|
|
به هر حال کاملا سیاسی است!!! بسم الله هفته گذشته شاهد یک عملیات انقلابی دیگر از آقای احمدی نژاد بودیم، یک انقلاب اقتصادی که از نظر ایشان مشخصا در راستای حمایت از قشر محروم بود، ابعاد اقتصادی این اتفاق در جای خود بسیار قابل توجه است، اما ابعاد سیاسی کاهش نرخ سود بانکی مبحثی است که امروز به آن می پردازم. 1- نرخ بهره بانکی و چگونگی آن اصولا یک مبحث کاملا کارشناسی و تخصصی است، اینکه رئیس جمهوری که نه اقتصاد دان است و نه تجربه اقتصادی کلان دارد به خودش اجازه ورود به این مسئله را می دهد جای تعجب دارد، چه رسد به آنکه به خودش اجازه بالا و پایین کردن آنرا بدهد، آن هم با وجود مخالفت کارشناسان. بنابراین بعید نیست مسئله چیزی دیگر باشد، حتی به نظر می سرد این تصمیم یک تصمیم اقتصادی در جهت رفاه قشر محروم هم نباشد، چرا که اول از همه تورم به سراغ همین قشر خواهد آمد، تقریبا اکثر کارشناسان و مسئولان اقتصادی خود دولت هم با با این نظر موافقند و گویا مخالف کاهش نرخ بهره بوده اند. علاوه بر این از آن طرف هم صدای همه کسانی که به ترتیبی با این حادثه در ارتباط بوده اند نیز در آمده است، چه در بانکها و چه در بورس، بنابراین بازهم باید درپس این تصمیم آقای احمدی نژاد به دنبال یک حادثه سیاسی کلان تر گشت، حادثه ای فوق العاده با اهمیت که رئیس دولت را وادار به این عمل غیر کارشناسی نموده است. 2- در این ماجرا رئیس دولت با دو نوع بانک مواجه بوده است، اولین این بانکها بانکهای دولتی هستند که در حقیقت بازوی خود دولتند، دومین این بانکها بانکهای خصوصی هستند که گویا به زعم بسیاری از دولتیها رقبای بانکهای دولتیند، در این تصمیم به بانکهای خصوصی شوکی بسیار عظیم تر نسبت به بانکهای دولتی وارد شد، 5 درصد کاهش سود، نسبت به 2 درصد کاهش سود در بانکهای دولتی تحفه رئیس دولت به این بنگاههای خصوصی نوپا بود. 3- رفته رفته می توان اصل ماجرا را ترسیم نمود، رئیس دولت با وجود مخالفت رئیس بانک مرکزی و وزیر اقتصاد دان خود، نرخ بهره را کاهش می دهد، چون آنها نمی دانند ماجرا چیست و تنها با مسائل اقتصادی سرو کار دارند، در صورتی که رئیس جمهور تمام مسائل سیاسی و اقتصادی را در نظر دارد، بانکهای دولتی با توجه به اینکه پشتوانه ای به نام دولت دارند، و دولت با توجه به اینکه پشتوانه ای به نام نفت دارد، با کاهش نرخ بهره هم می توانند به حیات خود ادامه دهند، اما بانکهای خصوصی چه؟ بانکهای خصوصی نه پشتوانه ای به نام نفت دارند و نه پشتوانه ای به نام دولت، پشتوانه این بانکها سرمایه های مردم است که با توجه به یک نرخ سود منطقی در بازار رقابتی بانکها و بورس، دائما در رفت و آمد است، کافی است این نرخ سود منطقی غیر منطقی شود، کافی است کمی اعتبار این بانکها در نظر مردم کاهش یابد، آنگاه، اینها خود به تنهایی برای ویرانی یک بانک خصوصی کافی است. 4- رییس جمهور این بار هم انقلابی گری!! می کند، خشکاندن ریشه مفسدان!!، که اتفاقا در همین بانکهای خصوصی خانه کرده اند، که اتفاقا اکثرا مخالف دولتند، که اتفاقا هنگام انتخابات برای دولت با پولهایشان دردسر آفرینی می کنند. خشکاندن این ریشه های بیمار!! اقتصادی است یا اقتصادی نیست، به هر حال کاملا سیاسی است و منطقی، پس دوستان دیگر به دنبال پرتقال فروش نگردند، شاید هم حق با قوچانی باشد که می گوید احمدی نژاد یک سیاست مدار مدرن است، سیاستمداری که تنها به منافع گروه خود می اندیشد، حتی با هزینه کردن از همه ی سرمایه های ملی، یک سیاستمدار حرفه ای مدرن. نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف سوم (اقتصادی) |
پرفرمنس(قسمت اول) پرفرمنس آرت: (فرهنگ وبستر): شکلی از هنر که از ترکيب عناصر تشکيل دهنده هنرهای گوناگون مانند نقاشی، فيلم، رقص ونمايشنامه پديد می آيد. هنرمند پرفرمنس، معمولا با بدنبال هم آوردن تصاويری که موضوعات متفاوت و غير مرتبط دارند، نظراتش را به گونه ای غير روايی بيان می کند. (فرهنگ دندم هاوس): پرفرمنس آرت هنری ست ترکيبی که در سالهای 1970 از پيوستگی چند رسانه هنری گوناگون مانند نثاشی، فيلم، ويديو، درام و رقص پديد آمد. شکل اجرايی آن نيز تا حدود زيادی از نمايش گونه هايی که در سالهای 1960 به نام Happening (اتفاقهای ديدنی) معروف شده بودند، نشات گرفته است. (فرهنگ کمبريج): ؤ آرت عناصری از هنرهای تصويری، شنيداری، اجرايی، فرهنگ عامه و زندگی روزمره را با يکديگر ترکيب می کند تا آن را به وسيله بدن هنرمند- که صرفا يک ابزار هنری ست و ذهن وی که دارای ساختاری ايدئولوژيک است-ارائه می دهد... اجرای پرفرمنس می تواند در هر مکانی و در هرمدتی از زمان نشان داده شود. همچنين می توان بطور کامل هنری مفهومی ، که هستی آن فقط در ذهن اجرا کننده است باشد. واژه پرفرمنس آرت اگرچه از تئاتر به عاريت گرفته شده است اما در ابتدا در ارتباط مستقيم با تئاتر نبوده و بيشتر متاثر از نقاشی و مجسمه سازی آغاز گشته و سپس به تئاتر راه يافته است. به عنوان مثال برخی از نقاشان آوانگارد در اواخر دهه ی 1960 با دور انداختن قلمو و بوم، بدن خود را به رنگ آغشته می کردند و با علتيدن روی يک سطح طرحی رنگين ايجاد می نمودند. و يا عده ای بدن خود را به عنوان مجسمه ای ثابت (مجسمه ی زنده) در معرض ديد تماشاگران قرار می دادند. نام اين نوع برخورد جديد را پرفرمنس آرت نهادند.(البته اينها جزء دسته بادی آرت يا هنر بدن هم قرار می گيرند) بعدها مراسم آيينی، مذهبی و قومی هنرمندان نيز در اين نوع اجراها با قدرت زياد به کار گرفته شد و آنچه به وجود آمد پرفرمنس ناميده شد. در مراحل بعدی به هم ريختن زمان و فضای متداول برای اجرا، يکی از ويژگی های پرفرمنس آرت شد. برای مثال اولين اجرای عمومی ويتو آکنسی در سال 1979، با عنوان افشای رازها، در اولين ساعات پس از نيمه شب- ساعت يک تا دوی بامداد- در کلبه دور افتاده ی تاريکی در يک نيمه شب زمستانی، اجرا شد. در اين اجرا تنها صداهايی به صورت زمزمه ای آرام و شعرگون که انديشه های خصوصی و آزاردنهده ی يک انسان را بازگو می کرد، به گوش شرکت کنندگان می رسيد. در اجرای ديگری در سال 1977 در موزه شهر نيواورلئان ارايه شد، اجرا کنندگان، با کشيدن نوارهای پارچه ای بر روی محوطه ورودی اصلی موزه آن را به چهار قسمت تقسيم می کردند، که يک قسمت برای حيوانات ، يک قسمت برای سبزيجات ، يک قسمت برای مواد معدنی و يک قسمت برای انسانها در نظر گرفته شده بود. سپس برگذار کنندگان به تدريج و طی مراسمی خاص پارچه های بافته شده و وسايلی را که به هر قسمت مربوط می شد در آن قرار می دادند تا سرانجام به شکلی در می آمد که از نظر آنها تصويری از الگوی اصلی جهان بود. با گذشت زمان و ورود نسل جوان به عرصه هنر، که با موسيقی راک و سريالهای سرگرم کننده تلوزيونی بزرگ شده بودند، سرشت اعتراف گونه اوتوبيوگرافی بعضی از هنرمندان پرفرمنس نيز دچار دگرگونی شد. اين گروه از هنرمندان بطور عمده به دنبال افزودن عناصر تفريحی و سرگرم کننده به پرفرمنس بودند. آنان به دکور، نورپردازی صحنه و لباس توجه بيشتری نشان می دادند و عناصری از تئاتر و اپرا را به اجراهای خود افزودند. در حقيقت به کار گرفتن برخی از عناصر تئاتر . آميختن آنها با تکنولوژی جديد، که به آنها اجازه می داد از رقص ، ويديو پروژکشن، اسلايد، فيلم و امثال آن استفاده کنند، پرفرمنس آرت را وارد تئاترهای بزرگ نيويورک و لندن کرد که با موفقيت تجاری نيز همراه شد. با اين همه پرفرمنس آرت برخی از ويژگی های خود، مانند خشونت در عمل ، غير عادی بودن صحنه ها و غير مترقبه بودن اتفاقات را همچنان حفظ کرد. در 1986 در اجرای قدرت جنون تئاتری در بلژيک، نوعی بازی اکسپرسيونيستی همراه با خشونتی که هم جنبه ی جسمانی و هم متافيزيکی داشت ارائه گشت. برای مثال در يک صحنه از اجرا تعدادی قورباقه که بخشی از بدن آنها با پارچه سفيد پوشانده شده بود در کف صحنه زير پای بازيگران له می شدند و خونشان تکه های قرمز رنگ در کف صحنه ايجاد می کرد. در لهستان اجرای اکسپرسيونيستی و سياسی تادئوش کانتورکه در دهه 1970 انجام داده بود، رسما مورد قبول آکادمی علوم آن کشور قرار گرفت. کارهای رابرت ويلسون که به علت آکنده بودن از حرکات بسيار کند و يا حرکات تکراری، غير قابل قبول تلقی شده بود، در اپراهای نيويورک به نمايش گذاشته می شد. ار طرفی توماس رولر پرفرمنس آرت را "يک اجرای هنری که محتوای سياسی دارد" تعريف می کند. امروزه به هر پديده هنری که به نوعی " به نمايش گذاشتن" در آن و جود داشته باشد، از اجرای تئاتر مانند گرفته تا نمايشگاهی در يک موزه که به گونه ای بازديد کنندگان را با خود درگير کند، از نمايشهای مد گرفته تا پخش موسيقی در کلوپها، و ... پرفرمنس آرت می گويند. اما آنچه در اين بحث مورد نظر ماست نوعی از پرفرمنس آرت است که صرفا شکلی تئاتری گونه دارد و يا به تئاتر نزديک شده و چه بصورت مجرد و چه با تئاتر مورد استفاده قرار می گيرد(2). ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 1.(کتاب آناليز پرفورمنس آرت The Analysis of Performance Arte) 2.بر گرفته از بازيگری و پرفورمنس آرت نوشته احمد دامود نوشته شده توسط مظفر (فرهاد) پاسدار شیرازی | لینک ثابت | حرف دوم (هنری) |
پوستینی کهنه ... بسم رب الراجین ( به نام پروردگار اميدوران ) زمانی که حدود یک سال و نیم پیش با یک جمع ده پانزده نفری دوستانه مطالعه در مورد تاريخ معاصر ايران را آغاز کرديم هیچ وقت فکر نمی کردیم ، چنین کاری آن قدر پر برکت باشد که حتی این پتانسیل را پیدا کند که از درون آن برای آینده مان خط مشی بیرون بیاید. اما وقتی اندک زمانی بعد از آن کتاب های دکتر سید جواد طباطبایی ( که ما اولین بار با او از طریق مجله ناقد و مقاله تاملی درباره ایران آشنا شده بودیم ) ، انتشار یافت ( دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران ، و پس از آن جلد دوم آن با نام مکتب تبریز ) متوجه شدیم که انگار هستند کسانی که در فکر نوشتن تاریخ تحلیلی معاصر ایران هستند. به موازات آن، اثر بسیار ارزشمند دکتر ماشاءالله آجودانی ( مشروطه ایرانی ) و کتاب دکتر تقی آزاد ارمکی ( مدرنیته ایرانی ) این امید را به ما داد که دغدغه نگارش تاریخ معاصر ایران از منظر بومی و بدون توجه به دوره بندی های تاریخی در غرب دارد کم کم جای خود را در فضای اندیشه سیاسی – تاریخی کشور ما باز می کند. چاپ ویژه نامه صد سال مشروطه خواهی در تابستان 85 توسط روزنامه وزین شرق دیگر گامی بود که نشان می داد پرداختن به حوادث دویست سال اخیر ایران جایگاه خود را در میان اندیشمندان ایرانی باز کرده است.اما لزوم پرداختن به چنین کاری را بهتر ازهمه دکتر سید جواد طباطبایی در آغاز جلد دوم کتاب تاملی درباره ایران ( مکتب تبریز) و از زبان مارتین لوتر آورده است . آنگاه که در حضور کارلوس پنجم پادشاه وقت اسپانیا و در جلسه محاکمه خود چنین گفت : " من اینجا ایستاده ام و جز این کاری از من ساخته نیست " که دکتر طباطبایی آن را چنین آورده است : " ما جز در آستانه نمی توانیم ایستاد! آنجا ایستادن نیز خود کار سترگی است ". ایستادن در آستانه تاریخ تحولات معاصر ایران و بازنویسی این تاریخ مهمترین رسالت نسل سوم و چهارم روشنفکران ایرانی است. چرا که اگر در صد سال گذشته نخبگان ما در حال تجربه کردن راه های مختلف مواجهه ، تعامل ( یا هرچیز دیگری که اسمش را بگذارید ) با روند سریع و نوین تحولاتی بودند که تنه خود را از دنیای غرب به ایران می زد ، امروز نخبگان ما باید لختی درنگ کنند، بر آستانه این تحولات بایستند و آن را نظاره کنند. تنها با تحلیل این تجربه گرانبهای صد ساله است که می توان نسخه ای برای آینده ایران به دست آورد. اگر امروز رشد کمدی وار جنبش چپ مارکسیستی را در دانشگاهها شاهد هستیم ، اگر امروز کتابفروشی های ما عرصه جولان کتابهایی با مضمون پست مدرن شده است ، اگر ما همه تبدیل به انسانهای گیجی شده ایم که بر سر دوراهی دل بستن به پیرمرد سنتمان یا دل کندن از آن و رفتن به سوی نسخه های از پیش آماده غربی شدن را داریم ، اگر امروز نسل ما از اندیشه روشنفکران دو نسل پیش از خود ، آخوند زاده ، میرزا ملکم خان ، میرزا آقا خان کرمانی ، کواکبی ، سید جمال الدین اسد آبادی و انجمن ادبی آلمان صفحه و ... بی خبراست ،همه و همه به خاطر این است که با هویت تاریخی خود دویست سال پیش خداحافظی کرده ایم. توشه ای برای خود نساخته ایم که بدانیم از پس تحولات این دو سده چه شده ایم و چرا شده ایم ؟ . امروز قبل از اینکه به این بیندیشیم که چه باید بشویم و چگونه باید بشویم ؟ باید به این فکر کنیم که چه شده ایم و چرا شده ایم ؟ باید این پوستین کهنه را قدر دانست آنچنان که اخوان ثالث می سراید : پوستینی کهنه دارم من، یادگار از روزگارانی غبارآلود . مانده میراث از نیاکانم مرا ، این روزگار آلود. های ، فرزندم ! بشنو و هشدار بعد من این سالخورد جاودان مانند با بر و دوش تو دارد کار لیک هیچت غم مباد از این . کو، کدامین جبه زربفت رنگین می شناسی تو کز مرقع پوستین کهنه من پاکتر باشد؟ با کدامین خلعتش آیا بدل سازم که م نه در سودا ضرر باشد ؟ آی دختر جان ! همچنانش پاک و دور از رقعه آلودگان میدار.
منابع : ۱- تاملی درباره ایران ، جلد اول ( دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران )، طباطبایی ، سید جواد، انتشارات نگاه معاصر، چاپ پنجم، 1385 ، تهران ۲- تاملی درباره ایران ، جلد دوم ( مکتب تبریز ومبانی تجددخواهی )، طباطبایی ، سید جواد، انتشارات ستوده، چاپ اول، 1385 ، تبریز ۳- مدرنیته ایرانی ، آزاد ارمکی ، تقی ، انتشارات دفتر مطالعاتی- انتشاراتی اجتماع ، چاپ اول ، 1380 ، تهران ۴- مشروطه ایرانی ، آجودانی ، ماشاء الله ، نشر اختران ، چاپ هفتم، آذر 1385 ، تهران ۵- ویژه نامه صد سال مشروطه خواهی ، ضمیمه روزنامه شرق ، 14 مرداد 1385 ۶- آخر شاهنامه ، اخوان ثالث ، مهدی ، انتشارات مروارید، چاپ چهاردهم، 1378،تهران نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
اصل برائت در حقوق این هفته مناسب تر دیدم تا به جهت باز نمودن فضا برای دیگران، از قلم یکی از دوستان در این صفحه بهره ببرم؛ مقاله حاضر محصول عنایت "آقای رضا بهشتی" به "هفت حرف" است، به این امید که حسن شروعی برای همکاری هایی از این دست در آینده باشد:
اصل برائت از جمله اصول مهمی است که در حقوق کاربرد فراوان دارد. لذا ضروری دیدم به شرح و بسط این اصل٬هر چند مختصر بپردازم. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
تجمیع بر نخواستن در بررسی سیر تحولات اجتماعی سیاسی تاریخ معاصر ایران به گلوگاه های حساس و سرنوشت سازی بر می خوریم که مسیر حرکت جامعه ایرانی را تغییر قابل توجهی داده است. در نگاهی به اساسی ترین عوامل رخداد این وقایع، از انقلاب مشروطه و قیام ها و حرکت های عدالت طلبانه و استقلال خواهانه دوره قاجار و پهلوی گرفته تا مشارکت های مدنی و سیاسی دهه 70 و 80 ایرانیان در دوم خرداد 76 و 3 تیر 84 همه و همه حاکی از نوعی جهت گیری و رفتار جمعی ماست که ما از آن تعبیر به تجمیع بر نخواستن می کنیم. در این مجال به بررسی شواهد، عوامل و نتایج این عارضه اجتماعی به اختصار می پردازیم. لذا آنچه که در پی می آید با اغماض و سهل انگاری با توجه به این مجال اندک مشترکِ کنش های جمعی جامعه ایرانی در این گلوگاههاست. آنچه در ادامه این سطور خواهد آمد بازگویی سناریویی است که با آن می توان بسیاری از کنش های جمعی ایرانی ( به ویژه انقلاب مشروطه و جریان اصلاحات) را از منظری دیگر تحلیل نمود. بر اثر فشارهای وارد شده به مردم اعم از انسدادهای سیاسی، بی عدالتی ها و فشارهای اقتصادی و یا جریحه دار شدن احساسات عمومی ناشی از تحقیر جمعی، نارضایتی ها انباشت شده و مردم در سدد راهی برای فراشد از وضع موجود بر آمده اند. مطمئنا عبور از این وضعیت تنها و تنها با کمک اتحاد و انسجام تمامی ظرفیت های اجتماعی و به عبارتی تجمیع میسر و ممکن میگردد. طبیعی است که در بحبوبه این فشارها و انباشت نارضایتی ها فرصت و مجالی برای بررسی راه حل های موجود، محاسن و معایب هر یک، میزان همخوانی و توافق جمعی بر سر این راه حلها و تجمیع بر سر نسخه بدیلی بر وضع موجود، وجود ندارد. بنابراین این واکنشها و کنشها نه بر اساس تصویر روشنی از آینده بلکه تنها و تنها بر اساس تصویر سیاهی از حال رخ میدهد. البته از سوی دیگر این مساله امری طبیعی به نظر می رسد که همواره در طول زندگی جمعی، انسانها تصویر روشن تری از نخواستن های خود دارند تا از خواستن ها. و به طبع آن موافقت جمعی بر سر نفی وضع موجود به مراتب سهل الوصول تر از کسب رضایت همگانی از نسخه بدیل و طرح نویی است که هنوز حتی آزمایش و تجربه هم نشده است. اما از سوی دیگر دست زدن به این تجربه ها اگر نمی توانست بر بستر آگاهی و توافق از نسخه بدیل و چه خواهد شد؟ رخ دهد، اگر تامل بیش از اندازه و مجادلات کلامی و نظری بر سر نفی حال و نقد آینده فرصت سوزی و عدم هوشیاری تلقی می گردید، لااقل این حرکات می توانست بر مبنای تصویر روشنی از گذشته صورت پذیرد. آگاهی جمعی از تجربیات گذشته و وجود حافظه تاریخی از تجربیات سیاسی اجتماعی ایرانیان می توانست دست مایه ارزشمندی باشد که کنش های سیاسی را نه تکرار اشتباهات گذشته خود و دیگران بلکه افزودن برگ دیگری بر آرشیو تاریخی ایرانیان و یک تجربه سیاسی ارزشمند برای رجوع در آینده باشد. تاریخی که نوشته نشده بود، حافظه تاریخی ای که شکل نگرفته بود، آرشیوی که ایجاد نشده بود، تامل بر آینده ای که فرصتش نبود، همه و همه دست به دست هم داد که این نوع حرکت ها نه بر اساس تصویر روشنی از آینده ، نه حتی بر اساس تصویر صحیحی از گذشته، بلکه بر اساس تصویر سیاهی از حال رخ داد. بنابراین این تجمیع ها اگر هم با توفیقی مواجه می شدند پس از پیروزی ، سران و پیشروان این حرکت ها با جمع کثیر و متلونی روبرو بودند که حداقل اشتراکات را با هم دارند؛ اشتراکی بر سر نخواستن گذشته. این تکثرها و تنوع ها آبستن بروز تضادها و تزاحماتی بود که سران را مجبور به طرد و از سر راه برداشتن یکدیگر میکرد. بروز این اختلافات درونی و لزوم بازخوانی اندیشه های دگرخواهانه ای که زمانی مایه تجمیع همگان بود از جمله عباراتی است که پس از پیروزی تجمیع بر نخواستن شنیده می شود. خیل عظیم توده مردمی که روزی تمامی سرمایه و توان خود را صرف پیروزی جبهه تجمیع بر نخواستن نموده بودند با نگاه به این تعارضات و درگیری های بین سران پس از مدتی زده می شوند و از کرده خود پشیمان. کرده ای که نه ریشه استواری در گذشته داشت، و نه نگاهی واقع گرایانه به آینده. نه مبنایی بر اساس تجارب تاریخی پیشین و نه اندک تاملی بر آنچه از پی پیروزی اتفاق خواهد افتاد. در هر حال، همانطور که گفته شد، اگر چه تبدیل و تحویل عارضه تجمیع بر نخواستن به تجمیع بر خواستن انتظاری بیش از اندازه و غیر واقع به نظر می رسد، تزریق آگاهی های تاریخی تحلیلی به ذهن ما ایرانیان، و ایجاد آرشیو مدون و مضبوط پرونده های سیاسی اجتماعی گذشته، و دست زدن به تجربه سیاسی ای که تکرار و در جازدن در گذشته نیست، و قابل استفاده و مورد رجوع در آینده است، غایتی لازم و ممکن است. یا حق نوشته شده توسط سجاد تقوایی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |
زن شورشی شعر پدر يکی از شناخته شده ترين کارهای سيلويا پلات است . اين شعر در دوره ی کوتاهی پيش از مرگش نوشته شده و واکنشی است به رابطه ی پيچيده ی او با پدرش که کمی پيش از جشن تولد هشت سالگی سيلويا می ميرد . اين شعر آشکارا حاصل عقده ی الکترا حاصل از اين اتفاقات است . شعر اصولا در خاطرات می گذرد و اشارات او به پدرش همه رابطه ی او سيلويا با خاطرات رنجبار پدرش را نشان می دهد . مرد سياه جامه شبيه هيتلر اشاره ای است به تد هيوز ، همسر او که تازه از هم جدا شده بودند . در واقع علت علاقه ی خود به تد هيوز را ناشی از شباهت او به پدرش می داند چرا که او را به ياد پدرش می اندازد ( عقده ی الکترا ) . جمله ی آخر شعر حکايت از اين دارد که او بالاخره توانسته است خود را از اين خاطرات و خون آشام ها رها کند . اما واقعيت چيز ديگری می گويد . سيلويا کمی پس از اين شعر دست به خود کشی می زند و اين بار موفق می شود .
پدر کفش سياهی که در تو زندگی کردم سی سال مثل پايي رنگ پريده و حقير بی آن که جرات دم زدن داشته باشم پدر ، بايد می کشتمت پيش از آن که دست دهد ، تو خود مردی به سنگينی مرمر ، کيسه ای پر از خدا مجسمه ای هولناک با شستی به رنگ خاکستر به بزرگی يک فک دريايي و سری در آتلانتيک هوسباز که می پاشد دانه های سبز بر آبی دريا بر آب های زيبای دريای نوست به زبان آلمانی دعا می کردم که زنده شوی آه ! تو . در شهری از لهستان که با خاک يکسانش کرده بود غلطک جنگ های بسيار اما نام شهر همان است دوست لهستانیم می گويد : یا دوازده تا هستند یا دو تا . پس هيچ وقت نمی شد فهميد پايت را کجا گذاشته ای ؟ ريشه ات را کجا ؟ هرگز نمی توانستم با تو سخن بگويم زبان به آرواره ام می چسبيد . زبان در تله ای از سيم خاردار گير می افتاد من ، من ، من ، من . . . . نمی توانستم سخن بگويم . آلمانی ها را با تو اشتباه می گرفتم . و آن زبان وقيح قطاری ، قطاری که مرا می برد مثل يک جهود به داخائو ، آشويتس ، بلسن . کم کم مثل يهودی ها حرف می زدم . شايد يهودی شده باشم . برف های تيرول ، شراب صاف وين خيلی هم صاف و ساده نيستند . با اجداد کوليم و اقبالی نحس با کوله بار تاروک ، کوله بار تاروک کمی شبيه يهودی ها می شوم . هميشه از تو می ترسيدم از تفنگت ، از چرت و پرت هايت و آن سبيل صاف و آن چشمان آريايي ، به رنگ آبی روشن زير عينکی سياه خدا نه ، صليبی شکسته آن قدر سياه که هيچ آسمانی نمی توانست به درونش بخزد زن ها عاشق فاشيست ها هستند چکمه بر صورت ، حيوان صفت قلب وحشی حيوانی مثل تو را دوست دارند . پدر ، در عکسی که از تو دارم جلوی تخته سياه ايستاده ای شکافی بر چانه جای پاهايت که شبيه شيطانت می کرد يا شبيه مرد سياه جامه ای که قلب کوچک زيبايم را دو تکه کرد ده ساله بودم که دفنت کردند در بيست سالگی سعی کردم بميرم و به تو ، به تو ، به تو ملحق شوم فکر می کردم استخوان هايم هم کافی است . اما از کفن بيرونم کشيدند و با چسب به هم چسباندند و آن وقت فهميدم چه کار کنم مدلی از تو ساختم مردی سياه جامه شبيه هيتلر عاشق عذاب دادن و شکنجه کردن و گفتم حالا درست شد ، درست شد . پس پدر ، بالاخره کار خودم را کردم . سيم تلفن سياه کنده شده و صداها نمی توانند مثل کرم به درون بخزند . اگر يک مرد را بکشم ، دو مرد را کشته ام خون آشامی که می گفت تو هستی و يکسال خون مرا مکيد اگر راستش را بخواهی ، هفت سال حالا می توانی با خيال راحت بخوابی پدر . چوبی در قلب چاق سياهت فرو رفته و اهل دهکده هيچ وقت دوستت نداشته اند . روی قبرت می رقصند و پای می کوبند . هميشه می دانستند تو چه آدمی هستی ! پدر ، پدر ، لعنتی ، بالاخره تمام شد . نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |
الیگارشی نخبگان بسمه تعالی پنجشنبه و جمعه گذشته خوش بود، با دوستان جدید و قدیمی خیلی ساده رفته بودیم شمال، همراهی دوستی که من قبلا اسمش را شنیده بودم ولی در این سفر با رسم و راه فکریش آشنا شدم، اتفاق دوست داشتنيی بود که تا امروز همچنان من را به فکر واداشته، حرفهایی که بین ما رد و بدل شد شاید حرفهایی تازه نباشد ولی بی شک حرفهایی قابل توجه است، مخصوصا اگر از متن یک تفکر چند ساله بیرون آمده باشد، صادق اصرار بسیاری داشت بر پیچیدن یک نسخه سریع برای ایران، شاید نظر او چیزی نزدیک به مفهوم الیگارشی نخبگان بود، اصرار داشت که ایران امروز دچار یک مشکل عمیق شده است که مخصوص جهان سوم است، ایران امروز مانند تمام کشورهای جهان سوم، مدرنیته را در غرب می بیند، در صورتی که کشورهای غربی زمانی مدرن شدند که چیزی به نام مدرنیته در برابر خود نمی دیدند و این شاید برای آنها دغدغه ای به نام «گذار» را ایجاد نمی کرد، آنها نیازی نداشتند که در یک فرآیند استراتژیک از جایی به جای دیگر برسند، بدون هیچ هجمه ای، توسعه را به عنوان هدف انتخاب کرده بودند و فراتر از هر قیدی با یک انقلاب تمام عیار تمام صحنه های مادی و معنوی دنیا را درنوردیدند، اما ایران امروز ما چه؟ ما مدرنیته را می بینیم و نمی توانیم به این سادگی ها نادیده اش بگیریم، وضعیت امروز را می بینیم و باز هم نمی توانیم سنتهایمان را نادیده بگیریم، با این وضعیت چگونه می توان با سرعت به توسعه یافتگی نزدیک شد؟صادق خیلی محکم می گفت ما باید فکری برای این وضع کنیم، ما باید چیزهایی را نادیده بگیریم وگرنه اگر هم خر را بخواهیم و هم خرما و هم خدا، بعید است که به این سادگی ها به جایی برسیم، باید از چیزی گذشت وگرنه مانند 100 سال گذشته همچنان اندر خم یک کوچه ایم. مدل الیگارشی نخبگان که از نظر صادق در اندونزی، برزیل و خیلی از کشورهای دنیا تجربه شده است، مدلی است که در این میان یکی از مولفه های توسعه را فدای مولفه های توسعه اقتصادی می کند، حکومت عده ای در راس(نه یک نفر) و با حضور عده ای تکنوکرات کارکشته که در یک فرآیند متمرکز و بسته کشور را به سمت توسعه هدایت می کند، این سیستم اصولا به انسانهای متخصص که ایده ای دیگر دارند برای توسعه و یا انسانهای عامه اجازه عرض اندام نمی دهد، در حقیقت نوعی دیکتاتوری مصلح جمعی. در برابر ایران این روش هم وجود دارد، در برابر تجربه سیاسی تا نهادینه شدن دموکراسی و ساخت یک ساختار حکومتی منسجم، این نسخه دستوری هم خودنمایی می کند، در ایران بسیاری بوده اند که این نسخه را در دست داشته اند، از رضا خان گرفته تا حتی کسی مانند قالیباف که پیش از این در انتخابات ریاست جمهوری، خود را رضاخان حزب اللهی نامیده بود. تجربه سیاسی شاید از دل این فرآیند هم قابل پی گیری باشد، یک فرآیند بسته، نظر شما چیست؟، تجربه سیاسی برای نهادینه شدن دموکراسی را آیا می توان برای ایران راهگشا دانست؟ سوالی دیگر؛ الیگارشی نخبگان، دیکتاتوری صالح و تئوری هايي از این دست چرا تا به حال در ایران پاسخی مناسب نداده اند؟ آیا تاروپود فرهنگی ایرانیان در عدم نتیجه بخشی پروسه هایی از این دست بی تاثیر نبوده؟ آیا ما نباید یک بار دیگر به این بنگریم که کجا ایستاده ایم؟ نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
|
|