تبليغاتX
<-هفت حرف->





پرفرمنس آرت 2 

 بسیاری از نظریه پردازان معتقدند که تحولات اجتماعی جوامع مدرن ، در اواخر دهه 1960 تغییر هایی در جهان بینی گروهی از هنرمندان در کلیه ی رشته های هنری از جمله تئاتر ایجاد کرد و آنرا به سمت کشف راههای جدید سوق داد.

اینسکلویدیا امریکنا در این مورد می نویسد "... از آغاز دهه 1970 بسیاری از هنرمدان تحت تاثیر اين احساس که توانایی های هنر مدرن به انتها رسیده و اکنون به دوره ای از پایان هنر رسیده اند، خود را در بن بستی یافتند که آنان را به پست مدرنيسم هدایت کرد..."

فرهنگ تئاتر کمبريج در اين باره چنين می نويسد: " ... يکی از علل آغاز پرفرمنس آرت در امريکا در سالهای پايانی دهه 1960 ، پاسخ به تغييرات جهانی قدرت ، دگرگونی های ايجاد شده در سياست خارجی آمريکا و اعتراض های عمومی در ديگر نقاط جهان نسبت به این سياستها بود. آغاز اين حرکت همچنين با متزلزل شدن برداشتهای مدرنيستها از فرد، که فرد را در مرکز زمان و مکان قرار می داد مصادف بود. از دهه 1960 تاکنون مبارزه عليه تبعيض نژادی، جنبش های مربوط به زنان، مبارزات کارگری، تغييرات مربوط به رفتار جنسی و ... برداشتهای سابق مدرنيستها را در بسياری از موارد به شدت زير سئوال برده است..."

گروهی از پژوهش گران نيز معتقدند که نظريه ی ساختارشکنی ژاک دريدا بسيار مورد استفاده ی نظريه پردازان پرفورمنس آرت قرار گرفته است و هسته مرکزی پرفرمنس آرت از هنگامی که ساختارشکنی به عنوان نشانه ای از يک تفکر سياسی برضد زيبايی شناسی متداول به هنر راه يافت و به انتقاد از فرهنگ مادی عينی و نهادهای اجتماعی پرداخت، شکل گرفت. در سال 1968 وقوع برخی از حوادث سياسی زندگی اجتماعی و ثبات فرهنگی آمريکا و اروپا را به شدت متزلزل کرد. حال و هوای عمومی اين جوامع سرخوردگی و عصبانيت از ساختار اجتماعی و ارزشهای مسلط بر جامعه بود. در حالی که دانشجويان و کارگران در اعتراض به مسائل اجتماعی شعارهای ضد نظام سر می دادند و راه بندان های خيابانی ايجاد می کردند، بعضی از هنرمندان به گونه ای غير خشونت آميز ولی با همان شدت به معيار های هنری مسلط حمله می کردند. آنان ارزشهای تثبیت شده ی هنری را زير سئوال می بردند و تلاش داشتند تا از معنا و عملکرد هنر تعريفی جديد ارائه دهند. به علاوه آنان علاقه مندبودند که در عوض واگذار کردن اين مهم به منتقدان هنری، که به طور سنتی انديشه های هنرمندان را بازگو می کردند، خود اين امر را به عهده گيرند. گالری های هنری به عنوان موسساتی که بيشتر اهداف تجاری دارند طرد شدند و هنرمندان به دنبال يافتن راهها و اماکن جديدی برای ارائه ی آثار خود رفتند.

معنای اين تلاشها در سطح شخصی اين بود که هنرمندان به ارزيابی مجدد اهداف خود از رو آوردن به هنر پرداختند و هر نوع حرکت هنری را نه به علت پذيرفته شدن و مورد قبول جامعه قرار گرفتند بلکه از ديدگاه کيفيت و روند ايجاد آن مورد قضاوت قرار دادند. در اين نوع بينش، هنری که می توانست به مثابه يک شي ء ارائه شود و قابل خريد و فروش باشد،هنری تصنعی قلمداد شد که آلت دست دلالان و وسيله ای برای خرید و فروش است و تنها هنری که عينيت آن بصورت لحظه ای در ذهن بيننده شکل می گرفت و نمی توانست بصورت يک شی ء دست به دست شود- هنر مفهومی- هنر اصيل تلقی گرديد.

گرچه ضرورتهای اقتصادی اين فکر را به صورت رويايی درآورد که عمری کوتاه داشت ولی از خلال آن پرفرمنس آرت که تنها ابزار ارائه ی آن بدن انسان است و در نتيجه قابل خريد و فروش نيست ، در رشته های مختلف هنری ظهور کرد.اين هنرمندان در دو سال آخر دهه ی1960 تا اواخر دهه ی 1970 بوم ، قلمو، اسکنه تراش و ... را به دور ريختند و از بدن خود به عنوان ابزاری برای تجربه کردن زمان، فضا و شی ء استفاده کردند.از سوی ديگر اينگونه به کار گيری فضا و زمان در ذهن بسياری از بينندگان به صورت امری انتزاعی، که کمتر قابليت ترجمه شدن به احساس های واقعی را داشت، درآمد. زيرا هيچ نشانه ای برای تعبير و تفسير معنای کار ارائه شده به صورت عينی يا گفتاری در اختيار آنان گذاشته نمی شد."(1)

Performance merging video, painting, modern dance contemplating the true meaning of beauty
Nov 2005

يکی از مهمترين مسائلی که در اين نهضت بوجود آمد ايجاد اين سئوال در ذهن بينندگان بود که

مرزهای هنر کجاست؟

در کدام نقطه مسائل علمی فلسفی پايان می يابند و هنر آغاز می شود؟

خط ظريفی که هنر را از زندگی عادی جدا می کند در کجا کشيده می شود؟

ولی آنچه اتفاق افتاد اجراهايی بسيار متفاوت از گذشته و در حدی وسيع بود که هدفی حساس را دنبال می کرد و تلاش گسترده در پاسخ به اين سئوالها داشت.

با ورود به دهه 1980 پرفرمنس آرت به تدريج از شيوه های اجرايی اوليه خود فاصله گرفت و کم و بيش از حالت انتزاعی خارج شد و در نتيجه تا حدودی مورد استقبال تماشاگران عام نيز قرار گرفت. در اين دهه پرفرمنس آرت با استفاده از رسانه های ديگر مانند سينما، تلوزيون و نورپردازی های پيشرفته و تاثير گذار به آفرينش دکورهايی بر روی صحنه دست زد که در نوع خود منحصر به فرد بودند، گرچه اين روی آوردن مجدد به فروش گيشه و به اصطلاح تجاری شدن دقيقا مغاير با انديشه های بنيادين پايه گذاران آن بود.

 در واقع آنچه از 1980 به بعد با نام پرفرمنس آرت مورد استقبال عمومی فرار گرفت بیشتر ترکیبی از تئاتر با نحوه ارائه و امکانات تکنیکی جدیدی بود که برخی از آنها به کمک پرفرمنس آرت کشف شده بودند. اما گروهی ديگر نيز با تلاش بسيار سعی کردندکه پرفرمنس آرت را همچنان بر پايه مبانب اصلی و حالت ضد تجاری آن حفظ کنند که به نظر می رسد در اين طيف هم ما با دو ديدگاه متفاوت روبرو هستيم. گروهی پرفرمنس را فاقد هرگونه پيام و بار اجتماعی می دانند و گروهی ديگر اعتقاد دارند که لازمه ی پرفرمنس آرت وجود پيامی است که به شکل تکان دهنده تاثير گذار باشد. در عين حال هر دو گروه به فرم کار بسيار اهميت می دهند.(2)

 

 

 --------------------------------------------------------------------------------------

(1). پرفرمنس آرت ، از فوتوريسم تا حال نوشته رزی گلدبرگ

(2). بازيگری و پرفرمنس آرت نوشته احمد دامود

نوشته شده توسط مظفر (فرهاد) پاسدار شیرازی | لینک ثابت | حرف دوم (هنری) |

بازتولید استبداد از دل آزادیخواهی 

بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران )

14 مرداد 1285 هجری شمسی یعنی روز امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه قاجار ( که در فیلم کمال الملک مرحوم علی حاتمی به زیبایی به تصویر کشیده شده است ) سرآغاز به بار  نشستن حرکت مردمی به جان آمده از استبداد است  که در 8 دی 1285 منجر به امضای اولین قانون اساسی ایران توسط مظفرالدین شاه شد . مشروطیت ایرانی رسمیت یافت.

اما تنها به فاصله 19 سال از این حادثه میمون و در سال 1304با حکم مجلس مشروطه رضا خان شاه ایران شد.

در روز نهم آبان ماه 1304 هجری شمسی از يک سو کاخ های سلطنتی احمدشاه به محاصره نظامیان مسلح درآمد و از سويي ماده واحده انقراض سلسله قاجاریه و سپردن حکومت موقت به رضاخان در جلسه مجلس به ریاست سید محمد تدین ( از کارکنان فعال سردارسپه در مجلس ) مطرح شد.(ببینید سرنوشت مجلس مشروطه را که چگونه به استبداد رضاخانی می گرود).فریادهای شادروان دکتر محمد مصدق در آن جلسه به جایی نمی رسد : " ... یک کسی در مملکت باشد که هم شاه باشد، هم رئیس الوزرا باشد، هم حاکم؟اگر این طور باشد که ارتجاع صرف است !پس چرا خون شهدای راه آزادی را بی خود ریختید؟ چرا مردم را به کشتن دادید؟"

صدای مرحوم مدرس در هیاهوی مخالفان انبوهش در مجلس مشروطه به کجا می رسد؟ " خلاف قانون اساسی است، و نمی شود در اینجا طرح کرد، صدهزار رای هم بدهید خلاف قانون اساسی است "

... اما سرانجام ماده واحده با 80 رای از 85 رای نمایندگان که انبوهی به تهدید یا تطمیع سردارسپه خموشی پیشه کردند تصویب شد و استبداد در غفلت مشروطه خواهان از سنت ایرانی و از دست دادن پشتوانه مردم و علما جانی تازه یافت.

در بازخوانی تاریخ معاصر ایران که امروز به میمنت همت اندکی از اندیشمندان نعاصر نظیر دکتر ماشاء الله آجودانی ، دکتر سید جواد طباطبایی ، دکتر تقی آزاد ارمکی و ... در حال نوشته شدن از منظری تحلیلی است،مطالبی وجود دارد که درس نگرفتن از آنها موجب تکرار دوباره راه های رفته است و درس گرفتن از آنها چراغ راه آینده خواهد بود. که در روایات ما هم آمده است : التجربه فوق العلم .

امروز ما در حالی به بازنویسی تلریخ معاصر خود مشغولیم که به علل مختلفی تاکنون تاریخ ایران از موضع مستقل و بومی نوشته نشده است. به دلیل حاکمیت فضای استبداد و خفقان همواره نویسندگان مستقل از دربار و حکومت در محدودیت به سر برده اند و لذا تاریخ ایران را عمدتا مستشرقینی نوشته اند که با دید تاریخی غربی تاریخ ایران به عنوان یک کشور شرقی نوشته اند چنان که مرحوم احمد فردید به درستی می گوید : صدر تاریخ ایران ذیل تاریخ غرب قرار گرفته است. از سوی دیگر شتاب بسیار زیادی که در 100 سال گذشته تحولات تاریخ معاصر ایران به خود گرفته روشتفکران ما را بیش از آنکه معطوف به اندیشه سیاسی – اجتماعی کند به طرف عمل سیاسی متمایل کرده که البته تا حد زیادی با این حجم عظیم از تحولات گریز ناپذیر هم می نماید. از سوی دیگر کندی و شاید تردید  حوزه های علمیه به عنوان یکی از پویا ترین حوزه های نوزایش در تاریخ  ایران ، در ورود به حوزه تاریخ تحلیلی و سخن گفتن از تاریخ در چارچوب پارادایم مدرن باعث شده تا روند انباشت تجربه تاریخی 200 ساله اخیر ایران با تاخیر بیشتری دنبال شود.وجود تجربه های مشابه در دو سده اخیر که با اندک تورقی در صفحات تاریخ معاصر ایران به راحتی قابل مشاهده است مهر تاییدی است بر این ادعا که هنوز انباشته متراکمی از فهم و آگاهی تاریخی در ذهن روشنفکران و مردم ما شکل نگرفته و لذا در تصمیم گیریهایشان در مواضع حساس تاریخی یا به قیاس های غلط با دیگر جوامع دست می زنند و یا بر اثر تنگ آمدن در وانفسای تبلیغات و احساسات تصمیم می گیرند.

بارتولید استبداد از دل آزادیخواهی قصه تکراری 200 ساله اخیر ایران شده است. چرا که نطفه آزادیخواهی همواره در جنین اندیشه های غیر بومی و در غفلت از سنت ایرانی - اسلامی بسته شده و بی توجهی به عدم تطابق دوره بندی های تاریخی غرب بر تاریخ ایران ، تفاوت ریشه ای سنت مسیحی با سنت اسلامی و عدم شکل گیری تاریخ نگاری مستقل در ایران به آن دامن زده است.لذا به جرئت می توان گفت روشنفکری دینی وام گرفته شده از الهیات مسیحی و یا روشنفکری لائیک وامدار لائیسیته غربی نسخه ما نیست. باید به دنبال نسخه خود باشیم که تارییخ معاصر ما حکم به شکست نسخه های تجویزی دیگران داده است.

نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |

جرم مطبوعاتی علیه ارزش های مذهبی 

بسم الله الرحمن الرحيم

مطابق اصل بيست و چهار قانون اساسي «نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آنكه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشد. تفصيل آن را قانون معين مي كند.» بنابر اين دولت جمهوري اسلامي ايران اصل را بر آزادي مطبوعات بنا داشته و قوه مقننه را در مقام بيان استثنائات آن قرار داده است. قانون مطبوعات حاكم حال حاضر، مصوب 22/12/1364 است كه مطابق قانون اصلاح قانون مطبوعات مصوب 30/1/1379 مورد اصلاح واقع شده است. استثنائات فوق الذكر در موادي از اين قانون آمده اند كه ما قصد بررسي مواردي را كه مربوط به جرائم عليه ارزش هاي مذهبي مي شوند را داريم.

ماده 6 قانون مطبوعات، نشريات را جز در موارد اخلال به مباني و احكام اسلام و حقوق عمومي و خصوصي آزاد مي داند. بند 1 همين ماده يكي از اين موارد را بيان مي دارد: «نشر مطالب الحادي و مخالف موازين اسلامي و ترويج مطالبي كه به اساس جمهوري اسلامي لطمه وارد كند». بند 7 همين ماده مبين موردي ديگر است: «اهانت به دين مبين اسلام و مقدسات آن و همچنين اهانت به مقام معظم رهبري و مراجع مسلم تقليد». ماده 26 همين قانون در مقام بيان مجازات مقرر مي دارد:«هر كس به وسيله مطبوعات به دين مبين اسلام و مقدسات آن اهانت كند، در صورتي كه به ارتداد منجر شود حكم ارتداد در حق وي صادر و اجرا و اگر به ارتداد نيانجامد طبق نظر حاكم شرع بر اساس قانون تعزيرات با وي رفتار خواهد شد». اما از آنجا كه در قانون مجازات اسلامي، مجازات ارتداد شناسايي نشده است، مطابق اصل سي و شش قانون اساسي (اصل قانوني بودن مجازات ها) نمي توان آن را اجرا نمود و لذا مطابق قانون تعزيرات با وي رفتار مي شود.

جرم انگاري چنين اهانت هايي محدود در قانون مطبوعات نيست؛ ماده 513 قانون مجازات اسلامي در مورد اهانت به «مقدسات اسلام و يا هر يك از انبيا عظام يا ائمه طاهرين (ع) يا حضرت صديقه طاهره (س)» تعيين تكليف مي نمايد كه «اگر مشمول حكم ساب النبي باشد اعدام مي شود و در غير اين صورت به حبس از يك تا پنج سال محكوم خواهد شد».

براي تفسير دقيق متون قانوني پيش گفته، به جهت برخورد با كلماتي نظير «اهانت و توهين»، با ابهام مواجه خواهيم شد. مجلس شوراي اسلامي نظر خود را راجع به استفساريه اي بدين مضمون (مصوب 4/10/1379) چنين بيان كرده است: «از نظر مقررات كيفري اهانت و توهين و ... عبارت است از بكار بردن الفاضي كه صريح يا ظاهر باشد و يا ارتكاب اعمال و انجام حركاتي كه به لحاظ عرفيات جامعه و با در نظر گرفتن شرايط زماني و مكاني و موقعيت اشخاص موجب تخفيف و تحقير آنان شود و با عدم ظهور الفاظ توهين تلقي نمي گردد».

نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |

سنت نارضايتي 

سنت فكري ما ايرانيان سنت فراموشي است یعنی  ما همیشه فراموش می کنیم آنچه را نباید فراموش کنیم.

فراموش می کنیم که روزی برای رهایی از دست استبداد مظفرالدین شاهی خون های زیادی دادیم تا حکم تاسیس عدالت خانه را از پادشاه ایران که به بهای همین خون ها حکم به مشروطه بودن سلطنتش داده بود بگيريم. اما کمتر از بیست سال بعد رضا شاه را شاه ایران می کنیم تا از دست مشروطه و مشروطه خواهی و هر آنچه قید و شرطی بر پای دیکتاتور مصلح!!!! می نهد برهیم و چه زود فراموش کردیم که امیر کبیر را نیز خود به دست خود در خاک نهادیم و بعد ها نیز فراموش کردیم که با مصدق و خاتمی و دیگران نیز به رسم سنت فراموشیمان همین کار را کردیم .

سنت فراموشی ما ایرانیان انچنان با سنت استحمار مخلوط شده است که روزی که سفیر انگلستان برای مشورت در مورد انقلاب ایران به دربار محمد رضا پهلوی می رود شاه ایران از بی وفایی انگلیسی ها در براه انداختن انقلاب ایران گله می کند. توهم توطوه ای که حتی شاه را نیز از دیدن حقایق ملتش باز می داشت. تفکری که آنچنان در رگ و خون ما ایرانیان جریان یافت که آثار آن حتی اکنون که انگلستان بیش از سه ربع قرن است که از ابر قدرتی ساقط شده است و تلاشی شگرف می کند تا حداقل در اروپا به عنوان قدرت در معادلات منظور شود ما همچنان اتفاقات جزئی کشورمان را با میل و رغبت به او منصوب می کنیم.    

بگذریم.

از ماست که بر ماست.

اما یکی از چشمه هایی که سنت فراموشی ما ایرانیان را بشدت آبیاری می کند سنت نارضایتی است. ما عادت کرده ایم همیشه ناراضی باشیم. همه چیز و همه کس ناراضی هستیم. هیچوقت، هیچکس خواسته های ما را برآورده نمی کند. ما امیر کبیر را فراموش می کنیم تا آنان که فراموش نکرده اند حکم قتل او را بگیرند و پس از مرگش، چندین سال بعد از مرگش به خود نهیب می زنیم که چرا این فرزند لایق ایران را اینگونه به دست خود در خاک کردیم و در آخر به خود می گوییم کار انگلستان بود. اگر باردیگراینچنین مردی ظهور کند از او آنچنان دفاع می کنیم که اگر تمام دنیا جمع شوند نگذاریم گزندی به او برسد و در سال های بعد با مصدق نیز همین کار را می کنیم. او را تنها می گذاریم و تنها در طی چند روز. زیرا آن زمان از او ناراضی بودیم. ما ناراضی بودیم چون مصدق نتوانست ما را ثروتمند کند، فشارهای اقتصادی غرب کمر اقتصاد دولت او را شکست و ما بیاد می اوردیم زمانی که رضاشاه بود هیچوقت در تهران کمبود قند نبود. ما ناراضی هستیم از اینکه خاتمی ما را ثروتمند نکرد و نمی دانیم ثروت یک کشور به مرور زمان افزایش می یابد و مردم یک کشور به مرور زمان مرفه تر. نارضایتی ایرانیان ربطی به وضع اقتصادی عمومی کشور نیز ندارد زیرا در سال های انقلاب ایران با توجه به افزایش شدید درآمد نفتی ایران بدلیل جنگ اعراب و اسرائیل باز هم عده ای انقلابیون خواستار برخورداری حق روزی 35 تومانی خود از درآمد نفت بودند( ر.ک: فرآدسان و فرو دستان از باقی).

 ما ازکودکی یاد می گیریم که ناراضی باشیم. از همه چیز واز همه کس. ما نمی توانیم یا بهتر بگویم بلد نیستیم  از کاری یا حکومتی راضی باشیم مگر آنکه در آن سهیم باشیم و سهیم نه به معنای انتخاب کننده که به معنای انتخاب. اگر انتخاب ما رای نیاورد حتما توطئه ای در راه است( مخالفان 2 خرداد) و اگر رای بیاورد باید آنگونه باشد که ما می خواهیم و نه آنچه به حکم قسمی که به قانون اساسی کشورش خورده باید باشد. چرا؟ چون همیشه من درست فکر می کنم و اگر او آنی نشد که من می خواهم به رسم سنت فراموشی با نارضایتی از او دل می کنم و تنهایش می گذارم و فقط می گویم مرد دریا نبود، شناگر استخر بود و با همین سنت فراموشی فراموش می کنم تمام کارهایی که در حق من و مملکت من کرد آن مرد...

 فراموشش می کنیم چون نمی خواهیم کاری کم کم صورت گیرد، ما همه چیز را فورا می خواهیم در 6 ماه و كمتر حتی و باید هر چه خواستیم بشود مگر نه ما ناراضی می شویم و راضی نگاه داشتن این همه انسان مگر می شود ...

و چه گران بها ثروتي است اين صبر كه به تنهایی میزانی است برای  توان تحمل نظر مخالف برای ملتی و چه حیف که ما هیچ بهره ای از آن نداریم.

همه چیز باید سریع اصلاح شود. از وضع حکومت و آزادی بیان و مطبوعات گرفته تا حجاب. و چون همه چیز را سریع می خواهیم پس اگر اتفاقی سریع نیفتد ما ناراضی می شویم. این اتفاق هر چه باشد مهم نیست. مهم این است که راه صد ساله باید یک روزه طی شود و هیچ کس نیست که بگوید برادر من آن امریکایی که تو می بینی 76 ریئس جمهور عوض کرده و تو با 4 ریئس جمهورمی خواهی مثل او باشی و فقط مثل او. بدون آنکه ببینی چه داری و چه نداری. می خواهی از سر تا پا غربی شوی تا مثل او شوی و نمی دانی که او و فرهنگش با تو همخوانی ندارد اما تو گمان برده ای که اگر مثل او کلاه شاپویی روی سرت بگذاری و تمام سنتت را بدور بیندازی و خدا را بدون توجه به مسیری که غرب طی کرده به خیال خود به گوشه ای تبعید کنی

غربی شده ای و وا مصیبتا که تو(خاندان پهلوی) نفهمیدی که در یک جامعه سنتی نمی توان مدرن حکومت کرد. اما اینها مهم نیست. مهم این است که ما همیشه ناراضی هستیم. با هر حکومتی. فرقی نمی کند فوق ناسیونالسیتی باشد یا مذهبی باشد یا مدرن. ما ناراضی هستیم زیرا هیچوقت خواسته های ما فراهم نمی شود و این خواسته ها آنقدر عجیب هستند که نشان می دهند ما چقدر تا دموکراسی فاصله داریم.

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

ادبیات و خودکشی (1) 

ادبيات و خودکشی (1)

 

ردپای خودکشی را می توان در موسيقی پاپ, رمان های پرفروش, شعر, تئاترو سينما دنبال کرد ، مانند فيلم ساخته شده بر اساس نمايشنامه ی مارشا نورمن1 برنده ی جايزه ی ادبی پوليتزر در سال 1983 به نام "مادر شب2" که در آن يک زن ميانسال تلاش می کند تا تصميم خود مبتنی بر خاتمه دادن به زندگيش را برای مادر نگرانش توضيح دهد . در قرن بيستم , پرسش" بودن يا نبودن" جای خود را به" چرا زنده بودن" سپرده است.

 

ريشه های اين تغيير جهت را می توان در مطالعات عمقی اميل دورکهايم3 جامعه شناس فرانسوی در سال 1897 بر روی خودکشی رديابی کرد . از نظر او پديده ی تکنولوژی و ماشينی سازی,  ساختارهای اجتماعی و اخلاقی را تخريب کرد و تمايلات خودکشی نتيجه ی طبيعی شرايط اجتماعی است . از آن پس مطالعات علمی روی مسئله ای که زمانی به کشتن خود4 شهرت داشت دهه به دهه افزايش يافت و امروزه موضوع خودکشی شناسي5 در موسسه های بزرگ پزشکی در سراسر دنيا مورد مطالعه می باشد .

در طول ده سال مطالعات دورکهايم , ارتش رستگاری,  يک سازمان ضد خودکشی تاسيس کرد و کشيش آمريکايي هنری وارن6  اتحاديه ی ملی" نجات جان7" را به راه انداخت . اگر خودکشی يک ناهنجاری اجتماعی محسوب می شد برای مبارزه با مشکل,  خدمات اجتماعی مورد نياز بود .

در سال 1910 جامعه ی روانشناسی تحليلی زيگموند فرويد در وين سمپوزيوم ( جلسه ی بحث و تبادل نظر ) در باب خودکشی برگزار کرد- تئوری های پزشکی و روانپزشکی گسترش يافت و بحث خودکشی جهت تازه ای گرفت . اما برای بسياری اين مساله هنوز يک" تابوی" اخلاقی و مذهبی بود .

 تريستان تسارا شاعر رومانيايي و هنرمندان ديگر جنبش"دادا" را در حوالی کاباره ی"ولتر" در زوريخ 1915 بنيان گذاشتند . دادائيست ها مخالف همه چيز بودند-  سياست , مذهب , به طور کلی حکومت ايدئولوژيک و علی الخصوص طرفداران خود و حتی خود هنر و دادا . با فرض پوچ گرايي به نتيجه ی منطقی اش-  اگر به منطق اعتقادی داشتند که نداشتند -  برای دادائيست های افراطی ,خودکشی اجتناب ناپذير بود . در سال 1925 مجله ی هنرهای پاريس" انقلاب سوررآليستی" در يک نظرخواهی اين سوال را مطرح نمود :" آيا خودکشی يک راه حل است؟" پاسخ برجسته بله! بود که با پاسخ شاعران رمانتيک يک قرن پيش بی شباهت نبود . ژاک ريگو8 که بيش تر نوشته های خود را به محض نوشتن نابود می کرد , خودکشی را يک دعوت9 نام گذاشت :

 

                            

 

آخرين راه باقيمانده برای ما,  برای نشان دادن نگاه تحقيرآميزمان به زندگی, پذيرفتن آن است . زندگی ارزش رنجی که ترک کردن آن به ما می دهد را ندارد . انسانی که از نگرانی و خستگی رهايي يافته است , شايد در خودکشی نازيباترين چهره ها را بيابد , به شرطی که راجع به مرگ کنجکاو نباشد .

                                                                                            

    ژاک ريگو (1929) – انقلاب سوررآليستی

 

 

 

1 Marsha Norman

2 Night Mother

3 Emil Durkheim

4 Self-murder

5 Suicidology

6 Henry Warren

7 Save-a-life

8 Jacques Rigaut

9 Vocation

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

روشنفکر اصلاح طلب و مذهب 

خطبه 32 نهج البلاغه : ای مردم ما در زمانه ای پرعناد و بد کینه گرفتار شده ایم انسان نیکدل و پاکدامن را دراین روزگار بد می شمرند و ستمکار در این عصر بر تندباد غرور و نخوتش می افزاید.

 

مطلبی که دیری است مرا می آزارد و به فکر واداشته است این است که : اولا اختلاف بین اصلاح طلبان مذهبی و توده مردم ناشی از چیست؟ و ثانیا اگر اصلاح طلبان ادعای روشنفکری دارند، در شرایطی که جامعه رو به انحطاط و نا امیدی پیش می رود، آیا وظیفه ندارند علت اصلی و حقیقی انحطاط جامعه و عامل واقعی توقف و عقب ماندگی و فاجعه را کشف نمایند و در مردم آگاهی و ایمان جوشان ایجاد نمایند؟

نکته اساسی که روشنفکر و اصلاح طلب واقعی باید به آن توجه کند این است که روح غالب بر فرهنگش روح اسلامی است و اسلام است که تاریخ و حوادث و زیربنای اخلاقی و حساسیت های جامعه اش را ساخته است. حال اگر به این واقعیت پی نبرد، در جو مصنوعی و محدود خود ساخته گرفتار می گردد و در تفاهمش با مردم دچار اشتباه شده و نمی تواند مورد قبول قرار گیرد و این چنین می شود که مردم از تکنوکرات ها و اصلاح طلبانی که داعیه روشنفکری دارند و از مطلب کلیدی فوق غفلت کرده اند فرار کرده و سراغ کسانی می روند که تظاهر به حمایت از مذهب می کنند.

به نظر نگارنده این سطور، اصلاح طلبان و روشنفکران و نو اندیشان دینی و ...... باید بدانند که اسلام حقیقی بر اساس جهاد و عدالت است (نه عدالتی که اکنون توسط افرادی با تفکراتی ضد روشنفکری دینی مطرح می شود وفقط شعارش را سر می دهند، بلکه عدالتی که هدف رسالت همه انبیا بوده است) و مذهبش بر پایه نان و آخرتش بر پایه دنیا و خدایش عزیز و عزت دوست است. روشنفکر مذهبی باید سلاح مذهب را از دست عواملی که به دروغ با این سلاح مسلح شده اند تا قدرتشان را اعمال کنند یا از آن دفاع نمایند بگیرد و مذهب حرکت و قدرت و حیات و عدالت واقعی را به جامعه تزریق کند. در پایان امیدوارم که اصلاح طلبان و افرادی که ادعای روشنفکری دارند، به یک ایمان تازه و توده مردم به یک خود آگاهی جوشان و مترقی برسند که این دو لازم و ملزوم هم می باشند.

 یا حق 

نوشته شده توسط محمد محقر | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |