تبليغاتX
<-هفت حرف->





ارث اقلیت های دینی 

در قسمت نظرات هفته قبل٬ دوستي به نام «روزگار» خواسته بودند راجع به قوانين ارث در اقليت هاي ديني بنويسم:

شهيد ثاني در ابتداي كتاب ميراثش مي نويسد: ميرا ث از «ارث» يا از «موروث» گرفته شده است. بنا بر احتمال اول معناي آن عبارت است از اينكه انسان٬ تنها به واسطه مرگ انسان ديگري كه با او داراي رابطه نسبي يا سببي است٬ نسبت به چيزي حق پيدا كند و بنا بر نظر دوم٬ عبارت است چيزي كه شخص در اثر مرگ انسان ديگري كه با او رابطه نسبي يا سببي دارد مستحق مي گردد.

شهيد اول در فصل موجبات و موانع ارث از كتاب ميراث لمعه٬ مانع اول ارث بري را «كفر» معرفي مي كند و ادامه مي دهد كه كافر از مسلمان ارث نمي برد٬ ولي مسلمان از كافر ارث مي برد. ماده 881 مكرر قانون مدني مبين همين مضمون است: «كافر از مسلم ارث نمي برد و اگر در بين ورثه متوفاي كافري مسلم باشد وراث ارث نمي برند اگرچه از لحاظ طبقه و درجه مقدم بر مسلم باشند.» مشخصا منظور از كافر٬ چه در فقه و چه در قانون مدني٬ غيرمسلمان است و شامل كفار اهل كتاب و كفار غيراهل كتاب مي شود. مسئله اي كه با بيان مطالب فوق مطرح مي گردد اين است كه آيا اگر متوفاي مسلمان٬ وارثي از اقليت هاي شناخته شده در قانون اساسي داشته باشد٬ وارث ارث نمي برد؟ رويه قضايي در اين زمينه دچار اختلاف است: در حالي كه برخي دادگاه ها اين اقليت ها را مشمول اين حكم دانسته اند٬ اداره كل حقوقي و تدوين قوانين قوه قضاييه در دو نظر مشورتي خود آورده است: «درخواست فرد مسلم (احد از ورثه) از دادگاه داير بر حذف نام بقيه فرزندان و عيال متوفي زرتشتي از گواهي حصر وراثت صادره وجاهت قانوني ندارد»؛ «چنانچه احد از وراث متوفاي غيرمسلمان٬ مسلمان باشد يا بعدا مسلمان شود٬ تقسيم ما ترك وي فقط بر اساس قواعد مسلم حين الفوت به عمل مي آيد و مقررات ماده 881 مكرر قانون مدني در مورد متوفاي مسلمان است». با توجه به اين اختلافات و با عنايت به مشكلات حاصله از اجراي ماده 881 مكرر ق.م. ٬ 3/2 نمايندگان مجلس شوراي اسلامي با امضاي طرحي٬ الحاق اين تبصره را به ماده مذكور پيشنهاد نموده اند: «تبصره- اقليت هاي ديني كه در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران به رسميت شناخته شده اند مشمول حكم اين ماده قانوني نمي باشند».

اما اگر متوفي و وراث غيرمسلمان باشند تكليف چيست؟ آيا قوانين مدني ايران كه بر پايه فقه اماميه تدوين شده اند حاكم بر تقسيم چنين تركه اي هستند يا اين تقسيم بر اساس احكام ديني اقليت ها صورت مي پذيرد؟ اصل دوازدهم قانون اساسي پس از تعيين اسلام به عنوان دين رسمي و مذهب جعفري اثني اعشري به عنوان مذهب رسمي ايران٬ ديگر مذاهب اسلام را محترم شمرده و آزادي پيروان آن ها را در اطاعت از تعاليم مذهبشان به خصوص در زمينه احوال شخصيه (ازدواج٬ طلاق٬ ارث و وصيت) متذكر شده است و به اين مسئله كه «دعاوي مربوط به آن در دادگاه ها رسميت دارند» عنايت نشان داده است. همين قانون در اصل سيزدهم٬ پس از شناسايي ايرانيان زرتشتي٬ كليمي و مسيحي به عنوان تنها اقليت هاي ديني كشور٬ اضافه مي كند كه «در حدود قانون در انجام مراسم ديني خود آزادند و در احوال شخصيه و تعاليم ديني بر طبق آيين خود عمل مي كنند.» و در نهايت اينكه راي هيات عمومي ديوان عالي كشور٬ مورخ 19 آذر ماه 1363 ٬ بيان مي دارد: «نظر به اصل سيزدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و اينكه به موجب ماده واحده قانون اجازه رعايت احوال شخصيه ايرانيان غيرشيعه در محاكم مصوب مرداد ماه 1312، نسبت به احوال شخصيه و حقوق ارثيه و وصيت ايرانيان غيرشيعه كه مذهب آنان به رسميت شناخته شده است، لزوم رعايت قواعد و عادات مسلمه متداوله در مذهب آنان در دادگاه ها، جز در مواردي كه مقررات قانون راجع به انتظامات عمومي باشد، تصريح گرديده است، لذا دادگاه در مقام رسيدگي به امور مذكور و همچنين در رسيدگي به درخواست تنفيذ وصيت نامه، ملزم به رعايت قواعد و عادات مسلمه در مذهب آنان، جز در مورد مقررات قانون راجع به انتظامات عمومي بوده و بايد احكام خود را بر طبق آن صادر نمايد. اين راي برابر ماده 42 قانون امور حسبي و ماده 3 از مواد اضافه شده به قانون آيين دادرسي كيفري مصوب مرداد ماه 1337 براي دادگاه ها در موارد مشابه لازم الاتباع است».

نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |

صفر-صفر، به نفع هیچ کس 

آهنگ ضربان قلب تپنده جنبش دانشجویی چند روزی است که شدت بیش از اندازه ای به خود گرفته است. صحن اصلی دانشگاه پلی تکنیک تهران چندی است که شاهد درگیری ها و کشمکش های  لفظی و در برخی موارد در گیری های فیزیکی شدید بین دانشجویان انجمن اسلامی فعلی و پیشین می باشد. هر چند با تغییر طیف دانشجویان گرداننده انجمن اسلامی از آغاز سال تحصیلی 85 -86، این درگیری ها و مناقشات لفظی به ویژه از طریق نشریات دانشجویی منتسب به دو طیف برای پلی تکنیک امری تازه و جدید نیست. چرا که مشروعیت قانونی یا انتسابی بودن انجمن اسلامی جدید، ایجاد محدودیت های آموزشی برای فعالین سیاسی دانشجویی در آغاز سال تحصیلی، ستاره دار شدن و ممنوع الورود شدن چند تن از دانشجویان به دانشگاه، اغتشاش در برگزاری برنامه های انجمن فعلی، تعطیلی نشریات مستقل دانشجویی - که عموما توسط فعالین انجمن پیشین اداره میشد- یکی پس از دیگری و البته داستان حضور پر جنجال احمدی نژاد در دانشگاه و ... همه و همه بهانه های مختلفی برای این در گیری ها و تنازعات بود. آنچه در تمام طول این مدت بیش از همه جالب توجه بود ادبیات خاص به کار رفته در سخنان و فضای ایجاد شده از حرکت ها و مواضع طرف های درگیر بود. ادبیاتی مشحون از اعطای القاب و عناوین کوبنده و البته طنزآلود به طرف مقابل که در برخی موارد همراه با چاپ عکس و درج نام و نام خانوادگی فرد مورد تهاجم بود؛ (لمپن، فاشیست،شارلاتان، اطلاعاتی،مزدور و جیره خوار و....از جمله این عناوین بودند )؛ ادبیاتی به مراتب رها شده تر و بی قید و بند تر از یک فضای سیاسی حرفه ای؛ ادبیاتی که به اسم دانشجویی بودن و پلی تکنیکی بودن! فرسنگ ها از ادبیات ژورنالیستی مصلحت اندیشانه حرفه ای دور شده بود و مرزهای عقلانیت ، اعتدال و اخلاق را به سرعت در می نوردید.

فضایی صفر و صدی که یک رادیکالیسم مهار ناشده کم محتوا سازنده آن بود و واژه هایی همچون حرکت در میانه ، اعتدال و  درنگ ، یعنی تمامی مشخصه های یک رویکرد عقلانی به مسائل ، نه تنها ممکن به نظر نمی رسید بلکه مضحک می نمود و با همه اینها پیش بینی وقوع یک اتفاق بزرگ  چندان سخت به نظر نمی رسید.

اما با تمام این اوصاف بار داستان این چند روز ، داستان دیگری بود.

            

در آستانه برگزاری انتخابات انجمن اسلامی دانشجویان و  در پی دستگیری یکی از فعالین انجمن پیشین به نام بابک زمانیان، اعتراضات و درگیری های دو طرف بیشتر و بیشتر شد. هر روز در  صحن دانشگاه چندین مجله تک برگی از سوی تشکل ها پخش می شد که ادامه آنچه در بیرون به درگیری و منازعه لفظی و فیزیکی می گذشت ، بود تا مبانی فکری، اندیشه ای و ویژگی های رفتاری  و کارنامه عملکرد طیف مقابل را به نقد که نه به سلابه بکشد.

در این گیر و دار بود که ظهر دوشنبه اتفاق بزرگ رخ داد. در اقدامی غیر منتظره چهار نشریه با لوگوی نشریات مستقلی که اوصافشان رفت به نام های "سحر"، "آتیه"، "ریوار" و "سرخط" اقدام به چاپ مقاله ای واحد با عنوان  "هیچکس مقدس نیست" نمودند که در آن ضمن درج تصویر موهن به مقامات عالی رتبه مملکتی به بیان مطالب توهین آمیز به ساحت پیامبر اسلام (ص) و حضرت علی(ع) پرداخته شده بود و مقاله دیگری نیز با عنوان کلاغ های سیاه که در آن به بهانه موضوع طرح برخورد با بد حجابی ، به توهین به دختران چادری نگریسته شده بود.

آتش جنگ در دانش!گاه پلی تکنیک همین یکی را کم داشت.

تحصن و اعتراض از سوی بسیج دانشجویی تا جایی پیش رفت که زمزمه واژه هایی چون ارتداد نیز به گوش می رسید که نماینده مدیر مسئولان نشریات به نام پویان محمودیان، انتشار مطالب از سوی مدیر مسئولان نشریات مستقل را تکذیب و پروژه ای برای بدنام کردن نشریات مستقل عنوان کرد. داستان به اینجا ختم نشد.

از آن روز تا به حال هر ساعت و هر لحظه آن تنازعات و در گیری ها با شدت و دامنه بیشتر و بیشتری دنبال می شود. هر دو گروه ظاهرا پذیرفته اند که عاملان اصلی چاپ و توزیع  این  نشریات را باید در بیرون دانشگاه جستجو کرد و خواستار شناسایی و برخورد قانونی با آنان اند. اما هر یک تلویحا و علنا دیگری را به مسبب بودن در رخ دادن این اتفاق متهم می کند. یکی این عمل را "خودزنی به قیمت توهین به مقدسات" و دیگری آن را نتیجه روند مطالب نشریات گروهی می داند که در  ماه های اخیر به درج نوشته های تند علیه حکومت جمهوری اسلامی و مبانی آن پرداخته اند. یکی نوحه خوان و عزادار وهن بزرگ است وخواستار انقلاب فرهنگی مجدد در دانشگاه، و دیگری برگزار کننده تریبون آزاد همراه با سر دادن سرود یار دبستانی و در فکر انتخابات آزاد و در دست گرفتن دوباره انجمن.

اما آنچه هنوز هم جلب توجه می نماید، ادبیات و فضای حاکم بر مناسبات بر این دو گروه و از همه جالب تر شباهت های بسیار این دو روی یک سکه است. ادبیات و فضایی که هر یک، یک طرف آنرا گرفته و به ساخته شدنش کمک می کند. ادبیاتی که شاید کلماتش متفاوت و واژه هایش یکسان نباشد، اما از یک جنس است و ما حصل آن یک محصول و قربانی و تنها یک قربانی.

باری قضاوت با شما... اما تنها چیزی که من می توانم بگویم این است که:

رادیکالیسم فرزند ناآگاهی است. و ناآگاهی نطفه ای که در فضای رادیکال بسته میشود. رادیکالیسم تشنه آشوب و بلواست؛ به هر شکل و به هر صورتی. نوستالژی همیشگی خود را به تند روی و التهاب در دل دارد و گو اینکه به دور از این التهابات بیمار و رنجور میشود. چشم در راه حمله رقیب است و اگر او به پیش نیاید، با چنان سرعتی به سمتش می رود تا به او برخورد کند. دو قطب مخالف آهن ربا گو اینکه با هم در تضادند اما همیشه خواهان در آغوش کشیدن یکدیگر اند.

یا حق

نوشته شده توسط سجاد تقوایی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

در پوستین خلق(2) 

در پست قبل با مقدمه ای وارد بحث بسیار گسترده ای شدم که اساساً بررسی همه جانبه ی آن شاید تمام پست های هفتگی یکسال آینده ام را شامل شود اما قضیه را در همین نوشته و نوشته ی بعد تمام می کنم تا بتوانم در آینده بیشتر به مسائل اجتماعی سیاسی روز بپردازم. قبل از وارد شدن به بحث باید چند نکته را در همین زمینه یادآوری کنم: 1. مواردی که عنوان می شوند را به عنوان دلایل عام می توان در نتیجه نگرفتن درازمدت جنبش ها یا نرسیدن به اهداف مورد نظر چه در گذشته یا حتی آینده مورد توجه قرار داد. 2- قطعا موارد ی که عنوان می شوند جامع و مانع نخواهد بود و در صورتی که آنچه به ذهن شما می رسد را در قسمت نظرات عنوان کنید می توانیم در آینده باز هم گریزی به این موضوع بزنیم.

1.گسست فکری نسل ها:

از بزرگترین خطراتی است که جامعه ی مارا تهدید می کند بدین صورت که نسل جدید یا تمایلی به استفاده از تجارب تاریخی و سیاسی نسل گذشته ندارد و یا نسل های گذشته تمایلی به در اختیار قرار دادن این تجارب ندارند. این مسئله اساسا از عدم تمایل به استفاده از تجربیات ناشی نمی شود بلکه به نظرم از آنجایی نشات  می گیرد که نسل فعلی با مشاهده ی تاریخ صد ساله ی گذشته می بیند که معدود حرکت آزادی خواهانه ای بوده است که به اهداف مورد نظر در درازمدت برسد و صرفاً فقط هزینه پرداخت شده است و لذا امیدی به حرکت های آتی ندارد. نیاز این عده که به صورت منفعل درآمده اند تزریق هورمون امیدواری است. باید راهکاری بدون افراط و تفریط گری به آنها نشان داد و متقاعد شان کرد که از اشتباهات گذشته فاکتور گرفته شده است.

2- قهرمان پروری و شخصیت محوری:

متاسفانه این قسمت از ماجرا در بسیاری از ابعاد زندگی ما رخنه کرده است و ریشه ای بسیار قدیمی و چند صد ساله دارد که از پدرانمان به ارث برده ایم و آنها از پدرانشان. اگر این ویژگی را نداریم باید شکرگزار باشیم اما اگر با اصل ماجرا موافقید به جای پاک کردن صورت مساله باید تلاش کنیم تا این ویژگی به فرزندانمان منتقل نشود. به عنوان مثال تلاش کنیم تا در کنار شناختن چهره ها، دوره ها را هم بشناسیم. در کنار شناختن میرزا کوچک خان به ماهیت نهضت جنگل و اهداف و عواقب و نکات ضعف و قدرت آن نیز پی ببریم.در کنار بیان مصدق به عنوان یک چهره ی ملی ، نهضت ملی شدن صنعت نفت را هم بشناسیم تا شاید دیگر انرژی هسته ای را با ملی شدن صنعت نفت مقایسه نکنیم! به جای آنکه از شریعتی یک بت بسازیم یا بپردازیم به اینکه شریعتی و مطهری دعوا داشته اند یا نداشته اند باید با افکار آنها آشنا شویم و وقتی آشنا شدیم دیگر این مسائل خودبه خود حل خواهد شد!  به نظرم هر نسلی به اسطوره هاش احتیاج داره اما این مطلب شدیداً با قهرمان پروری تفاوت دارد.

3- انتظارات کوتاه مدت از جریانات:

احساساتی شدن و شعار زدگی را می توان در رابطه ی مستقیم با انتظارات کوتاه مدت از جریانات دانست. تاریخ نشان داده است که اغلب جنبش های ایران به جای آنکه کنشی آگاهانه، آینده نگر و هدفمند و رو به جلو داشته باشند به صورت واکنشی بوده اند. در بسیاری از اوقات مردمی که قاعدتا بدنه ی جنبش ها را می ساختند، بیش از آنکه بدانند چه می خواهند، می دانستند که چه نمی خواهند! بعضا این هدف که از آنچه نمی خواهیم دور شویم ، موجب حرکت توده های شهری و روستایی شده است که مسلما نتیجه ای در پی نخواهد داشت یا حداقل تا مشخص شدن اهداف و رویکرد ها نتیجه ای  ندارد.

در پست بعد به " فرصت طلبی و توهم توطئه " و " تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و احیاناً یاس و نا امیدی" خواهم پرداخت.

 

..............................................................

پ.ن1: به نوبه ی خودم انتصاب آقای بذر پاش 28 ساله ، مشاور سابق و عزیز دل فعلی آقای احمدی نژاد به سمت مدیر عاملی شرکت پارس خودرو را اهمیت نداده و باز هم میگویم: آقایان! نه مهر ورزی تان را خواستیم، نه جوانگرایی لعنتیان را و نه عدالت محوری تان را!

پ.ن2: نمیدانید چقدر از خواندن این مطلب در مورد مسعود ده نمکی لذت بردم! خداوند نویسنده اش را خیر دهاد!

پ.ن3: عمیقاً برای آنچه در پلی تکنیک اتفاق افتاد متاسفم.

نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | نگارش آزاد |

سوررآليسم ایرانی ( پرواز در قفس ) 

در ايران ، اولين زمزمه های سوررآليستی به سال 1328 ، تقريبا سی سال پس از بيانيه ی سوررآلیست ها ی فرانسوی در پاريس ،  با تاسيس انجمن خروس جنگی توسط استاد نقاش ، جلال ضيائی ، بر می خيزد . جليل ضياء پور که در بهترين مدرسه های روز دنيا و مهد هنر در آن زمان ، فرانسه ، به تحصيل پرداخته بود و نزد اساتیدی چون سووربی(Suverbie) در نقاشی و نیکلوس (Niclousse) در مجسمه‌سازی که هر کدام جزء بزرگترین تئوریسین‌ها‌ی جهان هنر محسوب می‌شدند، آموزش دیده بود، سرانجام پس از اخذ درجه دکترا در هنر، برای اولین بار در سال 1328 به ايران باز می‌گردد و به منظور روشنگری اذهان نسبت به هنر نو در مجادله با هنر کهنه، با همکاری سه تن از دوستان، اقدام به تاسيس انجمن خروس جنگی نموده و مجله ای را نيز تحت همين نام به چاپ می رسانند . اين سه تن عبارت بودند از غلامحسين غريب ( ادبيات ) ، حسين شيروانی ( تئاتر ) و مرتضی حنانه ( موسيقی ) . انجمن با ورود افرادی مانند نيما يوشيج ، منوچهر شيبانی و محمود پورتراب و ديگران نوگرايان ، موج جديدی را در هنر به راه می اندازد . نخستين شعر نيما در اين مجله شعر "شهر صبح" بود که در شماره ی اول خروس جنگی به چاپ رسيد .

 

                            

 

اين انجمن در بستری شکل می گيرد که جامعه ی ايران درگير افکار توده ای است و نشريه هايي مثل کبوتر صلح - که بعيد نيست نام خروس جنگی هم گونه ای تقابل با اين نام باشد – با ترويج ادبيات رئاليستی با هرگونه شعر تغزلی به مخالفت برخاسته اند . از ديدگاه توده ای ها ادبيآت بايد همه فهم باشد . اما ديدگاه پيروان خروس جنگی را می توان از بيانيه ی "سلاخ بلبل" که پشت همه ی شماره های اين مجله درج می شد دريافت . اين بياني] داری مفاد زير است :

 

1. هنر خروس جنگی هنر زنده‌هاست. این خروس تمام صداهایی را که بر مزار هنر قدیم نوحه سرایی می‌کنند خاموش خواهد کرد.

2. ما بنام شروع یک دوره‌ی نوین هنری، نبرد بیرحمانه‌ی خود را بر ضد تمام سنن و قوانین هنری گذشته آغاز کرده‌ایم.

3. هنرمندان جدید فرزند زمانند و حق حیات هنری تنها از آن پیشروان است.

4. اولین گام هر جنبش نوین با درهم شکستن بت‌های قدیم همراه است.

5. ما کهنه پرستان را در تمام نمودهای هنری: تئاتر، نقاشی، نوول، شعر، موسیقی، مجسمه‌سازی، محکوم به نابودی می‌کنیم و بت‌های کهن و مقلدین لاشه‌خوار را در هم می‌شکنیم.

6. هنر نو که صمیمیت با درون را گذرگاه آفرینش هنری می‌داند، سراپای جوشش و جهش زندگانی را در خود دارد و هرگز از آن جداشدنی نیست.

7. هنر نو بر گورستان بت‌ها و مقلدین منحوس آنها بسوی نابود کردن زنجیر سنن و استوار ساختن آزادی بیان احساس پیش می‌رود.

8. هنر نو تمام قراردادهای گذشته را می‌گسلد و نوی را جایگاه زیبایی‌ها اعلام می‌دارد.

9. هستی هنر در جنبش و پیشروی است. تنها آن هنرمندانی زنده هستند که تفکر آنها به دانش نوین استوار باشد.

10. هنر نو با تمام ادعاهای جانبداران هنر برای اجتماع، هنر برای هنر، هنر برای ... تباین دارد.

11. برای پیشرفت هنر نو در ایران باید کلیه‌ی مجامع طرفدار هنر قدیم نابود گردند.

12. آفرینندگان آثار هنری آگاه باشند که هنرمندان خروس جنگی به شدیدترین وجهی با نشر آثار کهنه و مبتذل پیکار خواهند کرد.

13. مرگ بر احمقان.

 

آنان که بيانيه های اول و دوم سوررآليسم را خوانده اند ، حتما تفاوت را احساس می کنند . اين بيانيه که بيش تر به يک بيانيه ی سياسی شبيه است تا طرز فکر عده ای شاعر و هنرمند ، آشفته بازار روانی جامعه ی ايرانی را نشان می دهد که هر گفتمانی را به يک جدال بالقوه ی سياسی تبديل می کند .

رهبر شعر خروس جنگی هوشنگ ايرانی بود . ايرانی که با دکترای رياضيات از اسپانيا به ايران باز گشته است ، نخستين شعرهای خود را در اين مجله به چاپ می رساند . شعر ايرانی هم از اين جهت که پيشگام جنبش های شعری و انتقادی پس از نيماست و يکسره نيز با او متفاوت است و هم بدين جهت که نمونه ی خوبی از مفاهيمی وارداتی است که بدون تلاش برای انطباق با سنت ، فرهنگ و زبان در هر دوره ای به شکلی بروز می کنند ، درخور تحليل است .

سورآليسم ايرانی با اتخاذ موضعی سخت پرخاشگرانه و حتی آميخته به دشنام در برابر جريان نسبتا نوپای شعر نيمايي می ايستد و در حالی که تمام جنبش های فکری و ادبی پيشين را به هيچ می گيرد ، نه پايگاهی در دل مردم دارند ، چون درکش نمی کنند هرچند شرقی هستند و سوررآليست ها به تفکرات شرقی بسيار نزديکند ، و نه در ميان روشنفکران زمان خود وجهه ای دارند . به هر حال خروس جنگی پس از انتشار چهار شماره در همان سال 1330 تعطيل می شود . از هوشنگ ايرانی سه مجموعه شعر در دست است . بنفش تند بر خاکستری ، خاکستری ، اکنون به تو می انديشم -  به توها می انديشم . پس از سال 1334 ديگر شعری چاپ نمی کند . ايرانی به سکوت و تنهايي روی می آورد . به الکل مبتلا می شود و در 1335 بر اثر سرطان خون در می گذرد .

هرچند ايده ی شعر سوررآليستی زنده می ماند و در دهه های بعد در کارهای يدالله رويايي متبلور می شود ، اما ديگر هيچ گاه آن رويکرد و حجم را باز نمی يابد و تا امروز نيز کماکان مهجور مانده است . در زير شعردو تن از شاعران منتسب به سوررآليسم ايرانی آورده شده است :

 

 

اوم مانی ( هوشنگ ايرانی )

 

اوم مانی پادمه هوم

ای تنهای جاودان

اين انبوه قربانی ها نه برای توست

اين نياز رهروانی است که گرمای مهر را می جويند

همه ی لبخند های ديگر و پرتوهای ديگر از پرتو لبخند ابدی تواند

شکوه شکفتن بر تو باد ای نيلوفر آشنايي!

شکوه شکفتن بر تو باد!

........

 

 

                                 از دوستت دارم ( یدالله رويايي )

 

از تو سخن از به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از به آزادی

وقتی سخن از تو می گويي

از عاشق

از عارفانه می گويم

از دوست دارم

از خواهم داشت

از فکر عبور در به تنهايي

 

من با گذر از دل تو می کردم.

من با سفر سياه چشم تو زيباست

خواهم زيست.

من با به تمنای تو خواهم ماند .

من با سخن از تو خواهم خواند.

ما خاطره از شبانه می گيريم

ما خاطره از گريختن در ياد

از لذت ارمغان در پنهان ،

ما خاطره ايم از به نجواها . . .

 

من دوست دارم از تو بگويم را

ای جلوه ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنيدن را

تو لذت نادر شنيدن باش.

تو از به شباهت از به زيبايي

بر ديده ی تشنه ام تو ديدن باش.

 

.................................................

 

شعر (۱)

 

 

صدايم که می زنی

مرگ می رسد

در فواره های لذانی

می بينمت که می رقصی

در شعله ها

که بی تقصيرند

در کبودی اين زخم!

خم می شوم

در اشک

و فرياد می زنم

اين زنی است

که من

می پرستيدم .

 

 

(م.م.ظرافت)

۵/۲/۸۶

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

انرژی هسته ای و توپ فروشی روس ها 

بسم الله

ناصرالدین شاه به عنوان اولین شاه تجدد خواه ایرانی از روسیه سفارش توپ داد، توپ را آوردند و در برابر چشمان همایونی شلیک کردند، از قضا لوله توپ روسی توان باروت نداشت و منفجر شد، زمین زیر پایه توپ هم کمی آسیب دید، متملقان که اوضاع را خراب می دیدند به چاره افتادند و گفتند قربان، بنگرید، اینجا را چنین می کند، خاک دشمن را چه خواهد کرد!!!!

حکایت امروز ما هم چنین است، روسها این بار هم همان توپ فروشی هستند که قرار است به جای توپ آن زمان، به ما انرژی هسته ای بفروشند، خارج از وعده و دبه هایی که می کنند و خارج از احتمالاتی که بعضی از کارشناسان می دهند و می گویند اصولا روسیه قصد آن ندارد که  بوشهر، راه اندازی اولین نیروگاه اتمی ایران را به چشم ببیند(به هزار و یک دلیل از جمله احتمال حمله به آن توسط باقی کشورها)، باید دید که آیا اصولا از زمان ناصرالدین شاه تا به حال، معنای چند کلمه مثل توپ، خاک دشمن و روسیه چقدر تغییر کرده است و مهمتر از آن این انرژی هسته ای که شاید مثل همان توپ روسی خانه را ویران کند، چه وقت و چگونه اش به درد این مردم می خورد؟

اول از همه باید بگویم انرژی هسته ای بسیار خوب است و حق مسلم ماست، بعد از این مقدمه باز هم باید بگویم کسی قصد ندارد منافع ملی کشور را به بازی بگیرد و مهمتر از همه مانند صنعت نفت باید همه گونه حتی با تحمل انواع فشارهای بین المللی و داخلی این حق را به دست اورد. بنابراین در این 3 شعار مرسوم و درست اصولا با هیچ کس مشکلی نیست اما مشکل زمانی حاد می شود که بحث امروز و فردا پیش خواهد آمد، وقتی مسئله زمانمند شد، اگر بحث به دست آوردن حق تا امروز باشد، مشخصا یک راه حل پیش روی ماست و اگر بحث به دست آوردن حق تا فردا باشد راه حلی دیگر.

پس ببینیم آیا ما باید همین حالا انرژی هسته ای داشته باشیم و تولید سوخت هسته ای کنیم و یا نه، اگر در طول یک برنامه 10 ساله هم تلاش کنیم انرژی هسته ای بومی شود چیزی را از دست نداده ایم، حتی در این صورت چیزهایی را هم به دست می آوریم، مطمئنا نظر من قسم دوم است، به دلایلی که بر می شمارم و می خواهم اثبات کنم پروسه برنامه ریزی 10 ساله برای به دست آوردن فناوری هسته ای با تمام تجهیزات و معیارهای پیش رفته یک پروسه درست و کاملا مطابق با منافع ملی است که زمان کافی را برای چانه زنی ایران با دنیا و در یک بستر تفاهم آمیز نیز فراهم می کند.

1-ایران اکنون تنها نیروگاه هسته ای خود در بوشهر را قرار است با سوخت روسی راه اندازی نماید و قرار داد آن نیز به صورت بلند مدت تنظیم شده است.2-دومین نیروگاه اتمی ایران حداقل 10 سال دیگر افتتاح خواهد شد.3-فناوری هسته ای در بخشهای پزشکی و ... که در کشور امروز مورد نیاز است کاملا حاصل شده است و هیچ ارتباطی با تولید سوحت هسته ای ندارد و بنابراین  جزو مباحث فوری تلقی نمی شوند.

گمان نمی کنم انرژی هسته ای قرار باشد در بخشی غیر از نیرو و یا مصارفی از قبیل پزشکی مصرف شود، بنابراین با توجه به همین 3 بند نتیجه می گیریم فناوری هسته ای آن هم در حد تولید سوخت نیروگاهی امروز اصولا هیچ فوریتی ندارد.

مطمئنا اگر به دست آوردن این فناوری امروز هزینه ای هنگفت نداشت ما هم می گفتیم اصلا تا صد سال دیگر هم اگر ایران نیازی به این فناوری نداشته باشد شما آن را به دست اورید، ضرری که ندارد، قدرت است دیگر، اما حالا چه؟ آیا زمانیکه می توان در یک پروسه 10 ساله و با اعتماد سازی های بسیار و به دست آوردن انواع امتیازات پله پله به این فناوری به صورت صلح آمیز رسید، آیا نیازی هست که هر روز شاهد سیلی از اتهامات و قطعنامه ها و کج خلقی ها نسبت به ایران  بود؟ آیا منافع ملی چنین چیزی را بر می تابد؟ آیا استراتژی امنیتی کشور با وضعیتی اینچنین به بیراه کشیده نخواهد شد؟

اما ناصرالدین شاه که از این انفجار حیرت کرده بود شاید این تملقها را نمی شنید، شاید به یاد عباس میرزایی افتاده بود که در جنگ با روسیه صداها و نهیبهای این توپها را شنید و بعد از آن بود که تصمیم گرفت کسانی مثل قائم مقام و امیرکبیر را به صحنه آورد، اما چه کم عمر بود عباس میرزا و چه خوب نوشت قائم مقام که میرزا! بعد از تو ایران، ویران شد.

نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |

اخلاق توسعه 

فصلنامه دین واقتصاد یا به عبارتی "فصلنامه تخصصی اقتصاد دینی"  حدود ۱ سالی است که از سوی موسسه مطالعات دین واقتصاد منتشر میشود.موسسه  مطالعات دین واقتصاد از یادگاری های استاد بزرگ مرحوم عالی نسب میباشد.امیدوارم بتوانم درباره این استاد بزرگ مفصل بنویسم.البته این موسسه دو فصلنامه دیگر را در حوزه اقتصاد منتشر میکند.تصمیم بر این دارم که هر از چند گاهی خلاصه ای از مقالاتی که میخوانم در این مکان عرضه کنم.

مقاله ای از فرشاد مومنی در شماره دوم فصلنامه دین واقتصاد با عنوان اخلاق توسعه ارائه شده است.این مقاله به معرفی علم جدیدی به نام اخلاق توسعه و سیر تحولات ان در نیمه دوم قرن بیستم می پردازد.نویسنده در فرازی از مقاله یکی از محورهای اخلاق توسعه رانقد واژه رشد اقتصادی به عنوان یگانه شاخصه بررسی توسعه اقتصادی می داند.رویکرد اصلی مقابل اخلاق توسعه رویکرد مهندسی ومکانیکی به توسعه است که یکی از پیامد های ان تهدید محیط زیست میباشد.و توجه به ارزش های بومی در رویکرد به توسعه عامل پیشگیری از شکست برنامه های توسعه مطرح میشود.

نوشته شده توسط سعید صالح محمود رباطی | لینک ثابت | حرف سوم (اقتصادی) |

اخراجی ها 

به نام يزدان پاک

نوشته مقابل تلاشی برای بررسی فيلم پرفروش اخراجی ها کار مسعود ده نمکی است؛ فارغ از اينکه ايشان قبلا چگونه و در کجا به ميهن و هموطنان شان خدمت می کردند، می خواهيم فيلم اخراجی ها را بررسی کنیم، پس:

سوال اول اينکه فيلمساز چه هدفی از ساخت اين اثر داشته و آيا به اين هدف رسيده است يا نه؟

از مصاحبه هاي فيلمساز اين گونه می توان جمع بندی کرد که ايشان به رسالت نشان دادن گوشه هايی از جنگ که تا به حال تصوير نشده پا به ميدان نهاده اند. درست است، طرح حضور چند لات در ميدان جنگ تا به حال پا به سينمای دفاع مقدس نگذاشته بود (البته به کس ديگری هم جز ايشان مجوز ساخت و اکران چنين اثری داده نمی شد)، اما اگر بگذريم از تازه بودن طرح، به مساله تم و موضوع فیلم می رسيم و اگر بخواهيم آن را در يک جمله خلاصه کنيم به اين عبارت خواهيم رسيد: "تحول و ارشاد عده ای اراذل و اوباش در فضای معنوی جبهه ". البته تم تحول در فضای جبهه تم جديدی نيست (به ياد آوريم فيلم ليلی با من است را)، اما نفس حضور اين نوع شخصيتها تازگی دارد.

پس اگر موضوع تحول آدم بدها به آدم خوب ها باشد، بايد گفت نحوه ی ترسيم اين تحول بسيار ابتدايی و ضعيف است، چرا که  ما چندان فضای معنوی ای در جبهه ی تصوير شده، مشاهده نمی کنيم که بستری برای تحول فراهم کند. از سوی ديگر آدم خوب های فيلمنامه هم فرصت ترسيم و پرداخت مناسبی پيدا نمی کنند که کاراکترهای ما به طور احساسی يا عقلانی با آنها و عقيده شان درگير شوند و به چالش بيفتند و در نتيجه متحول گردند. من به عنوان مخاطب ایرانی از قبل می دانم که جبهه دفاع مقدس واقعا مقدس و روحانی است و در این فضا زمینه تحول مهیاست(البته نه برای همه)، اما برای مخاصب غير خودی، چنين پيش فرض هايی و جود ندارد و او تنها شرارت های اين شخصيت ها را می بيند و بعد با يک سری خوبی های کليشه ای که بسيار ضعيف تصوير شده اند، مواجه می گردد. بنابراین تماشاگری که نمی داند جنگ هشت ساله ما از چه جنسی بوده، چه معنويتی از فضای اين جبهه برداشت خواهد کرد؟

کاراکترها، ناگهان در يک فضای احساسی در سکانس پايانی اصطلاحا "جوگير" می شوند و بنا به اينکه بايد در پايان فيلم متحول بشوند، همگی دچار تحول می شوند؛ يعنی بايد گفت مخاطب نمی پذيرد که اين شخصيت ها به درجه ای از خلوص نيت رسيده اند که حال می توان ايشان را در کسوت عظيم شهادت ديد.(به ياد بياوريم و مقايسه کنيم ترسيم چنين فضايی در ليلی با من است و اين نکته که حتی او هم با شهادت شوخی نکرد و قهرمان اصلی فیلم جانباز شد).

فارغ از هرگونه غرض ورزی بايد گفت که فی الواقع تحول اين انسان ها به دل مخاطب نمی نشيند، ما بيشتر با کاراکتر سيد جواد هاشمی هم ذات پنداری می کنيم و نگران رفتن آبروی گرو گذاشته اش هستيم، تا با کاراکتر اصلی فيلمنامه (مجید) و آدم شدنش در معیت دوستانش و تلاش او برای رسيدن به معشوقه اش (که اين داستان به اصطلاح فرعی در ادامه به کل به دست فراموشی سپرده می شود).

از طرف ديگر فرض بر اينکه عصر اسطوره سازی گذشته و صاحبان اثر به قصد ملموس و نزديک کردن جامعه و به خصوص قشر جوانی که آن فضا را تجربه نکرده است، دست به ساخت اين اثر زده اند، اما آيا نبايد ابتدايی ترين اصول سينما و از آن هم پيشتر اصول منطقی و عقلی را رعايت کنند و سرسری کار نسازند که در نهايت وجهه و جايگاه دفاع مقدس و نيروهای مسلح و سينما را به ابتذال نکشند. فراموش نشود که منظور من از ابتذال، نشان دادن چنين شخصيت هایی در جبهه و آوردن سيگار و مواد مخدر و ورق به آن نيست، بلکه شايد ذکر چند مورد ذيل رفع سوء تفاهم کند:

·         آيا گزينش نيروها واقعا اين قدر مسخره بوده است؟ پس با اين سيستم می بایست ما تعداد بسياری جاسوس در جبهه ی خودی می داشتيم!

·         آيا سيستم نظامی ما در آخرين سال های جنگ با اين همه تجربه متوجه نمي شده است که نبايد به نيروهای غير قابل اعتماد پست ها و ماموريت های مهم عملياتی (مثل آر پی جی زن) را داد؟

·         در اين جبهه آيا به افراد متقاضی حضوردر جبهه در مدت آموزش و حتی بعد از آن در هنگام عمليات لباس مخصوص داده نمی شده است که دوستان با کاپشن پرواز و تی شرت و گیوه به قلب ارتش عراق حمله می کنند؟

·         در مدت آموزشی، آيا استفاده از قمه آموزش داده شده بود؟ آن هم در برابر زره پوش؟ و آيا رزمندگان حق بردن شمشير و قمه و يا انواع سلاحهای سرد غير متعارف و غير سازمانی نيروهای مسلح را داشته اند؟

·         ...

فيلمنامه از مونتاژ جوک ها و لطيفه های معروف چندين سال اخير(برای مثال جوک کمک های جنسی مربوط به زلزله بم، شيميايی زدن، نحوه ورود به مستراح و...) در معيت يک سری خاطرات رزمندگان که با اين شيوه ترسيم و روايت به مسلخ رفته است، به علاوه شخصيت های تيپيک شده ژانر دفاع مقدس در سريال ها و فيلم ها، تشکيل شده است.

تعدد کاراکترها در اين فيلمنامه با توجه به ضعف شخصيت پردازی و توجه صرف به ارائه شوخی ها و جوک ها و غفلت از پرداختن به اصل روايت باعث سر در گمی مخاطب می شود ، به طوری که به لحاظ فيلمنامه و شخصيت پردازی هيچ يک از کاراکترها (حتی شخصيت محوری فيلمنامه) فرصت پرداخت مناسب را نمی يابند.

برای مثال سرهنگ (عبد الرضا اکبری) از کجا می آيد و در نهايت چه بر سرش می آيد و يا جوان مودب(سپند امير سليمانی)، آمدن دزد (امين حيايی) به جنگ برای تلویزیون و باقی اراذل در همراهی شخصيت مجید و يا حاج صالح (محمدرضا شريفی نيا) به جبهه درست جا نمی افتد(حاج صالح خیلی بی خطر تر می توانست بدون رفتن به خط مقدم از تمامی امتیازات رزمندگی استفاده کند). تنها در مورد علت اعزام شخصيت های مجيد (کامبيز ديرباز) و بايرام(اکبر عبدی) به وجه مشخصی عمل می شود و انگيزه آنها آشکار می گردد.

علت علاقه دختر(اگر اشتباه نکنم نيوشا ضيغمی) و پدرش ميرزا (منوچهر آذر) بر خلاف برادر دختر به خواستگاری مجيد اصلا مفهوم نيست، چرا که اين دو شخصيت اختلافات بنيادینی در جهان بينی های خود دارند، چه رسد به ساير جزئيات زندگی، ما نیز هيچ نکته مثبتی در شخصيت اين جوان تا پايان فيلم نمی بينيم، حتی در زمانی که در اوج تحول شخصيتی برای تانک قمه می کشد؛ که می توان چنین برداشت نمود که يا در اوج احساسات است و يا برای کم نياوردن از رفيقش دست به چنين عملی می زند.(فراموش نکنيم که روايت مربوط به سال 1367 است و عشق يک دختر از چنين خانواده مذهبی به يک جوان لات آسمان جل چندان واقعی به نظر نمی آید.)

اما در کنار بازی ضعيف بازيگران، بايد به انتخاب بازيگرانی تکراری نیز اشاره نمود. انتخاب بازيگرانی که برخی دقيقا و سايرين تقريبا اين گونه شخصيت ها را در فيلم و يا سريالی ديگر بازی کرده اند، بر نزول ارزش فيلم می افزايد. برای مثال شريفی نيا در فيلم دنيا هم همين حاجی ای است که حالا به جبهه آمده، کامبيز ديرباز در سريال تب سرد همان لات است، يا لات و دزد بودن امين حيايی در فيلم کما را بياد بياوريم و سيد جواد هاشمی و آن فرمانده عزيز آشپز که اسم شان را فراموش کرده ام هم تقريبا تيپ ثابت نقش مثبت فيلم ها و سريال های دفاع مقدس می باشند و مابقی هم نمونه های قوی و ضعيف زيادی از نقش های خودشان را در سينمای داخلی داشته اند، که البته در این فیلم چندان هم قصد ارائه صحيح همان شخصيت تکراری را نداشته اند...

بازيگر به طور کلی چند ابزار در دست دارد تا هرچه بهتر با استفاده صحيح از اين ابزار نقشش را باور پذير تر و بهتر ارائه کند، اين ابزار عبارت اند از قدرت متن و شخصيت پردازی نقش ، هدايت کارگردان و يا بازيگردان ، گريم، صحنه پردازی، تيم خوب پشت دوربين ، بازيگرهای مقابل و ... اما متاسفانه در اخراجی ها هيچ کدام از اين ابزارها در دست بازيگران قرار نداشته است؛ تکليف قوت متن و شخصيت پردازی را که پيشتر مشخص کرديم، داستان گريم هم که اظهر من الشمس است (برای مثال سفيدی بيش از حد صورت اميرفضلی در دوره آموزشی که نشان از عدم توجه دقيق به ديتيل و ريزه کاری ها از جانب اولا گريمور و در ثانی شخص کارگردان را نشان می دهد).

در مورد هدايت بازيگر هم اگر گروه کارگردانی درک صحيحی از آن داشتند، هيچ گاه با اين کپی کاري ها موافقت نمی کردند. البته بازی کمی روان تر اکبر عبدی را هم بايد به حساب بداهه های او و تجربه های تئاتری او گذاشت. نکته دیگری که لازم است در مورد بازی منوچهر آذر (پدر عروس) بگويم، اين است که آيا اجباری بوده که ايشان با لهجه شيرازی صحبت کنند و آبروی شيراز و قبل از آن آبروی حرفه ای خودشان را ببرند. آخر کدام شيرازی می گويد: "ها کاکوو" ؟شايد بهتر بود که اگر بازيگر توانايی ادای لهجه را ندارد و يا کارگردان و عواملش قدرت نظارت و هدايت او را ندارند (فرض بر آنکه آنها نمی توانستند برای ایفای این نقش از يک بازیگر شيرازی استفاده کنند) و خط روايتی فيلمنامه بدون اين لهجه صدمه ای نمی ديد، خيلی ساده او به لهجه ی مادری اش صحبت می کرد.

به هر ترتیب در اين چند خط مجال پرداختن به کارگردانی تصويری، دکوپاژ، تدوين ،ميزانسن، و فيلمبرداری نيست، اما به طور مختصر، استفاده از میزانسن های ساده (چه برای بازیگران و چه دوربین) و همين طوردر باب قاب پردازی ها  و حتی در پایان در تدوین استفاده ازشیوه های ساده و حتی عدم استفاده صحيح از آنها چيزی به آن نيفزوده بلکه از اعتبار آن نيز کاسته است(گفتنی است که استفاده آگاهانه از همین شیوه های ساده شاهکارهایی ماندگار در تاریخ سینما خلق کرده است).

 البته نوع کستينگ(Csting) فيلم هم با تعدادی بازيگران چهره و دوری از ريسک انتخاب بازيگران امتحان نشده در نقش مورد نظر و نوع جوک واره بودن فيلمنامه همه نشان از نگاه گيشه ای گروه سازنده داشته است... اما سئوال اصلی اينجاست که :

پس اين همه سر و صدا در جشنواره برای چه بوده است؟! عذر خواهی از امين حيايی و شريفی نيا و ... و حق خوری داوران ديگر چه صيغه ای بود؟ بازی تحسين برانگيز شريفی نيا در فيلم دنيا که نسخه اوريجينال اين نقش بود، سيمرغ را برايش به ارمغان نياورد، چه رسد به اين کپی دسته چندم و آن هم برای فيلمی که به نظر من بدون پارتی به بخش مسابقه جشنواره فجر راه نمی يافت.

شايد بگوييد که اين فيلم يک هجويه برای خنده است و نيازی به اين همه دقت و نکته بينی ندارد که البته بنده حرف شما راقبول دارم و آن را سخيف می دانم، اما آوردن دلايلی که به ذهنم می رسيد برای آن دسته از دوستان است که آن را اين گونه نديده اند.

 اما در پایان خواندن این مصاحبه نیز خالی از لطف نیست:

 

قسمتی از مصاحبه مسعود ده نمکی با خبر گزاری آفتاب:

 بهترین اتفاقی که در سال 85 برای شما اتفاق افتاد چیست؟ 
اتفاق خوب بسیار زیاد است تا آن جایی که در خاطرم نیست و انتخاب آن برای من سخت است اما بهترین رویداد ارتباط نسل جدید با آرمان‌های دفاع مقدس است. من زمان اکران فیلم «اخراجی‌ها» صحنه‌هایی از واکنش مردم را دیدم که بسیار خوشایند بود. نسل سوم انقلاب توانست از طریق اخراجی‌ها با گذشته ارتباط برقرار کند که این موضوع خیلی شیرین است

بدترین اتفاق سال 85؟
اتفاق بدی برای من نیفتاد و من از این بابت خدا را شکر می‌کنم. البته کسانی که نمی‌خواستند این فیلم ساخته شود، «خدا پوزشان را زد.  رکود فیلم اخراجی‌ها شکست و 45 میلیون تومان فروش رفت که چند روز آینده بیشتر هم خواهد شد. لطف خدا در این سال شامل حال من شد و کسانی که می‌خواستند من را زمین بزنند ناکام ‌شدند

و چشم‌انداز سال 86. آیا فیلم دیگری از شما دیده می‌شود؟ 
برنامه من برای سال بعد ساختن فیلمی دیگر است. اکنون در حال نگارش فیلمنامه هستم، اما با توجه به این که توقعات مردم از من بالا رفته است باید وسواس بیشتری به خرج دهم

 

در نهايت و در آخر سخن می خواهم از اين همه نگارش، نتيجه گيری ای کرده و به اين مردم آفرين بگويم که با چنین ديد زيبايي شناسيک قوی و نگاه تيز بينانه ای به محتوای فيلم ها، آنها را انتخاب کرده، به آنها سيمرغ می دهند و برای ديدن آنها بليط تهيه کرده و به سينما می روند.

با چنين مخاطبی سينما بايد بيش از پيش شکوفا شود و افسوس که چرا با اين پتانسيل شکوفا نمی شود؟!!

نوشته شده توسط | لینک ثابت | حرف دوم (هنری) |

لوکاچ آغازگر احیا یا استحاله 

یا رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران )

1 – پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت ( بررسی کوتاه اندیشه مارکسیسم هگل گرا و به طور مصداقی جرج لوکاچ و آنتونیو گرامشی )

یکی از اهدافم در نوشتن این سری مطلب علاوه بر هدف قبلی آن است که قضاوت کنیم آنچه امروز به عنوان بازمانده مارکسیسم وجود دارد آیا همچنان بدیلی برای سرمایه داری است یا انتقادی بر آن .

الف ) جرج لوکاچ ( 1885 – 1971 )

در بررسی سیر تحول ( به تعبیر من استحاله ) نظریه مارکسیستی از آغاز تا رسیدن به مکتب فرانکفورت ، آنچه توجه به آن بسیار ضروری است ، روند  تدریجی کم رنگ شدن المان های اصلی مارکسیسم اولیه در اثر مواجهه آن با واقعیتهای سرمایه داری است و جالب اینجا است که تمام وابستگان به این مکتب  خود را مفسران راستین مارکس می دانستند و دیگر وامداران اندیشه مارکس را به کج فهمی نظریات او متهم میکردند. در واقع آن چیزی که می خواهم روی آن تاکید کنم این است که هر نظریه جامعه شناسانه هرچند هم قدرتمند و کاریزماتیک هرگاه در نبرد با واقعیت عینی مغلوب شود ، خواه ناخواه در مقابل غالب ( واقعیت ) سر تعظیم فرود می آورد و سعی می کند با تجدید نظر طلبی راهی برای ادامه حیات خود بیابد و در عین حال احساس نوستالژیک پیروی صادقانه از نظریه اولیه را در خود حفظ کند ، در صورتی که اگر بتواند دست از اسطوره سازی کور خود بردارد می تواند دور از عینک تعصب دنیا را ببیند و تحلیل کند و آنگاه دیگر نیازی نیست حتما نظریه خود را صادقانه پیرو این و  آن بداند .

در گذار از مارکسیسم سنت گرا که انقلاب پرولتاریایی و سقوط سرمایه داری را بر اساس قوانین جبری سرمایه داری حتمی می دانستند و در نتیجه جایی برای  عمل سیاسی قائل نبود ( انگلس ، کائوتسکی ) ،جرج لوکاچ برجسته ترین چهره مارکسیسم هگل گرا به اندیشه هگل و برقراری ارتباط دیالکتیک میان اندیشه و عمل اجتماعی و بین ساختارهای اقتصادی و نظامهای فکری بازگشت و به انتقاد از جبرگرایان اقتصادی در بی اهمیت دانستن کنش سیاسی پرداخت . در واقع لوکاچ تلاش می کرد با کم کردن وزن اقتصادی نظریه سنتی ( به عنوان مثال با بسط مفهوم طلسم انگاری کالای مارکس به چیز وارگی که فرد نه تنها نسبت به کالای ساخته خویش بلکه نسبت به تمام واقعیت های ساخته دست خویش اعم از جامعه و قانون و دولت و کالا بیگانه می شود ) نقش ارادی کنشگران را زیاد کند . در واقع او با این کار از اهمیت فزاینده ای که جبرگرایان به عامل اقتصادی به عنوان زیربنای جبری شکل دهنده تمام وقایع می کاهد و بر اهمیت نقش ارادی و خلاقانه کنشگران می افزاید .  البته لوکاچ در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی ، همچنان پرولتاریا را تنها طبقه دارای گنجایش پروراندن آگاهی طبقاتی می داند ( که صد البته تاریخ نشان داد این سرمایه داری است که قدرت هضم طبقه کارگر در خود را دارد ) که خود تحلیلی بر پایه عامل اقتصادی است ، اما خواهیم دید دیر زمانی تا آنگاه که آنتونیو گرامشی دیگر نماینده مارکسیسم هگل گرا ، با طرح مفهوم هژمونی فرهنگی   ضربه ای دیگر بر پیکر عامل زیربنا یعنی اقتصاد وارد کرد ، باقی نمانده بود و این شاهدی بر  تداوم سیر دور شدن مارکسیسم از عامل اقتصادی به عنوان عامل تعیین کننده ، در اثر ناتوانی این عامل در تبیین واقعیت اجتماعی است . تا آنجا که چندی بعد هربرت مارکوزه رسما اعلام کرد " طبقه کارگر دیگر مرده است " و این گسستی عمیق از سنت مارکسیستی اولیه در جدال با واقعیت عینی بود . در سری بعد مفهوم هژمونی فرهنگی گرامشی را به عنوان یکی از اصلی ترین زمینه های شکل گیری مکتب فرانکفورت  باز خواهم کرد .

یا حق

 

منابع :

1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه  محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384

2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381

3- در دفاع از «تاریخ و آگاهی طبقاتی»، دنباله‌روی دیالکتیک، گئورگ لوکاچ، ترجمهٔ حسن مرتضوی، نشر آگاه، چاپ اول:بهار 1۳۸۳

4- تاملی در وحدت اندیشهٔ لنین، گئورگ لوکاچ، ترجمه: حسن شمس‌آوری، علی‌رضا امیرقاسمی، نشر و پژوهش دادار،‌چاپ اول:‌پاییز ۱۳۸۱ تهران

نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |