تبليغاتX
<-هفت حرف->





نرخ بهره در بوته نقد(1) 

به راستی دیدگاه اسلام در مورد نرخ بهره چیست؟

آنچه از دیدگاه کتب مشهور فقه بر می آید، دیدگاه اسلام "اصالت کار"در مقابل "اصالت سرمایه" است.به عبارت صریح تر،دیدگاه اصولی اسلام این است که ثروت باید از رنج و زحمت حاصل شود و ثروت نباید خود لزوما موجب ثروت شود. اما در شرایط فعلی این دیدگاه شاید آرمانی به نظر برسد و با مقتضیات دنیای مدرن و اقتصاد مدرن سازگاری نداشته باشد.

حال ظاهرا مسلمانان با این پدیده با لطایف الحیلی کنار آمده اند.با استفاده از مفاهیم فقهی و عقود اسلامی چون "مضاربه"با این معضل کنار آمده اند. بعد از انقلاب هم قانون بانکداری بدون ربا در ارتباط با همین موضوع تصویب شد.

مضاربه عقدی است که وام گیرنده و وام دهنده طبق یک نرخ توافقی در سود و زیان شریک می شوند.یعنی هیچ سود تضمین شده ای برای وام دهنده وجود ندارد.گر چه توضیح مفصل مفهوم مضاربه وعقود دیگر اسلامی را می توان در کتب فقهی دید.

طبق قانون بانکداری بدون ربا، سود سپرده گذاران تحت همین عنوان مضاربه توجیه می شود.با این شرط که در مضاربه ممکن است،ضرر هم اتفاق بیافتد و هر دو طرف در ضرر شریک می شوند،اما بانک های قانون بانکداری اسلامی،با این توجیه که حتماٌ حداقلی از سود را خواهیم داشت،مفهومی به نام سود علی الحساب را مطرح می کنند و مطابق قانون بانکداری اسلامی موظف اند اگر سودی بیش از سود علی الحساب حاصل شد آن را به سپرده گذاران بپردازند،اما اگر بالفرض زیانی حاصل شد،سپرده گذار سود علی الحساب خود را دریافت خواهد کرد.

به هر حال این استدلال چیزی شبیه یک "کلک شرعی" به نظر می رسد.همانطور که چند ماه پیش در همایشی در بررسی اقتصاد اسلامی،آیت ا..مصباح یزدی،با نقد رویکرد فعلی در بانکداری کشور بر این نکته تاکید کرده بود که مشکل ربا را در بانکداری نمی توان مانند خواندن خطبه عقدی در ازدواج حل کرد.

به راستی ما مسلمانان دچار عرفی مسلکی شده ایم و حتی اگر دیدگاه آیت ا.. مصباح را در مورد بهره داشته باشیم عملاٌ به خلاف آن تن داده ایم.مثلاٌ وقتی خانه ای رهن می کنیم و یا به رهن می دهیم،ولو اینکه گفته شود برای حلال بودن عقد اجاره باید مقداری ولو اندک اجاره پرداخت شود،در محاسبات خود عملاٌ به ازای هر یک ملیون تومان،ماهانه 30 هزار تومان اجاره در نظر می گیریم(مطابق نرخ بهره بازار).

راستی نظر شما چیست؟

نوشته شده توسط سعید صالح محمود رباطی | لینک ثابت | حرف سوم (اقتصادی) |

اصطلاحات ادبی- هنری  

پرفرمنس اصطلاحی است که اين روزها در حوزه تئاتر داخلی بسيار استفاده می شود، دقيقا مثل اصطلاح پست مدرن که در کشور ما هر کسی اعم از با سواد و بی سواد بر پای منبری گوشه ای از قصه  آن را حال به غلط يا درست شنيده و می خواهد بر اساس اين گوشه کوچک از قصه، پا به حوزه نقد بگذارد و راجع به آن نظر بدهد که آيا ليلی زن بود يا مرد. در باب پرفرمنس هم وضع به همين منوال است، تعبير و تعريفی مناسب از آن نيست و هر کسی از ظن خود آن را تعبير و تفسير می کند. البته ذات پرفرمنس در برخورد با مخاطب به دنبال رسيدن به جايگاهی است که بر خلاف سيستم های کلاسيک به مخاطب اجازه دهد برداشتی آزادتر را تجربه کند و کمتر صاحب اثر به عنوان صاحب ايده، انديشه خود را به صراحت بيان و يا حتی روايت کند.

اين دردی کهنه است ، اما بايد نيک بدانيم که سبک ها و مکتب های چند دهه اخير دچار تعدد اسامی هستند که به شدت با هم تداخل دارند و مرز مشخصی بين آنها وجود ندارد، اگرچه همان آثار قديمی تر و تعاريف پيشتر در حوزه هنر و ادبيات هم توانايی بيان تفاوت های دقيق و رياضی وار خود را ندارند. به عنوان مثال در حوزه ادبيات آيا می توانيد دقيقا کلام هايی چون نول، رمان، شعر نو ، موج نو، کاری کليماتور و انواع داستان های کوتاه را تعريف کرد؟

از تعريف که بگذريم، می بينيم اگر همه تعاريف را هم بتوان تعيين، قرارداد و خط کشی کرد، باز هم نمی توان به جرات فلان اثر را در فلان گونه يا سبک يا نوع قرار داد. همين مورد با شدت بيشتری در باب سبک نوشتار و مکتب ادبی اثر صدق می کند.

اما در قراردادهای علوم تجربی بدين گونه عمل نمی شود؛ برای مثال در برسی سيال(گاز يا مايع) متحرک، قراردادی گذاشته شده تا با استفاده از فرمول هايی رفتار سيال با دقت بيشتری پيش بينی و بررسی شود، به اين صورت که ابتدا رفتار سيال را در سه حالت آرام laminar و گذار Transient و متلاطم Turbulent بر اساس مشاهدات تجربی تقسيم می کنند که هر کدام ويژ گي هاي خاص خود را دارند. حال برای فرمول بندی کردن آن يک متغير به نام عدد رينولدز تعريف می کنند که خود وابسته به مشخصات سيال مثل سرعت، دانسيته،  لزجت و ... است. پس از محاسبه اين عدد حدودی دقيق برای آن در نظر می گيرند و آنرا مقايسه می کنند، برای مثال برای سيال در جريان درون لوله، اگر عدد مذکور از 2300 بيشتر بود، جريان سيال آرام و اگر از2300 بيشتر و از 4000 کمتر بود گذار و در غير اين صورت متلاطم است و بر اساس اين تقسيم بندی، برای هر قسمت معادلات و فرمولهای جداگانه ای وجود دارد، اما در هنر اين گونه نيست. درست است که ما هم در عرصه نقد هنر توافق می کنيم که مثلا فلان سری از آثار را با فلان مشخصات در بهمان گونه و يا سبک می گذاريم، اما هيچ گاه به دقتی رياضی وار نخواهيم رسيد. مثلا آيا تفاوتهای مکتبهای رمانتيک، اکسپرسيون و سورئال را می توان دقيق مشخص کرد که فلان اثر سورئال هست ولی رمانتيک نيست؟ همين مسئله را در تئاتر می بينيم؛ تئاتر ناتوراليستی با شيوه ی برشت شايد تاحدودی تفاوت های آشکاری دارند اما تئاتر، پرفرمنس آرت ، هنر محيطی و هپنينگ چه تفاوتهايی دارند؟

         

پس به طور کلی جستجو برای رسيدن به فرمول و راهی قطعی و دقيق برای شناخت و تشخيص هر اثر هنری ای بخصوص در حوزه نقد را هم چو جستجوی کيمياگران قرون گذشته بايد دانست.

برای مثال در کتاب سبک های هنری اصطلاحات گفته شده را اينگونه تعريف کرده است:

Happening (رويداد): نوعی نمايش که ( اگرچه به طور دقيق برنامه ريزی می شود اما تا حدودی) خود انگيخته است و طی آن هنرمند يک واقعه را شامل عناصری از تئاتر و تجسمی اجرا و يا مدريت می کند. اغلب موضوع خود را از محيط روزمره و تکنولوژيک مي گيرد. در واقع شکل تکامل يافته هنر مونتاژ و محيطی است که از حالت ايستا بصورت دايناميک در آمده است.

Performance (هنر اجرايی):شکلی از هنر متشکل از عناصر تئاتر و موسيقی و تجسمی، گاه مترادف هپنينگ اما برخلاف هپنينگ با دقت و تامل بيشتری برنامه ريزی می شود و بيننده در آن مشارکتی ندارد.

Environment (هنر محيطی): نوعی هنر ترکيبی که فضايی سه بعدی از پيش برنامه ريزی شده يا بصورت مکانيکی متحرک شده خلق می کند و مخاطب در ميان انگيزش های مختلف بصری، شنيداری، بويايی، بساوايی و جنبشی قرار می دهد.

در واقع مبدع هنر رويداد و محيطی شخصی به نام آلن کاپروست و اين دو گونه هنری با روی کار آمدن هنر پاپ به شدت تقويت شدند.

اما در قسمت های بعد می خواهيم بيشتر در مباحثی غور کنيم که ربطی به پرفرمنس دارند.

نوشته شده توسط مظفر (فرهاد) پاسدار شیرازی | لینک ثابت | حرف دوم (هنری) |

توسعه وامدار دوام دموکراسی  

بسم رب الراجین

شاید زمانی که آلکسی دوتوکویل سفر توریستی سیاسی خود را به آمریکا شروع کرد تا به قول خودش درک کند که چرا تحولات در فرانسه آنقدر با تنش و فشار پیش می رود، هیچ گاه فکر نمی کرد اثر او به یک سند جهانی از اصول دولت مدرن تبدیل شود.مشاهدات شخصی دوتوکویل که در اوخر سده 18 میلادی ( حدود دویست سال پیش ) نوشته شده ، تحت عنوان کتاب تحلیل دموکراسی در آمریکا منتشر شده و به فارسی هم ترجمه شده است. دوتوکویل در آمریکا به طور مفصل به تحلیل نظام حاکم پرداخته و انصافا شرح دقیقی از نظامی که علیرغم تنشهای بسیار ( که بسیاری از آنها حتی به ذهن دوتوکویل هم خطور نمی کرده است ) نظیر طلوع و افول کمونیسم، بحران دولتهای رفاه ، ظهور بنیادگرایی و ... همچنان توانسته قوام خود را حفظ کند، به دست داده است. از آنجا که همواره معتقدم اندیشه باید در بستر واقعیت اجتماعی خودش شکل بگیرد و اندیشه ای که در خلا واقعیت و در اثر جذب این نحله و آن مکتب روشنفکری  شدن  ( که عمدتا هم خواستگاه آنها عصر روشنگری در اروپا و در قرن بیستم اروپا و آمریکا است ) شکل میگیرد (حب شیئ یعمی و یصم) به درد آن جامعه نخواهد خورد، چون الزامات جامعه اش را نادیده گرفته ، قصد کردم که کمی درباره درسهای مهمی که از این اثر می توان گرفت بنویسم. تجربه نزدیک به سیصدساله حکمرانی مدرن در جوامع غربی اولین درسی را که به ما می دهد درس صبر و حوصله است. اگر امروز ما صدمین سال انقلاب مشروطه مان را به عنوان آغازین نقاط تجدد خواهی جشن می گیریم ، دوتوکویل دویست واندی سال پیش ثمرات مشروطیت و مهار قدرت متمرکز را در ایالات متحده را به تماشا می نشست. ( هرچند در این بین ما تفاوت عمده ای با آنها داریم وآن اینکه در بسیاری نقاط منافع کشورهای در حال توسعه با توسعه یافتگان تعارض می یابد و لذا نفس وجود کشورهای توسعه یافته تجربه ما را تجربه متفاوتی می سازد.)

دومین درس مهم اینکه قوام دموکراسی و توسعه همه جانبه ( سیاسی،انسانی، اجتماعی و ... ) در درجه اول به دوام آن وابسته است.یعنی در کشورهای در حال توسعه که عموما از عدم وجود سرمایه اجتماعی رنج می برند و استواریهای سنتشان را لرزان شده می یابند و خشتهای تجددشان را سست و بی بنیاد ، ( جوامع در حال گذار ) مهمترین چیزی که می تواند در درازمدت به توسعه کشور کمک کند، دوام دموکراسی است و این مطلب ارتباط عمده ای با درس اول یعنی صبر وحوصله دارد. اینکه همه ما به الزامات یک دموکراسی حداقلی ( مثل انتخابات ریاست جمهوری نهم  با همه حرف و حدیث هایش ) تن بدهیم و بپذیریم که بالاخره در اثر عواملی ( هرچه که باشد هیچ تفاوتی نمی کند ) مردم ایران از آرمانهای سیاسی روی یرگرداند و به آرمانهای اقتصادی روی آورد ( شاهد آن اقبال مردم به شعار مشهور 50 هزارتومانی کروبی و شعار عدالت طلبی و مبارزه با فساد احمدی نژاد بود )  لازمه قوام دموکراسی است. باید به مردم فرصت داد تا این مدل را هم تجربه کنند تا بتوانند در مورد آن هم بعدها داوری کنند. اگر فکر می کنیم بسط دموکراسی فقط از قبل حقنه کردن تعداد زیادی نشریه و روزنامه به مردم امکان پذیر می شود ( که البته رکن چهارم دموکراسی در جای خود اثرات حیاتی در توسعه همه جانبه کشور دارد) اشتباه کرده ایم.اگر فکر کنیم با انجام حرکتهای رادیکال و قانون گریز و ساختارشکن ( منظورم دقیقا ساختار عرفی است که مردم در آن می زیند) می توان میان بری برای رسیدن به دموکراسی یافت در اشتباهیم . اگر فکر کرده ایم با آشنایی زدایی از آنچه مردم آشنایش می دانند می توان به توسعه رسید در اشتباهیم .بگذاریم مردم خود آشنایشان را برگزینند.هرچند آشنایشان زمانی خاتمی و زمانی احمدی نژاد باشد. دموکراسی در صورت تداوم یافتن این حسن را دارد که به مردم فرصت می دهد تا سیستم های مختلف را تجربه کنند تا بالاخره پس از مدتی ( درس حوصله را فراموش نکنیم ) آن قدر توشه از تجربه تاریخی برای خود اندوخته کنند تا دیگر به دام سنت فراموشی نیفتند.لذا آفت اصلی  قوام دموکراسی در کشورهای در حال گذار،  آمد و رفت دولتها ( اعم از چپ یا راست ) نیست بلکه خطری است که متمرکز شدن قدرت و بسته شدن باب دست به دست شدن قدرت به وجود می آورد.لذا تا زمانی که حداقلی از دموکراسی وجود داشته باشد ، باید قدرتمندانه در صحنه حاضر شد و اینگونه به قوام دموکراسی کمک کرد. این نکته را باید به تمام کسانی که رگه هایی از قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست دارند یادآوری کرد که بقای خود آنها هم در درازمدت از قبل چنین سیستمی تضمین می شود.چون رادیکالیسم تخمی است که در فضای بسته شدن باب دموکراسی رشد می یابد و قدرت را به برخورد رادیکال وا می دارد و اینچنین از آن مشروعیت زدایی می کند.لذا بهتر است قضاوت را به مردم بسپاریم و فقط تلاش کنیم اگر مردم را در انتخابشان قاصر یا مقصر می دانیم با اندیشه مان ، قلمهایمان و صبر و حوصله مان ، فرصت یافتن راه را آنها بدهیم و بپذیریم که هیچ راه میان بری وجود ندارد، چنانکه قرآن کریم می فرماید : ان الله لا یغیر مابقوم حتی ان یغیروا انفسهم .

 

منابع

آلکسی دوتوکویل ، " تحلیل دموکراسی در آمریکا " ، رحمت الله مقدم مراغه ای ، ( زوار ، تهران ، 1347 ) ، چاپ اول

نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |

بعد فقهي قاعده فراغ دادرس 

بسم الله الرحمن الرحيم

آثار عمومي احكام قضايي عبارتند از: فصل خصومت و پايان پذيرفتن دعوا٬ اثبات حق و تقويت آن٬ قدرت اجرايي و لزوم. منظور از لزوم اين است كه قاضي٬ پس از صدور حكم٬ نه مي تواند آن را ناديده بگيرد و نه مي تواند آن را باطل كند. دو قاعده «فراغ دادرس» و «اعتبار امر قضاوت شده» مبين اين اثر هستند. در مطلب هفته گذشته به بعد حقوقي قاعده فراغ دادرس پرداختيم. اكنون ضرورت اجراي آن را در فقه برمي رسيم:

در سيستم قضايي فقه٬ رسيدگي يك درجه اي به رسميت شناخته شده است. بدين توضيح كه اين مكتب حقوقي٬ پس از رسيدگي به دعوا و صدور حكم٬ رفع خصومت مي شود و به دليل از بين رفتن دعوا٬ اقامه مجدد آن نزد قاضي ديگر بلاوجه خواهد بود. اما به جاي تجديد نظر٬ در مواردي محدود و استثنايي٬ «نقض حكم» پذيرفته شده است. ادله حرمت نقض حكم هم در كتاب موجودند هم در روايات. آيات متعددي از قرآن بر وجوب دادرسي و پذيرش و پيروي از حكم٬ تحريم عدم پيروي از حكم و تحريم نقض حكم دلالت دارند؛ از جمله آيات « يا ايها الذين آمنوا أطيعوا الله وأطيعوا الرسول وأولى الامر منكم فإن تنازعتم في شيء فردّوه إلى الله والرسول إن كنتم تؤمنون بالله واليوم الآخر »٬ « فلا وربّك لايؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلّموا تسليماً » و « وما كان لمؤمن ولامؤمنة إذا قضى الله ورسولُهُ أمراً أن يكون لهم الخيرةُ من أمرهم ومَن يعص الله ورسولَه فقد ضلَّ ضلالاً مبيناً ». بدين نحو كه با پذيرفتن قضاوت قاضي به نيابت از پيامبر٬ نقض حكم او نيز حرام خواهد بود. در روايات٬ مقبوله عمر بن حنظله مهم ترين روايت در اين زمينه است: «فإذا حكم بحكمنا فلم يقبله منه فبحكم الله استخف وعلينا ردَّ والرادُّ علينا الرادُّ على اللّه فإنّما استخف بحكم الله وهو على حد الشرك باللّه».

اما در فقه در مواردي نقض حكم جايز دانسته شده است. از جمله آن ها كه مربوط به اين بحث مي شود٬ «پي بردن قاضي به اشتباه خود» است. در اين مورد فقيهان شيعه به دو دسته تقسيم مي شوند: گروهي پي بردن قاضي به اشتباهش را محدود نمي كنند و به طور مطلق آن را عامل زوال حرمت نقض حكم مي دانند؛ گروه ديگر ديگر قائل به تفصيل شده اند. بدين بيان كه تنها با وجود اين شرايط نقض حكم را جايز مي دانند.

۱-عدم رعايت موازين شرعي: اگر حكم صادر شده توسط قاضي بر خلاف موازين شرعي باشد٬ از آنجا كه از ادله اعتبار حكم برخوردار نيست٬ سبب نقض حكم مي گردد.

۲-مخالفت حكم با واقع و يا ضروريات فقهي: چرا كه صدور حكم در تمامي مراحل بايد بر اساس واقعيت باشد.

۳-قاضي خود متوجه شود كه حكم صادر شده٬ از نظر همه يا بسياري از فقيهان و يا خود با دليل معتبري مخالفت دارد. 

***

از مضمون اين نوشته مي توان به ضرورت به كارگيري قاعده فراغ دادرس در فقه پي برد. بدين نحو كه يكي از نظريات معتبر فقهي٬ بر خلاف بند الف ماده 326 ق.آ.د.م.٬ موارد نقض حكم را در مقياس وسيعي محدود مي كند و اصل را بر صحت حكم و فراغ دادرس مي داند. اين نگرش فقه٬ با اهداف ماده 8 ق.آ.د.م. نيز بسيار نزديك است. پس شايسته است به منظور قرار گرفنتن در چاچوب قوانين موضوعه كشور و رفع تناقضات آن٬ استفاده از تجربيات گذشته و بهره برداري از نظريات فقهي٬ ماده 326 ق.آ.د.م. مورد اصلاح واقع شود.

 

--------------------------------------------

در نگارش اين مطلب و مطلب هفته گذشته٬ از اين منابع بهره فراوان بردم:

۱-آيين دادرسي مدني٬ دكتر نادر مرداني و محمد جواد بهشتي٬ ج2.

۲-بايسته هاي آيين دادرسي مدني٬ دكتر قدرت الله واحدي.

۳-حكم و نقض آن در فقه و قوانين موضوعه٬ عليرضا اسماعيل آبادى٬ نشريه معاونت پژوهشي دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم (http://www.shareh.com/).

۴-اعتبار امر قضاوت شده٬ محمداسحاق حبيبي٬ فصلنامه معرفت٬ شماره 93.

نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |

در پوستین خلق 

به نام خدایی که در این نزدیکی است

 

" حسین آموخت که "مرگ سیاه" سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا زنده بمانند "

 

دغدغه ی امروز من قرائت جامعه و زندگی اجتماعی آدمیانی  است که تاریخ پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته اند تا "مرگ سیاه " را تجربه نکنند. تاریخ صد ساله ی اخیر به خوبی مبین آن است که چگونه مردمان این سرزمین کهن، جملگی درگیر و در تکاپوی رسیدن به جامعه ی آرمانی خود بوده اند. البته درگیری و تکاپویی سرشار از معما و تناقض! چرا؟ عرض خواهم کرد! آنچه موجب تحریک آنان می شود و شده است، نوعی خواست تغییر، خواست دگرگونی خود و جهان پیرامون خود، و همزمان با آن نوعی ترس از سردرگمی و آشفتگی، ترس از اضمحلال زندگی است.

همه ی اینها مقدمه ای بود تا مختصراً به بررسی این حرکت ها و بازخورد و احیاناٌ نتیجه نگرفتن جنبش ها در درازمدت بپردازم. در مقدمه گفتم تکاپویی سرشار از تناقض، این تناقض را می توان در مقاطع مختلف زمانی چه در سطح ملی یا حتی مسائل کوچک تر مشاهده نمود. تا حالا احتمالاً بارها و بارها از خود پرسیده اید که چرا مردمی که با رهبری بازار و روحانیون داخل و خارج توانسته بودند حاکمیت را مجبور به لغو قرارداد تنباکو کنند، هشت سال بعد در برابر قرارداد ننگین تر دارسی که نفت یا بهتر بگویم حیثیت ایران را به حراج گذاشت سکوت کردند؟ چرا مردمی که 30 تیر 1331 را رقم زده بودند یکسال بعد در 28 مرداد در خانه ماندند و مردی را که روزی زمینه ساز تحقق آرزوهایشان بود تنها گذاشتند؟ چرا هشت سال بعد از خرداد 76 در تیر 1384 گویی اصلاً اصلاحات و اصلاح طلبی در کار نبوده است؟ از این چراها در تاریخ ما بسیار است.فارغ از دلایلی چون نقش کشورهای دیگر یا مثلاً اختلاف از درون جنبش ها و غیره، به نظرم باید علل اصلی را در بطن جامعه و شرایط اجتماعی پیچیده و نا همگون امروز یا آن روزهای ایران جستجو کرد تا شاید از خلال آن بتوان روزنه ای به آینده زد و به دور از اشتباهات گذشته، انتظارات و اهداف و مسئولیت ها ی آینده مان را بشناسیم، مسئولیتی که نه زاده ی توانایی بلکه زاده ی آگاهی باشد. شاید با بررسی این ناکامی ها در کنار سایر مسائل اجتماعی بتوان علت رخوت فضای سیاسی فکری جامعه و بالاخص دانشجویی  (عمیقاً امیدوارم فرضیه ی رخوت نادرست بوده و اساساً نیازی به اثبات قضیه نباشد، اما خب چیزی که عیان است...) را از جهتی دیگر فهمید.

هر کدام از چراهایی که گفتم یا نگفتم دلایل خاص و عام دارد. رد پای دلایل عام را می توان در تمامی این حرکت ها و جنبش ها مشاهده نمود که به نظرم شامل گسست فکری نسل ها، انتظارات کوتاه مدت از جریانات، قهرمان پروری، تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و نهایتا یاس و نا امیدی می شود. تمام این عوامل به نوعی معلول یکدیگرند، مثلاً نمیتوان گفت چند در صد فقط درگیر قهرمان پروری و چند درصد فقط درگیر یاس و نا امیدی اند.

قبل از وارد شدن به بحث باید چند نکته را در همین زمینه یادآوری کنم: 1. مواردی که عنوان می شوند به عنوان دلایل عام می توان در نتیجه نگرفتن درازمدت جنبش ها یا نرسیدن به اهداف مورد نظر چه در گذشته یا حتی آینده مورد توجه قرار داد. 2- قطعا موارد ی که عنوان می شوند جامع و مانع نخواهد بود و در صورتی که آنچه به ذهن شما می رسد را در قسمت نظرات عنوان کنید می توانیم در آینده باز هم گریزی به این موضوع بزنیم.

البته اساساً معتقدم با ارائه کردن موضوعی و تا وقتی که به صورت جزئی طی تحقیق و پژوهش بیشتر به ابعاد مختلف مسائل نپردازیم و راهکارهای جامع و عملی ارائه نشود به نتیجه ی در خوری نخواهیم رسید.

1.گسست فکری نسل ها:

از بزرگترین خطراتی است که جامعه ی مارا تهدید می کند بدین صورت که نسل جدید یا تمایلی به استفاده از تجارب تاریخی و سیاسی نسل گذشته ندارد و یا نسل های گذشته تمایلی به در اختیار قرار دادن این تجارب ندارند. این مسئله اساسا از عدم تمایل به استفاده از تجربیات ناشی نمی شود بلکه به نظرم از آنجایی نشات  می گیرد که نسل فعلی با مشاهده ی تاریخ صد ساله ی گذشته می بیند که معدود حرکت آزادی خواهانه ای بوده است که به اهداف مورد نظر در درازمدت برسد و صرفاً فقط هزینه پرداخت شده است و لذا امیدی به حرکت های آتی ندارد. نیاز این عده که به صورت منفعل درآمده اند تزریق هورمون امیدواری است. باید راهکاری بدون افراط و تفریط گری به آنها نشان داد و متقاعد شان کرد که از اشتباهات گذشته فاکتور گرفته شده است.

2- قهرمان پروری و شخصیت محوری:

متاسفانه این قسمت از ماجرا در بسیاری از ابعاد زندگی ما رخنه کرده است و ریشه ای بسیار قدیمی و چند صد ساله دارد که از پدرانمان به ارث برده ایم و آنها از پدرانشان. اگر این ویژگی را نداریم باید شکرگزار باشیم اما اگر با اصل ماجرا موافقید به جای پاک کردن صورت مساله باید تلاش کنیم تا این خصیصه به فرزندانمان منتقل نشود. به عنوان مثال تلاش کنیم تا در کنار شناختن چهره ها، دوره ها را هم بشناسیم. در کنار شناختن میرزا کوچک خان به ماهیت نهضت جنگل و اهداف و عواقب و نکات ضعف و قدرت آن نیز پی ببریم.در کنار بیان مصدق به عنوان یک چهره ی ملی ، نهضت ملی شدن صنعت نفت را هم بشناسیم تا شاید دیگر انرژی هسته ای را با ملی شدن صنعت نفت مقایسه نکنیم! به جای آنکه از شریعتی یک بت بسازیم، به قول دکتر مصطفی چمران کویر او را بشکافیم و در اعماق قلب و روحش شنا کنیم.به جای پرداختن به اینکه شریعتی و مطهری دعوا داشته اند یا نداشته اند باید با افکار آنها آشنا شویم و وقتی آشنا شدیم دیگر این مسائل خودبه خود حل خواهد شد!  به نظرم هر نسلی به اسطوره هاش احتیاج داره اما این مطلب شدیداً با قهرمان پروری تفاوت دارد.

3- انتظارات کوتاه مدت از جریانات:

احساساتی شدن و شعار زدگی را می توان در رابطه ی مستقیم با انتظارات کوتاه مدت از جریانات دانست. تاریخ نشان داده است که اغلب جنبش های ایران به جای آنکه کنشی آگاهانه، آینده نگر و هدفمند و رو به جلو داشته باشند به صورت واکنشی بوده اند. در بسیاری از اوقات مردمی که قاعدتا بدنه ی جنبش ها را می ساختند، بیش از آنکه بدانند چه می خواهند، می دانستند که چه نمی خواهند! بعضا این هدف که از آنچه نمی خواهیم دور شویم ، موجب حرکت توده های شهری و روستایی شده است که مسلما نتیجه ای در پی نخواهد داشت یا حداقل تا مشخص شدن اهداف و رویکرد ها نتیجه ای  ندارد.

4- فرصت طلبی، قدرت خواهی (سهم خواهی از قدرت) و توهم توطئه:

امانوئل کانت در پاسخ به طرح آرمانی افلاطون که حاکمان را فیلسوف و فیلسوفان را حاکم می خواست ، گفت:"این که شاهان فلسفه ورزی کنند یا فیلسوفان شاه شوند، انتظاری دور از واقع است که حتی مطلوب نیز نخواهد بود، زیرا تصاحب قدرت سیاسی ناگزیر داروی آزاد خرد را به تباهی خواهد کشید"

ردپای این عامل را در بسیاری از مقاطع تاریخی می توان دید که نزدیک ترین آن شاید سهم خواهی از قدرت عده ای درون تشکیلات دفتر تحکیم وحدت طی سال های بعد از خرداد 76 باشد که خب یکی از نتایج اختلافات درونی و تضعیف این تشکل می تواند به شمار رود. لذا اساساً آنچه مشخص است، فرصت طلبان و قدرت خواهان آفت هر جنبش و حرکت و تحول و اصلاحاتی بوده، هستند و خواهند بود و آنچه مشخص تر اینکه باید این افراد را شناخت و حوزه ی فعالیتشان را محدود کرد.

5- تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و احیاناً یاس و ناامیدی:

این مورد را می توان در ادامه ی احساساتی شدن و انتظارات کوتاه مدت از جریانات دانست. شاید این تفکر در مقطع فعلی پس از دوران 8ساله ی اصلاحات پر رنگ تر شدو احیاناً عده ای با برطرف نشدن مشکلات مد نظرشان و نرسیدن حتی به همان "مدینه ی فاضله "(!) دچار یاس و نا امیدی شدند. لذا به نظرم باید مکرراً این تفکر در سطح جامعه القا شود که اصلاحات و دگرگونی های اجتماعی در هر کشوری و در جامعه ای، اگر قرار است بدون خشونت و خونریزی به پیش رود، نیازمند زمان است. هزاران بار گفت و سمینارها و جلسات متعدد برگزار شود که اساساً اصلاحات در هر زمینه ای از ساختارهای سیاسی گرفته تا مسائل اقتصادی و غیره، بدون افراط و تفریط،  زمان و مراقبتی هوشمندانه می طلبد.به قول یکی از دوستان در زمین سوخته و لم یزرع خشونت نمیتوان تخم اصلاحات کاشت  بلکه باید نخست باران بردباری و مدارا بر این زمین ببارد و شخم خرد و تفاهم ، خاک آن را بارور کند.

 در پایان به امید آنکه روزی نهال اصلاحات در این مرز و بوم به بار نشیند، عمیقاً معتقدم هر حرکت کنشی در آینده که به بار نشستن این نهال کمک کند باید با آگاهی و به دور از افراط و تفریط  و اشتباهات گذشته صورت گیرد.

 یا حق

نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

در جست و جوی یک لحظه 

پاز نوشتن شعر را در نوجوانی اغاز کرد و تا پايان عمرش ادامه داد . سرودن شعر عاشقانه  کار اصلی او بود . پاز می نويسد : " ما هنوز خاطره ی لحظه هايي را زنده نگه می داريم ، که آن چنان از زمان سرشار بودند که لب پر می زدند . موجی آن چنان بلند که سد توالی زمان را در هم شکسته است . چرا که شعر وسيله ای است برای دستيافتن به زمان ناب ، غوطه وری در آب های اصيل وجود . "

او همچنين تجربه ی شعری را چنين ترسيم می کند :" تجربه ی شعری دريچه ای است به سرچشمه های وجود . يک لحظه و هيچ وقت . يک لحظه و ابديت . "

پاز يک جست و جو گر است و خواهش دستيابی به لحظه ای که سير خطی و پی در پی زمان را در هم می ريزد ، هدف سير عرفانی اوست . هدفی که در تمام اشعارش درخشش دارد .

 

 

ترجمه در چشم من صورت خاصی ازآفرينندگی است و نبايد بين آفرينندگی و ترجمه ی شاعرانه تفاوتی قائل شد . همه ی اشعاری که ما می سراييم خود ترجمه ی اشعاری ديگرند .

"اکتاويو پاز"

 

از ياد رفته ( اکتاويو پاز )

 

چشم هایت را ببند و خود را در سايه ها رها کن

زير سايه ی جنگل سرخ برگ پلک هات

 

میان مارپيچ های صدا برو که

ندا می دهند در دوردست بعيد

زوزه می کشند و فرو می ريزند ،

تمام راه تا پرده ی گوش را ،

چون آبشاری ناشنوا .

 

خويشتن را به سايه ها ببر

زير پوستت غرق شو

و حتی پايين تر تا اندرونه هايت

بگذار استخوان با جرقه ی کبودش

متحيرت کند ، نابينايت کند .

و در ميان ورطه و خليج سايه ها

کلاله ی آبی اش را بگشايد چون سراب .

 

و در اين سايه ی سيال رويا

برهنگی ات را بشوی

رها کن قالبت را ، جوش و خروشت را

 

خود را در خويش بی انتهايت رها کن

در وجود بی انتهايت

دريايي که در دريايي ديگر غرق می شود

من و تويي در ميان نيست .

 

در آن از ياد رفتگی ، بی آغاز و بی انتها

لب ها ، بوسه ها و عشق ، يکسره از نو زاده می شوند

ستارگان دخترکان شبند .

 

 

ترجمه : م. م. ظرافت

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

مسخ 

چه کسی باورش می شود ما وارث شاعران و نويسندگان بزرگی مثل شاملو ، فروغ ، گلشيری ، بهرام صادقی ، غلامحسين ساعدی و هزاران تن ديگری هستيم که هنوز هم خيلی فراموش نشده اند . کافی است يک مجله ی به اصطلاح ادبی بخری و بروی سراغ صفحه ی شعر . يک مشت خزعبلات بيمارگونه که حتی به عنوان ترجمه شعر هم نمی توان آن ها را به خرد کسی داد . به اسم شعر پست مدرن . چه کسی از اين آب گل آلود ماهی می گيرد ؟ به گذشته بر گشتن و زنده کردن خاطره ی کتاب ادبيات دبيرستان خالی از لطف نيست . کتاب ادبيات ما با ادبيات کهن آغاز می شود و می رسد به نام هايي در ادبيات انقلاب و امروز که در ليست صدمين نفر ها هم جايشان نمی شود . آخرش هم ختم می شود به ادبيات جنگ تحميلی . بقيه کجا رفته اند ؟ اين همه پرچمدار صاحب سبک خيلی راحت فراموش شده اند . اين وسط ميل به فراموشی جمعی ما هم مزيد بر علت شده . وقتی هم از قضا پس از فوجی شاعر فلسطينی و سوری و چه و چه می رسد به يک شاعر شيليايي ، چهره ای مسخ از او ارائه می کند که انگار اين آدم تمام عمرش کار سياسی می کرده . آری ! پالو نرودا را می گويم . شاعری که همه او را به عاشقانه هایش می شناسند .

ادبيات مثل يک موجود زنده نفس می کشد و نسبت به نوسانات اجتماعی واکنش نشان می دهد . گاهی هم مسخ می شود . مثل وضعيتی که امروز به آن دچار شده . مثل خود ما . دچار خودسانسوری می شود . می شود يک عنصر قابل پيش بينی شسته ورفته که هيچ زيرو بمی ندارد . امروز اگر کسی بخواهد يک شعر خوب بخواند ، بايد در اينترنت بگردد . توی وبلاگ های آدم های ناشناس چيز هايي پيدا کرده ام که مرا به آينده ی ادبيات اميدوار می کند . سعی می کنم خاطره ی مجلات ادبی امروز و چرندياتی را که سعی می کنند به اسم شعر ترويج کنند ، از حافظه بشويم . راستش را هم بخواهيد ادبيات هميشه به اين وضعيت دچار بوده ! توده هيچ وقت قدر پيامبرانش را نشناخته است .     

 

 

 

 ............................................

 

ترجمه شعر (۲)

 

 

پابلو نرودا

 

 

عشق از پس کشيد دنباله ی دردش را

قطاری از خارهای سختش در پشت

و ما بستيم چشمانمان را ،

که هيچ چيز ، هيچ زخمی نتوانست جدايمان کند .

 

اين گريستن خطای چشمانت نيست ،

دستانت دشنه را فرو نکردند

پاهايت نجستند اين رهگذار را

اين تيره قند خود به قلبت راه جست

 

هنگام که عشق چون موجی سهمگين

بردمان و به صخره مان کوبيد ،

به ذره ای آسيابمان کرد .

 

اين اندوه به چهره ای ديگر نشست

به چهره ای شيرين تر

پس در فصلی گشوده از نور

اين بهاران زخم خورده آرام يافت .

 

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

تجربه سیاسی 

یا حق

از زمانی که سرمایه های مادی ما ایرانیان همه اش تبدیل به نفت شد و عادت کردیم که آن را از زیر زمین در بیاوریم، یک بیماری عجیب و نفتی هم دامان ما را به خود آلوده کرد، بیماری نفتی ما که شاید چندان هم با تاریخ نفت مرتبط نباشد و تاریخی بس کهن به قدمت تولید نفت، زیر لایه های زمین داشته باشد، این بیماری هیچ چیز نیست جز« بی حوصلگی»، یک بی حوصلگی تمام عیار و همه جانبه که همیشه خود به خود راه حلهای بی حوصله که اتفاقا در دنیای امروز بسیار بدبختی آورند را روبروی ما قرار می دهند. گویا که همه چیز نفت است و با چند گز حفر چاه از زمین می جوشد.

نمی خواهم بگویم این بی حوصلگی تا به حال باعث چه فجایعی در تاریخ ما شده است، چرا که تا حدود زیادی اکثرا می دانند و حال آنکه اصولا آب رفته هم به جوی باز نمی گردد. باری، می خواهم یکی دیگر از این بی حوصلگی ها که این روزها هم دامان ما را گرفته گوشزد کنم تا حداقل راضی به این تخلیه روانی شده باشم و کمی از این بی حوصلگی ها انتقام گرفته باشم.

بگذریم، بی حوصلگی امروزین ما، بی حوصلگی برای تحمل یک تجربه سیاسی است، یک تجربه سیاسی که تا از سر ما نگذرد، شاید بلوغ سیاسی هم برای ما و مردم ما به این سادگی ها متصور نباشد، همه جای دنیا هم این تجربه را گذرانده اند، بی کم و کاست همه کشورهایی که امروز حداقلی از دموکراسی دارند جزو همین دسته اند.

شاید مثال فرانسه، آمریکا و کشورهای بی شمار دیگر مثالهای ملموسی باشند. عموما در این کشورها مدل انتخابات و مشارکت مردم نهادینه شده است تا اندازه زیادی هم سیاستمداران این نهادینه شدن و ضوابطش را به خوبی می شناسند و حتی عمل در این فضا را هم به خوبی یاد گرفته اند، بگذریم که ضوابط کلی حاکم بر این کشورها رفته رفته و با طی تجربه های بی شمار سیاسی به یک ثبات ناشکستنی نزدیک شده است و احتمال خطاهای لپی در انتخاب سیاستمداران از بین رفته است، اما نفس همین گذر تاریخی و طی این تجربه را نمی توان نادیده گرفت. بهتر بگویم شما گمان می کنید تجربه سیاسی امروز مردم امریکا و سیاستمدارانشان در نهایت در تصمیم سازی های سیاسی امروزشان چه میزان نقش ایفا می کند؟

آیا آمریکایی امروز و سیاستمداران حال حاضر آمریکا و کشورهای دیگر غربی تجربه ای به اندازه تجربه مردم و سیاستمداران ما در سیاست ورزی دارند؟

آیا بزرگترین سیاسیون امروز ایران تجربه ای بیش از کوچکترین سیاسیون ایران در هدایت آراء مردم در یک انتخابات آزاد دارند؟

پاسخ تمام این سوالات روشن است، تجربه سیاسی ایران در دموکراسی حداقل است، شاید سالها در تلاش برای دموکراسی بوده است اما واقعا دموکراسی و حتی حکومت تقریبا مردمی و ضوابط آن را درک نکرده است، تجربه سیاسی در ایران آنقدر اندک است که بزرگترین سیاستمداران ما هم به اندازه جوانها انتخابات رقابتی دیده اند، چه برسد به آنکه در این مجال ضوابطش را فهمیده باشند. اما در غرب چه؟ مثلا آمریکا، یا کشورهای اروپایی، اکثر این کشورها بیش از 50 رئیس دولت را از سر گذرانده اند و امروز به این تجربه می بالند، واقعا هم افتخار آمیز است، ثبات سیاسی که خود سر منشا بسیاری از حوادث شیرین در هر کشوری است جز با همین تجربه های سیاسی میسر نمی گردد.

این همه را گفتم تا امروز ایران را بهتر ببینیم، امروز در ایران گروهی بر مسند قدرتند که چه بخواهیم و چه نخواهیم فرزندان کشور و انقلابند، فارغ از آنچه عقیده و روش آنهاست به نظر من حق آنکه بعد از سالها در مسند قدرت قرار گیرند تا هم خود را بیازمایند و هم بلوغ را تجربه کنند، دارند، از طرفی مردم هم حق انتخاب آنان برای کارگزاری را داشته اند، در حقیقت همه حق دارند تا بار دیگر تجربه ای سیاسی منجر به رشد سیاسی کشور را درک کنند تا رفته رفته به ثبات سیاسی ایران نزدیک شویم، ثبات ایران از هیچ راهی جز راه گذر از این تجربه ها آن هم با آرامش و استقامت نمی گذرد، ثبات و توسعه ایران در گرو همین فراز و فرودهاست، فراز و فرودهایی که می توان در آن نتایج صبح سحر را دید اگر زیرکانه به آن خیره شد.

منتظر نظراتتان هستم با ذکر اینکه 1- ببخشید،این پست خیلی عجله ای بود 2- من می دانم در ایران خیلی دموکراسی نیست ولی کمی هم خدا وکیلی هست. 3- من می دانم که شاید هزینه های این تجربه ها گزاف باشد و 4- جای مردان سیاست بنشانیم درخت... تا هوا تازه شود... (برای مهدی).

نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |

نرخ بهره در بوته نقد 

چندی است که خبر کاهش دستوری نرخ سود بانک ها توسط دولت نهم خبر ساز شده است و موضوع نرخ بهره را دوباره به عنوان اصلی ترین مبحث اقتصادی روز درآورده است.در ارتباط با نرخ بهره چندین مبحث مطرح می شود.

-آیا نرخ بهره و تورم رابطه مثبت دارند؟

-نرخ بهره و تولید داخلی رابطه معکوس دارند؟

-نرخ بهره در اقتصاد اسلامی چه جایگاهی دارد؟

-آیا اقتصاد فعلی ما به خصوص در مبحث بهره با مبانی اسلامی همخوانی دارد؟

- تغییرات بیرون از مکانیزم بازار نرخ بهره چه تبعاتی دارد؟

هر کدام از سوالات بحث مربوط به خود را می طلبد.که امید وارم در هفته های آتی به آنها بپردازم.

راستی چه دغدغه ها و پرسش هایی در ذهن شما در ارتباط با نرخ بهره وجود دارد؟

الان که دارم این پست را می نویسم در جوار حرم آقا علی ابن موسی الرضا  هستم.بعد از چند ماهه پر تنش نمیدانید چه آرامشی گرفته ام.خدا قسمتتان کند.

نوشته شده توسط سعید صالح محمود رباطی | لینک ثابت | حرف سوم (اقتصادی) |

شخصيت هنری 

تا به حال آيا برای شما اتفاق افتاده است که با هنرمندی در کوچه و خيابان برخورد داشته باشيد و يا حتی از نزديک تر در يک نشست دوستانه با او صحبت کنيد و يا صحبت او با ديگران را بشنويد و يا حتی مصاحبه ای از او ببينيد و يا بخوانيد؟

 شما در هر سطح رابطه ای که با آن هنرمند برقرار می کنيد، از نوع برخورد، رفتار، صحبتهايش و... به يک جمع بندی از اخلاق و نگاه او می رسيد و تصويری از شخصيتش در ذهن شما نقش می بندد که در کل ممکن است خاکستری متمايل به سياه و يا سفيد باشد. قصد روانشناسی و ريشه شناسی آنرا در اين بحث کوتاه نداريم اما خوب مي دانيم که با تحليل رفتار او می توان به ريشه های اعمال او هم رسيد و شخصيتی کاملتر از او برای خود متصور باشيم.

با اين جمع بندی، شخصيت اجتماعی اين هنرمند البته در حد سطح رابطه فی ما بين برایتان کشف گرديده و حتی زمانی که شما در معرض مواجهه با اثر هنری آن هنرمند قرار داريد، اين تصوير حتی در قضاوت شما درباره اثر هنری او هم تاثير می گذارد (که در مباحث بعدی بيشتر روی آن بحث خواهيم کرد.)

از سوی ديگر آن دسته از مخاطبانی که اين نوع رابطه پشت اثر هنری را با هنرمند برقرار ننموده اند، شخصيتی تنها بر اساس اثر هنری او (و بيشتر موضوع آثار و نوع نگاه او) با جمع بندی تخيلات خود در ذهن تصوير می کنند.

بسيار اتفاق افتاده است که شما در بر خورد با هنرمندی معادلات پيشينتان در باره ی او بر هم ريخته باشد، حال بماند که بدتر و يا بهتر شده. گاهی هم آنقدر تصوير خودساخته اتان برايتان با ارزش است که سعی در توجيه اطلاعات جديد در جهت رسيدن به جمع بندی کلی همسو با تصوير خود ساخته اتان هستيد.

اما از اين مسئله بسيار شخصی که بگذريم به حوزه ای عمومی تر می رسيم و آن هم به تعبير من شخصيت هنری هنرمند است. به اين معنا که بعد از آنکه اولين اثر هنری آن هنرمند با مخاطبان خود مواجهه پيدا کرد مخاطب شروع به ساختن تصويری از شخصيت هنری او می کند. در اين تصوير دغدغه های محتوايی او، سبک کار و فرم در اثرش و بسياری مسائل جزيی تر مورد کنکاش قرار می گيرد که البته بيشتر تکنيکی و عقلايی ست تا احساسی و رفته رفته اين تصوير با برخورد مخاطب با آثار بعدی و نقدهای پيرامون آثارش تکميل می گردد.

البته گفتنی است که برای توده مردم اين شخصيت هنری بطور کلی اهميت چندانی پيدا نمی کند و تنها برای آن دسته از منتقدين و هنر شناسان و هنر دوستانی کاربرد دارد که هنر را چيزی بيش از سرگرمی می بينند.

اما چه مسائلی در ساخت هرچه بهتر اين شخصيت دخيل هستند؟ در واقع قضاوت اين شخصيت با بررسی کارنامه هنری او مشخص می شود پس بهتر است بگوييم چه مسائلی کارنامه هنرمند را پر بارتر می نمايد.

1.شايد مهمترين عامل، نوع نگاه هنرمند به مقوله هنر است يعنی آنرا صرفا مايه ای برای سرگرمی می داند و يا کمی از زاويه بالاتر به آن می نگرد و آنرا ابزاری برای بيان ناگفته ها و درمانی برای درد های خاص می داند.

2. انتخاب موضوع و شيوه بيان آن که مقوله تخصص در استفاده از ابزار و فنون موجود و به روز کردن آن جهت ارائه هرچه بهتر انديشه اثر، بسيار مهم و حياتی است.

3. نگاه جدی و حرفه ای به هنر و مسئوليت پذيری هنرمند (بخصوص در زمينه هنرهايی که نيازمند فعاليت يک گروه است).

4. وضعيت اقتصادی بطور کلی هنر و بطور اخص شخص هنرمند. به عنوان مثال در کشور ما که شرايط اقتصادی هنرمند چندان مطلوب نيست آيا هنرمندی که منبع درآمدش تنها به هنرآفرينی او خلاصه می شود و نه شغل ديگری، می تواند کارنامه مورد نظرش را در طول حيات هنريش آنگونه که می خواسته تدوين کند؟

شايد همه شما آقای بازيگر را بشناسيد . اما علتی که عزت الله انتظامی تبديل به آقای بازيگر شده است چيست؟ نگاهی به عزت الله انتظامی اين مطلب را روشن می نمايد.

آقای بازيگر در حال تعظيم به تماشاگران

کسی که در آخرين کارش (مينای شهر خاموش) در آن گرمای طاقت فرسای کوير، در بم ، در سن هشتاد و دو سالگی و مشکلات جسمی ناشی از کهولت، بدون استفاده از بدل خود در همه جا حضور دارد. هيچ وقت فراموش نمی کنم که پرستويی از خاطرات فيلمبرداری ديوانه ای از قفس پريد، اشاره به احساس مسئوليتی از جانب آقای بازيگر می کرد که خودش (که تقريبا نصف سن او را دارد) هم کم آورده بود : "استاد هر روز قبل از ما سر صحنه حاضر بودند و جديت ايشان در اين سن مثال زدنی و آمورنده بود."

شروع فعاليت سينمايی آقای بازيگر در سن چهل و چهار سالگی در فيلم گاو است که بعد از سالها کار و تجربه اندوزی در عرصه تئاتر و نقالی و پيش پرده خوانی است و پس از آن تجربه موفق در عرصه بازيگری به دانشگاه می رود و دانش و فن جديد را در کنار تجاربش می آموزد. کارمند اداره تئاتر بودن و بزرگ شدن فرزندان و به تعبيری نداشتن مشکل اقتصادی در کنار تسلط بر فنون در کنار دقت در انتخاب فيلمنامه و تيم پشت دوربين از او بازيگری ماندگار و تشکيل چنين کارنامه ای گشته که حاوی تنها چهار سیمرغ بلورین برای فیلمهای بعد از انقلابش است.

در کنار او علی نصیريان در اوج به عنوان نمايشنامه نويس صاحب ديدگاه و آغازگز موجی تازه در کنار بازيگری شروع کرد. اما امروز...

قضاوت با شما!

نوشته شده توسط مظفر (فرهاد) پاسدار شیرازی | لینک ثابت | حرف دوم (هنری) |

مارکسیسم متاخر؛ انتقادی بر سرمایه داری نه بدیلی برای آن  

بسم رب الراجین

2– بررسی کوتاه سیر تحول مکتب فرانکفورت از زمان تاسیس تا کنون ( بررسی کوتاهی درباره  هورکهایمر ، آدورنو ، مارکوزه ) 

در سال 1923 و  با ایجاد موسسه تحقیقات اجتماعی در شهر فرانکفورت بنیان یک نحله فکری ریخته شد که بعدها به عنوان مکتب فرانکفورت یا صاحبان نظریه انتقادی از شهرت زیادی برخوردار گشت. حدفاصل سالهای 33-1923 اعضای موسسه فقط به مطالعاتی پیرامون ماتریالیسم تاریخی پرداختند . اما از سال 1933 و همزمان با تبعید بنیان گذاران موسسه به آمریکا ( به خاطر مخالفتشان با حکومت فاشیستی هیتلر و دولت نازی )‌ دوره دوم مکتب آغاز شد که در آن هورکهایمر به عنوان رئیس موسسه انتخاب شد ودر سال 1937 با انتشار مقاله " نظریه سنتی و انتقادی " و پس از آن کتاب دیالکتیک روشنگری توسط هورکهایمر و " خرد و انقلاب " توسط مارکوزه بنیانهای نظریه انتقادی پی ریزی شد . رویگردانی از طبقه کارگر به عنوان طبقه پیشرو در مارکسیسم سنتی و اعتقاد به استحاله این طبقه در سرمایه داری و حمایت از جنبشهای دانشجویی و حوادث 1968 اروپا به عنوان قشر پیشرو و جایگزین ( یعنی روی آوردن به روشنفکران و نماد آن یعنی دانشجو )در این دوره شکل گرفت.

نظریه انتقادی با الهام از افکار مارکس در تحلیل انتقادی افکار فلسفی به انتقاد از جنبه های گوناگون زندگی اجتماعی و فکری پرداخت . انتقاد از تفسیر جبرگرایان اقتصادی و عدم پرداختن آنها به حوزه فرهنگ ( متاثر از آنتونیو گرامشی )  ، انتقاد از نادیده گرفته شدن کنشگران در اثبات گرایی (positivism  ) و شیئ انگاری واقعیت توسط آنها ،  انتقاد از جامعه شناسی به خاطر محافظه کاری و پذیرش وضعیت موجود  و انتقاد از جامعه نوین بدنه اصلی نظریه انتقادی را تشکیل دادند .

اما قبل از آنکه به انتقادات فرانکفورتیها از جامعه نوین بپردازم می خواهم تاکید کنم که اندیشه در بستر واقعیت خودش رشد می یابد و کپی برداری از اندیشه ها برای جوامع مختلف ناشی از تعارف و شکسته نفسی و حل شدن در یک اندیشه است . لذا هرگز نباید فراموش شود که این اندیشه ها در جوامعی رشد پیدا کرده که در اوج صنعتی شدن قرار داشتند و بسیاری در آن فضا، نازیسم هیتلری را برآمده از دل سرمایه داری و فرزند نامشروع آن می دانستند . این اندیشه ها در جامعه ای رشد پیدا نکرده  که در ابتدای راه  گذار به مدرنیسم است و هنوز آن را در حال توسعه می نامند، لذا هرگونه انتقال چنین اندیشه هایی بدون تحلیل و روشن سازی زمینه آن برای مخاطب و مقایسه شرایط با شرایط بومی سم مهلک فکری است . ترجمه این همه کتاب درباره پست مدرنیسم با مضمون های خروش و عصیان بر علیه فضای مکانیکی مدرنیته ،  برای جامعه در حال گذاری که هنوز از مشکلات پارادایم سنتی نظیر حقوق شهروندی ، مشارکت مدنی ، آزادی بیان ، ذهنیت استبداد زده ، نداشتن حافظه تاریخی و ... رنج می برد ، اهرمی میشود برای کوبیده شدن جامعه مدرن با ابزار پست مدرن اما با  ذهنیت سنتی  !!! .

مکتب فرانکفورت با یک چرخش 180 درجه ای از مارکسیسم سنتی ، کانون تسلط در جهان نوین را عامل فرهنگی می داند. وضعیتی که بشر غربی  در آن قرار گرفته را عدم عقلانیت عقلانیت ( مارکوزه ، 1964 ) می خواند . تکنولو زی را سرکوبگر و راهگشای توتالیتاریسم می داند  و  راه نجات از دست آن را انقلابی می داند که تکنولوزی را خدمتگذار انسانهای آزاد سازد و انسان را از آنچه صنعت فرهنگ و فرهنگ توده ای      ( فرهنگی که با ایجاد آگاهی کاذب با استفاده از ابزارهای سلطه نظیر تکنولوزی ، خود را مشروع و توده را پیرو خود می سازد) می نامند، رهایی بخشد . انقلابی که مسلما انجام دهنده آن دیگر پرولتاریا نیست. فرانکفورتیها معتقدند با پایان جنگ جهانی دوم و تنعم بعد از جنگ جهانی دوم تناقضهای اقتصادی داخلی به طور عام و کشمکش طبقاتی به طور خاص تا اندازه ای ناپدید گردید و این نکته ای است که کسانی که امروز از مبارزه پرولتاریایی و انقلاب توده ای و ساختارشکن دم می زنند به شدت نیازمند توجه به آن هستند. فرانکفورتیها با دریافت این مطلب که نظام اقتصادی شوروی با وجود تفاوت یک پارچه با سرمایه داری از آن سرکوبگرتر شد ریشه سرکوبی را در تسلط فرهنگی و آنچه هابرماس مشروع سازی خواند یافتند.

3 – بررسی اندیشمندان متاخر حوزه نظریه انتقادی ( یورگن هابرماس )

اما نماینده نسل متاخر و تنها نماینده برجسته در قید حیات مکتب فرانکفورت یورگن هابرماس است. هابرماس نقطه شروع کار خود را مارکس قرار می دهد و مشکل مارکس را تقلیل کنش خودآفریننده بشر به کار می داند .هابرماس میان دو نوع عقلانیت یعنی عقلانیت /کنش معقول و هدفدار  و عقلانیت / کنش ارتباطی و به تبع آن میان دو نوع جهان یعنی نظام / جهان حیاتی تمایز قائل میشود .او جهان حیاتی را مکانی متعالی میداند که گوینده و شنونده در آن ملاقات می کنند و به طور متقابل دیدگاه هایشان را مطرح میکنند که گفته هایشان با جهانشان سازگاری دارد ... و در همین جای است که آنها میتوانند اعتبار این داعیه ها را انتقاد یا تایید کنند ، عدم توافقهایشان را از میان بردارند و به توافق برسند.

از سوی دیگر در تحلیل نظام به اهمیت کارکردی هر پدیده برای ابقای جامعه نظر دارد.

هابرماس معتقد است امروز میان نظام و جهان حیاتی شکافی وسیع وجود دارد و نظام به عنوان نماد عقلانیت ابزاری مجال را برای عقلانیت ارتباطی تنگ کرده و آن رامورد استعمار قرار می دهد.نظام مظهذ آن اندیشه ای است که هدف نهایی اش توسعه هرچه بیشتر صنعتی و تولید انبوه برای مصرف است و تنها تفکر مهم برای آن تفکر موافق با این سیستم است. بدین سان نظام به عنوان مظهر پول در نظام اقتصادی و قدرت در نظام سیاسی با روشهای تضییق ارتباطات نسبت به جهان حیاتی به عنوان عرصه تفاهم ارتباطی خشونت می ورزد. لذا هابرماس برای رهایی از استعمار جهان حیاتی به جنبشهایی چشم میدوزد که برای برابری بیشتر، محیط زیست سالمتر،تحقق نفس افزونتر و صلح تلاش می کنند . امید هابرماس این است که چنین جنبشهایی عرصه تاخت و تاز نظام را بر جهان حیاتی تنگ کند تا ایندو بتوانند در خدمت تقویت و غنی سازی متقابل هم کار کنند تا حوزه عمومی که در واقع نماینده بسط جهان حیاتی است شکل گیرد و اینگونه همه بتوانند در فضایی آزاد بگویند و بشنوند و به تفاهم برسند.

خوب در اینجا می خواهم پرونده بررسی مکتب فرانکفورت را ببندم و فقط به این نکته اشاره می کنم که امروز چپ جدید به شدت و سرعت از عقاید و آرمانهایی چپ سنتی فاصله میگیرد که این الزام واقعیت تاریخی است و در واقع به نظر می رسد آنچه امروز از مارکسیسم باقیمانده و حیات دارد انتقادی بر سرمایه داری است و نه بدیلی برای آن  (چنانکه حتی تا 50 سال پیش بود ) و لذا دیگر دم از انقلاب زدن بی معنی است چون بدیلی برای سیستم موجود وجود ندارد و فکر نمیکنم کسی بخواهد آنچه را که هست ویران کند بدون آنکه جایگزینی برای آن داشته باشد ( که تازه در صورت وجود و عملی شدن آن بدیل فرضی  هم تجربه شوروی کمونیستی و استالینسم را تکرار کند یا نه ). لذا بهتر است امروز همه به اصلاح بیندیشیم و نه انقلاب .

 

 منابع :

1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه  محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384

2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381 

نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |