تبليغاتX
<-هفت حرف->





اصل 44 و جامعه 

به نام خدایی که در این نزدیکی است

یادم هست دو سال پیش برای درس اقتصاد کلان، پروژه ی تحقیقاتی در زمینه ی خصوصی سازی انجام داده بودم. حالا فارغ از اینکه به خاطر استاد غیر قابل تحمل درس ما چطوری پروژه را انجام دادیم و نتیجه چه شد، ماهیت موضوع برایم جالب بود و نتیجه ای که می توانست نه تنها بر صنعت و اقتصاد که بر اوضاع اجتماعی هم داشته باشد. حالا که بعد از سال های فکر می کنم 76 و 77 ، که تقریباً تمام لوایح دولت در زمینه ی اصل 44 یا در مجلس رد می شد یا در شورای نگهبان، رهبری شخصاً به اهمیت موضوع اشاره میکند، جا دارد که ما هم نگاهی به تاثیری که می تواند بر جامعه داشته باشد بیندازیم.

موارد زیادی را میتوان در ضرورت اجرای اصل 44 بیان کرد که من 4 موردی را که به موضوع نزدیک تر هست عنوان می کنم:

1.    دولت به دلیل حجم وسیع فعالیت ها و نظارت بر بخش وسیعی از صنعت، گاهاً جهت تامین و پوشش برخی هزینه های خود، قیمت را افزایش می دهد. این افزایش قیمت خود موجب دامن زدن به انواع تورم پنهان و آشکار می گردد. افزایش تورم، بیشتر قاعدتاً طبقات پایین جامعه، حقوق بگیران و کارمندان را تحت الشعاع قرار می دهد. گاهاً این اقشار جامعه جهت مقابله با غول تورم مجبور می شوند برخی کالاها را از سبد خانوار خود حذف کنند. حالا بماند که برای همین گروه هم چه مشکلاتی پیش می آید، اما مشکل اساسی وقتی نمایان می شود که عده ای به راه های دیگر متوسل می شوند و در نتیجه فساد مالی، اجتماعی و اقتصادی را در جامعه، ادارات و مراکز صنعتی خواهیم دید.

2.    بخش وسیعی از بودجه ی دولت به سمت کارخانه ها و شرکت های دولتی روانه می شود و لذا با کاهش حوزه فعالیتی دولت، دولت می تواند بودجه ی بیشتری را صرف پروژه های ناتمام عمرانی، فرهنگی و اجتماعی بکند.

3.    مدیران کارخانجات و شرکت های دولتی حوزه ی فعالیتی و انگیزه ای را که در بخش خصوصی دارند، قطعاً در بخش دولتی نخواهند داشت. با تغییرات سیاسی دولت، مدیران هم جابجا می شوند و این تغییرات مداوم مدیریت در یک سازمان تولیدی یا خدماتی قطعاً تاثیر منفی بر روند فعالیت های مجموعه در راستای رسیدن به چشم انداز های مورد نظر خواهد داشت.

4.    لزوم نظارت بر حیطه ی وسیعی که در اختیار دولت است، توان مدیریتی دولت را کاهش می دهد و لذا نه تنها نمی تواند آنطور که باید و شاید وظایف اجرایی خود در جامعه را انجام دهد که ادارات و سازمان های دولتی هم بهره وری و کارایی مربوطه را نخواهند داشت. ( حالا بماند که رییس جمهور محترم در راس دولت در شبانه روز 2 ساعت می خوابد و نه تنها به مسائل کشوری و لشگری میرسد، بلکه در حیطه ی شرکت های خصوصی هم مهر ورزی میکند!)

اهداف خصوصی سازی با توجه به موقعیت اقتصادی و سیاسی هر کشوری متفاوت خواهد بود اما بهبود شرایط اقتصادی از اهداف مشترکی که کل پروسه باید دنبال کند. از اهداف دیگر این فرایند می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1.    افزایش بهره وری و تولید ملی ( تاثیری را که این مورد می تواند در سطح جامعه داشته باشد سعی می کنم در یک نوشته ی جدا بررسی کنم)

2.       دستیابی دولت به منابع مالی بخش خصوصی

3.       تشویق رقابت

4.       صرفه جویی در هزینه های دولت

5.       ایجاد رونق در بازار سرمایه

6.    جلوگیری از انحصارات آشکار(مانند صنایع خودرو سازی و قند) و پنهان( اعطای امتیازهای خاص مدیریتی برای افراد خاص در راستای اهداف خاص!)

7.       جمع آوری نقدینگی و ایجاد نظام متعادل توزیع درآمد بین اقشار مختلف مردم  (1)

اما در حقیقت خصوصی سازی ای که فاقد ساختارهای مناسب باشد شکست خواهد خورد. لذا در این زمینه باید بسترسازی های مناسبی صورت گیرد. به عنوان مثال باید قوانینی تصویب شود در راستای نظارت بر بنگاه های خصوصی در جهت سلامت اقتصادی و جلوگیری از رانت خواهی و رانت خواری و شکاف طبقاتی. لذا در این قسمت ماجرا می توان موضوعات مختلفی را که اکثراً قشر کارگر با آن مواجه است به چالش کشید و حداقل به این بهانه قوانین بازبینی شوند. به عنوان مثال:

1.       محدودیت های استخدام و اخراج کارکنان کاملاً مشخص شود

2.       حمایت از حقوق شاغلان و کارگران

3.       نظارت بر شرایط ایمنی کارگاه های تولیدی

4.       نظارت بر آزادی های فردی و سازمانی

5.       قوانین و مقررات کار و بیکاری( برای آن دسته از کارکنانی که به واسطه ی کوچک کردن اندازه ی دولت بی کار می شوند)

6.    حمایت های غیرمادی که با تشکیل و یا اصلاح و تقویت نهادها و مراکز در زمینه های تامین اجتماعی و آموزش حرفه ای و تخصصی صورت می گیرد. (2)

به هر صورت در این زمینه موانعی هم وجود دارد که شاید مهمترین آن مقاومت مدیران دولتی باشد.

به هر حال این موضوع می تواند نقش مهمی در جامعه داشته باشد (به صورت غیرمستقیم) همان طور که بررسی وضعیت کارگران و حقوق آنها می تواند تاثیر داشته باشد یا همان طور که تولید ملی و خودکفایی می تواند در مسائل جامعه موثر باشد.

یا حق

 

1و2: ماهنامه ی تدبیر

نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | حرف سوم (اقتصادی) |

دلشدگان (علی حاتمی 1371) 

به نام خدا

دلشدگان به عنوان آخرين اثر هنری بجای مانده از آن مرحوم امروز به ما رسيده، تا با برسی آن بيشتر به ژرفای ذهنی صاحب اثر، اشراف پيدا کنيم. کاری که شايد بيشتر ادای دينی به موسيقی و خاصه موسيقی سنتی باشد. اما در لابلای فيلم ما رد پای دغدغه های کسی را می بينيم که دلگير از به مسلخ رفتن سنت در تقابل با مدرنيته است. و شايد در اين اثر موسيقی را نمادی از سنت می گيرد.

 

داستان در زمان سلطنت احمد شاه قاجار می گذرد. کمپانی ای فرنگی به بهانه مراوده با ايران و صد البته منفعت مادی قصد دارد از موسيقی ايرانی صفحه ای تهيه کند و مسئولين ايرانی هم قصد دارند با استفاده از اين موقعيت، ردیف های اصیل موسیقی ایرانی را که در شرف فراموشی است، از گزند گذر زمان محفوظ بدارند. به همین منظور از آقا حسین دلنواز خواسته می شود که جمعی از بهترین نوازندگان را برگزیند. این قصد و برنامه سفر به فرنگ در عمل با مشکلاتی مواجه می شود و کمپانی به جهت دريافت کمبود منفعت مادی اين معامله خود را کنار می کشد. اما استاد دلنواز خود تصمیم می گیرد و این برنامه را عملی می کند. در فرنگ صدای دلنشین طاهرخان، خواننده گروه به هنگام تمرین موجب شفای لیلا برادرزاده سفیر عثمانی می شود که در مجاورت باغ پانسیون گروه زندگی می کند. هوای سرد و موذی فرنگ طاهرخان نازک طبع را که جسما آدم ضعیفی است دچار ذات الریه می کند. آنها پس از اتمام کار ضبط صفحه، دچار مشکلات مالی شده و مجبور می شوند برای جبران، کنسرتی برپا کنند. طاهر بیمار تمام جانش را در آوایش می نهد و در غربت اين جهان را بدرود می گويد. در راه بازگشت، به زمان آغاز جنگ اول جهانی، کشتی مسافربری حامل آنها اشتباها مورد اصابت گلوله های توپ قرار می گیرد و صندوق صفحات ضبط شده برامواج آب شناور می گردد.

 

حاتمی در اين اثرش تلويحا اقرار می کند که برای نگاه داشتن سنت می بايستی از ابزار مدرن هم استفاده کرد و در واقع به همين دليل در اين روايت تقريبا منطبق با تاريخ نوازندگان می بايستی صفحه ای برای نگاه داشت موسيقی سنتی ضبط کنند.

اما اينبار هم، اين بار به منزل نمی رسد چرا که باز هم بايد غرب و سمبل فرهنگی آن زمانش، فرانسه محمل و بانی آن باشد و کمپانی فرنگی قدم خيری بر نمی دارد و اين غيرت خودی ست که برای به رسيدن به مقصد وارد ميدان می شود و استاد دلنواز ملک اعيانيش را می فروشد و نوازندگان هم در ديار قربت، قناعت پيشه خود می سازند تا کار ضبط به پايان می رسد.

در سکانس پايانی ، حاتمی با تابلويی نقاشی شده نشان می دهد که از آن همه صفحه که با چه همت و مشقتی ضبط شده تنها يکی به ساحل می رسد و ديگر نه آن هنرمندان چيره دست را در اختيار داريم و نه صفحات ضبط شده ی آنها را و نشان از آن دارد که موسيقی سنتی و يا بعبارت بهتر سنت ما ناقص ضبط و ثبت شده و به دست ما رسيده و اگرچه دلسوزانی بوده اند که در راه ثبت آن تلاش کرده اند، اما تلاش نا کافی بوده و عايداتی برای ما نداشته است.

خسرو خان رهاوی ( حميد جبلی) نماد آندسته از مردمان بی ريشه ای ست که فهمی صحيح از سنت و فرهنگ خودی ندارند و به يکباره در برابر فرهنگ مدرن غرب خود را می بازد و مستحيل می گردد. خيلی سريع مجذوب پاريس می شود و خيلی زود حتی لباس خود را و حتی ساز خود را عوض می کند.

و استاد دلنواز(فرامرز صديقی) عاشقی بی عقل است که بی ياری غير هم می خواهد از اين سنت و فرهنگ حفاظت و حراست کند.

طاهر خان بحر النور (امين تارخ) هم عاشقی ست که بر سر اين کار جان می بازد. او کسی است که از فن و فنون مورد نياز غربی به حد کفايت بهره برده ولی خود را در برابر آن نباخته.

فرج خان بوس عليک (اکبر عبدی) نماينده توده عامه جامعه است که فرنگ را با مساجدی با گنبدهای بلور بارفتنی و مناره هايی برج زنگوله دار تصور می کنند و اتاق پنج تخته هتلهای پاريس را بهتر از اتاقهای پنج دری تهران می داند اما به جهت پاره ای محظورات اخلاقی از مجموعه جدا نمی شود.

و ناصرخان ديلمان (سعيد پور صميمی) هم کسی ست که خيلی برايش ثبت موسيقی سنتی و بطور کلی سنت مهم نيست.

نکته ديگر اينکه حاتمی در اين اثرش شخصيتهای حکومتی و شخص احمد شاه را نه تنها منفی تصوير نمی کند بلکه آنها را انسانهايی پاک اما ساده و نه خيلی هوشيار نشان می دهد.

يادش گرامی

نوشته شده توسط مظفر (فرهاد) پاسدار شیرازی | لینک ثابت | حرف دوم (هنری) |

ضرورت اندیشه های رئیس جمهور 

بسم الله

 

«عبدالرضا شيخ‌الاسلامي رييس دفتر رييس‌جمهور و رييس "شوراي سياست‌گذاري و نظارت بر انتشار آثار و انديشه‌هاي رييس‌جمهور"، در احكام جداگانه اعضاي شوراي سياست‌گذاري و نظارت بر انتشار آثار و انديشه‌هاي رييس‌جمهور را منصوب كرد.

براساس اين حكم آقايان دكتر غلامحسين الهام، دكتر محمدحسين صفارهرندي، مهندس مجتبي ثمره هاشمي، حجه اسلام روح‌الله حسينيان، دكتر حاج علي اكبري، مهندس صادق محصولي، دكتر رحيم‌پورازغدي، دكتر علي مطهري، مهندس علي اكبر اشعري، مهندس علي اكبر جوانفكر، دكتر محمدعلي فتح‌اللهي،‌ دكتر محمد شفيعي‌فر، محمد جعفر بهداد و مجتبي زارعي به عضويت " شوراي سياست‌گذاري و نظارت بر انتشار آثار و انديشه‌هاي رييس‌جمهور" منصوب شده‌اند.

مجتبي زارعي همچنين مسووليت دبيري اين شورا را بر عهده دارد.»

 

خبری که در بالا آمده است، در این چند روزه مواضع منفی بسیاری را به خصوص در جریان اصلاح طلب به همراه داشته است، اما به زعم من این اقدام می تواند پدیده میمون و مبارکی باشد؛ از آنجا که اولا به هر حال پس از گذشت دو سال از ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد و تلاش بی وقفه تحلیل گران چپ و راست در راستای فهم مبانی فکری ایشان، ابهامات فراوانی کماکان پابرجاست و هر جا که به نظر رسیده صاحب نظری به تحلیلی درست از مجموعه عملکردهای رئیس جمهور رسیده، اقدامات پی در پی بعدی ایشان، این خیال خام را بر هم زده و به این یاس و ناامیدی حاصل از عدم امکان شناخت "اندشیه های رئیس جمهور" دامن زده است و ثانیا این اقدام بسیار بزرگی به حساب می آید که به هر ترتیب رئیس جمهور محترم بدین نتیجه رسیده اند که تنها عمل و عملگرایی جواب گوی مدیریت کشور نیست و به هر ترتیب نیازمند اندیشه و اندیشیدن هستند و ثالثا اینکه گویی طراحان این شورای سیاست گزاری به نوعی به درد تاریخی حکومت های ایرانی پی برده اند و علی رغم آمد و رفت پیاپی حکومت هایی بدون پایه فکری شفاف و واضح، درصد ایجاد دولتی با اندیشه و مشی فکری روشن و قابل نقد و نظر می باشند.

جدای از تمام این احتمالاتی که در بالا ذکر شد و بیشتر به خیال پردازی های شیرین شبیه می ماند، نتیجه ای که از تاسیس چنین شوراهای سیاست گزاری ای می توان توقع داشت، این است که لااقل فرد اندیشمندی که در جهت سیاست گزاری و نظارت بر انتشار آثار و اندیشه های او، اقدام به تشکیل شورایی خاص نموده اند را اندکی به تامل وادشته و ناچار به اندیشیدن نماید.

نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |

خیال کنسطیطوسیون 

بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران )

" قربانت شوم ؛ الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم ، خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم ، به توصیه عمه خود ابقا نموده و سخن هزل بر زبان رانده اید. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود.زیاده جسارت است .تقی "

این متن نامه ای است که میرزا تقی خان امیرکبیر به ناصرالدین شاه قاجار نوشته است و اینگونه می خواسته قدرت لجام گسیخته و فسادآور شاهنشاهی را مهار کند.وقتی متن این نامه میرزا تقی خان را کنار نقل قول میرزا یعقوب ( از محرمان راز امیرکبیر و پدر میرزا ملکم خان ) قرار می دهیم :

" مجالم ندادند و الا خیال کنسطیطوسیون constitution   داشتم ... "به شگفتی در می یابیم که امیرکبیر 150 سال پیش از این به فکر برپا کردن نوعی قانون اساسی ، دولت مبتنی بر سلسله مراتب قدرت و لجام زدن بر قدرت متمرکز و فسادآور شاهنشاه بوده است .

بنیانگذاری  دارالفنون، که بعدها بسیاری از وزرا و وکلای عصر مشروطه دانش آموختگان آن بودند، احداث چندین کارخانه و بیمارستان، منظم کردن لشگر و سرکوب اشرار و انشلر روزنامه از جانب او از زمره فعالیتهایی است که امیر کبیر را در زمره اصلاح طلبان عملگرا قرار می دهد. اما چه می شود که این زمینه ساز بزرگ مشروطیت در ایران نه تنها به این کار موفق نمی شود بلکه صدارت و حتی جان خویش را بر سر این راه میگذارد؟تنها دو روز قبل از رسیدن اولین سری از معلمان اتریشی دارالفنون از صدارت برکنار می شود و 13 روز پس از افتتاح آن در حمام فین کاشان به قتل می رسد.

امیرکبیر در تاریخ معاصر ایران نماد اصلاح طلبانی است که تنها می مانند چون توسط جامعه زمان خود درک نمی شوند. افکار مترقی اتابک اعظم در خلا برخورداری از گروه های فشار اجتماعی و آگاهی مردمی پشتیبانی جدی نمی یابند و اقدامات او در ایستادگی در برابر قدرت متمرکز و فاسد شاهی تبدیل به اصلاحاتی از بالا می شوند. تا آنجا که این اصلاخات از بالا در راستای ساختن دولتی منتظم با منافع شاهی برخورد پیدا نمی کند اتفاقا با سرعت حیرت آوری پیشرفت می کند.

اما خلا برخورداری از یک حامی قدرتمند در برابر قدرت پادشاه زمانی برای اتابک روی می نمایاند که اصلاحات او به حوزه منافع پادشاه تنه می زند و شاه را محدود می نماید.این حامی را امیر کبیر نه می تواند در سیستم بیمار دیوانسالاری سنتی بیابد و نه در میان توده مردم.چون هنوز نه مشروطه خواهی در میان مردم و علمای ایران شکل گرفته و نه اعتراض به استبداد در ایرانیان ریشه دوانده است ( که امیرکبیر خود از بنیانگذاران این دو فقره مهم است ).لذا تنها می ماند و یک تنه و بر پایه قدرت و کیاست فردی خود به جنگ این سیستم فاسد و بیمار سنتی می رود. تا آنجا که در نامه هایش به نماد این سیسم فاسد حمله های گزنده ای می کند و جان  بر سر این راه می گذارد.

" با این طفره رفتن ها، امروز و فردا کردن ها، و از کار گریختن در ایران به این هرزگی حکما نمی توان سلطنت کرد ... شما باید سلطنت بکنید یا نه ؟اگر شما باید سلطنت بکنید، بسم الله ! چرا طفره می روید؟ "

لذا برای دیدن آثار اصلاحات امیرکبیر در جامعه باید نزدیک به 60 سال صبر کرد تا دانش آموختگان دارالفنون خون مشروطه خواهی و مبارزه با استبداد را در دل این ملت بپرورانند تا در آن زمان و با وجود پشتیبانی گروه های فشار قدرتمند مردمی ( از ستار خان و باقرخان گرفته تا ملاکاظم خراسانی و نایینی و ...)نهال مشروطه خواهی بر درخت کهنسال استبداد چیره شود و قدرت لجام گسیخته آن را افسار مشروطیت و مجلس زند. برقراری قانون فقط در گرو  ارتباط با بدنه مردم و رشد آنها از قبل یک پروسه تدریجی و آرام است.راهی  که مشروطه خواهی در ایران باید می پیمود. راهی که اگر چه تا مدتی با آن بود اما از آن گسست و این درسی است برای همه اصلاح طلبانی که به اثرگذاری در حوزه های اجتماعی می اندیشند.اصلاح طلبی در خلا حضور نیروهای موثر پشتیبان اجتماعی خواهد مرد و از دل آن استبداد( حتی در خود جریان اصلاح طلب ) سر برخواهد آورد و عدم استواری قانون و مشروطیت تنها تنیجه این بازی شوم است. این تجربه 200 ساله تاریخ معاصر ما است . سالها است برای نهادینه شدن پایبندی به قانون هزینه می دهیم .آری ! ما هنوز خیال کنسطیطوسیون داریم ...

منابع :

1- مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی ، طباطبایی سید جواد ،چاپ اول ، 1385 ، نشر ستوده، تبریز

2- صد سال مشروطه خواهی، ویژه نامه روزنامه شرق، 14 مرداد 1385 

نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |

تحليل گفتمان هاي حقوقي دوران مشروطيت (قسمت نخست) 

بسم الله الرحمن الرحيم

بر اثر پيروزي انقلاب مشروطيت در 1285 ه.ش.، مهمترين و مستقيم ترين تطور در نظامات سياسي-اجتماعي كشور، مربوط مي شد به نظام حقوقي حاكم بر مناسبات كشور. حقوق ايران كه تا پيش از اين تاريخ مبتني بر اصولي سنتي بود، به ناگاه قالبي مدرن يافت. ايران از سده ها پيش از مشروطيت فاقد نهاد هايي پايدار و با دوام بود و تنها عامل تعيين كننده طول عمر نهاد هاي معدود مقطعي موجود را مدت سلطنت موسس آن ها تعيين مي نمود؛ اين نهادها اعم اند از نهادهاي كلاني كه در حقوق اساسي بررسي مي شوند نظير "نهاد سلطنت"و نهادهاي خردتري كه در سطح حقوق اداري بررسي مي شوند مانند ساختار دروني "وزارت خانه هاي حكومت". در نظام حقوقي پيش از مشروطيت، حتي نهاد سلطنت نيز برخوردار از مكانيسمي حقوقي جهت تداوم وثبات نبود. در نگاه از بعدي ديگر، نظام حقوقي كشور در عرصه سازمان قضايي (حقوق جزا و حقوق خصوصي) نيز دچار تحولات چشمگيري شد؛ مقاسيه "دیوان خانه عدلیه"، " دیوان مظالم" و "محكمه تجار" كه همگي به دست ناصر الدين شاه تاسيس شدند با سازمان قضايي پس از انقلاب كه مطابق با قانون اساسي مشروطيت شكل يافتند، گواهي بر اين تحولات هستند.

 اما بررسي علل و اسباب به وجود آورنده اين تحولات نيز مهم و حياتي اند. چرا كه بدون بررسي آن ها، بي خبر از روح اين دگرگوني ها، محدود به ظاهر رويدادها مي شويم و اين محدوديت، با سلب قدرت تحليل واقعي، ما را از دستيابي صحيح و كامل به مسيرهاي "اصلاح" باز مي دارد. مطلبي كه بي التفات به عوامل اصلي و پايه اي تغييرات تهيه شود، گذشته از ناتواني از به دست دادن منظري درست و شفاف از آن تغييرات، بي شك از گشايش افقي نو براي بهبود وضعيت حال در آينده نيز عاجز است. منظور از نوشتن اين چند سطر آخر، استدلال براي اين عقيده بود كه بررسي تحليلي وقايعي خارج از موضوعات مستقيما مربوط به "حقوق"، از الزامات كند و كاوي راهگشا و سود بخش در "حقوق" است. براي نمونه نداشتن تحليلي صحيح از عوامل تاريخي و اجتماعي منجر به پيدايش احساس نياز و تلاش جهت تاسيس "عدالت خانه" و نهايتا واقع شدن انقلاب مشروطيت، مسبب ناتواني از تدوين "حقوق"ي متناسب براي مراحل بعد از آن، مثلا گنجاندن اصولي در قانون اساسي مشروطه به منظور برآورده ساختن اين نياز، مي شود؛ نيز بدون توجه به اين عوامل، اين ناتواني، به تفسير صحيح قوانين هم، كه اصولا بر پايه چنين وقايعي نگاشته مي شوند، سرايت مي كند.

"حقوق"، گرچه در عالم انتزاع خلق مي شود اما اساسا هدفش برقراري نظم و نظام در عالم واقع و خارج است. "حقوق"، ضمانت اجراهاي مناسب و لازم جهت پياده شدن افكار و آراء مخلوق در انديشه ها و فلسفه ها را تعيين مي كند. از آنجا كه "حقوق اساسي اساس حقوق است" و از آن روي كه "حقوق اساسي" به دنبال ترجمه نظامات معين در انديشه و فلسفه سياسي به زبان حقوقي است، ناچاريم به پرداختن به اين دو شاخه در ضمن مطالعات حقوقي؛ نظام حقوقي مشروطيت ايران نيز از اين اصل مستثني نيست.

***

مقصود از بيان اين سطور، ذكر مقدمه و بيان ضرورتي بود بر مطالبي كه پس از اين قصد دارم در اين صفحه به صورت نامنظم و بدون ترتيب زماني خاصي به آن ها بپردازم. با پيروزي انقلاب مشروطيت و تصويب نخستين قانون اساسي ايران، گفتمان حقوقي حاكم در ايران دچار تطوري بنيادي شد كه شناخت عميق گفتمان حقوقي حاكم فعلي و اصلاح نواقصش، منوط به بررسي آن است. لذا در برخي از هفته هاي پيش رو به تحليل زواياي مختلف اين موضوع مي پردازيم: گفتمان هاي حقوقي دوران مشروطيت.

نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |

برای آنهایی که فراموش شده اند 

کودکان خیابانی

به نام خدایی که در این نزدیکی است

 

"برابر کنوانسیون جهانی حقوق کودک تمامی کشورهایی که آن را امضا کرده اند باید سلامت فیزیکی، اخلاقی، روانی و اجتماعی کودکان خود را تضمین کنند "

 سیاست، اجتماع، زندگی ماشینی، سرمایه، درآمد، نیهیلیسم، اگزیستانسیالیست، اقتصاد، نرخ بهره بانکی، سنت، مدرنیسم، مردم سالاری دینی، آینده، گذشته، آمریکا، مذاکره، مجلس هشتم، سهمیه بندی بنزین، مدارج علمی، امتحانات پایان ترم، کار، شرکت، پروژه های علمی ناتمام، زندگی بهتر، ازدواج، تحریم اقتصادی، امنیت اجتماعی، آنارشیسم، جامعه ی مدنی، سینما، دنیای نرم افزاری، سیستم های اطلاعاتی، صنعت، بازار بورس..

در راه منزل تمام اینها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود، خسته بودم وا حساس خوبی نداشتم، موسیقی ملایمی هم که پخش می شد نمی توانست توجهم را به خودش جلب کند . پشت یکی از طولانی ترین چراغ قرمز های تهران گیر افتاده بودم. تنها چیزی که من را از عوالمم بیرون آورد پسرکی بود که به شیشه ی ماشینم می زد  تا با اصرارش فال بخرم. فال را نگرفتم ولی پسرک را با شکلاتی که ته جیبم مانده بود و می توانست تا حدودی  مزه ی ناهار لعنتی سلف دانشکده را ببرد و اندکی پول و لبخندی راهی کردم و گذشتم. حالا موضوعی دیگر به موارد قبلی اضافه شده بود. کودکان خیابانی! وقتی دچار روزمرگی شده ای، وقتی همه چیز جذابیتش را برایت از دست داده است، وقتی احساس می کنی گردش روزگار به کام نیست در همین کلان شهر تهران، در همین نزدیکی ها اما خیلی دور از تو، عده ای شاید هیچ کدام از دغدغه های تو را نداشته باشند و تمام ذهنشان درگیر یک موضوع باشد: تلاش برای زنده ماندن! کودکانی که در پشت چراغ قرمز ها به دور از هیاهوی اطرافشان ، بیش از آنکه به دنبال تمیز کردن شیشه ی ماشینت یا فروختن فالی و چندر غاز دستمزد دریافتی باشند، در جستجوی خرده ای محبت و توجه اند. کودکانی که شاید آنقدر بزرگ تر از سنشان شده اند که دیگر تصوری از بازی های کودکانه ، از عصرهای تابستان، شیطنت های راه مدرسه و مشخصاً هدف آینده شان نداشته باشند.آنها احتمالاً فقط این را می دانند که باید سر ساعت معینی سر کدام چهارراه باشند، احتمالاً می دانند که هر چهار راه صاحبی دارد و نباید وارد حریم خصوصی او شوند(!)، احتمالاً می دانند که باید روزانه حد معینی کاسبی کنند تا مورد عتاب پدر یا صاحب کار قرار نگیرند، احتمالاً می دانند که باید حتی گدایی کنند، چه دروغ هایی برای هر ماشین سرهم کنند، حتی خود را برای کارهای بدتر آینده هم آماده کرده اند، می دانند که از تفریح و استراحت و مسافرت و امثالهم خبری نخواهد بود، می دانند که محکومند به این نوع زندگی کردن.

اما کودکان خیابانی چه کسانی هستند؟

بر اساس تعاریف سازمان های بین المللی ( سازمان بهداشت جهانی، آژانس بین المللی کودکان خیابانی و یونیسف) کودکان خیابانی بر اساس شرایط زندگی شان به 4 گروه تقسیم می شوند:

1-       کودکانی که خانه و خانواده ندارند و در خیابان به سر می برند.

2-       کودکانی که دارای خانه و خانواده هستند اما به دلایل مختلف از خانواده جدا شده اند و به تنهایی یا با گروه های کوچکی زندگی می کنند.

3-       کودکانی که قبلاً بی خانمان بوده اند اما در حال حاضر در سر پناه ها و مراکز خاص نگهداری می شوند.

4-    کودکانی که دارای خانه و خانواده هستند و با خانواده زندگی می کنند اما به دلایل فقر و مشکلات دیگر بیشتر وقت خود را در خیابان می گذرانند.

در کشور ما بر اساس تحقیقات انجام گرفته( حالا کجا و چطوری و توسط کی انجام شده و جامعه ی آماری چند نفر بوده و اساساً صحت دارد یا ندارد را نمی دانم!) حدود 85 درصد از کودکان خیابانی جزو دسته ی چهارم هستند.

 روانشناسان و جامعه شناسان عموماً افزایش یا وجود این نوع کودکان را در اثر عوامل اقتصادی( فقر، فاصله ی طبقاتی زیاد در جامعه، بی کاری سرپرستان و غیره)، عوامل اجتماعی( ازدیاد جمعیت، افزایش مهاجرت از روستا به شهر)، عوامل فرهنگی( نگرش نادرست به کودکان و غیره) و عوامل خانوادگی مانند خانواده های پرجمعیت(کنترل نا مناسب)، خانواده های پر تنش و گسسته می دانند.

آنچه بیش از همه لزوم توجه بیشتر به اینها را مشخص میکند، آماج آسیب های اجتماعی است که به واسطه ی سن کم شان(6-13 سال) در انتظارشان می باشد، به گونه ای که ممکن است در آینده نه تنها فرد موثری در جامعه نباشند که به یک بزهکار یا معضل تبدیل شوند که البته معلول شرایط کودکی شان خواهد بود.تعداد زیادی از آنها( اگر نگوییم همه شان) از رفتن به مدرسه محرومند، بعضاً از سوتغذیه رنج می برند، عده ای در اثر بیماری جان خود را از دست می دهند یا ممکن است ناقل بیماری هایی شوند، عده ای مورد سوءاستفاده ی جنسی قرار می گیرند و عده ای نیز قطعاً با مواد مخدر و امثالهم آشنا خواهند شد یا حتی بعضاً مجبور به حمل و نقل و خرید و فروش مواد افیونی نیز می گردند.

به راستی شاید دادن مقداری پول یا یک شکلات( تاکید زیادی بر این قسمت دارم چون معتقدم این کودکان نیازمند محبت اند، هر چند ناچیز، و هر کودکی که در این سن و سال محبت ندیده باشد می تواند انواع بزهکاری ها را در آینده انجام دهد) تنها کاری باشد که ما می توانیم برایشان انجام دهیم و از کنارشان بگذریم. اما به راستی آیا اینها دوست ندارند که شیوه ی دیگری از زندگی را تجربه کنند؟ نباید فراموش شوند و سازمان های مربوطه باید بدانند که تا چه میزان وظیفه شان مهم است..

یا حق

نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

ادبیات و خودکشی (۲) 

 

خودکشی ريگو در1929 پايان جنبش دادا را رقم زد  ، جنبشی که گفته می شود به دست خودکشته شد . با اين حال در آن سوی قاره در روسيه , انقلابی خونين نويسندگان را وادار کرد تا از دريچه ای ديگر به خودکشی بنگرند :

 

در اين زندگی مردن دشوار نيست

زيستن دشوارتر است .

ولاديمير ماياکوفسکی ( 14 آوريل1930 )

 

              

                       ولادیمیر مایاکوفسکی و لیلیا بریک

 

ولاديمير ماياکوفسکی , پيش رو شعر انقلاب روسيه اين جملات را در محکوميت خودکشی سرگئی يسنين10 , آخرين شاعر به اصطلاح " روسيه ی چوبين"  نوشت . يسنين در 27 دسامبر 1925 در حالی که به شدت مورد دشمنی بولشويک ها بود رگ مچ دست خود را زد , آخرين سطور شعرش را با خون خود نوشت و خود را حلق آويز کرد . اما طولی نکشيد که حکومت ايدئولوژيک سياسی از چشم ماياکوفسکی افتاد , کارهايش توسط انجمن نويسندگان تحريم شد , در يک رابطه ی عشقی شکست خورد و پذيرش ويزای او برای سفر به خارج رد شد . در بهار 1930 در سن 36 سالگی يادداشت بالا را پيش از دور پايانی بازی رولت روسی11 نوشت .

 

آمريکا از قرن درنده خوی بيستم دنيايي فاصله داشت . اما با اين حال نخبگان ادبی از ياس و خودکشی برکنار نبود ندو برخی مانند کارتونيست برجسته ی نيويورکر , رالف بارتون12 به صورتی دراماتيک صحنه ی زندگی را ترک گفتند . با تزيين عملش ما نند يک شاهکار هنری , پيجامه ی ابريشمش را پوشيد , به تخت رفت و نسخه ای از آناتومی گری13 را در صفحه ای که تصوير قلب را نشان می دهد , باز کرد . سيگار آخرش را روشن کرد و در حالی که هنوز آن را در دست داشت با دست ديگرش به مغز خود شليک کرد . يادداشتی که بارتون از خود بر جای گذاشت با عنوان" مرگ14" آميزه ای از ندامت و دهن کجی بود :

 

کسانی که مرا می شناسند و باخبر می شوند,  نسبت به اين که چرا من چنين کردم نظرات متفاوتی ابراز می کنند . عملا تمام اين نظرات دراماتيک غلط خواهند بود . هر دکتر ديوانه ای می داند که دلايل خودکشی بدون استثناء آسيب های روانی است و نوع حقيقی خودکشی معضلات خودش را دارد . با اين وجود من زندگی بيش از حد پر زرق و برقی داشته ام و بيش از سهم خود از عشق و ستايش بهره برده ام . (......) اگر پچ پچ ها به دنبال دليل قطعی تر و تکان دهنده تری می گردند دليلش ملاقات به تعويق افتاده ام با دندانپزشک يا اين حقيقت است که در حال حاضر به طرز دردناکی دستم تنگ است . (......) اين کار را کردم چون ديگر تحمل اختراع وسايلی برای گذراندن 24 ساعت روز را ندارم .

                                                             رالف بارتون (20 می 1931)

 


10 Sergei Yesnin

11 شليک گلوله به مغز خود بدون اين که بدانی اسلحه پر است يا خالی به مغز خود به عنوان بازی.

12 Ralph Barton

13 Gray’s Anatomy

14 Obit

 

----------------------------------

  

شعر (۲)

 

 

 

وقتی شهوت از تفاهم تنها می تراويد

چه ها می کرديم

پيش چشم رهگذرانی

که عاشقمان نمی خواستند!

از جرقه هايي که

جهيدن گرفته بود

در جنون دلتنگی .

 

(م.م.ظرافت)

۳۱/۲/۸۶ 

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

خاتمی نیاید!!! 

بسمه تعالی
حضور یا عدم حضور خاتمی در انتخابات مجلس هشتم، بحث داغ این روزهاست. فارغ از اینکه خاتمی بالاخره می آید یا نمی آید، ذکر چند نکته کلیدی را بر خود لازم دانستم:
1- اول از همه باید به خاتمی و سخنانش اشاره کنم، خاتمی هیچگاه قهرمان پروری را نستود و آن را برای ایران تجویز نکرد، حتی بارها و بارها استبداد و قهرمان پروری را آفات بزرگ تاریخ ایران و از اهم دلایل عدم توسعه یافتگی همه جانبه در کشورمان بر شمرد، تا جاییکه این روزها نیز شخصیت خود را از قهرمانی، لیدری، مرشدی و رهبری اصلاحات فاصله دار می بیند و در مجامع عمومی و خصوصی نیز این نظر را بیان می کند.
2- نگاه مردم ایران به خاتمی اگر نگوییم یک نگاه کاریزماتیک بوده است، یک نگاه دوست داشتنی و از طرفی قهرمانانه است، دلیل این نگاه را باید در ذات فرهیخته خاتمی جست. اینکه امروز فردی پس از 8 سال ریاست جمهوری در نظر عامه مردم به عنوان سیاستمداری صالح تلقی می گردد، یک اتفاق نمی تواند باشد، مطمپنا پارامترهای بسیار زیادی در این اتفاق موثرند که بی شک یکی از این پارمترها، حوادثی است که پس از اتمام دوران ریاست جمهوری او رخ داده است، عملکرد ضعیف جانشینان خاتمی، برای مردم ایران نوستالژی خاتمی را چنان زنده می کند که امروز در اکثر اوقات این نوستالژی نگاهشان را باز هم به قهرمانی او می دوزد.
3- قهرمان خواهی در ایران مرسوم است، شاید یکی از دلایل این قهرمان خواهی آن باشد که تا به حال قهرمانان خدمات عمده ای به ایران کرده اند، از طرفی به نوعی در ایران تقریبا تمامی کسانی که خدمتی بزرگ کرده اند هم قهرمان شده اند، این دوگانه نابسمانی کشوری را می رساند که در نهایت همیشه به ناجی نیاز داشته است، البته همانطور که پیش از این نیز بنده و دوستان مطرح کرده ایم، این حادثه یک حادثه یک شبه نیست و یک شبه هم درمان نمی شود، بلکه راه درمان این اتفاق طی مراحل معمولی است که اکثر کشورهای پیشرفته امروز دنیا به نوبه خود این مراحل را طی نموده اند. تجربه سیاسی، سرمایه اجتماعی و تاریخی، همه گیری فعالیتهای مدنی و سیاسی و بسیاری فاکتورهای دیگر بخشهایی از این راه پر پیچ و خم است.
4- با این مقدمات به بحث اصلی می رسیم، نظر من همانطور که شاید تا اینجا نیز متوجه شده باشید، آن است که خاتمی نه تنها خود را در این حضور نشان ندهد، بلکه حتی فرصت حضور را در هر انتخابات دیگری نیز از خود بستاند، شاید تعجب برانگیز باشد برای کسانی که سرمایه ای چون خاتمی را درک کرده اند، اما برای من تعجب برانگیز تر آن خواهد بود زمانی که خاتمی را بار دیگر در مسند حکومت ببینم در حالی که او رسما این بار با حالت یک قهرمان بازگشته است، آن گاه است که 2 اتفاق بزرگ رخ می دهد، اول آنکه خاتمی خود به آرمان خود پشت کرده و گویا پیغمبر دین خود را رها کرده باشد و دوم آنکه مردم ایران یک بار دیگر گامی در عدم توسعه برداشته اند. شاید کسی بگوید فرصت بازگشت خاتمی و قرار گرفتن فردی مانند او در هر جایگاه حکومتی دیگر، بالعکس فرصتی بزرگ است که پیشرفت ایران را سامان خواهد داد، اما از نظر من این اتفاق حتی اگر در ظاهر تهدیدهای بسیاری را به فرصت تبدیل کند و باعث اتفاقات میمون بسیاری نیز گردد، یک اتفاق نامیمون را سبب خواهد شد و آن هم توسعه بیماری بزرگ ناجی خواهی و عقب افتادگی فکری و تاریخی ایرانی است، عقب افتادگی هولناکی که چه بخواهیم و نخواهیم وضعیت امروز ایران محصول آن است و فردای ایران نیز اگر چنین کنیم همچنان پابرجاست، در حقیقت حضور مجدد خاتمی مانند مرفینی است که بر تن معتادی تزریق می گردد، تنها نتیجه این مرفین سرمستی انی است، حال آنکه این بیمار سالهاست که از افیون قهرمان خواهی، استبدادخواهی، جمع گریزی، فراموشکاری و... در عذاب است.
5- بنابراین از این معتاد ایرانی نه تنها باید خاتمی را دریغ کرد، بلکه باید خاتمی ها را واداشت تا او را مجبور با خاتمی نخواهی کنند، ایرانی باید بداند که هر روز آبستن امیرکبیر است، هر روز آبستن امام خمینی است، هر روز آبستن مصدق است و هر روز آبستن خاتمی است، او باید بداند که یک خاتمی ندارد که به سراغ او با سر بدود، بحر در کوزه و او گرد جهان می گردد، او باید خاتمی های امروز را کشف کند، آنقدر کشف کند تا دیگر یک قهرمان نباشد، یک ناجی نباشد، صدها قهرمان و ناجی باشند که با صدای بلند فریاد بزنند نجات خود از نجات دیگران جدا نیست. به امید آن روز که شاید همین فرداها باشد.

نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |