می کند و زخمی می شوند (هرچند کم)... اما در اين فيلم ما می بينيم که اين 300 سرباز با گرفتن سپر در مقابل تيرهای از کمان رها گشته حتی يک زخم هم بر نمی دارند و می خندند و در يک نمای از بالا که مشخص است با جلوه های ويژه درست شده، تعداد تير های نشسته بر زمين با آنهايی که در سپر فرو نشسته قابل مقايسه نيست و يا در طول جنگ ما می بينيم حتی تا نزديکی اواخر جنگ يک اسپارتی هم کشته نمی شود و تنها اين سپاهيان مافوق پخمه ايرانند که نابود می شوند. از سوی ديگر اگر نگاهی به تمامی فيلم هايی بيندازيم که در آن صحنه هايی از جنگهای قديمی با اسلحه سرد را تصوير کرده(مانند تروا ، گلادياتور، شجاع قلب و حتی اسکندر )، شاهد آن هستيم که حمله سپاهيان به ويژه آنهايی که از نفرات بيشتری بر خوردار هستند، دو بعدی است؛ يعنی مثل فيلم های کاراته ای بروس لی، دشمن فقط از روبرو حمله نمی کند، بلکه در ميدان جنگ در تمام اطراف دشمن می تواند باشد و حمله کند. اما ما در اين فيلم تنها جنگ محوری-تک بعدی اسپارتها را می بينيم که ايرانيان در يک رديف، رودرروی آنها می آيند. جنگ ميان اين دو سپاه در چند جلسه يا سکانس نشان داده می شود، اما بعد از هر مرحله ما مشاهده می کنيم که نه تنها يکی از اسپارتها کم نشده و حتی يک خراش هم بر نداشته اند، بلکه تمامی سپاه دشمن قتل و عام شده و البته جالبتر اينکه که همه اسپارتی ها در سکانس پايانی کشته می شوند.

برای درک بهتر تبحر و مهارت جنگيدن، ماکسيموس در گلادياتو و يا شخصيت برد پيت در تروا را به عنوان سردار جنگی و فرمانده دلاور با قهرمان اين فيلم مقايسه کنيد... آيا بچگانه نيست؟

گرگ بسيار انتزاعی تصوير شده در ابتدای کار و يا جلوه های ويژه بسيار زشت فيلم و ساير موارد تحريف تاريخی، ديگر جايی را برای بحث نمی گذارد.

   

... در نهايت اما من می خواهم فيلم را بر عکس همه از زاويه ای ديگر ببينم و آن اينکه از نگاه منتقدين تعميم اين فيلم به مسائل امروز به عکس ديد همه، از نظر من قلب گشته است. يعنی اين فيلم تصور و يا آرزوی امريکاست که خود را در جايگاه امپراطوری ايران باستان می يابد و ايران امروز ما را با اسپارتها مساوی می داند...

 

.............................................

پ.ن: اين فيلم هم خيلی با اخراجی ها فرقی ندارد و می بينيم که آن هم در سراسر دنيا البته به همان شيوه تبليغی، بسيار فروش کرده است. پس بدا به حال همه دنيا...

نوشته شده توسط مظفر (فرهاد) پاسدار شیرازی | لینک ثابت | |

300 

به نام حضرت دوست

شايد در اين زمانه فيلم 300 تلنگری باشد برای ما و بخصوص مسئولين که قدری هم به ياد تاريخ پر عظمت زير خاکي مان بيفتيم.

پس از انقلاب چون پهلوی نظامی طاغوتی و استبدادی بود، چنين تصميم گرفته شد که هر چه او انجام داده ناصواب است و بايد با آن مقابله گردد، و چون در اين دوره نظام شاهنشاهی به امپراطوری هخامنشی می باليده و برای بزرگداشت آن جشن برگذار کرده به عکس ما ديگر نبايد به آن تفاخر کرده بلکه بايد آنرا به دست فراموشی بسپاريم و با اين طرز فکر به آثار باستانی که نشانه ای از ايشان باشد بی مهر شدند و رفته رفته سنت، تاريخ و فرهنگ ما دو شق گشت اسلامی و ايرانی.

ايرانی را با اين تعابير کمی کوبيدند و اسلامی را ارج نهادند و اين دو را جدا کردند، غافل از اينکه پيامبر(ص) درباره ايرانيان چه خوب ياد کرده اند و قرآن از ذوالقرنين (که به گفته علامه طباطبايی همان کورش است)، به نيکی ياد کرده و همه چيز به فراموشی سپرده شد تا اينکه امروز در ادامه تهاجمات خارجی به فرهنگ ما (که من معتقدم دوشقی نيست) به قول نادر طالب زاده سراغ صاحب خانه آمدند و با فيلم 300 پيشينه تاريخ ايران و قوم پارس را در اين بلبشو زير سئوال بردند.

به راستی عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد، چرا که اين فيلم باعث بيداری روح عرق ملی در ما شد و مسئولين را بر آن داشت که بعد از مدتها از نيکی های ايران باستان سخن بگويند و وجهه ايرانی فرهنگ مان را هم به حساب آورند.

اما بدانيم که همه حکومتها (البته غير از حکومت معصوم) خوبی و بدی را توأمان دارد، اما بايد اذعان داشت که نه به تعبير ما بلکه به تعبير خود تاريخ نويسان غربی وجهه ی مثبت هخامنشيان بر وجهه ی منفی آن می چربد.

                          

اما پس از اين درد دل به سراغ فيلم می رويم...

نمی توان تصور کرد که ساخت چنين فيلمی توسط کمپانی برادران وارنر بدون سياست بازی و سوءنيت باشد، اما نتيجه گيری آنچه گفته می شود بر عهده خود شما .البته در ابتدا بايد بگويم که اعتراضات گسترده ايرانيان سراسر دنيا و حتی يونانيان و پژوهش گران تاريخی در واقع تبليغی مجانی برای فيلم شد و آب بر آسياب گيشه اين فيلم ريخت.

اگر هدف فيلم بدنام کردن قوم پارس و حکومت پرسيا باشد، فيلمساز در راه رسيدن به اين مقصود ضعيف عمل کرده است چرا که اغراق ها بقدری است که باورپذيری را تا سطح زيادی تنزل می دهد و اگر نشان دادن قهرمانی و روحيه فداکاری يونانيان (که ايشان را پيشينه خود می دانند) مقصود بوده خيلی به بيراهه رفته اند، چرا که در کنار تصوير کردن چنين موضوعی البته ضعيف، بسياری ديگر از صفات ناپسند را هم به آنها چسبانده است.

اگر از مسائل تاريخی شروع کنيم بايد گفت که اصلا نفس انتخاب چنين برهه ای از تاريخ ايران و دزدی های آشکاری در تاريخ بسيار ابلهانه بوده است، چرا که برای مثال

  • درست است که سپاه امپراطوری ايران از همه اقوام آسيايی سرباز و نفرات داشته است اما سران سپاه و اطرافيان نزديک خشايارشا مطمئنا از اعراب آن گونه که در فيلم سيه چرده تصوير شده، نبوده اند.
  • چهره و اندام خشايارشا اصلا نزديک به ايرانيان نيست(داريوش سوم نواده ی او را در فيلم باز نه چندان قابل قبول اسکندر ببينيد)، قد بيش از حد بلند او و صدای بسيار کلفتش در کنار سر و صورت کاملا اصلاح شده او، همه تحريف تاريخ و با غرض عرب نشان دادن قوم ايرانی است.
  • شاهان هخامنشی و درباريان ايشان، خود را به مو و محاسن بلند می آراستند و معمولا به محاسن شان زيورآلات متصل می کردند ،نه به پوست صورت و دماغشان حلقه بزنند مثل امريکايی ها  و افريقايی ها
  • لباس های هخامنشيان که حداقل نمونه آن را شما عزيزان بر روی سنگ برجسته های تخت جمشيد ديده ايد، آيا اينگونه بوده است؟
  • با توحه به اينکه خشايارشا معتقد به دين زرتشت و اهورامزداست، گفتن خدای خدايان به خود در خطاب به فرمانده اسپارت ها کاملا کذب است.
  • تاريخ تنها تعداد فرماندهان سپاه اسپارتی را 300 نفر می داند نه کل آنها را.

    

 اما در باره يونان در اين فيلم ملکه اسپارت برای کمک به شوهرش در واقع به او خيانت می کند. يعنی به تعبيری برای دفاع از خاک ميهنش برای خريدن رای سنا خود را می فروشد يا به تعبير ديگر ايران، با سکه هايش ملکه يونان که نماد ناموس يونان است را توسط خودفروخته ای يونانی بی عفت می کند.(البته ما اين گونه لابی های درون رخت خوابی را هنوز نديده بوديم)

 

در اين فيلم، فيلمساز همه اقشار يونان را خائن قلمداد کرده است؛ يکی برای مصلحت خيانت می کند(ملکه)، ديگری برای بی احترامی و کمبود محبت(گوژپشت) و ديگری برای پول (سناتور)

 

فيلمنامه روايت زندگی يک قهرمان اسپارتی است و ما شاهد تولد تا پادشاهی و مرگ او هستيم (مرگ قهرمانانه ماکسيموس در گلادياتور را با اين مقايسه کنيد)

البته نفس چنين استفاده از صدای راوی يا نريشن روی تصاوير به گونه ای که تکرار همان ديالوگ های درون داستان و يا نکته هايی که تصوير بدون ديالوگ گوياست و يا حتی گفتن صحبت هايی زائد که نه توجيه فيلمنامه ای برای دادن اطلاعات دارد و نه موجب درگيری احساسی تماشاگر می شود، باعث تنزل بيش از حد فرم اثر می شود. از نگاه ديگر حتی اگر اين نوع روايت را نوعی فاصله گذاری (به ياد مرحوم برشت) به قصد برانگيختن قوه عاقله تماشاگر بدانيم، متاسفانه فيلمساز سخت به ترکستان رفته است، چرا که با اين نيت اولا بسيار بد از راوی استفاده شده است و ثانيا در چنين اسطوره دزدی و جعل تاريخی و اغراق بيش از حد، تنها در فضای احساسی و بدور از عقل می توان تماشاگر را اقناع کرد.

در ادامه اين بحث می خواهم برخی نکات فيلم را با يک فيلم ديگر مقايسه کنم؛ برای مثال تروا (که البته از نظر من آن هم برای گيشه بوده و قدرت چندان هنری ای ندارد)

اغراق در شيوه بزرگ کردن و آموزش دادن شخص فرمانده که ما می بينيم او در اوان کودکی از مادر جدا شده و در سخت ترين شرايط آموزش می بيند، کمی بزرگ و غير قابل باور است.

سوای اينکه در در يک دولت دموکراتيک (که اولين حکومت دموکرات تاريخ است) آيا ملکه و سناتورها می توانند اسلحه با خود به درون فضای مجلس سنا بياورند، و باز اگر صحنه قتل سناتور خودفروخته بدست ملکه را طبيعی بدانيم، ديگر نمی توان سکه های ايرانی همراه او را توجيه کرد.آخر کسی که در چنين رده ای رشوه گرفته و به خاکش خيانت کرده، آيا سکه های ايرانی را همراه خود به درون مجلس سنا می آورد؟ آن هم سکه های دشمن که نمی توان آنها را در اين کشور خرج کرد.شايد بهتر بود حال که اين قدر ناشيانه از راوی استفاده شده، اتفاقات اين صحنه را هم راوی فقط روايت می کرد و تماشاگر در ذهنش آن را می ساخت( که البته بهتر می ساخت.)

    

اما درباره جلوه های ويژه که در واقع هم طراحی صحنه بود، هم کارگردانی، هم فيلمبرداری و هم قاببندی؛ صحنه ای از تروا را به ياد بياوريد که در جنگ سپاه مورد هجوم تيرهای رها شده از کمان می شوند و با وجود اينکه از سپر به عنوان جان پناه استفاده می کنند اما چند تيری در اين بين به پا و دست و صورت آنها بر خورد می کند و زخمی می شوند (هرچند کم)... اما در اين فيلم ما می بينيم که اين 300 سرباز با گرفتن سپر در مقابل تيرهای از کمان رها گشته حتی يک زخم هم بر نمی دارند و می خندند و در يک نمای از بالا که مشخص است با جلوه های ويژه درست شده، تعداد تير های نشسته بر زمين با آنهايی که در سپر فرو نشسته قابل مقايسه نيست و يا در طول جنگ ما می بينيم حتی تا نزديکی اواخر جنگ يک اسپارتی هم کشته نمی شود و تنها اين سپاهيان مافوق پخمه ايرانند که نابود می شوند. از سوی ديگر اگر نگاهی به تمامی فيلم هايی بيندازيم که در آن صحنه هايی از جنگهای قديمی با اسلحه سرد را تصوير کرده(مانند تروا ، گلادياتور، شجاع قلب و حتی اسکندر )، شاهد آن هستيم که حمله سپاهيان به ويژه آنهايی که از نفرات بيشتری بر خوردار هستند، دو بعدی است؛ يعنی مثل فيلم های کاراته ای بروس لی، دشمن فقط از روبرو حمله نمی کند، بلکه در ميدان جنگ در تمام اطراف دشمن می تواند باشد و حمله کند. اما ما در اين فيلم تنها جنگ محوری-تک بعدی اسپارتها را می بينيم که ايرانيان در يک رديف، رودرروی آنها می آيند. جنگ ميان اين دو سپاه در چند جلسه يا سکانس نشان داده می شود، اما بعد از هر مرحله ما مشاهده می کنيم که نه تنها يکی از اسپارتها کم نشده و حتی يک خراش هم بر نداشته اند، بلکه تمامی سپاه دشمن قتل و عام شده و البته جالبتر اينکه که همه اسپارتی ها در سکانس پايانی کشته می شوند.

برای درک بهتر تبحر و مهارت جنگيدن، ماکسيموس در گلادياتو و يا شخصيت برد پيت در تروا را به عنوان سردار جنگی و فرمانده دلاور با قهرمان اين فيلم مقايسه کنيد... آيا بچگانه نيست؟

گرگ بسيار انتزاعی تصوير شده در ابتدای کار و يا جلوه های ويژه بسيار زشت فيلم و ساير موارد تحريف تاريخی، ديگر جايی را برای بحث نمی گذارد.

   

... در نهايت اما من می خواهم فيلم را بر عکس همه از زاويه ای ديگر ببينم و آن اينکه از نگاه منتقدين تعميم اين فيلم به مسائل امروز به عکس ديد همه، از نظر من قلب گشته است. يعنی اين فيلم تصور و يا آرزوی امريکاست که خود را در جايگاه امپراطوری ايران باستان می يابد و ايران امروز ما را با اسپارتها مساوی می داند...

 

.............................................

پ.ن: اين فيلم هم خيلی با اخراجی ها فرقی ندارد و می بينيم که آن هم در سراسر دنيا البته به همان شيوه تبليغی، بسيار فروش کرده است. پس بدا به حال همه دنيا...

نوشته شده توسط | لینک ثابت | حرف دوم (هنری) |

ما چه ایم؟ 

بسم الله

تا کنون بسیار پیش آمده که دوستانی به وبلاگ مراجعه کرده، ما را با این سوال مواجه نموده اند که "شما که و چه هستید؟"

صرف نظراز اینکه تک تک نویسندگان خود را و فکر خود را در مطلب آغازین شان معرفی کرده اند، تلاش پاره ای از خوانندگان برای شناخت جمع ما و به ظاهرعدم موفقیت آنها (که اگر موفق شده بودند دیگر سوالی از سوی ایشان در این زمینه پرسیده نمی شد)، موضوع جداگانه ای به حساب می آید که باید آن را ناشی از سه علت دانست:

1- نبود فرصت کافی برای مخاطبان تا بتوانند تک تک مطالب آغازین را مرورکرده و خود به جمع بندی ای در این باره برسند (که قطعا این نحوه، شناخت جامع تر و کامل تر و البته پایدارتری را به خواننده می دهد)

2-  عدم مطالعه مطلب آغازین ما، که البته شاید این هم معلول عدم دسترسی راحت بدان بوده باشد

3- قصد ما... بدین معنا که از همان ابتدا، بنا را برآن گذاشته بودیم تا خواننده به واسطه نوشته ها، ما را بشناسد و نه به سبب شخصیت و موقعیت اجتماعی، گرچه با معرفی کامل خود (معرفی شناسنامه ای)، می خواستیم این شائبه را از ذهن مخاطب پاک کنیم که اعتقادی به سخن خویش نداریم و یا از آنچه می گوییم می هراسیم (البته تصمیم مان به معرفی خویش، دلایل دیگری نیز داشته است).

به هر ترتیب، ما گروهی چند نفره ایم که چون همه دغدغه داریم، نه دغدغه نان و نام بلکه دغدغه اندیشه و مرام... جمع ما جمعی کوچک و جمع وجورست که فعالیت فکری فرهنگی را بر باقی فعالیت های رایج ترجیح می دهد. عمل می کند و نسبت به بیرون اقتضا دارد، بی موضع و منفعل و قهوه خانه ای نیست، در دنیای بیرون نفس می کشد و هوای ایران را دم و بازدم می کند، اما پا که به عرصه فعالیت اجتماعی می گذارد، عقلانیت را بر همه چیز ارجح می داند. به دنبال کسب نام و سروصدا و هیاهو نیست، که هیاهو و هیجان را بزرگترین آفت ایران می داند... هیجانی که "مشروطیت" را و "ملی شدن نفت" را و حتی "انقلاب اسلامی" را از بسیاری از نعمت ها بی بهره کرد و یا حتی تبدیل به بلا نمود، هیجانی که نوسان صبحگاهی و عصرانه اش، تمامی تلاش های مصلحین را بر باد داد، هیجانی که اصلاحات را چنان کرد که با تغییر دولت و مجلسش، گویی به کل اثری از آن در تاریخ ایران نبوده است، هیجانی که ...

نه! اشتباه نکنید، ما هم اعتراض می کنیم، ما هم می نویسیم، ما هم نقد می کنیم، ما هم سوال می پرسیم، اما هیاهو نمی کنیم، جنجال نمی آفرینیم، خودمان را به درودیوار نمی کوبیم! ما اهل اندیشیدنیم و تا نیندیشیم، اقدام نمی کنیم، گرچه حتما خطا هم خواهیم کرد، اما لااقل خود می دانیم که با برداشت و تحلیل خطا، این کار را انجام داده ایم و نه از روی احساس مان...

ما همگی (هم چنان که در مطلب مربوط به معرفی و حرف صفرم نخست هم بیان کردم)، درد اشباع شده اطراف مان را تنها یک چیز می دانیم که شما می توانید نام آن را هر چه می خواهید بگذارید؛ عدم آگاهی، عدم توسعه، عقب ماندگی یا هر لفظ دیگری که مناسب می دانید. ما و مردم مان بیماریم و درد می کشیم به مرض ندانستن؛ ما همیشه دیر می رسیم، همه جا دیر می رسیم، هر وقتی دیر می رسیم؛ تکنولوژی، مدرنیته، دین، الحاد... اصلا اگر دیر نمی رسیدیم چه دلیلی داشت که "اکنون" کمونیست شویم؟ محصولات 100 سال پیش غرب را با ولع و دو چشمی نظاره کنیم؟ با خوانش دعاهای گنج العرش یوگا شویم!؟ صوفی شویم و هوهو کنیم؟ برای عزای عزیز بشر، صدای سگ دربیاوریم؟ سخن از نبود حجاب در دنیای مدرن برانیم و بر سر مزار عزیزمان مشکی پوشان بر سر و صورت بزنیم؟ از آزادی و دموکراسی بگوییم ولی آنها را حتی در کوچک ترین و دم دست ترین گروه اجتماعی پیاده نکنیم؟ بردگی را منسوخ بدانیم ولی خود مستخدم بگماریم؟ با آخرین مدل ماشین این طرف و آن طرف برویم و در ... سکونت بگزینیم و در عین حال برابری را بدیهی ترین اصل اجتماع بدانیم؟ هر اندیشه ای را لااقل 10-20 سال بعد کپی برداری کنیم و یکی دو نفری را به نمایندگی اش به ایران بیاوریم و بعد دانشجوی مان را به سراغش ببریم تا به جای پاسخ، از وی امضا بخواهد؟

ما "کماکان دوریم " و به همین واسطه "همیشه دیر می رسیم". ما "ملت همیشه بازمانده" ایم؛ بازمانده از مدرنیته، از سنت، از جدید، از قدیم... شاید این تعبیر صحیح نباشد اما ما مردم "پا در هواییم"؛ صد سال از آشنایی مان با مدرنیته گذشته است اما هنوز کتاب "غرب زدگی" جلال مان قابلیت خواندن و استناد دارد، البته نه برای سیر مطالعاتی تاریخی، بلکه برای فهم بیش از پیش امروزمان!

نه دلخوشیم به سنت مان نه در آغوش دنیای مدرنیم. نمی دانیم باید چه کنیم (یا می دانیم ولی بدان باور نداریم) و با این حال می کنیم! ما عجیبیم، عجیب!ندانسته زندگی می کنیم، فعالیت می کنیم، سیاست می ورزیم، علم می آموزیم و حتی تحلیل می کنیم!

 

اما باز گردیم به سوال اول : "ما" چه ایم؟

ما جزئی از همین مردمیم با همین آداب، با همین رسوم، با همین تعجب! اما می دانیم که عجیبیم و می دانیم که چرا. فکر می کنیم که راه را نیز کمی تا قسمتی یافته ایم، گرچه هنوز شاید آن قدر نور نباشد که بدانیم آیا به واقع یافته ایم؟ و از این روی هم چنان کمی تا قسمتی مرددیم ... نمی خواهیم راه مان را بر کسی تحمیل کنیم بلکه تنها به فکر بیان آنچه هستیم که گمان می کنیم شاید مرهمی باشد...

پیش و بیش از همه آنچه که در بالا گفته شد، اعتقاد راسخ مان بر آن است که شاید چنین نباشد و از همین رو نیز هست که نخواسته ایم در پستو بیندیشیم، چرا که می دانیم آنچه در پستو اندیشیده شود برای زیستن در پستو به کار می آید و بس.

ما روی دیگری نیز داریم؛ یک روی معمولی، یک روی عادی، یک رویی که از اجتماع مان به ارث برده ایم؛ به قول یکی از دوستان "ما آدم های متوسطی هستیم"؛ نه آن چنان خاص و نه آن چنان عام، نه آن چنان مذهبی و نه آن چنان بی مذهب، نه آن چنان متفکر و نه آن چنان بی عقل؛ آدم هایی کاملا معمولی با تفکرات و سوابقی که بالاخره دارند... نه معصوم از گناه، نه مبرا از خطا و نه دور از اشتباه و از همین روی است که اگر روزمره شویم ممکن است اشتباه کنیم و به خطا برویم...

ما نه چپیم نه راست... عدالت را می خواهیم چون طعم تلخ تبعیض را بارها چشیده ایم، اما به نامش پشت به "توسعه" نمی کنیم، به نامش برای خود و ایل و تبارمان کسب محبوبیت نمی کنیم، به نامش فقر را بیشتر نمی کنیم.

ما نه اصلاح طلبیم نه اصولگرا، چرا که نه آنچه تحت عنوان "اصلاحات" گذشت را چندان "اصلاحات" می دانیم و نه از "اصول" اصولگرایان چیزی درمی یابیم.

ما نه براندازیم نه شیفته، سیاست و قدرت را امری بشری می دانیم که می بایست بر پایه نعمت خدادای "تعقل" بگردد، از این روی در مقام یک منتقد سیاسی، نه به چیزی یا کسی به دیده عصمت و تقدس می نگریم و نه از آن طرف، دوای دردمان را در رفراندومی همه جانبه برای سرکوبی حکومت خلاصه می کنیم، می خواهیم در ایران بمانیم و اندک اندک اصلاح کنیم.

بزرگترین درد سیستم حاضر را نبود "نظارت" می دانیم... اضافه بر آنکه درد را در رأس هرم نیز می دانیم، به قاعده هم توجهی ویژه داریم، چه در صورت اصلاح قاعده، رأس نا کارآمد و فاسد، خود به خود توانایی اش را از دست خواهد داد...

ما نه به دنبال جنبش اجتماعی ویرانگری هستیم و نه با فشار از پایین کاری داریم، تنها می خواهیم ویرانگری و تغییر یا اصلاح را ابتدا از تک تک خودمان آغاز کنیم، نه برای سرپوش گذاردن بر درد تاریخی مان تقصیر را بر گردن دیگری بیندازیم...

بر این نیتیم که ما قبل تمام کنش های اجتماعی مان، آگاهی کسب کنیم، بیندیشیم و در نهایت با لحاظ شرایط بیرونی با روشی معتدل رفتار کنیم...

حق بیان را برای همه قائلیم و تنها خط قرمزمان را عدم رعایت ادب و اخلاق و الزامات قانونی می دانیم و آمده ایم تا در این فضا نفس بکشیم و از همین روی نیازی به بیان مسائلی که منجر به نفس نکشیدن مان بگردد نمی بینیم، چه احتیاجی به تهیه سابقه برای اخذ پناهندگی نمی بینیم، گرچه به هیچ وجه از بیان حقیقتی که بدان دست یافته ایم، ابا نمی کنیم و تمام تلاش خود را نیز در جهت فراهم سازی تریبون برای همگی دوستان علاقه مند، به کار می بریم...

آنچه بیان شد، به گونه واضحی بیانگر نکته پایانی این نوشتار است؛ ما همه آدم هایی چندوجهی و چند ضلعی هستیم که گرچه حتی بعضا با خود نیز تضادهایی داریم(!)، اما دلیلی برای تکذیب آنچه هستیم و یا نفی و طرد هم دیگر ندیده ایم، چه به عکس دلایل فراوانی نیز برای با هم بودن یافته ایم... 

هم چنان که بارها نیز گفته ایم، شرکت شما در جمع خود را، موهبت بزرگی می دانیم و شاید بیش از بیان خود، علاقه مند شنیدن شما باشیم؛ چه که حضور بیرونی ما نیز فلسفه ای جز این دو نداشته است...

والسلام 

نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |

از "سی صد" تا یک "سد" 

بسم الله

آن اوایل کار دانشجویی که باورمان نشده بود اصولا دانشجویی حال و هوای خاصی ندارد و بالاجبار به دنبال تزریق حال و هوایی به خودمان بودیم ، یک روز از سر کنجکاوی به دنبال یکی از اساتید مردم شناسی دانشگاه شیراز رفتیم که دکتر امان الاهی نام داشت. آن بزرگوار گویا از به نام ترین اساتید مردم شناسی ایران و محققین فعال بود و البته کتابی هم از سالیان پیش در دست چاپ داشت که آن زمان نیزهم چنان در دست چاپ بود! به هر ترتیب خلق و خوی خوش و سرزندگی استاد ، چنین نتیجه داد که دقایقی طولانی را با او در کنار ماشینش(که به نظرم پیکان کهنه ای بود) به گپ و گفتگو بگذراندیم و از حضرت مصباح گرفته تا ارزش باستانی منطقه مرودشت و اطرافش را مورد عنایت کلمات مان قرار دادیم .

جدای ازاینکه آن روز چه شد و چگونه گذشت من هنوز به خوبی این جملات دکتر را به خاطر دارم که می گفت ما سالهاست مکررا پیشنهادهایی به مسئولین امرداده ایم تا به خرج خودمان تمامی تپه های آن اطراف را واکاوی کنیم و از آثار ارزشمند خاک شده در این نواحی به نفع ملت ایران و تارخ ملت ایران بهره برداری کنیم ، اما گویی روحیه محافظه کارانه حاکم برسیستم مدیریتی (چه در بعد کلان و چه در بعد خرد آن) کمافی السابق اجازه چنین اقدامی را نداده بود (البته برداشت من از دلیل مخالفت مسئولین در آن زمان این بود).

اکنون دست کم 5 سال از آن دیدار ما می گذرد و گویا قراربرآن است تا در همان حوالی سدی آبگیری شود که لااقل تعدادی ، آبگیری اش را مصادف با از کف دادن یا تخریب یک مجموعه باستانی تاریخی می دانند. آبگیری ای که البته در عرصه عمومی چندان بی سروصدا هم نبوده و اتفاقا همین اواخر نیز واکنش تعدادی از دانشجویان شیرازی را در برداشته  است.

به هر حال تمامی اعتراضات مجازی و واقعی علیه این پروژه یک طرف (باتوجه به چرایی اعتراضات) و البته اراده مقامات برای محرومیت زدایی از مناطق محروم  طرف سنگین تر داستان سد سیوند (ونمونه های مشابه و حتی مهم تر از نمونه سد سیوند)  است. اراده ای که استدلالی جز رفع فقرزدایی و توسعه و آبادانی را در برنداشته و شعاری جز تامین عدالت معیشتی را سرنداده است.

اما در این گیرودار تنها دو مطلب است که ذهن نگارنده را درگیر خود کرده است:

ابتدا اینکه چگونه ممکن است مسئول عدالت طلبی آن هم از جنس مردم و برای مردم ، از میان مردم برخیزد ولی اقدام به انجام کاری کند که اقلا به احتمال 1% موجبات از بین بردن میراثی تاریخی را فراهم می سازد ، در حالی که به فرض وجود چنین گنجینه ای ، به راحتی می توان با استفاده از جاذبه تاریخی آن صدها برابر منفعت را سرریز مناطق فقیرنشین و بی بضاعت آن ناحیه کرد.

و سپس اینکه از چه روی است که اقدامی آمریکایی برای تخریب وجهه تاریخی ایران و ایرانیان این گونه با برخورد منفی و قاطع و هجمه تمام عیار احزاب و جریانات و دستگاه ها و سازمان ها و مقامات ریز و درشت کشوری مواجه می شود ولی بی تدبیری عده ای برای برنامه ریزی و تسریع در اجرایی شدن طرحی  که ویرانی بخش قابل توجهی از ثروت ملی در آن محتمل است ، اینگونه با اپیدمی بی توجهی رودررو قرار می گیرد ، آن گونه که صفحات تمامی خبرگزاری ها و سایت ها و وبلاگ ها و روزنامه ها پر از نام "سی صد" می گردد درحالی که کمتر پیش می آید که کوچک ترین جایی برای بیان ویرانگری های احتمالی آبگیری "یک سد" در نظر گرفته شود؟

 

.......................................

پ.ن1: ماجرای دیدار با دکترمربوط به 5 سال پیش است بنابراین اگر خطایی در ذکر اسم داشته ام گوشزد بفرمایید تا اصلاح شود

پ.ن2: من هم فی الواقع از میزان جدی بودن خطرات این کار چندان اطلاع دقیقی ندارم اما این را می دانم که لااقل عده ای ، این اقدام البته زودهنگام رئیس جمهوری را برای میراث تاریخی آن منطقه خطرناک می دانند.

پ.ن3: با گشت و گذاری در لابلای صفحات اینترنتی دریافتم که موارد مشابه دیگری نیز وجود دارد از قبیل سد کارون 3 و سد سلمان فارسی و... تا جایی که میراث فرهنگی ترجیح می دهد به موارد مهم تر بپردازد و خطرات احتمالی آنها را رفع و رجوع کند تا خود را درگیر تمام مشکلات کند...

پ.ن4: کسانی را دیدم که در توجیه ساخت چنین سد هایی گفته بودند : که "نباید به خاطر مردگان از زندگان گذشت" ... من هم با این استدلال موافقم اما درجاهایی دیگر هم این نکته را دیدم که بالفرض شیوه مصرف آب در بسیاری ازمناطق کشور نادرست است و می شود با راهکارهایی دیگر استفاده ای بهینه از ظرفیت موجود آب را ترویج نمود و یا اینکه این آبگیری عجولانه و حساب نشده سد سیوند است که موجب تخریب آثار تاریخی آن می شود  ضمن اینکه برخی نیزاقدام به آب گیری سیوند را مشروط به کار کارشناسی دقیق تر دانسته بودند و البته صرف نظر از اینها  استدلال لااقل بنده این است که گرچه نمی توان "به خاطر مردگان از زندگان گذشت" ولی می توان به "خاطر زندگان از مردگان سود جست" ضمن اینکه این قبیل موارد ، نشانه هایی هستند که هرکدام بخشی از تاریخ ما را بازگو می کنند...

پ.ن۵:به هر حال تنها کاری که می شد کرد این بود که مدت زمان کافی برای طی یک روند مطمئن جهت شناسایی تمامی آثار باستانی در نظر گرفته می شد که چنین اتفاقی نیفتاد... اما کاش داستان سیوند موجب کسب تجربه ای گردد ... لینکی مانده که جایی در متن نداشت ولی ... :

متشکرم از شما که به حرف من گوش دادید!

نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |

بیمارستانی به نام ایران 

بسم الله

اینکه بار نخست چه و چه گونه بنویسم که حداکثر در 20 خط به اتمامش برسانم ، درد بی درمانی شده بود اما گویی تا قلم به دست می آید تنها مشکلی که باقی می ماند محدودیت حوصله مخاطب است ...

آنچه برای باراول می خواهم بر سر مقاله ببرم ، سخنی است که به دفعات در هرجایی که گوش بیکاری صید کرده ام ابرازش کرده ام اما گویی تکرار آن موجبات طیب خاطر و لذت روح و آسودگی خیالم را فراهم می سازد ...

"آگاهی" یا آنچه که دیگرانی آن را "توسعه فرهنگی" می نامند ، از دید این جانب شاه کلید قفل عبور از دالان "نادانی" ( نه به معنای توهین آمیزآن بلکه صرفا به معنای ندانستن) و "عقب ماندگی" و "توسعه نیافتگی" محیط پیرامونی و حتی شاید درونی تک تک من و شمایی است که امروز روز ایران را پر کرده ایم!

شاید بتوان به جرات ادعا نمود که مساله "رشدنیافتگی فرهنگی عموم" ، یکی از موثرترین فاکتورهایی است که ایران را "این ایران" کرده (یک کشور به اصطلاح در حال توسعه) و درد را بر تمام بخش های کوچک و بزرگ اجتماع و حتی قدرت مستولی نموده است ، چنان که گویی بیماری وحشتناکی تمام این مرز و بوم را در خود فروبرده که البته علی الظاهر مبتلایانش نیزغالبا وقعی به آن نمی نهند و دل مشغول روزمره های خویشند و لجام مرض را رها کرده اند تا هر آنچه می خواهد بر سرشان وارد بیاورد...

از همین روست که وقتی کلاف ها در هم می پیچد و همه چیز به هم گره می خورد ، هنوز که هنوز است همانند عباس میرازی فقید دست به دهان می مانند و متعجب و گیچ و گنگ به اطراف می نگرند که : "چه شد که چنین شد؟" و بعد بلافاصله سوالی دیگر را که آن نیزموروثی آبایشان است به خاطر می آورند که : "خب! حال چه کنیم" و این سوال پرسشی دیگر می آفریند و موتور چرخه نادانی را به حرکت در می آورد و انگیزه مشدد طی طریق همان مسیر اشتباه پیشین می شود و ...

و البته تمامی این اتفاقات در حالی رخ می دهد که الزام آگاه شدن و بیدار شدن از خواب زمستانه کهنه و ضرورت "توسعه" ، همگی باز به فراموشی سپرده می شود ، تا زمانی باز اتفاقی دیگر نوادگان این نسل را دست به دهان کند و ایشان نیز بر سنت پیشینیان اصرار ورزند و باز ...

و از همین روست که اگر حتی تمام خاک ایران آسفالته شود و برج های دوقلو و سه قلو بالا برود ، باز هم زنانی در این گیرودار یافت می شوند که وقت اداری را با اختراع گراهام بل سر کنند و مردانی که عصر به عصر با قیافه کاملا به روز بر سر خیابان ها اتلاف عمر کنند و هم چنین دخترانی و البته پدران و مادرانی که کار درست را علی رغم تجربیات غلط پیشین خود به فرزندانشان بپذیرانند و سیاستمدارانی که هر روز بدون ترس از افکار عامه ، رنگی و لعابی عوض کنند و مدیرانی که به راحتی هر چه از گذشته دارند بر باد فنا دهند و باز بسازند و سرمایه دارانی که در حین مراحل دادرسی از روی زمین محو شوند و قاضیانی که و عالمانی که و دانشجویانی که و ...

به همین خاطر است که گفته شده و باز هم گفته می شود که دوای درد ، خود درد است و بس . این خود مردمند که باید خویشتن را درمان کنند و قدم بردارند ، نه آنکه از روی بی خیالی روزگار بگذرانند و تنهازمانی که رویدادی نابهنگام و اتفاقی ! (البته از دید خودشان) افتاد ، به فکر فرو روند و "کاسه چه کنم چه کنم " بر دست بگیرند و این تفکر باز در همان نطفه ترک حیات کند و دوباره روز از نو روزی از نو ...

و صد البته این بسیار واضح است که زمانی که درد و درمان و دوا و پزشک همگی یکی باشند ، تنها باز نادانی و بلاتکلیفی و گیچی است که راه درمان را می بندد ...

چیز دیگری از شرح حال و روزاین بیمارستان برای گفتن باقی نمانده است ، جز اینکه شاید ما بتوانیم دردمان را به همدیگر بگوییم چه دانستن خود نیمی از راه است ...

 

.............................................

پ.ن1: احتمال می دهم که زبان احیانا تند مقاله کسی یا کسانی را رنجیده خاطر کند ، لذا از این بابت از تمامی مخاطبین اهل فکر و قلم و البته فرهیخته عرصه وب نویسی عذرخواهی می کنم و تذکر می دهم که این مطلب صرفا تلنگری برای بیدار شدن از خوابی است که ما ایرانیان هوشیاری مان را به دستش سپرده ایم و البته امیدواریم که زبان ناخوشایند مقاله محتوای آن را تحت تاثیر قرار ندهد ...

پ.ن2: ابتدا می خواستم عنوان مقاله را "ضرورت آگاهی" بگذارم اما ...

پ.ن3: دوستان خدای ناکرده گمان نبرند که ما خود را تافته جدابافته می دانیم  ، خیر! ما هم چون بسیاری دیگر بیماریم ...

پ.ن4: عام شمولی این مطلب نه از این روست که بر همگان اطلاق داشته باشد ، نه! بلکه این جانب کلیت ها را عرض کرده ام و خویشتن نیز استثنائات فراوانی را در همین خاک می شناسم ...

پ.ن5: همان گونه که در بالا اشاره شد داستان این فرهنگ بیمار خلاصه در یک بیماری به نام غفلت نیست بلکه مجموعه ای از بیماری هایی هم چون غفلت ، فراموشی ، گیچی و روزمرگی است که دامنگیرساکنان ایران زمین شده است

نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |

اندیشه در بستر واقعیت 

یا رب الراجین  ( به نام پروردگار امیدواران )

قصد داشتم در شروع مطلب به توضیحی بیشتر درباره " حوزه عمومی "  که درباره اش در مطلب قبلی توضیح مختصری داده بودم بپردازم. اما لازم دیدم قبل از آن به یک تبارشناسی کوتاه از هابرماس و حلقه فرانکفورت بپردازم تا ذهن خواننده نسبت به زمینه اجتماعی و نظری  شکل گیری و نضج چنین اندیشه هایی روشن تر شود و موضع شروع چنین مباحثی در غرب در ذهن خواننده روشن باشد. اما باز قبل از آن لازم دیدم درباره دلیل اینکه با " حوزه عمومی  " و هابرماس شروع کردم ، توضیح بدهم.

از آنجایی که همیشه سعی کردم در زندگی، اندیشه و نوشتارم از آن دسته اندیشه هایی که در خلا واقعیت اجتماعی و دوری از حوادث و فرآیندهای واقعی شکل می گیرند و رشد می یابند دوری کنم و اصولا آن نوع اندیشه ای که دور از واقعیتهای یک جامعه شکل می گیرد را حداقل برای آن جامعه به دردنخور بدانم همواره کوشیده ام تا یک سوی نگاهم را به جامعه و واقعیت عملی و سوی دیگر را به حوزه ستبر اندیشه و اندیشه ورزان بدوزم. وقتی که خواستم اولین مطلب را برای وبلاگی بنویسم که سرمقاله نویس محترمش آن را با صفتهایی چون برخورداری از انسجام و برنامه ریزی مشخص و مجال دادن به سلایق گوناگون مزین کرده بود، اول به لزوم انجام چنین کاری فکر کردم و یکی از بهترین تبیینها از چنین فعالیتهایی را در چارچوب مفهوم حوزه عمومی هابرماس ( که به بسط دموکراسی منجر می شود ) یافتم. پس مسلم است که چنین نوشتارهایی با هدف قطعی اثرگذاری بر روی واقعیت موجود خلق می شوند و لذا خواننده باید خود را در ارتباط متقابل بین  متن و واقعیتهای اجتماعی که خود با آن درگیر است قرار بدهد تا بتواند لزوم پرداختن به آن را حس کند و یا از چنین موضع آغازی انتقاد کند و راهی دیگر راپیشنهاد کند. اولین اثر گذاری هم به نظر من رشد خود من در چارچوب فعالیت در این حوزه و در تلاش برای دست یافتن به آن تفاهم ارتباطی ( بخردانه ) مد نظر هابرماس است . البته این را هم بگویم که قصد ندارم و مفید هم نمی دانم که روی موضع های مختلف بحث،  زیاد توقف کنم و زیاده کار را به اطناب بکشانم، چون نسل جدید را نسلی کم حوصله و مقاله خوان ( در صورت اهل مطالعه بودن ) می دانم تا نسلی پر حوصله و کتاب خوان و لذا بحث در مورد علل چنین شروعی را همین جا خاتمه می دهم و می پردازم به ادامه بحث در مورد حلقه فرانکفورت.

برای اینکار بحث را به سه حوزه تقسیم کرده ام و هر حوزه را در یک تا دو نوبت  توضیح خواهم داد . تقسیم بندی که ارائه می دهم چنین است :

1 – پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت ( بررسی کوتاه اندیشه مارکسیسم هگل گرا و به طور مصداقی جرج لوکاچ و آنتونیو گرامشی )

2 – بررسی کوتاه سیر تحول مکتب فرانکفورت از زمان تاسیس تا کنون ( بررسی کوتاهی درباره  هورکهایمر ، آدورنو ، مارکوزه )

3 – بررسی اندیشمندان متاخر حوزه نظریه انتقادی ( یورگن هابرماس )

به امید آنکه نظرات شما روشنگر اعوجاجات این نوشتار و چراغ راهی باشد که آغاز کرده ایم.

یا حق

 

منابع :

1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه  محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384

2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381

 

نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |