|
|
تفکیک مجازات های بازدارنده از تعزیرات جرائم و مجازات ها از ديدگاه هاي گوناگوني قابل تقسيم بندي اند. براساس ماده 12 قانون مجازات اسلامي٬ مجازات ها به پنج دسته تقسيم مي شوند: حدود٬ قصاص٬ ديات٬ تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده. مواد 16 و 17 همين قانون به ترتيب تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده را تعريف مي كنند. در ظاهر اين دو ماده٬ تفاوتي بين مجازات هاي مذكور قابل ملاحظه نيست. چرا كه هر دو از مجازات هاي غيرمقدر هستند و لفظ «تعزير» براي هر دو قابل استفاده است. اما تامل بيشتر٬ تفاوت هاي اين دو ماده را نشان مي دهد: مجازات تعريف شده در ماده 16 بر فعل حرام يا ترك فعل واجب مترتب مي شود (تبصره 1 ماده 2 قانون آ.د.ك.) اما ماده 17 ناظر به جرائمي است كه بر عكس ماده پيشين كه از قبل توسط شارع تعيين ودر فقه مطرح شده اند٬ به منظور «حفظ نظم و مراعات مصلحت اجتماع در قبال تخلف از مقررات و نظامات حكومتي»٬ «از طرف حكومت» تعيين مي گردند. يعني مجازات هاي ماده 16 تعزيرات شرعي اند و مجازات هاي ماده 17 تعزيرات حكومتي. گرچه بنا به ضرورت در قانون فعلي٬ تعزيرات شرعي پيش بيني شده اند٬ اما در اساس تعزيرات شرعي «بما يراه الحاكم»اند و نمي توان آن ها را مقدر يا مقيد نمود. چنانكه ماده 16 هم اين تاديب و عقوبت را به نظر حاكم واگذار كرده است. لكن ار آنجا كه تعزيرات حكومتي اساسا توسط حاكم تعيين مي گردند٬ قابليت پذيرفتن هر قيدي را دارند. از سوي ديگر٬ تعزيرات با پايه و مبناي شرعي٬ حق الله محسوب مي گردند و قابل گذشت نيستند. اما مجازات هاي بازدارنده كه بر جرائم عليه حق الناس بار مي شوند قابل گذشت هستند. از مهمترين آثار مترتب بر تفاوت بين اين دو نوع مجازات اين است كه بر خلاف تعزيرات٬ مطابق ماده 173 قانون آ.د.ك. ٬ مجازات هاي بازدارنده مشمول مرور زمان مي شوند. از زاويه اي ديگر٬ مجازات ها را مي توان به سه دسته اصلي٬ تكميلي و تبعي تقسيم نمود. مجازات اصلي همان مجازاتي است كه در قانون به صراحت براي جرم مشخص شده است. گاهي دادگاه علاوه بر مجازات اصلي و در تتميم آن٬ با استناد به ماده 19 ق.م.ا. ٬ حكم به مجازات ديگري مي دهد كه آن را مجازات تكميلي مي گويند. اين نوع از مجازات اگر در متن دادنامه نيامده باشد و به شكل خود به خودي اجرا شود٬ مجازات تبعي ناميده مي شود. بنابر اين تعاريف و از آنجا كه تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده به صراحت در قانون پيش بيني شده اند و حتي كتاب پنجم از قانون مجازات اسلامي به آنها اختصاص يافته است٬ اين دو نوع مجازات از مجازات هاي اصلي محسوب مي گردند. تا اينجا دانسته شد كه تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده در عين منفك بودن٬ در دسته مجازات هاي اصلي قرار دارند. اما راي وحدت رويه هيات عمومي ديوان عالي كشور٬ به شماره 590 مورخ 5/11/٬1372 بر خلاف استدلالات فوق الذكر معتقد است: «مجازات هاي بازدارنده مذكور در ماده 17 قانون مجازات اسلامي مصوب هشتم مرداد 1370 به ضرورت حفظ نظم و مصلحت اجتماع در باره كساني اعمال مي شود كه مرتكب جرم عمدي شده و تعيين مجازات تعزيري مقرر در قانون براي تنبيه و تنبه مرتكب كافي نباشد كه در اين صورت دادگاه مي تواند بر طبق ماده 19 قانون مجازات اسلامي مجازات بازدارنده را هم به عنوان تتميم مجازات در حكم خود قيد نمايد و تعيين حداكثر مجازات تعزيري مانع تعيين مجازات بازدارنده نمي باشد. ...» مطابق اين راي٬ مجازات بازدارنده مذكور در ماده 17 از مجازات هاي تكميلي ماده 19 به حساب مي آيد و كاربرد آن در تتميم مجازات هاي تعزيري است. در حالي كه مشاهده نموديم كه بر خلاف اين راي و مطابق مواد قانوني٬ تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده در عرض هم اند و مجازات هاي تكميلي و تبعي در طول آنها قرار دارند. لذا شايسته است كه هيات عمومي ديوان در صدور آرا وحدت رويه دقت بيشتري به خرج دهد. چرا كه اين آرا در حكم قانون اند و دادگاه هاي كشور مكلف اند به پيروي از آنها. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
در پوستین خلق(1) " حسین آموخت که "مرگ سیاه" سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا زنده بمانند " اولین جمله ی اولین متنم را با سخنی از استاد فرزانه دکتر علی شریعتی آغاز می کنم که معتقدم نه تنها توسط مخالفانش و حتی طرفدارانش شناخته نشد، بلکه حتی دخترش هم او را نمی شناسد! عده ای او را بی دین نامیدند و صدها کتاب در حوزه ی اندیشه ی سنتی دینی علیه او نوشتند، همان طور که برخی از روشنفکران به اصطلاح سکولار حمله ی بی امانی را علیهش سامان داده و می دهند، اما به قول دکتر مصطفی چمران (بزرگ مردی که بزرگترین شوقم حضور در دانشکده ای است که روزی او آنجا بوده است)،" شریعتی را وقتی شناختم که کویر او را شکافتم و در اعماق قلب و روحش شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته ی خود را در او یافتم." حالا چرا با شریعتی شروع کردم؟ در پست های بعدی که در ادامه ی این پست خواهد بود عرض خواهم کرد! دغدغه ی امروز من قرائت جامعه و زندگی اجتماعی آدمیانی است که تاریخ پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته اند تا "مرگ سیاه " را تجربه نکنند. تاریخ صد ساله ی اخیر به خوبی مبین آن است که چگونه مردمان این سرزمین کهن، جملگی درگیر و در تکاپوی رسیدن به جامعه ی آرمانی خود بوده اند. البته درگیری و تکاپویی سرشار از معما و تناقض! چرا؟ عرض خواهم کرد! آنچه موجب تحریک آنان می شود و شده است، نوعی خواست تغییر، خواست دگرگونی خود و جهان پیرامون خود و همزمان با آن نوعی ترس از سردرگمی و آشفتگی، ترس از اضمحلال زندگی است. همه ی اینها مقدمه ای بود تا در این پست یا احیانا چند پست بعدی به بررسی این حرکت ها و بازخورد و احیانا نتیجه نگرفتن جنبش ها در درازمدت بپردازم. در مقدمه گفتم تکاپویی سرشار از تناقض، این تناقض را می توان در مقاطع مختلف زمانی چه در سطح ملی یا حتی مسائل کوچک تر مشاهده نمود. تا حالا احتمالاً بارها و بارها از خود پرسیده اید که چرا مردمی که با رهبری بازار و روحانیون داخل و خارج توانسته بودند حاکمیت را مجبور به لغو قرارداد تنباکو کنند، هشت سال بعد در برابر قرارداد ننگین تر دارسی که نفت یا بهتر بگویم حیثیت ایران را به حراج گذاشت سکوت کردند؟ چرا مردمی که 30 تیر 1331 را رقم زده بودند یک سال بعد در 28 مرداد در خانه ماندند و مردی را که روزی بتشان بود تنها گذاشتند؟ چرا هشت سال بعد از خرداد 76 در تیر 1384 گویی اصلاً اصلاحات و اصلاح طلبی ای در کار نبوده است تا بخواهند به یادش بیاورند؟ از این چراها در تاریخ ما بسیار است.فارغ از دلایلی چون نقش کشورهای دیگر یا مثلاً اختلاف سردمداران جنبش ها و غیره، به نظرم باید علل اصلی را در بطن جامعه و شرایط اجتماعی پیچیده و نا همگون امروز یا آن روزهای ایران جستجو کرد، تا شاید از خلال آن بتوان روزنه ای به آینده زد و به دور از اشتباهات گذشته، انتظارات و اهداف و مسئولیت ها ی آینده مان را بازشناسایی نمود، مسئولیتی که نه زاده ی توانایی بلکه زاده ی آگاهی باشد. شاید با بررسی این ناکامی ها در کنار سایر مسائل اجتماعی بتوان علت رخوت فضای سیاسی فکری جامعه و بالاخص محیط دانشجویی (عمیقاً امیدوارم فرضیه ی رخوت نادرست بوده و اساساً نیازی به اثبات قضیه نباشد، اما خب چیزی که عیان است...) را از جهتی دیگر فهمید. هر کدام از چراهایی که گفتم یا نگفتم دلایل خاص و عام دارد. رد پای دلایل عام را می توان در تمامی این حرکت ها و جنبش ها مشاهده نمود که به نظرم شامل گسست فکری نسل ها، انتظارات کوتاه مدت از جریانات، قهرمان پروری، تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و نهایتا یاس و نا امیدی می شود. تمام این عوامل به نوعی معلول یکدیگرند، مثلاً نمیتوان گفت چند در صد فقط درگیر قهرمان پروری و چند درصد فقط درگیر یاس و نا امیدی اند. در پست های بعدی سعی خواهم کرد تا این عوامل را تشریح کنم. نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | نگارش آزاد |
با سرمایه تان چه می کنید؟ بسم الله زمانی که مترصد انتخاب عنوانی برای نگارش متن حاضر بودم و این عنوان به ذهنم خطور کرد، نگران شدم که شاید مخاطبان گمان ببرند که این جانب نیز فریفته تبلیغات این شرکت های اینترنتی شده و می خواهم علم گسترش نام و نشانشان را بردارم، اما باور بفرمایید واقعیت چیز دیگری است... سرمایه جدای از معنای خاصش که بیشتر درعلم اقتصاد کاربرد دارد، مفهموم عام تری را نیز به ذهن می رساند که گستره ای بزرگتر از مفهموم فوق الذکر دارد. سرمایه به مفهوم عام را می توان حتی مشمول دارایی معنوی نیز نمود و سطح معنایی وسیعی را برایش در نظر گرفت. از این روست که وقتی فردی می گوید: "جوانان کشوربا هر لباس و مد مو، عزیزان ما و سرمایه های کشور هستند" ، قطعا نمی توان به منظور کلامش صرف جستجو در علم اقتصاد دست یافت و این سخن عرفا، معنای عام تری از "سرمایه" را به ذهن متبادر می سازد؛ معنایی اعم از مادی و معنوی که بنا به سیاق جمله، در مقام بیان مرتبت والا و دوست داشتنی و محترم جوانان قاعدتا ایرانی به زبان آورده شده است، از آنجا که گوینده سخن، نامزد نهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران بوده و در ایران نیز چنین گفته است، به کار نبردن لفظ "ایرانی" بعد از لفظ "جوانان"، دلیلی جز بدیهی بودن ملیت مخاطب ندارد، چه نامزد محترم، علی القاعده کاری به کار جوانان فی المثل کوبایی یا ونزوئلایی نداشته چرا که همتش بر این بوده تا رئیس جمهور"جمهور ایرانی" گردد.
از سویی دیگر به کار بردن لفظ عام "جوانان" دلالت بر این دارد که گوینده تمامی جوانان را مدنظر داشته و روی صحبتش با قشر خاصی نبوده و گویا از این راه درصدد بوده تا آرای قابل توجه جوانان ایرانی را نصیب خویش گرداند. این فرضیه با نگاهی به مساله ای دیگر قابل قبول تر می نماید؛ آنجا که نامزد محترم اکثر تلاش و توجه خود را جهت پیروزی در انتخابات، به شعارهای اقتصادی اختصاص می دهد و از طرح شعارهای فرهنگی تا حد امکان می گریزد و آنجا نیز که وارد حوزه فرهنگ می شود، از افرادی شبیه "کلهر" بهره می گیرد و سخنانی از این دست بر زبان می راند. به هر ترتیب جدای از بحث بالا، کلمه نامانوس دیگری نیز در جمله این نامزد دوره نهم وجود دارد که در شرایط کنونی درک آن اندکی مشکل به نظر می رسد و آن لفظ "ملاطفت" است که تعبیر و تفسیر آن دیگر بر عهده مخاطبان است. اما اینکه چرا بنده امروز به بررسی جمله این نامزد محترم دور نهم پرداختم، پاسخ چندان مشکلی ندارد؛ چه از یک سو این نامزد محترم اکنون، رئیس جمهور ایران شده و از سویی دیگر با تابستانی شدن هوا و بیانات مقامات ناجا، تجربه سال های دور مبارزه با بدحجابی دوباره در اذهان جمعی از ملت (که بدحجابند)، زنده شده است. اما آنچه که من می خواهم در این فرصت مختصر به ذکرش بپردازم، چند نکته ای کوتاه است که امیدوارم بتوانم آن را به اجمال بیان کنم: ۱- بنا به گفته بزرگ مردی که "همه چیز این مملکت به هم می آید" ، می توان به راحتی تمام اتفاقات ایران را با هم مقایسه نمود. لذا بنده نیز تمایل دارم تا با چنین نگاهی به طرح مذکور بنگرم، بنابراین به سراغ معضل مشابه اما زمستانه جامعه ایران (که اکثریت مردم از آن رنج می برند) می روم؛ مشکل نبود کانال ها وآبراه ها و جوی ها و جاده هایی که بتوانند در فصل زمستان کشش تحمل عابران پیاده و سواره را داشته باشند. هر سال هجری شمسی، ایران و مردم و مسئولینش با این مشکل مواجهند و هر سال نیز هزینه هنگفتی جهت حل و فصل سریع و ضربتی و دفعی مشکل مردم، اختصاص داده می شود و تابستان همان سال اما، هیچ فعالیتی جهت ترمیم و کارآمدسازی معابر عمومی و کانال ها و ... نمی شود. نوع برخورد با این مساله، شباهت بسیار عجیبی با "داستان برخورد با بدحجابی" دارد، از این رو که تنها هر تابستان و به موقع شروع فصل گرما آغاز می شود و با آمدن فصل سرما به فراموشی سپرده می شود. البته تنها تفاوت در اینجاست که در مورد اول شما با یک مشت خاک و گل و سیمان طرف هستید و در مورد دوم با اشرف مخلوقاتی به نام انسان! و صد البته گمان نمی رود که برنامه ریزی برای هر دو یکسان و مشابه باشد. ۲- نگارنده تا کنون به دفعات از زبان تمامی اهل علم و صاحب کمال شنیده است که "اسلام، دین شمشیر نیست". این جمله ای است که من از کودکی با آن بزرگ شده ام و به بلوغ رسیده ام و حال نیز به کرات آن را می شنوم. اما مقابله با بدحجابی با آیین نامه و ماده و قانون و زندان و جریمه های سانتی و متری، انصافا چیزی بوده است که تا بدین ایام به گوشم نرسیده بود. البته بنده نافی این نیستم که رعایت نظم جامعه ای اسلامی، مستلزم اجرای قوانینی می باشد، اما از آن سو نیز نافی حقوق لامذهب ها و سهل انگارها و ... در حد و حدود خویش نیستم، حال آنکه ابتدا باید شخصی اسلامی بودن جامعه کنونی فی المثل تهران را به من اثبات نماید تا بعد در خصوص نحوه قانون گزاری صحیح و ترجیح فرهنگ سازی و قانون مند کردن شیوه برخورد و ... با وی وارد گفتگو شوم. ۳- چرا برخی افراد (و یا شاید بهتر است بگویم اکثر ما ایرانی ها) عادت کرده ایم که به موقع فصل امتحانات و در گیرودار قبولی و مردودی، همیشه به سراغ استاد برویم و با ادای کلماتی احساس برانگیز از استاد، طلب نمره قبولی بنماییم؟ چرا تا موسم انتخابات فرا می رسد ما همه آدم هایی دموکرات و آزاد اندیش و خدمتگزار و ... می شویم اما خدای نکرده به محض قبولی در آزمون، به ناگاه با فراموشی "داستان ساختگی مرگ مادرمان"، چنان به وجد آمده و پای کوبی می کنیم که استاد دیگر پشت دستش را داغ می گذارد. مگر ما نمی دانیم که چهار سال بعد نیز نیازمند تک تک نمراتی هستیم که استاد به ما ارزانی می دارد و از این رو که چون همیشه چیزی در چنته نداریم، باز کارمان به نگاه های کنجکاو و بدبین او خیره خواهد شد؟ مگر ما فقط استادمان را برای فصل امتحانات می خواهیم و مگر موسم امتحانات تعطیلی بردار است؟ ۴- بسیار دقیق به خاطر دارم که در جمعی از نمایندگان مجلس، جلسه ای بود که در آن به بیان مشکلات مبتلابه آن روزها اشاره می کردیم، از آنجا که جمع کوچک و خودمانی بود، نماینده محترمی تریبون را به دست گرفت و دقایق طولانی در خصوص "انقلابی بودن" ملت حزب الله ایران (ما ایرانی ها را می گفت) سخنرانی کرد و با شدت و حدت فراوانی بر فردی که به گمانش "انقلابی" نبود، تاخت. بعد از ظهر بود که از مجلس بیرون می آمدیم، روبه روی مجلس دختر و پسری را دیدیم که چسبیده به هم در حال راه رفتن و گفتن و خندیدن اند، همان جا دوستی اشاره ای به این دختر و پسر کرد و گفت: آیا اینها این آدم ها را نمی بینند؟ واقعیت داستان این است که متاسفانه مسئولین محترم ما، این آدمها را نمی بینند و از این روست که برایشان نیز برنامه ریزی ای نمی کنند و در کل جز "امت حزب الله" نمی شمارندشان. به همین دلیل است که صرفا به شکل مزاحمانی برای دین و ناموس مردم دیده می شوند و اضافی به حساب می آیند، این نکته بسیار مهمی است که تا کنون مسئولین ما خود از نزدیک با چنین آدم هایی برخورد نداشته و صرفا بدانها نه به دید یک انسان بلکه به عنوان یک عامل انحراف و مختل نظم عمومی می نگرند. به همین سبب است که هیچ گاه تا کنون امکان برقراری ارتباطی نزدیک میان آنها به وجود نیامده است و هر دو طیف (دو طیف کلی اجتماع ما) بیشتر به شکل دسته بندی شده ای به یکدیگر نگاه می کنند؛ یکی در مرام فکری اش، دیگری را "بسیجی ... ریش دار متحجر و عقب مانده و دهه شصتی" می داند و دیگری آن یکی را "منحرف از خدا بی خبر لامذهب تازه به دوران رسیده" و از همین روی است که تنها تعاملات این دو طیف، لاجرم بویی از خشونت را به مشام می رساند و نوع دیگری از ارتباط ما بین شان تعریف نشده است...
۶- پوپولیسم رویاروی پوپولیسم، تنها نتیجه اقدامات از این دست حاکمان می باشد. بسیار واضح است که هر زمانی صداهای رادیکالی حکومت در جامعه شنیده شود و کاری از دست میانه روها برنیاید، تنها صدایی که ندای "هل من مبارز" حکومت را پاسخ می دهد، همان صداهای رادیکال خفته در بطن جامعه است که همیشه خطری جدی برای انسداد مسیر توسعه کشور به حساب می آمده و می آید. تنها شکل مواجهه با این قبیل رفتارهای قهری، برخوردهای دفعی و تهاجمی است و تنها مولود این تهاجم دوطرفه، قربانی شدن ضرورتی به نام "توسعه یافتن". اقداماتی از این دست، صرفا در کوتاه مدت، اندکی ترمیم وضع پوشش جامعه و مقدار کمی خشونت و قربانی را به همراه خواهد داشت، اما در طولانی مدت صرفا موجب به فراموشی سپرده شدن ضرورت توسعه و پیشرفت می گردد و هیچ نتیجه ای جز عقب ماندگی کماکان را به همراه ندارد. ۷- و اما راه چاره: راه چاره (همان طور که پیش تر هم گفته ام)، خودمانیم، خودمان و بس... اگر زمانی به این درک برسیم که از فرصت کوتاهی که برای آزاد بودن داریم، استفاده کنیم، اگر به جای "لقمه را به دور سر چرخاندن" از ابزار هر کاری برای دست یابی به همان مقصود مرتبطش استفاده کنیم و فی المثل به جای شرکت در انتخابات به نسبت آزاد، بعدترها دست به راه پیمایی اعتراض گونه در فضای به نسبت بسته نزنیم، اگر بفهیمیم و بپذیریم که جامعه ما تنها متشکل از آنهایی که خودمانیم نیست و از تنوع برخوردار است، اگر بتوانیم درک کنیم که صرفا با ظاهری خاص امروزی نخواهیم شد و "امروزی شدن" الزاماتی بس مهم دارد که بسیاری از ما حتی حوصله شنیدنش را هم نداریم، اگر این قدر فهم مان بالا باشد که قدرت داشته باشیم این را هضم کنیم که سنت دینی هیچ ارتباط و الزامی با شمشیر و باتوم و طرح و ماده ندارد (چرا که قرن ها تشیع، فقط و فقط با فرهنگ سازی و تعلیم انسان ها به حیات خود ادمه داده است و نه با زور سرنیزه) و اگر و اگر و اگر ...، شاید آن زمان بتوانیم درک کنیم که مشکل امروز ما چیست؟
............................................................. پ.ن: در لحظات آخر فیلمی به دستم رسید که لینک آن را می گذارم، انصافا دوباره دیدن و شنیدن رئیس جمهور دو سال پیش، لذت غیر قابل وصفی دارد... نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |
یک یتیم؛ دهها ناپدری "هنوز24 ساعت از اولین ساعات اجرای طرح مبارزه با بدحجابی نگذشته بود که در خیابان های مناطق بالای شهر تهران آنچه بیش از همه جالب توجه بود، تعداد قابل ملاحظه مقنعه به سرهایی بود که تا یک روز پیش از شالهای باریک- آنهم از نوع مورد توجه سردار رادان- استفاده می کردند."
در چند هفته اخیر شاهد دو اتفاق خبرساز در حوزه اجتماعی بودیم که تحلیل های زیادی را از سوی موافقان و مخالفان به دنبال داشت. یکی طرح نیروی انتظامی در زمینه مبارزه با بدحجابی و دیگری داستان آبگیری سد سیوند. شاید در نگاه اول این دو مساله چه از لحاظ حوزه حقوقی، میزان حساسیت برانگیزی و بازتاب های داخلی و خارجی ارتباط چندانی با یکدیگر نداشته باشند؛ اما در این جا مایلم نکات قابل تاملی را که برای خودم جالب بود و در تحلیل های اخیر شاید کمتر به آن توجه شده است، بیان کنم و از این رهگذر به بازخوانی و مقایسه آنچه در خلال این دو رویداد مهم اجتماعی رخ نموده بپردازم. در این رابطه برای انسجام بیشتر بحث، این بررسی اجمالی را از منظر مقطع زمانی به سه بخش چه بود؟ چه هست ؟ و چه خواهد شد؟ تقسیم نموده و شما و خود را به تامل دوباره و مقایسه این دو رویداد دعوت می کنم.
چه بود؟
1- تحقیر مخاطب و کوبیدن مخالفان هر سال همزمان با رستخیز بهار و تغییر فصلی پوشش ها در سطح جامعه زمزمه های همیشگی در باب کنترل و نحوه برخورد با پدیده بد حجابی اوج می گیرد. این با ر اما این قیل و قال ها به مدد نحوه اطلاع رسانی ، گستردگی و جدیت در اجرای طرح، و شیوه خاص بیان مطالب از سوی فرمانده های نیروی انتظامی از آغاز شکلی پرالتهاب و تشنج زا به خود گرفت. ارائه نتایج تحقیقات ارگانهای نیروی انتظامی مبنی بر ریشه یابی روانشناسانه از بدحجابان که به دسته هایی از قبیل مبتلایان به "عقده های جنسی"، " کمبود های عاطفی"، و "بی هویتی" و... تقسیم بندی می شدند یکی از نادر ترین نحوه برخورد با ناهنجاری های اجتماعی در چند سال اخیر بود. نمونه ای از شیوه قضاوت و ادبیات اجتماعی که در این اواخر حتی در مورد نحوه برخورد با مبتلایان به بلای خانمان سوز اعتیاد نیز نکوهیده می گردد. از طرف دیگر در پی ایراد اعتراضات مختلف از سوی کارشناسان مسائل اجتماعی و فرهنگی، و دیگر مسئولان حکومتی در مورد شیوه اجرایی نمودن این طرح، اظهارات این دسته نیز با واکنش شدید سردار مواجه شده تا آنانی که" در خواب خرگوشی بوده اند" نیز از این واکنش های تند بی نصیب نمامده باشند. همانطور که گفتم سخن نه بر سر روایی یا ناروایی تصمیم اتخاذ شده در نیروی انتظامی ، بلکه بر سر نحوه تعامل یک نهاد سیاسی با دیگر نهادهای سیاسی مرتبط، نهادهای مدنی و رسانه های منتقد و مستقل، نخبگان اجتماعی و توده مردم در مورد یک تصمیم گیری در حوزه اجتماعی است. جامعه ما با توجه به دارا بودن بافت سنتی و ریشه های مذهبی از یک سو و مواجه شدن با آثار و تبعات توسعه و مدرنیسم از سوی دیگر همواره در طول تاریخ معاصر خود در گیر و دار انتخاب ها و تناقضاتی از این دست در حوزه های مختلف به ویژه فرهنگی اجتماعی بوده و هست. چرا که حوزه فرهنگی اجتماعی علاوه بر حساسیت ها و تنازعات همیشگی که با آن روبرو شده است با توجه به ذو وجوه بودن و پیچیدگی های خاص خود همواره مرکبی بوده که از سوی هر کس به سویی رانده شده است. سیاست گذاری ها و قانون گذاری ها و اجرای طرح ها هیچ گاه از انسجام عملی و منطقی برخوردار نبوده ؛ متولیان بیشماری را تجربه کرده و می کند اما گو اینکه بی صاحب و ولی است. و در یک کلام به مانند کودک سر راه مانده یتیمی است که هر که از راه می رسد ادعای پدری می کند و دیگران را متهم به اهمال در مراقبت از این فرزند. به نظر می رسد که اگر راهی هم برای فراشد از این تنگناهای موجود و عبور از چنین گردنه های تناقض و بلاتکلیفی موجود باشد، مطمئنا از طریق تخریب نهادهای مدنی، برخورد تند با منتقدین و صاحب نظران و از همه فاجعه آمیز تر تحقیر تعداد قابل توجهی از نسل جوان همیشه عزیز!! با عناوینی همچون "عقده های جنسی" و بی هویتی" میسر نخواهد بود. می بینیم که (باز هم فارغ از قضاوت در باب روایی یا ناروایی تصمیم گرفته شده) هیچ گاه در برابر نهادهای مدنی معارض و کارشناسان مخالف با آبگیری سد سیوند چنین اتفاقی رخ نمی دهد. شاید این قیاس مع الفارق به نظر برسد اما واقعیت اینست که همگان پذیرفته اند که مخالفت با یک تصمیم دولتی در این سطح حق مسلم همه ماست و هر کس به سهم خود شیوه و راه و رسم اعتراض و نحوه برخورد با مخالف خود را به صورتی معقول یافته است. 2- عدم وجود شفافیت حقوقی و قانونی متاسفانه با وجود گذشت سه دهه از انقلاب اسلامی و فرصت قابل توجه در نحوه برخورد با مساله حقوق فرهنگی و اجتماعی هنوز هم با عدم شفافیت حقوقی و قانونی در این عرصه مواجهیم. تقریبا بر همه واضح است که اگر قرار است سدی در این کشور آبگیری شود مجرای قانونی تصویب این طرح هیئت دولت است و این امر با تصویب این نهاد سیاسی که از طریق یک مکانیزم دموکراتیک بر سر کار آمده ، این مصوبه لازم الاجراست. اما در مورد آزادی پوشش ، مرز دقیق قانونی حدود آن و نهاد حقوقی (ترجیحا!! مردمی و دموکراتیک) تصمیم گیرنده در این زمینه هیچ شفافیتی وجود ندارد. 3- مرجع تصمیم گیری و گروه کارشناسی اگر محمود احمدی نژاد به هر صورتی خود را مجاز به تصویب آبگیری سد سیوند مینماید، و در برابر سیل انتقادات و نگرانی های گسترده در باب نابودی گنجینه های ارزشمند و آثار باستانی و تاریخی ملی سدی را در همان حوالی آبگیری می نماید این تصمیم بر مبنای صدور مجوز از یک نهاد منفک از هیئت دولت با حضور کارشناسان متخصص در این زمینه یعنی سازمان میراث فرهنگی مشروعیت یافته است. این در حالی است که در باب طرح نیروی انتظامی گروه کارشناسی ای که کلیه سیاست گذاری ها بر مبنای نتایج این گروه انجام می پذیرد گروه تحقیقاتی وابسته و تحت فرمان نیروی انتظامی است که این امر نیزتامل بیشتر ما را درباره منطقی بودن کل داستان دو چندان می کند. تمامی این سهل نگری ها و شتابزدگی ها در حالی است که مساله پوشش در حوزه خصوصی افراد و با حساسیت برانگیزی به مراتب بیشتری از مساله آثار باستانی همراه است و دقت نظر و ظرافت عمل بیشتری را می طلبد.
چه هست؟ به هر حال چند روزی است که از اجرای طرح می گذرد. واکنش های مردم و نتایج به دست آمده نیز در این مورد نیز قابل تامل و جالب است. 1- نبود مکانیزم اعتراض مدنی یک روز پس از اعلام دستور آبگیری سد سیوند، گروههای مختلف متشکل از NGO های مردمی به نشانه اعتراض، تجمع بی زد و خورد و آرامی را در برابر ساختمان میراث فرهنگی برگزار کردند و بدین شکل فریاد دادخواهی برای هویت ملی و آثارباستانی در معرض نابودی سر دادند. اما سوال اینجاست که در برابر اجرای طرح مبارزه با بدحجابی مکانیزم مدنی و بی خطر اعتراض کدام است؟ وقتی در برابر سیل حملات و سرزنش ها مسئولین بلند پایه قضایی نیز با واکنش جدی مواجه می شوند دیگر چه جای شکوه برای جوانانی که به کمبود عاطفه و بی هویتی نیز ملقب اند؟! مسلما راه پر پیچ و خم اصلاح ناهنجاری ها به خصوص در زمینه فرهنگی و آنهم در حوزه فردی ، بدون تعبیه مکانیزم های اعتراضات مدنی و قانونی رهاوردی جز بازتولید زیرزمینی و پس از مدتی روزمینی آنچه در صدد اصلاحش بودیم، نخواهد داشت.
2- حساسیت اجتماعی هنوز24 ساعت از اولین ساعات اجرای طرح مبارزه با بدحجابی نگذشته بود که در خیابان های مناطق بالای شهر تهران آنچه بیش از همه جالب توجه بود، تعداد قابل ملاحظه مقنعه به سرهایی بود که تا یک روز پیش از شالهای باریک- آنهم از نوع مورد توجه سردار رادان- استفاده می کردند. این واکنش سریع به دستگیری های نه چندان گسترده و تذکرات خیابانی ساده، بیش از حد تصور به نظر می رسد. واکنشی که من چندان به آن خوش بین نیستم. واکنشی که نه نشان تغییر ذهنیت و طرز تفکر مردم نسبت به مساله پوشش است و نه نوید بخش پایدار ماندن چنین رویه ای. بلکه تنها کنار آمدن آنان با محدودیتی است که بار دیگر گریبان گیرشان شده و سنگ راهی است که آن را نیز رد خواهند کرد. آنان تصمیم خود را گرفته اند. به نظر شما چه خواهد شد؟ آیا با اوصافی که عرض شد و با شرایط حال حاضر و داشته های ما از تجربیات پیشین اتفاق قابل توجهی خواهد افتاد؟ تعداد قابل توجه مبتلایان به "کمبودهای عاطفی"، "عقده های جنسی" ، "بی هویتی" و ... با اجرای این طرح درمان شده و مانکن های خیابانی که تعدادشان کم هم نیست به جوانان سر به راه بدل خواهند شد؟ آیا ذهنیت، طرز تفکر، و فرهنگ متسری در بطن اجتماع متحول خواهد شد و حداقل مسیر خود را تغییر خواهد داد؟ آیا نسل ما هنوز تصمیم خود را نگرفته است؟ اگر این تصمیم را گرفته و تناقضات متعدد میاتن مفاهیم مدرن و سنتی دیگر آزارش نمی دهد ، واقعا چه تصمیمی گرفته است؟ و اگر این تصمیم گرفته شده با طرح هایی از این دست برگشت پذیر خواهد بود؟ یا حق نوشته شده توسط سجاد تقوایی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |
سوررآليسم (فراواقعيت) سوررآليسم )فراواقعيت )
" ساده ترين عمل سوررآليستی اين است که در حالی که اسلحه ای در دست داری ، به خيابان بروی و مطابق ميلت به صورت تصادفی به جمعيت شليک کنی ."
آندره برتون
سالوادوردالی در جايي می گويد :" تنها تفاوت ميان من و يک ديوانه اين است که من ديوانه نيستم ." اين جمله به خوبی نقاشی های خود او وکارهای ديگر سوررآليست ها را توصيف می کند . کارهای سوررآليستی ما را به دنيايي غريب و تاريک هدايت می کنند که در آن سايه ها خورشيد را هضم می کنند و رويا با واقعيت ممزوج می شود . سوررآليست ها ما را از مرز باريک و ظريف جنون و عادت عبورمی دهند . خود سوررآليسم هيچ گاه يک سبک نبوده است . عمل سوررآليستی ، عبارت است از کشف امر غيرمتعارف و عدم پذيرش يکنواختی . طبق گفته ی کنری مادوکس1 :" سوررآليست ها به کلی به جهان واقعيات بلافصل2 بی اعتنا هستند ." رد واقعيت از جانب سوررآليست ها زمانی اتفاق می افتد که واقعيت به جنون کشيده شده است . وحشت جنگ جهانی اول اروپا را ويران کرده بود . سوررآليست ها از بی منطقی جنگ و نابودی بشريت به دنيای خصوصی تر روياها و ضميرناخودآگاه پناه بردند . آن ها خود را انقلابی می ناميدند ، فرهنگ بورژوازی و ارزش های طبقه ی متوسط را رد می کردند ، به دنبال واژگون کردن آن چه در جامعه محترم شمرده می شود بودند و آن چه را که فاسد و رياکارانه به نظر می رسيد به معرض نمايش می گذاشتند. دومين بيانيه ی سوررآليسم عنوان می کند که :" سوررآليسم همانند دگم هاي طغيانگرش ، هراسی ندارد که برای تحقيروکارشکنی در اصول ، ازرد کامل آن ها استفاده نمايد ."
اما اگر واقعيتی که سوررآليست ها آن را پس می زدند غير منطقی و متجاوز بود ، جهان ناخودآگاهی که آنان کشف کردند نيز کم تر از آن آزاردهنده نبود . درگريز از وحشت جنگ جهانی اول ، دنيای رويايي که سوررآليست ها برای خود کشف کردند نيز پر از تعصب و نفرت بود. در دنيای متجاوز , روياهای ما نيز ناگزير به تجاوز آلوده هستند .
سوررآليست ها برای دستيابی به آزادی کامل فردی تلاش می کردند . اين مساله به بسياری از کارهای آن ها کيفيتی منحصر به فرد و جذاب بخشيد . اما هنگامی که تلاش برای دستيابی به آزادی کامل فردی با درک نياز به آزادی جمعی همراه نباشد ، ممکن است شکل هایی به ظاهر افراطی به خود بگيرد . آندره برتون در سال 1929 می نويسد :" ساده ترين عمل سوررآليستی اين است که در حالی که اسلحه ای در دست داری ، به خيابان بروی و مطابق ميلت به صورت تصادفی به جمعيت شليک کنی ."
"پرتره ی تخيلی مارکی دو ساد" توسط مان ری4 در سال 1938 نمونه ی آزاردهنده ای از وجه تاريک هنر سوررآليستی است . مارکی دو ساد 11 بار به خاطر بي رحمی جنسی نسبت به زنان زندانی شد که ساديسم نيز به همين دليل از نام او مشتق شده است و با اين حال سوررآليست ها او را به عنوان انقلابی اخلاق و شاعر بزرگ ستايش می کردند . تابلو مان ری , ساد را در مقابل زندان باستيل جايی که در آن زندانی شده بود به عنوان سمبل تجاوز سرکوب نشده5 به صورتی قدرتمند و تاثيرگذار نمايش می دهد .
|
|