تبليغاتX
<-هفت حرف->





بعد حقوقی قاعده فراغ دادرس 

مطابق ماده 155 قانون آيين دادرسي مدني سابق٬ قاعده اي معروف به قاعده «فراغ دادرس» بر دادرسي مدني كشور حاكم بود: «قاضي پس از امضاي راي٬ حق تغيير آن را ندارد.» توضيح آنكه «از هنگامي كه قاضي راي نهايي خود را درباره شكايت و دعوايي صادر مي كند ديگر قاضي آن قضيه محسوب نيست تا صلاحيت اضهار نظر ثانوي را داشته باشد. و بنابراين اصولا راي نهايي هر قاضي توسط خود آن قاضي قابل تجديد نظر نيست مگر آنكه قانون صراحتا تجديد نظر را تجويز كرده باشد.*» قاعده مذكور منحصر در حقوق ايران نبود؛ در تمام نظام هاي حقوقي جهان قاضي وقتي رايش را در پرونده اي صادر و امضا مي كند ديگر حق تغيير آن را ندارد.

متاسفانه اين قاعده مفيد از آيين دادرسي حال حاضر كشور حذف گرديده است. قاعد فراغ دادرس موجب مي شود كه قاضي با مد نظر قرار دادن فراغتش پس از صدور حكم٬ در انشاي حكم دقت كافي را مبذول دارد و نيز با سلب اختيار وي از تغيير حكمش٬ فشارهاي احتمالي عاطفي٬ مادي و سياسي را بر او بي اثر ساخت. مطابق ماده 8 قانون آ.د.م. «هيچ مقام رسمي يا سازمان يا اداره دولتي نمي تواند حكم دادگاه را تغيير دهد و يا از اجراي آن جلوگيري كند مگر دادگاهي كه حكم صادر نموده و يا مرجع بالاتر٬ آن هم در مواردي كه قانون معين نموده باشد.» نكته جالب اين ماده اين است كه دادگاهي كه حكم را صادر نموده مي تواند در موارد تعيين شده توسط قانون٬ حكمش را تغيير دهد. جالب تر آنكه بندهاي الف و ب ماده 326 ٬ از جمله اين مواردند: «آراي دادگاه هاي عمومي و انقلاب در موارد زير نقض مي گردند:

الف- قاضي صادر كننده راي متوجه اشتباه خود شود.

ب- قاضي ديگري پي به اشتباه راي صادره ببرد به نحوي كه اگر به قاضي صادر كننده راي تذكر دهد٬ متنبه شود.»

با هر برداشتي از از ابهام هاي موجود در بند ب٬ هر دو بند قاعده فراغ دادرس را نقض مي كنند و عملا بند الف با به دست ندادن تعريفي از «اشتباه»٬ دست دادرس را به طور كامل براي تغيير حكمش باز مي گذارد.

همه اين اوصاف در شرايطي است كه مي توان با به كار گيري مجدد اين قاعده و برخورداري از مواهب آن٬ حتي با ظرفيت هاي موجود در قانون فعلي٬ اشتباهات احتمالي قاضي را پوشش داد: اولا مطابق ماده 327 همين قانون «چنانچه قاضي صادر كننده راي متوجه اشتباه خود شود مستدلا پرونده را به دادگاه تجديد نظر ارسال مي دارد. دادگاه ياد شده با توجه به دليل ابرازي٬ راي صادره را نقض و رسيدگي ماهوي خواهد كرد.» و ثانيا محكوم عليه مي تواند از راي صادره در دادگاه بدوي٬ تقاضاي رسيدگي مجدد در محكمه استيناف نمايد.

آنچه در اين يادداشت سعي شد بدان پرداخته شود٬ لزوم به كار گيري قاعده فراغ دادرس از بعد حقوقي بود. در فرصتي ديگر نگاهي خواهيم داشت به جايگاه و ابعاد فقهي اين قاعده. اميد آنكه قانونگذار نگاهي عميق تر و دقيق تر به ضرورت به كارگيري چنين مقولاتي٬ كه هم تجربه عملي و هم مباني نظري ما بر آن ها تاكيد دارند٬ داشته باشد.

 

..........................................................

* نظريه مورخ 15/12/1343 اداره حقوقي قوه قضاييه.

نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |

در پوستین خلق(3) 

ضمن این پست در ادامه ی بررسی موضوعی نتیجه نگرفتن درازمدت حرکت های آزادی خواهانه ی یک قرن اخیر(نتایج و آرمان های مد نظر) دو مشکل دیگر را به صورت اجمالی بررسی خواهیم نمود. البته اساساً معتقدم با ارائه کردن موضوعی و تا وقتی که به صورت جزئی طی تحقیق و پژوهش بیشتر به ابعاد مختلف مسائل نپردازیم و راهکارهای جامع و عملی ارائه نشود به نتیجه ی در خوری نخواهیم رسید.

 4- فرصت طلبی، قدرت خواهی (سهم خواهی از قدرت) و توهم توطئه:

امانوئل کانت در پاسخ به طرح آرمانی افلاطون که حاکمان را فیلسوف و فیلسوفان را حاکم می خواست ، گفت:"این که شاهان فلسفه ورزی کنند یا فیلسوفان شاه شوند، انتظاری دور از واقع است که حتی مطلوب نیز نخواهد بود، زیرا تصاحب قدرت سیاسی ناگزیر داروی آزاد خرد را به تباهی خواهد کشید"

ردپای این عامل را در بسیاری از مقاطع تاریخی می توان دید که نزدیک ترین آن شاید سهم خواهی از قدرت عده ای درون تشکیلات دفتر تحکیم وحدت طی سال های بعد از خرداد 76 باشد که خب یکی از نتایج اختلافات درونی و تضعیف این تشکل می تواند به شمار رود. لذا اساساً آنچه مشخص است، فرصت طلبان و قدرت خواهان آفت هر جنبش و حرکت و تحول و اصلاحاتی بوده، هستند و خواهند بود و آنچه مشخص تر اینکه باید این افراد را شناخت و حوزه ی فعالیتشان را محدود کرد.

 5- تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و احیاناً یاس و ناامیدی:

این مورد را می توان در ادامه ی احساساتی شدن و انتظارات کوتاه مدت از جریانات دانست. شاید این تفکر در مقطع فعلی پس از دوران 8ساله ی اصلاحات پر رنگ تر شدو احیاناً عده ای با برطرف نشدن مشکلات مد نظرشان و نرسیدن حتی به همان "مدینه ی فاضله "(!) دچار یاس و نا امیدی شدند. لذا به نظرم باید مکرراً این تفکر در سطح جامعه القا شود که اصلاحات و دگرگونی های اجتماعی در هر کشوری و در جامعه ای، اگر قرار است بدون خشونت و خونریزی به پیش رود، نیازمند زمان است. هزاران بار گفت و سمینارها و جلسات متعددبرگزار شود که اساساً اصلاحات در هر زمینه ای از ساختارهای سیاسی گرفته تا مسائل اقتصادی و غیره، بدون افراط تفریط،  زمان و مراقبتی هوشمندانه می طلبد.به قول یکی از دوستان در زمین سوخته و لم یزرع خشونت نمیتوان تخم اصلاحات کاشت  بلکه باید نخست باران بردباری و مدارا بر این زمین ببارد و شخم خرد و تفاهم ، خاک آن را بارور کند.

 در پایان به امید آنکه روزی نهال اصلاحات در این مرز و بوم به بار نشیند، عمیقاً معتقدم هر حرکت کنشی در آینده که به بار نشستن این نهال کمک کند باید با آگاهی و به دور از افراط و تفریط  و اشتباهات گذشته صورت گیرد.

 یا حق

نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | نگارش آزاد |

تقدس من، مرگ گفتمان من 

من عاشق توام ای مقدس:

تمایل به مقدس دیده شدن از اولین روزهای حیاط انسان تا به امروز یکی از بهترین ابزارهای ارضاء میل زیاده طلبی انسان بوده است. حس قدسی و برتری فرا زمینی از سوئی بانی نوعی مجوز نانوشته برای زیاد خواهی های بیشتر( زمین، ثروت، زن ...) و از سوئی باعث وا پس زدگی و نابود کردن احساس گناه در بشر می شود، زیرا که توهم دستور بالاتر نه به تو اجازه نقد می دهد و نه در صورت اشتباهی تو را مسئول می داند و همین اعتماد به نفس دانسته یا نادانسته باعث می شود که افراد مقدس کنترل روحانی طرفداران خود را به دستگیرند. طرفدارانی که خود به نحوی قدسیت را در انجام کارها و به شکلی ضعیفتر از مراد و ارباب خود به دست می آورند.

من مقدس ترم پس می جنگم:

از اولین روزهای تاریخ حاکمان در شرق و غرب، از ایران و مصر گرفته تا اسپانیا و پرتغال و عثمانی، از اسکندر،  زاده الاهه های باستان گرفته تا موسیلینی منجی عالم، از خلفای عباسی گرفته تا سلسله عریض و طویل واتیکان همه حاکمان از تنها ابزار ممکن یعنی تقدس برای بسیج مردم، جلب حمایت و بستن راه های اشتباه  استفاده می کردند. تنها راه ممکن از آن سو که راهی دیگر برای حکومت و بسیج مردم در جنگ ها وجود نداشت. تنها احساس خوب تقدس برای پیروان انسان حاکم  و احساس نیاز به پاک کردن دنیا از شر ناپاکان و پلیدان باعث جنگ های طولانی و تحمل سختی های بسیار در محاصره ها می شد.

از پاپ پاپ تر:

از اوایل رنسانس تقدس پاپ به دلیل اشتباهات بسیار در اداره اروپا و وجود شکاکان به شدت زیر سوال رفت. در اواسط رنسانس پاپ دیگر حاکمی مقدس نبود، زیرا خود به دست خود تقدس در حکومت را نابود کرده بود. پاپ یک روحانی مقدس بود و نه دیگرهیچ وقت یک حاکم مقدس. اما اروپا تقدس را به پادشاهان وا گذار کرده بود. پادشاهانی که جنگ های جهانی نشان داد تا چه حد مقس هستند. نه مقدس به واسطه کلیسا که مقدس به واسطه ملت های مقدس پرور.

پادشاه سایه خدا یر زمین:

محمد رضا پهلوی گر چه خود را همیشه پادشاهی مدرن در ایران نشان می داد اما هیچگاه میل بی اندازه خود را از مقدس دیده شدن پنهان نکرد.  تقدسی که گر چه راه انتقاد  در سرکو سیاه گل را به او برای حفظ کشور ار دست بی دینان بست اما هیچگاه در انقلاب ایران نتوانست کوچکترین کمکی به او کند زیرا اینبار خود را در مقابل کاریزمایی بس مقدس تر و بسیار روحانی تر می دید.

کم کردن روحانیت اشخاص، افزایش روحانیت رفتار

 در اروپای بعد از جنگ و امریکای پس از استقلال به مرور زمان تقدس از حاکمان صلب و به رفتار بشری داده شد. کلیسا و کشیش ها همچنان روحانیت خود را به عنوان قشری پالایش شده حفظ و حتی ارتقا بخشیدند اما در صورت ورود به مناسب حکومتی تقدس جای خود را به تعهد می دهد و جامعه وی را مانند سایرین ملزم به پاسخ گویی می داند. حذف تقدس از افراد باعث می شود هیچ کس با سوار شدن بر احساسات مردم نتواند اقتدلر طلبی خود را نشان دهد( حتی اگر با تهییج احساسات مذهبی مردم مثل بوش پسر حاکم جامعه باشد) و از سویی این تقدس نتواند به عنوان پاشنه آشیل در تزلزل حکومت نقشی داشته باشد.

در ایران رفتار کلامی نهادها در پذیرش انتقاد نشان از کاهش میل بی اشتباه دیده شدن این قواست اما از سویی بین سیاست تقدس گریزغرب با رفتار تقدس گرای برخی از مدیران انتخابی فاصله زیاد است.

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

به بهانه سال وحدت ملی 

امسال بنا به فرموده مقام معظم رهبري به عنوان سال وحدت ملي نامگذاري شده است . وجود فشارهاي خارجي در قضيه هسته اي و معضلات داخلي كه به شكل فشارهاي اقتصادي خود را نشان داده است لزوم وحدت ملي را بيش از هر زمان ديگر ضروري مي نماياند. نظريه پردازي در باب وحدت و به تبع آن مصلحت عمومي پژوهشي جدي را مي طلبد  كه در سطور اندك اين مقال نمي توان به آن پرداخت ، ما در اين جا به گذرگاه هاي تاريخي اشاره مي كنيم كه از لحاظ تاريخ انديشه سياسي در زمينه وحدت ملي ايرانيان با اهميت بوده است .

دو قرن پس از ورود اسلام به سرزمين ايران و فروپاشي شاهنشاهي ساساني و در حالي كه حيات اجتماعي ايران آن زمان سكوتي معنادار را تجربه مي كرد دوره اي از دگرگوني هاي ژرف در محافل ايراني شكل گرفت كه زمينه هاي وحدت ملي و استقلال ميهني دو قرن آتي را فراهم نمود. ورود اسلام به ايران از لحاظ سياسي به معناي فروپاشي نظام سلطنتي شاهنشاهي و روي كار آمدن دستگاه خلافت به عنوان مدل حكومتي جديد بود. اما آن چه از شواهد تاريخي پيداست اين است كه اعراب به علت عدم وجود نظام مدون فكري جهت تبيين مباني حكومتي هيچ گاه نتوانستند دستگاه خلافت را به عنوان مدل حكومتي به اجرا در آورند و با مرگ خليفه ي چهارم و به تقليد از نظام شاهنشاهي ايران زمين در عمل دستگاه خلافت به سلطنت تبديل شد.

ضعف اعراب در حكومت داري و به تبع آن سپرده شدن اداره امور دربار به دست ايرانيان  قشر فرهيخته ايران آن روز را كه عمدتاً از وزراي دربار به حساب مي آمدند به فكر احياي مجدد تمدن ايراني نمود. از اين رو پيكار عليه دستگاه خلافت از قرن سوم هجري زمينه وحدتي را به وجود آورد كه اولين بارقه هاي  آن روي كار آمدن حكومت طاهريان به عنوان اولين مدل حكومتي ايرانشهري بعد از ورود اسلام بود. شورش عليه دستگاه خلافت با روي كار آمدن صفاريان و سامانيان ادامه يافت و در زمان آل بويه به اوج خود رسيد . افول قدرت معنوي دستگاه خلافت و به موازات آن قدرت گرفتن آرايش جديدي از نيروها در ايران آن روزگار بيش از هر زمان ديگر اين انديشه را قوت بخشيد كه تجديد استقلال ملي و وحدت سرزميني ايرانيان جز با پيكار عليه دستگاه خلافت عربي محقق نخواهد شد. با روي كار آمدن آل بويه اگر چه ايرانيان عصري زرين در تاريخ خود را تجربه كردند اما با افول اين سلسله خار انحطاط چنان تيغ تيز خود را دركالبد حيات اجتماعي اين مرزو بوم فرو برد كه اثرات آن قرن ها بعد و تا يورش مغولان نمايان است . فارغ از وقايع تاريخي كه در آن دوره به وقوع پيوست و در كتب مختلف تاريخي به تفصيل درباره آن سخن به ميان نرفته است از لحاظ سير تاريخ انديشه اين پرسش اساسي مطرح است كه چرا با وجود پيكارهايي كه در دو قرن نوزايش ايراني صورت گرفت و با وجود مباني نظري وحدت ملي از لحاظ عملي هيچ گاه چنين وحدتي شكل نگرفت و آن چه از شواهد تاريخي پيداست وحدتي در خلاف جهت استقلال ايران شكل گرفت . ايرانيان بر خلاف اين كه بتوانند حول يك مسئله به انسجام برسند ساليان سال با هم جنگيدند و رسم برادر كشي سنت مرسوم آن دوران شد . نويسنده كتاب دو قرن سكوت به خوبي شرايط آن دوران را توصيف مي كند: « طي چهار قرن حوادث گوناگون كه از پايان عصر ساساني  تا فرجام عهد آل بويه روي داد آن چه از مرده ريگ باستاني ايران باقي ماند هرگز وحدت گذشته خود را به نحو كامل و جامع ديگر بار بدست نياورد و هويت واقعي خود را باز نشناخت. طي سال ها خراسان با طبرستان و گيلان جنگيد . ديلم ولايت فارس را زير و رو كرد . سيستان كرمان و اهواز را به نابودي كشاند و....»[۱] نگاهي گذرا به مقاطع ديگر تاريخي از جمله تاريخ مشروطه و حوادث پس از آن به خصوص حوادثی که در دولت مصدق و به تبع آن كودتاي 28 مرداد رخ داد به خوبي  مؤيد اين مطلب است كه ايرانيان سده هاست در حسرت دستيابي به وحدتي كه بتواند استقلال ملي و هويت اجتماعي را تضمين كند به حيات خود ادامه مي دهند. گويي سال هاست كه در  تاريخ به تكرار خود ادامه مي دهد و حوادث مشابه به فاصله ي چندين سده و يا حتي چندين دهه نمايش خود را تكرار مي كنند و اين در حالي است كه آگاهي جمعي ايرانيان بي اعتنا به اين مشابهت هاي تاريخي به سنت فراموشي خو گرفته است . در طول نزديك به يك هزاره از تاريخ سياسي اجتماعي ايران حوادث گوناگوني رخ داده است كه از لحاظ چگونگي شكل گيري بسط و تأثيرات آن بسيار شبيه به هم بوده اند. در حساس ترين دوره تاريخي قرن سوم هجري و در عهد رشد و شكوفايي در ايران وحدت ملي هيچ گاه نهادينه نمي شود و به تبع آن موجبات افول و انحطاط تا سده ها بعد فراهم مي گردد. در جريان مشروطه نيز به علت گسست ميان نيروهاي مشروطه خواه و تفوق مصلحت هاي فردي بر مصلحت عمومي نخستين جنبش قانون خواهي در ايران طعم تلخ شكست را به كام ايرانيان مي چشاند. در جريان ملي شدن صنعت نفت نيز به شكلي كاملا مشابه وحدتی شروع به شكل گيري مي كند كه از پس آن نزديك به سه دهه حكومت ديكتاتوري رضا شاه متولد مي شود. آن چه مسلم است شكل گيري وحدت هيچ گاه منتج به گسست و چند پارگي در آگاهي يك ملت نخواهد شد بلكه روند شكل گيري آن است كه مي تواند استقلال و هويت ملي را با مشكل مواجه كند و اين درست همان جايي است كه مي توان پاسخ سئوال سطور قبل را داد. وحدت ملي كه بر اساس احساسات زود گذر و به دور از خرد و عقلانيت استوار شده باشد چيزي جز بذر ناداني و تباهي و فساد را در نهاد يك ملت نخواهد كاشت . شكل گيري وحدت از طريق افزايش حساسيت هاي اجتماعي و احساسات ميهني اگرچه در كوتاه مدت منجر به نتيجه خواهد شد اما در گذر زمان در صورت نداشتن پشتوانه عقلي چيزي جز انحطاط و تباهي به بار نخواهد آورد. بدرستي مي توان با سيد جواد طباطبائي در كتاب سير زوال انديشه در ايران هم سخن شد كه:«( در طول تاريخ انديشه ايران ) ضابطه ي آرمان وحدت ملي براي مدعيان وحدت سود و مصلحت مشخصي بوده است. اين نكته اساسي را مي توان پذيرفت كه وحدت ملي در عمل شاهان كه در سخن شاعران جلوه گر شده و تحقق يافته است . اما وحدتي كه شالوده آن نه انديشه اي خردمندانه بلكه بر احساسات زود گذر و چه بسا سطحي باشد مي تواند به آساني دستخوش زوال و نابودي شود و با توجه به تاريخ دوره اسلامي ايران تا فراهم آمدن مقدمات جنبش مشروطه خواهي و حتي پس از آن مي توان گفت كه پيوسته چنين بوده است. وحدت ملي ايران زمين فاقد پشتوانه اي خردمندانه بود و ناچار هر عملي از مجراي احساسات و خام انديشي و يا به شالوده نا استوار شعر و عرفان انجام شده است و به همين دليل پاياني جز شكست نمي توانست داشته باشد.»[۲]در برهه ي حساس كنوني نيز وضعيت كاملا مشابهي حكمفرماست و گويي  تاريخ بار ديگر قصد تكرار نمايش خود را نموده است . بنا به آن چه گفته شد ضرورت شكل گيري وحدت در شرايط حساس كنوني انكار ناپذير است اما آن چه كه از اهميت بيشتري برخوردار است شكل گيري آن بر اساس پايه هاي عقلاني است . تكرار تجربه هاي تلخ گذشته و بي خردي هايي كه در گذر هاههاي تاريخي اين مرز و بوم صورت گرفته است. شايد شرايطي را فراهم كند كه تا قرن ها نتوان خسارت آن را جبران نمود.


.............................................

۱- عبدالحسين زرين كوب، تاريخ مردم ايران از ساسانيان تا آل بويه

۲- سيد جواد طباطبايي، زوال انديشه سياسي در ايران

نوشته شده توسط ایمان نوشادی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |

پاد زهر بیماری هلندی 

در پست دومم در وبلاگ به اثر پدیده ای به نام "بیماری هلندی" در اقتصاد ایران اشاره کردم و به توضیح آن پرداختم.اما واقعاً با نقدینگی فزایندۀ حاصل منابع زیر زمینی چه کار باید کرد؟

چندین راه حل در ارتباط با این مسأله پیشنهاد می شود.اول اینکه برای اینکه نقدینگی در اقتصاد دردسر ساز نشود،آن را در سرمایه گذاری خارجی به کار بست.مدافعان این روش،علاوه بر تکیه بر این نکته که از این طریق نقدینگی وارد اقتصاد نخواهد شد ومنافع آن به صورت تدریجی نصیب اقتصاد ملی خواهد شد، مدعی اند سرمایه گذاری در دیگر کشورها به تأمین منافع ملی در سیاست خارجی کمک شایانی خواهد کرد.

منتقدان روش مذکور بر این نکته اصرار دارند که هنگامی که پروژه های عظیم داخلی تشنه سرمایه گذاری هستند،به جای استفاده از تسهیلات خارجی با بهرۀ بالا و دسترسی سخت، می توان از نقدینگی حاصل از منابع زمینی استفاده کرد.منتقدان زیر همچنین به وجود روش هایی مانندbuy back   یا      Financeنیز از آن جهت که تا مدتی حق امتیاز استفاده از پروژه را نصیب شرکت های خارجی می کند،به دیده تردید می نگرند.دوم اینکه صندوق ذخیره ارزی نیز به عنوان روش دیگری پیشنهاد می شود که منابع ارزی حاصل از منابع زیر زمینی را همانند یک بانک به صورت وام در اختیار بخش خصوصی قرار دهد.ضمنـاًًً به عنوان ذخیره ای مطمثن در قبال بحران های اقتصادی آتی عمل نماید.گرچه این طرح متعلق به دولت اصلاحات بود،اما منتقدان معتقدند که اولاً بخش خصوصی در فضای فعلی به هیچ وجه ظرفیت جذب چنین نقدینگی را ندارد و در نتیجه خود به خود این نقدینگی به تقویت صادرات و تولید نخواهد انجامید و به اقتصاد ملی تزریق شده و تورم ناشی از فشار تقاضای ناشی از بیماری هلندی را دامن خواهد زد.دوم آنکه در خود دولت اصلاحات نیز به مانند حساب بانکی دولت به آن نگریسته می شد،که مورد برداشت پی درپی دولت قرار می گرفت.ثالثاً به دلیل آنکه مازاد درآمد ارزی در حساب های خارجی با بهره پایین قرار می گرفت،راکد ماندن این نقدینگی به ضررمنافع ملی تعیین می شد.(بهره بانک های معتبر جهانی به دلیل خاصیت غیر تورمی اقتصاد های پیشرفته،تک رقمی و پایین است.)

بحث وبررسی در ارتباط با راهکار مازاد درآمد ارزی حاصل از افزایش قیمت منابع زیرزمینی،گسترده است.اما به اعتقاد نگارنده مناسب ترین راه حل می تواند به قرار زیر باشد:

الف-به شدت از استفاده از مازاد درآمد ارزی در امور جاری (مانند:پرداخت های مالی به اقشار آسیب پذیر،کارمندان دولت و...)پرهیز شود.چون تنها به تورم ناشی از فشار تقاضا دامن خواهد زد.

ب-این مازاد درآمد ارزی به جای تخصیص به پروژه های عمرانی عمدتاً به پروژه های زیر ساختی ملی همچون سدها،کارخانه های فولاد و ذوب آهن،پروژه های پالایشگاهی وپتروشیمی اختصاص داده شود.که ضمن ایجاد اشتغال،ثمرات خود را در اقتصاد ملی به صورت پایدار نشان خواهد داد وباعث رونق در اقتصاد ملی خواهد گشت.

ج-مقداری هم از این مازاد درآمد به سرمایه گذاری خارجی اختصاص یابد که ضمن ثمردهی به اقتصاد ملی،ضامن منافع ملی در سیاست خارجی هم خواهد بود.

راستی نظر شما چیست؟

نوشته شده توسط سعید صالح محمود رباطی | لینک ثابت | حرف سوم (اقتصادی) |

شده ايم نشخوار کننده مبتذل ترين فرمهای غربی 

چند هفته ايست که به سينما (آن هم به سخيف ترين آثارش) پرداخته ايم و مجالی برای ساير هنر ها نبود و بين اين هنرها از همه مظلوم تر تئاتر است

هفته گذشته روز جهانی تئاتر بود اما نمی دانم بايد در اين مراسم گريست يا پايکوبی کرد، بايد تبريک و يا تسليت گفت

اما به هر جهت بهانه خوبی شد که قدری از او ياد کنيم

همچنين در هفته گذشته شاهد برگزاری مراسم اختتاميه دهمين جشنواره تئاتر دانشجويی فجر هم بوديم (تعجبی نيست اگر متوجه نشده ايد چرا که خبر رسانی خوبی نداشته است.) جشنواره ای که بيش از پيش از اصول خود جدا شده بود اختتاميه اش را جشن گرفت.

کارهايی ضعيف (به لحاظ تکنيکی و محتوايی) و به دور از هرگونه جسارت و نوآوری (که مشخصه دانشجو ست) و اغلب با حرفهای تکراری و غم آلود در معيت برگزاری و اداره ضعيف گروه اجرا کننده جشنواره ، آشی شعله قلم کار به خورد مخاطبانش داد.

قصد آنرا نداشتم که در اين مجال، بدنبال دو پست پيشين، باز هم از سياهی های دنيای هنریمان بگويم، به همين خاطر نمی خواهم از تاريکی های اين جشنواره لب به شکوه بگشايم، اما چه کنم که به هر سو نظر می افکنم خرابه ای را می بينم که نمی توانم راحت از آن بگذرم

                                                            به ياد مهدی اخوان ثالث

راستی آيا جايی خبری هست هنوز

مانده خاکستر گرمی جايی

در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز

 

ساعت 2:52 روز شنبه 8/2/1386 – تالار مولوی

به همراه يکی از دوستان جهت تماشای يکی از کارهای بخش بين الملل جشنواره عازم تالار مولوی شديم. دير رسيديم اما کمی قبل از ساعت سه(زمان اجرای کار) در عين ناباوری بليط تهيه کرديم، دوستم بليط ها را تحويل مسئول کنترل درب داد و وارد لابی تالار شديم. شاخص ترين چهره جمع آتيلا پسيانی بود که برای تماشای اجرای دوست قديمش (فرهاد فروتنيان) آمده بود. جلوتر رفتيم جايی برای نشستن پيدا نکرديم بجز روی رادياتورهای شوفاژ، نشستيم تا زمان ورود به سالن فرا برسد. کمی گذشت و لابه لای جمعيت نزديک درب ورود به تالار چند نفر از دوستان، منتظر شنيدن فرمان حمله به صندلی ها بودند. من برای سلام و گفتن اين نکته که جای خوبی هم برای ما بگيرند به سراغشان رفتم، ولی متاسفانه خيلی محترمانه! من را به ايستادن در کنارشان تشويق کردند. آن طرف تر عزيزی با موهای ژوليده و فلوتی بر لب، در حال نواختن آهنگی ملايم در درون فضای لابی بين تماشاگران می چرخيد. تعجب کردم از اينکه چرا در اين مکان و آيا ماموران حراست کاری با او ندارند. از فرط خستگی به سوی دوستم بازگشتم تا آنجا بنشينم، مشغول دادن گزارش گفته های دوستان بودم که صدايی بلند شد "چند بار بايد به تو يه حرفی رو زد، مگه نمی فهمی می گم فلوت نزن"

فلوت زن پاسخ داد "مواظب حرف زدنت باش..."

مامور انتظامات سالن بود البته يک دانشجوی کم سن و سال، دعوا کمی بالا گرفت تا مامور ارشدتر وارد ميدان شد، آنها را جدا کرد و گفت" مگه به تو نيستم ميگم اين سازتو خاموش کن، انگار تو حرف حاليت نيس! يه بار ديگه اينو دستت ديدم تو سرت خوردش می کنم، فهميدی؟" فلوت زن هيچ پاسخی نمی داد تنها با چشمان خيره اش به او اعتراض می کرد. به هرحال بحث تمام شد و فلوت زن از مکان بحث دور شد.

در حالی که دعوا خوابيده بود، يکی از مسئواين زن جشنواره به سراغ او آمد و گفت "آقا اگه می خوای ساز بزنی برو بيرون" او هم که از فضولی او ناراحت شده بود پاسخ داد "اصلا بيرون نمی رم، می خوام همينجا فلوت بزنم" و شروع به فلوت زدن کرد دوباره آن مامور انتظامات جوان آمد و تنش بالا گرفت مامور سومی که دايی نام داشت مداخله کرد تا آنها را جدا کند اينطرف تر يکی ديگر از مسئولين زن جشنواره به دختری که مانتوی سياهی بر تن داشت می گفت "دست شوهرتو بگير ببرش بيرون" بين جمعيت يکی می گفت به 110 زنگ بزنيد، آن يکی می گفت بيرون بيندازيدش، در همين حال دايی پسر فلوت زن را جدا کرد و به گوشه بالای لابی آورد حالا ديگر تنش در تمامی نقاط سالن انتظار موج می زد. يک جوان مو تراشيده ای که گويا از دستياران کارگردان بود در اين زمان وارد معرکه شد و با دشنام دادن به فلوت زن  از ماموران انتظامات خواستار اخراج فلوت زن از لابی شد. معرکه گويی آتشی که بنزين ديده شعله ور شد و هر دو مثل خروس جنگی به جان هم افتادند ناگهان لگدی به فلوت زن خورد و آرام( البته گويی اينجا صحنه تئاتر است و او بازيگری ضعيف) به روی زمين افتاد من نگاهی به دوستم کردم و گفتم "اينو فيلم بازی کرد خودشو زد زمين " او هم در حال نشسته با خنده گفت "مثل اينکه اينم يه تئاتر" همه دورش حلقه زدند دو نفر آمدند و زير سرش را بالابردند يکی از برنامه های جشنواره را آوردند و دختری در کنار او نشسته بادش می زد. همسرش هم تغادلش را از دست داد و زير گريه زد و گفت "سکته کرده زنگ بزنيد اورژانس" مامورين که حالا تقريبا 8 نفری می شدند می خواستند دور او را خالی کنند ولی وجود خودشان در اطراف او آزار دهنده بود. آشپز چندتا شده بود يکی فرياد می زد "بچه هارو بفرستيد داخل سالن" ديگری گريه می کرد "که نه اول اينو يه کاريش کنيد" کار به دعوای مسئولين برگزاری هم کشيد بر سر حل اين اختلاف دايی می گفت "شما معاون بين الملل هستی تو اين کارا دخالت نکن" آنطرف در حالی که فلوت زن روی زمين دراز شده بود، جوانی مو بلند بالای سرش آمد صدای گريه ی همسر فلوت زن بالا گرفت جوان مو بلند مستاصل می پرسيد "فاطمه به من بگو چی شده" دختر گريه می کرد و بالاخره مشخص شد که اين جوان برادر فلوت زن است. موبايلش را بيرون آورد که تماسی با اورژانس بگيرد يکی از مسئولين گفت "زنگ زديم تو راهه" برادر سراغ فلوت زن رفت، نگاهی به فاطمه انداخت و گفت "گريه نکن ديگه" ناگهان خيلی عصبانی بلند شد و گفت "کی داداشمو به اين روز انداخت" يکی از جمع که شباهتی به مليجکان دربار داشت با لبخندی تمسخرآميز آن دستيار کارگردان را نشان داد در حالی که اينطرف يکی از مسئولين زن جشنواره "وای نه يکی جلوی اينو بگيره" ، کار از کار گذشته بود، برادر همچو گاوی زخم خورده در يک مسابقه گاوبازی طول لابی را طی کرد و به سوی اون مرد سر تراشيده حمله کرد. همه جمع شدند تا اين دو را از هم جدا کنند و بالاخره موفق شدند و اينبار دايی برادر را با لگد بيرون انداخت. مدتی گذشت و فضا آرام تر شد همه ی حواس جمع وضعيت فلوت زن شده بود. من برگشتم و به ناظر جشنواره که آشنا بود گفتم بابا اسم اينا رو بنويسيد به عنوان يه کار خيابانی و تو مسابقه شرکتشون بديد. از دور به نظر می آمد آمبولانس آمده من سراغ مسئول حراست رفتم و می خواستم که او را مطلع کنم اما گويی که اصلا نمی شنيد . خوب من از رو رفتم و به سر جايم باز گشتم.

چند دقيقه ای نگذشته بود که برادر با پزشک اورژانس وارد شد و به سراغ فلوت زن رفتند گفتم مگر برانکارد نمی آورند؟ به سوی درب خروجی رفتم تا خودم از نزديک ببينم. متصدی در گفت "اگه بيرون بری ديگه نمی تونی بيای تو" گويی متصديان اورژانس خيلی عجله ای برای آوردن برانکارد نداشتند دوباره بازگشتم تا ببينم چه بر سر فلوت زن آمد، پزشک همانجا مشغول چکاب او و در طرف ديگر پرستار در صدد اتصال سرم به دست اوست چند دقيقه ای نگذشته بود که برانکارد رسيد فلوت زن را بر روی آن گذاشتند و از سالن خارج کردند سرپرست حراست ضمن عذرخواهی اعلام کرد که تا چند دقيقه ديگر وارد سالن می شويم، دستيار جوان سر تراشيده به روی سکوی مرکزی لابی رفت و پس از پوزش از اتفاقات رخ داده در حال اعلام کردن اين نکته بود که نمايش تا سه دقيقه ديگر شروع خواهد شد که ناگهان برادر فلوت زن به مانند تير از کمان رها شده به سوی او آمد و فرياد می زد "سالنو رو سرت خراب می کنم" و دوباره دستيار به زير مشت و لگد رفت و سالن در هوا دوباره دايی و ساير ماموران حراست آنها را جدا کردند و برادر فلوت زن را بيرون انداختند.

مسئول حراست روی پله های ورودی لابی ايستاد و سالن را به سکوت برای شنيدن صحبتهای کارگردان دعوت کرد و کارگردان گفت:" خيلی متشکر که تحمل کرديد برا خودتون و بچه ها دست بزنيد اين اولين اجرای اينتراکتيو در ايران بود، از همه متشکرم" و تمامی شرکت کنندگان در دعواها می خنديدند و به همديگر تبريک می گفتند. اما ما هنوز هم باورمان نشد که 1000 تومان برای تماشای يک اجرای خيابانی از ما گرفتند.

البته بايد از اين باب که توانستند تماشاگر را (علیرغم اجرای نه چندان خوب) غافل گير و سی دقيقه ای او را با خود همراه کند، به گروه تبريک گفت.

اما در بروشور پخش شده ( که من را به ياد مانيفستهای مشهور سبک های هنری اوايل قرن بيستم می انداخت) قدمت اين نوع اجرا را به دهه ی نود می رساند و تئاتر Interactive را اينگونه معرفی می کرد: 

تئاتر Interactive تئاتر امروز جهان است.ابزاری است برای کنکاش در مسائل اجتماعی فرهنگی جهان معاصر و گسترش آگاهی در اين عرصه ها(!)

فراهم آوردن امکان تبادل تجربه و افکار، تجسس در تفاوتهای فرهنگی و امکان شرکت مثبت(2) شرکت کنندگان در تحولات محيط فرهنگی و اجتماعی خواست اين شيوه نوظهور نمايش است.

تماشاگر تئاتر به هنگام اجرای نمايش Interactive به تماشاگر-شرکت کننده مبدل می شود و امکان می يابد تا به شکل فعال در جريان نمايش و تحول داستان شرکت کند و بر حسب نياز و خواست درونی خود در مسير و نتيجه نمايش تاثير بگذارد

تئاتر Interactive بر اساس نيازهای اجتماعی توليد می گردد و از قدرت جادويی هنر تئاتر برای طرح سئوالات اساسی انسانی(3) بهره می گيرد .

 روش کار نمايش Interactive واقع گرايانه است و تبحر آنان در خلق محيط مناسب برای شرکت خلاقانه در نمايش می باشد.

1.اين اتيکت يعنی اينتر اکتيو برچسب جديدی نيست که شقی نو در حيطه ی تئاتر کرده و به مانند تئاتر اجرايی و يا محيطی و پرفورمانس و ... قابليت جدا شدن از دستاوردهای سابق را داشته باشد. به جرات اين کار را يک تئاتر خيابانی می توان قلمداد کرد. (اجرا در ميان مردم و در مکانی غير از صحنه بصورتی که تماشاگران در انجام و روند اجرا دخالت و مشارکت داشته باشند) پس تئاتری به نام تئاتر Interactive نداريم و شاهد اجرای تئاتر گروه Interactive هستيم (البته اگر سعادت ياری دهد) يعنی Interactive گونه و شيوه و سبک جديدی در تئاتر معاصر نيست.

2.تلاش برای شرکت مثبت شرکت کنندگان در تحولات محيط فرهنگی و اجتماعی را شما در کجای اثر شاهد بوديد؟ اين اجرا به جز مشارکت در حس تنش و التهاب مسخره که در سر تاسر خيابانهای پر آشوب شهر و کشور عزيزمان موج می زند ثمری ديگر به بار آورد؟

3. تجربيات به اشتراک گذاشته گروه اجرايی در تنش زايی بود و يا عدم توانايی در تنش زدايی؟ و يا کدام سوال اساسی انسانی طرح شد؟

آيا به مانند کارهای فورمن 100% بی منطق و بی هدف است يا مثل ويلسن پست مدرن است و 100% برداشت آزاد که مخاطب اصلا بفهمد يا نه؟ پس بنا به ادعا های مکتوب کارگردان در بروشور حتما پيام و هدفی از ارائه آن داشته اند، پس کجاست آن ادعاها 

در توضيحات بروشور داعيه داشتن پيام و دادن آگاهی به مخاطبان با مشارکت آنها در اثر را دارد اما اين چه پيامی است که ما نفهميديم و چه آگاهی که ما بدست نياورديم.

اگر شصت سال پيش آنتوان آرتو برای ايجاد انقلابی در عرصه صحنه پيشنهاد تئاتر شقاوت را داد و به حق گروتفسکی با آن شاهکارهايش آنرا عملی ساخت قصد پالايش و تزکيه روح او را داشت. او می خواست با حمله به مخاطب و بر آشفتن او و رخنه کردن به قلب و روح او چنانچه فشارهای روانی ناخودآگاه را بردارد و تماشاگر را وادارد تا خود را آنچنان که هست ببيند(تئاتر تجربی، اثر جيمز روز –اونز ترجمه مصطفی اسلاميه، چاپ سوم، انتشارات سروش)

خوب حالا خود قضاوت کنيد آیا کار با داشتن داعيه بالا بردن سطح آگاهی جامعه آیا تنها فرمی سطحی را از غربی ها نگرفته و بی محتوا آنرا نوشخوار می کند؟ به ياد بياوريم گروتفسکی ، يوجين باربا، بروک ... که از اين نزديکی تماشاگر و بازيگر چه تفکرات عظيمی را انتقال دادند

و يا بزرگانی چون برشت ،کوپو و آرتو ... به چه قصدی اصول کلاسيک تئاتر را زير پا گذاشتند؟

نوشته شده توسط مظفر (فرهاد) پاسدار شیرازی | لینک ثابت | حرف دوم (هنری) |

تعارف و شکسته نفسی در چپ روی  

بسم رب الراجین

1 – پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت ( بررسی کوتاه اندیشه مارکسیسم هگل گرا و به طور مصداقی جرج لوکاچ و آنتونیو گرامشی )

در مقاله " لوکاچ آغازگر استحاله یا احیا "که با هدف معرفی پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت نوشته شده بود ، مختصری درباره اندیشه جورج لوکاچ توضیح دادم . حال می پردازم به خلاصه ای از اندیشه آنتونیو گرامشی .

ب ) آنتونیو گرامشی

در واقع اگر لوکاچ را بنیانگذار مارکسیسم غربی نامیده اند، گرامشی را باید بنیانگذار جدایی از زیربنا دانستن اقتصاد و گسست از مارکسیسم اقتصادی و رجوع به حوزه فرهنگ نامید .در واقع گرامشی پل گذار از مارکسیسم سنتی به نومارکسیست های فرانکفورتی است . او معتقد بود که توده ها توان رسیدن به خودآگاهی را ندارند و باید نخبگانی باشند تا این خودآگاهی را به آنان تزریق کنند و آنها را برای عمل انقلابی مهیا نمایند .

گرامشی با مطرح کردن مفهوم تفوق (Hegemony  ) فرهنگی ، راه اصلی را برای ورود نسل بعدی یعنی فرانکفورتی ها به حوزه فرهنگ و گسست کامل از حوزه اقتصاد و بی معنا شدن جدال طبقه کارگر وسرمایه دار را فراهم کرد.

تفوق به معنای تسلط طبقه سرمایه دار بر روی بخش عمده طبقه روشنفکر و مسلط دانستن نقش سرمایه داری در پرورش روشنفکرانی که با تبلیغ اندیشه های سرمایه دارانه توده ها را به موافقت با سرمایه داری می خوانند ، می باشد. لذا گرامشی نقش عمده ای را برای تجمع نخبگان در حزب کمونیست برای مبارزه با این فرآیند و جایگزین کردن رهبری فرهنگی کمونیستی به جای سرمایه داری تاکید داشت. در واقع او معتقد بود عامل اصلی سازمان یابی جامعه مدنی سازمان روشنفکری است و نه سازمان اقتصادی و مسئله اصلی او بررسی مکانیسم های موجود در جامعه برای دستیابی به وفاق جمعی است. نکته بسیار مهم در اینجاست که سال ها بعد خلف او هابرماس هم در جستجوی یافتن مکانیسمی برای دستیابی به تفاهم ارتباطی بین جمع  بود، اما اولی هنوز به وفاق به معنای ابزار اصلی انقلاب و تغییر ساختار می نگریست و دیگری به نوگرایی به دید یک طرح نا تمام می نگرد و از مابعد نوگرایی هم انتقاد میکند. این واقعیت است که دیگر هابرماس هم به انقلاب نمی اندیشد.

نکته بسیار مهمی که می خواهم به آن اشاره کنم و ارتباط زیادی با مقاله ما چه ایم ؟ سرمقاله نویس عزیزمان هم دارد، این است که ما حتی نیامده ایم تاریخ تحولات غرب را به دقت بخوانیم تا به قول سرمقاله نویس مان سر مواضع آنها دیر نرسیم. این واقعیت که امروز دست کم 20 سال است که دیگر خود مارکسیست ها هم دم از انقلاب نمی زنند، واقعیتی است در خور تامل و اینکه اکنون و در جامعه خود هنوز ساختارشکنانی را می بینیم که به رفتن ره صدساله در یک شب می اندیشند و به روی اندیشه های خود لعابی از مارکسیسم و لو شکل متاخر آن می پوشانند، نشان از همان تاخیر ما در فهم واقعیت های تاریخی دارد و حاصل آن داروهایی است که باید سال ها قبل مهر انقضا بر  پیشانی شان می زدیم . داروهایی که با حضور امروزشان در بازار فقط و فقط فضا را مسموم می کنند، چون تاریخ گذشته اند. این توصیه ای است که 50 سال پیش چپ های ایرانی نادیده گرفتند،آنجا که ایرج کشکولی ( عضو مائوئیست حزب توده )که دوره ای را برای تعلیم به چین رفته بوده است (و جالب اینکه در اوج انقلاب فرهنگی مائو وارد پکن شده است)  می نویسد :"استادان چینی همواره قبل از شروع درسها می گفتند رفقا این تجربه انقلاب چین است ، نباید کپی برداری کنید ..." و می افزاید زبان حال اعضای سازمان انقلابی این بود: "ما می گفتیم تعارف و شکسته نفسی می کنند". تمام هدف من از نوشتن این سری مطالب این است؛ مبادا ما هم بعد از 20 سال فکرکنیم تعارف و شکسته نفسی می کنند، نه! تعارف نیست ، دوران انقلاب و ساختارشکنی به سر آمده است .

 

....................................................

منابع :

1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه  محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384

2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381

3- گفتگوی حمید شوکت با مهدی خانبابا تهرانی ، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، تهران ، شرکت سهامی انتشار ، 1380

4- گفتگوی حمید شوکت با ایرج کشکولی ، نشر اختران

نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |