تبليغاتX
<-هفت حرف->





ادبیات و خودکشی (۶) 

ادبیات و خودکشی (۶)

 

امروزه زمانی که بحث" اتانازی38" پيش کشيده می شود عقايد مخالفی مطرح می شود . آرتور کوستلر39 فيلسوف و نويسنده ی متولد مجارستان که برای رمان" تاريکی در ظهر40" شهرت دارد , عضو فعال گروه انگليسی" حق مردن41" بود . در سال 1983 در سن 77 سالگی در حالی که از بيماری پارکينسون و سرطان خون رنج می برد - همان طور که در يک مقاله گفته بود- انتخاب کرد که خود را آزاد کند . او توسط همسر خود سينتيا 20 سال پيش زمانی که کاملا سلامت بود به اين جنبش پيوسته بود :

 

" دوست دارم که دوستانم بدانند که جمع آنان را با خاطری آرام ترک می کنم در حالی که اميد کم رنگی دارم که در ورای محدوديت فضا , زمان و ماده و در ورای محدوده ی ادراک ما زندگی پس از مرگ غير شخصی داشته باشم ." احساس اقيانوسی42" هميشه در لحظات دشوار مرا حفظ کرده است و اکنون نيز که اين جملات را می نويسم چنين می کند . آن چيزی که برداشتن اين قدم را دشوار می کند انعکاس دردی است که اين کار بی شک بر دوستانی که تنها اندکی از آن ها هنوز زنده اند تحميل خواهد کرد , و بيش تر از همه سينتيا همسرم . . . ."

 

" بايد برای به پايان رساندن حساب کاريم با آرتور مشتاق باشم– داستانی که زمانی آغاز شد که در 1949 راه هايمان به هم گره خورد . به هر حال حتی با وجود سرچشمه های خاص درونی نمی توانم بدون آرتور زندگی کنم ."

( آرتور و سينتيا کوستلر , 1983 )

 

" عملی از اين دست , مانند شاهکاری هنری درسکوت سينه پرورده می شود ." فکر می کنم کلمات آلبر کامو ارزش تکرار کردن را داشته باشند . اما سوالات بر جا می مانند : آيا هنرمندان بيش از انسان های متوسط مستعد خودکشی هستند ؟

در" خدای بي رحم43" آ . آلوارز می گويد :" هنگامی که يک هنرمند آينه ای در برابر طبيعت می گيرد کشف می کند که کيست و چيست; اما اين دانش ممکن است او را به صورتی بازگشت ناپذير تغيير دهد تا جايي که به آن تصوير بدل شود ."

و همان طور که مارک اتکيند44 در کتاب خود" . . . يا نبودن : مجموعه ای از نوشته ها در باب خودکشی45"  توضيح می دهد :“ ما از هنرمندان انتظار داريم تا در اعماق جست و جو کنند و با تاريکی درون کنار آيند . درون گرايي آنان می تواند يک ريسک حرفه ای باشد که با ريسک کارگر ساختمانی زمانی که بر داربست يک ساختمان بلند ايستاده است تفاوتی ندارد .”

 

 



38 Euthanasia: مرگ خوش

39 Arthur Kostler

40 Darkness at noon

41 Right to die

42 Oceanic feeling

43 Savage God

44 Marc Etkind

45 …Or Not to Be: a collection of suicide notes

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

نقدی بر اپوزیسیون دانشجویی خارج از کشور ( بخش اول ) 

بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران)

فسیلهای گریخته از وطن از جنبش دانشجویی چه می خواهند؟

در روند حرکت رو به جلو یک ملت به سمت توسعه ، پیشرفت ، آزادیخواهی و حفظ توامان اصالت و هویت خود اتفاقات بسیاری می افتد و جریانات بسیاری با هدف اثرگذاری بر این روند شکل می گیرند و هر یک عملکردی از خود به جا می گذارد که ملاکی می شود برای قضاوت بعدی ها در مورد آنها و میراثی برای تجربه اندوزی و جلوگیری از تکرار خطاها.

چندی پیش داشتم وبلاگ های مختلف را رصد می کردم که تصادفی وارد شدم به وبلاگ امیرعباس فخرآور.ایشان که در 7 – 8 سال پیش  دانشجو بوده و الان هم کوله باری از ادعای رهبری جنبش دانشجویی را از ایالات متحده آمریکا یدک می کشد طی پستی به شدت به دفتر تحکیم وحدت حمله کرده بود که چرا عکس امام ( ره ) را از روی آرم تشکیلاتی خود بر نمی دارد و چرا اساسنامه خود را دور نمی اندازد و آنها را متهم کرده بود به سازشکاری با رژیم ایران.سپس شروع کرده بود به افشاگری درباره علی افشاری و اکبر عطری و  محسن سازگارا و ... که از موسسات مختلف دولتی در آمریکا پول می گیرند و البته گفته بود که از نظر او ایرادی هم ندارد .یک مقداری هم حمله کرده بود به جریان چپ در زندان و سعی کرده بود خودش را هم از دوستان احمد باطبی جلوه بده که احمد باطبی اطلاعیه ای داده بود و تکذیب کرده بود.از طرفی بر و بچه های چپ هم از خجالتش در آمده بودند و این نوچه خرده بورژوازی را مورد تفقد خود قرار داده بودند.ناصر زرافشان ( از رهبران کنونی چپ در ایران که پیامش در تجمع چپها در 15 آذر 85 در دانشگاه تهران خوانده شد ) در بیانیه ای او را جاسوس رژیم ایران نامیده بود.علی افشاری هم در وبلاگ خودش صداو سیمارا متهم کرده بود به لجن پراکنی بر علیه  خودش و این که از کسی پول نگرفته و خلاصه چه قدر صادقانه و دلسوزانه آنهایی که ماهواره دارند شاهد تلاش او از طریق شبکه تلویزیونی صدای آمریکا (VOA  ) برای برقرای و بسط دموکراسی در ایران هستند و البته هیچ ایرادی هم ندارد که شبکه ( VOA  ) بودجه اش را از طرف کنگره آمریکا بگیرد و به دستور رئیس جمهور آمریکا برای برقرای دموکراسی و آزادی در ایران تلاش کند.

تمام آنچه که در سطور فوق خواندید نقل قول مستقیم از وبلاگ های رسمی آنها است .یک آن که صفحات وب را نگاه کردم دیدم که چه قدر مدعیان سابق رهبری جنبش دانشجویی مشغول همدلی با هم برای بسط آزادی در ایران و آگاه کردن مردم نسبت لزوم مشارکت در سرنوشت خود و معرفی کردن چهره پلید مدعیان دروغین آزادی هستند.این اپوزیسیون ایرانی که اعضای آن  در تشتت و تفرقه با هم ، کمال اتحاد و همدلی را دارند نماد کامل نادیده گرفتن خواسته های اکثریت مردم و شرایط و ظرفیتهای ساختاری یک جامعه برای حرکت و پیشرفت است.جماعتی که امروز ارتباط خود را با بدنه جامعه ایران گسسته و نظریه پردازی در مورد جامعه ایران را به جلسات و سخنرانیهای خود در دانشگاهها و موسسات تحقیقاتی آمریکایی و محافل اپوزیسیون برده و همچنان از خواسته ها و نیاز های اصلی مردم دورتر و دورتر می شود و حتی در مواقع بسیاری دیگر مرز خدمت و خیانت را هم تشخیص نمی دهد و آگاهانه یا ناآگاهانه بازیچه دست منافع بیگانگان می شود.هرچند این بازیچه شدن را زیر عناوین قشنگی چون جهانی شدن، استفاده از فشار خارجی برای ایجاد تغییر در داخل و ... پنهان کند.در پست بعدی می خواهم مقایسه ای کنم بین عملکردی که جریان فعال خارج از کشور در زمان شاه داشت با بخش اپوزوسیون جریانی که اکنون در خارج فعال است.به قول حافظ شیراز

عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز        زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | |

حتما و چندین دفعه بخوانید!! 

آری، حتما و چندین دفعه مطلب زیر را بخوانید.به خصوص در زمانی که جریان چپ مذهبی ،مورد ناجوانمردانه ترین حملات قرارمی گیرد.پوپولیزم خطرناک خوانده می شود وبه ناکارامدی متهم می شود.

بگذریم که بررسی مدعیان ،خود مجالی خاص می طلبد.اگر خاطرتان باشد در پست اخلاق توسعه نوشته بودم که: موسسه  مطالعات دین واقتصاد از یادگاری های استاد بزرگ مرحوم عالی نسب میباشد.امیدوارم بتوانم درباره این استاد بزرگ مفصل بنویسم.روزنامه هم میهن در تاریخ پنج شنبه هفتم تیرماه، مطلبی با عنوان "عالي نسب ، پدر صنعت ملي" به رشته تحریر در آورده است،که توصیه می کنم ،به دقت بخوانید:

نام او از زمان نهضت ملي كردن نفت بر سر زبان‌ها افتاد. زماني كه قرار بود اقتصاد را از چنبره دلارهاي نفتي آزاد كنند.
ميرمصطفي عالي‌نسب متولد سال 1286 است. گرچه عالي‌نسب بيشتر به عنوان يك صنعتگر شناخته شده است اما وي به عنوان يك انديشمند اقتصادي- اجتماعي و يك اقتصاددان نيز به شمار مي‌رود. او از سال 1316 به بعد مطالعات عميقي در مكاتب اقتصادي داشته و دوره مكتب تاريخي آلمان را بنا به گفته خود سه بار خوانده بود. وي همچنين مطالعه عميقي روي سيره نبوي و ائمه‌اطهار داشته و با علماي برجسته اسلام و مراجع تقليد جلسات منظم ماهانه برگزار كرده از نزديك با آيت‌الله بروجردي، شهيد مطهري، علامه جعفري و شهيد بهشتي مراودات علمي داشته است. عالي‌نسب كه به پدر صنعت ملي شهره يافته، در زمان نهضت ملي مصدق از مشاوران اقتصادي وي بوده است و هنگامي كه بحث تحريم انگلستان براي خريد نفت ايران مطرح شد وي با نقد كردن دارايي‌هاي خود اقدام به ساخت كارخانه صنايع نفت و گاز عالي‌نسب كرد و مصرف نفت در كشور را جايگزين مصرف هيزم كرد و نهضت ملي توانست اقتصاد بدون نفت را تجربه كند.
وي توانسته بود چراغ‌هاي نفت سوز را در ايران ابداع كند. شركت والور آمريكايي وقتي ديده بود با ساخت اين چراغ‌ها در ايران كالاهاي او به فروش نمي‌رسد، در دادگاه انگليسي شكايت كرد اما عالي‌نسب در اين دادگاه پيروز شد و توانست شركت را محكوم كند و بگويد كه آنچه او ساخته اختراع خودش است. در اواسط دهه 30 عالي‌نسب در مشهد در جلساتي تفسير و نقد كتاب كاپيتال ماركس را در پيش گرفته بود و اين جرات و جسارت او را نشان مي‌داد چراكه در آن زمان حتي روشنفكران و استادان دانشگاه هم جرات انجام اين كار را نداشتند و او با اين كار توانست به مقام يك انديشمند اقتصادي- اجتماعي برسد. وي در سال‌هاي 42 تا 48 به شكل ديگري در جامعه درخشيد.

وي علاوه بر اشتغال به امور خيريه و صنايع گاز، صنعت كارتون‌سازي را هم كه در آن زمان تازه در ايران رايج شده بود به راه انداخت. وي همراه با همفكرانش در ايجاد مدارس و موسسات آموزشي اسلامي و به ويژه براي دختران فعاليت و تلاش فراوان كرد.

او به اين امر واقف بود كه تنها از راه فرهنگ و توسعه علمي و بالا بردن آگاهي‌هاي ديني مي‌توان استقلال همه‌جانبه ايران را تضمين كرد. مرحوم عالي‌نسب به عنوان مشاور اقتصادي شهيد رجايي فعالانه خدمت كرد و به كمك عده‌اي از دوستان و همفكرانش از سال 68 تا 80 هر سال 50 تا 55 باب مدرسه ساخته و به آموزش‌وپرورش تحويل داده است.

در دوره نخست‌وزيري ميرحسين موسوي، وي مشاور اقتصادي ايشان بود و توانست با جديت امور اقتصادي كلان كشور را تعقيب كند به گونه‌اي كه در طول هشت‌ سال دفاع‌مقدس تنگناهاي مالي و پولي و كمبود مواد اساسي در كشور احساس نشود.

وی درخصوص همكاري با دولت ميرحسين موسوي معتقد بود: «اگر با دولت و ايشان همكاري مي‌كنم علتش اين است كه جنس او را مستضعفي مي‌دانم و اگر نبود اين صفت،‌ به اندازه يك دقيقه هم با او همكاري نمي‌كردم

دكتر محمدرضا بهشتي، فرزند دكتر بهشتي در رابطه با عالي‌نسب مي‌گويد: «مرحوم عالي‌نسب علاوه بر دانش اقتصادي از نزديك با محروميت‌ها آشنا بود و بر اين اساس دلسوز تنگدستان بود. اولين آشنايي من با ايشان زماني بود كه من دانش‌آموز بودم واقعه عجيبي رخ داد و يك روز يك فروند هواپيماي ارتش در كارخانه وي سقوط كرده بود كه خسارت زيادي برايش به بار آورده بود.

براي من بسيار جالب بود كه با وجود چنين ضربه اقتصادي سنگيني كوچكترين تاثيري در چهره او ديده نمي‌شد و اين بسيار براي من آموزنده بود و نشان داد او دل بسته به مال دنيا نيست.» به گفته وي: «تواضع عالي‌نسب در عين تمكن مالي او بسيار قابل توجه بود.

وي همچنين بسيار فرد شجاعي بود. او در اظهارنظرهاي پخته و سنجيده خود حتي اگر مخالف با كسي بود جرات بسياري به خرج مي‌داد. وي بعد از انقلاب خود را وقف انقلاب كرد به طوري كه كاملا درگير عرصه‌هاي اقتصادي كلانشهر شده و خود را فراموش كرده بود و دغدغه كشور را داشت

گفته مي‌شود زماني كه وي تصميم گرفت كارخانه سماورسازي را به راه اندازد مطالعات اقتصادي وي نشان داد صنعت گاز در آينده نه چندان دور هم‌تراز نفت اهميتي پيدا مي‌كند به همين دليل عنوان كارخانه را صنايع نفت و گاز گذاشت. وي پس از كودتاي ننگين 28 مرداد كارخانه ياد شده را تعطيل كرد.

با وجود اينكه تداوم فعاليت دولت كودتا به لحاظ اقتصادي اهميت بسياري داشت او در خاطرات خود نقل مي‌كند كه زاهدي شخصا او را احضار كرده و به وي اعلام داشته است كه اين كارخانه را زمان مصدق ساختي و زمان ما هم آن را بستي.

عالي‌نسب هم به او گفته بود كه دليلش اين است كه آن موقع به آينده ايران اميدوار بودم و اكنون نيستم اما او با وجود تهديدهاي زاهدي تا مدتي كارخانه را تعطيل نگه داشت.

يكي از افراد نزديك به عالي‌نسب نقل مي‌كند: «در سال 68 به همراه عالي‌نسب براي درمان وي به سوئيس رفته بوديم از بسياري از نقاط براي ديدن او به آنجا مي‌آمدند يكي از ملاقات‌كنندگان او پروفسور اقتصاددان سوئيسي بود كه نماينده پارلمان سوئيس بود و پيش از انقلاب سوابقي در سرمايه‌گذاري داخل ايران داشت.

وي اظهار مي‌داشت هيات حاكمه سوئيس با شگفتي اقتصاد جنگ در ايران را تعقيب مي‌كنند كه چگونه اقتصادي با اين جمعيت توانسته ذخاير ارزي خود را مانند روزهاي پيش از جنگ نگه دارد و بدهي خارجي‌اش را صفر كند اما اين پروفسور سوئيسي مي‌گفت: "من به هيات حاكمه گفتم كه كسي را در ايران مي‌شناسم كه اگر دولت او را مشاور خود قرار داده باشد رسيدن به اين مرحله كار دشواري نيست".

مرحوم عالي‌نسب، معرفت، عشق، دانش و تجربيات خود را به‌مثابه يك استراتژي بر افكار خود حاكم كرده بود و با استدلال منطقي نقطه‌نظرات كارشناسي را مطرح مي‌كرد.

وي مردي مخلص، خردورز، انديشمند و فرزانه بود كه با تلاش روحي و معنوي و خودسازي به چنين مقام و موفقيتي دست يافت. ميرمصطفي عالي‌نسب سرانجام در هفتم تيرماه 1384 در سن 88 سالگي به ديار باقي شتافت.

نوشته شده توسط سعید صالح محمود رباطی | لینک ثابت | حرف سوم (اقتصادی) |

آغازگران موج نو سينمای ايران (مرگ فيلمسازان نسل اول)-قسمت دوم 

 به نام خدا 

اما داريوش مهرجويی از همان ابتدا خود را به عنوان فيلمسازی معرفی کرد که مخاطب خاص با آثارش ارتباط بر قرار می کند و در کليه ساخته هايش بدنبال پاسخ برای سئوالهای فلسفی و هستی شناسانه می گردد. او از همين جا نوع سينمای خود و بخصوص محتوای کارهايش را از سينمای مسعود کيميايی جدا می کند.

  

مهرجويی هم استارتی آتشين با گاو زد فيلمی بر اساس نمايشنامه ای که مدتی پيش با همان تيم بازيگران فيلم بروی صحنه تئاتر رفته بود. اما در ادامه جريان فيلمسازيش در سالهای قبل از انقلاب چندان سر و صدايی به راه نينداخت، اگرچه در مجموع کارهای ضعيفی هم ارائه نداد. اما روند صعودی در کارنامه مهرجويی مربوط به بعد از انقلاب می شود زمانی که هامون را ساخت و بعد پری ، سارا و بالاخره درخت گلابی نقاط اوج کارنامه اوست. او نيز به مانند هم نسلانش اما کمی دير تر شروع به نزول کرد و بعد از 1376 درخت گلابی ديگر اثری که يادآور فرم و محتوای گاو و ... باشد را مخاطب از او بر روی پرده نقره ای مشاهده نکرد.

او نيز استفاده صحيحی از بازيگری داشت و دقت در جزئيات فيلمنامه و کارگردانی باعث شده بود که برای تمامی کار های بعد از انقلابش کانديد دريافت سيمرغ بلورين شود و بر خلاف کيميايی چند باری هم به اين مهم دست يافت. خصوصيت ديگر مهرجويی استفاده از ادبيات ايان و جهان جهت اقتباس سينمايی ست برای مثال می توان از نمايشنامه های گاو،آقای هالو، خانه ی عروسک و يا داستان کوتاه درخت گلابی و ... نام برد.

مهرجويی در دو اثر متاخرش يعنی مهمان مامان و سنتوری تغيير رويه داده و مخاطب عام را جايگزين مخاطب خاص قرار داده که توانسته از عنصر استقبال تماشاگر بخوبی استفاده کند، اما منتقدين را راضی نکرده است و ديگر آن دغدغه های انديشمندانه و فلسفی انسان را در آن يافت نمی شود.

 

 

تقوايی هم بمانند بيضايی معمولا کم کار(سينمايی) است و در طول اين سی سال بعد از انقلاب هرکدام تنها سه-چهار اثر سينمايی ساخته اند

نگاه سياسی و تئاتری و نمادين بيضايی

نکته ديگر در باب همه اين عزيزان قوت نوشتار و فيلمنامه های آنهاست که همه علاوه بر کارگردانی، فيلمنامه نويسی هم می کرده اند و تنها نوشته های خودشان را کار می کردند.

 

در کل بايد نتيجه گرفت که بهترين های فيلمسازان نسل اول انقلاب که اين عزيزان باشند و در واقع همان آغازگران موج نوين سينمای ايران بودند امروز ديگر حرفی برای گفتن ندارند و حيات هنری آنها ديگر گرمايی ندارد و تنها اعتبار چهل ساله و سابقه و ياد فيلمهای گذشته اشان آنها را بر سر زبانها و اخبار روز باقی نگه داشته است.

اما بايد به اين نکته هم اقرار کرد که ايشان زمانی ستونهای سينمای ايران بوده اند و امروز نسلهای بعدی بخوبی جای آنها را پر کرده ان ايشان حق ساخت فيلم را دارند اما بهتر است که خاطرات گذشته اشان را در اذهان دوستدارانشان تخريب نکنند و يا حد اقل کمی حساب شده تر سراغ ساخت آثار پايانی کارنامه اشان بروند.

 

يادم هست که روزی عزيزی از کارگردانان می گفتند ما بيش از 200 کارگردان در کانون کارگردانان سينمای ايران داريم و سالی هفتاد هشتاد فيلم در کشورمان با امکانات موجود ساخته می شود که از اين تعداد هم عده ای اکران نمی شوند پس ما کارگردان زياد هم داريم و ديگر چندان نيروی جديدی نمی خواهيم.

به جای حذف تفکرات و انسانها (نرم افزار) بياييد امکانات (سخت افزار) را گسترش دهيد تا فرصت آن باشد تا نگاه ها و تفکرات جديد تزريق اين سينمای ... شود

اما بايد گفت، زمان آن رسيده که موج نوين تری پا به سينما بگذارد، اين موج نوين تر بالقوه موجود است اما بالفعل ... 

نوشته شده توسط مظفر (فرهاد) پاسدار شیرازی | لینک ثابت | حرف دوم (هنری) |

عدم شفافیت در گفتمان روشنفکری دینی ( بخش اول ) 

بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران)

در این وانفسای ظهور فرقه های متعدد مدعی دین گرایی و معنویت گستری،مقاله ای را خواندم که در شماره جدید ماهنامه وزین آیین با نام " خرداد و پرسشهای پیش رو" به قلم هادی خانیکی و با عنوان سرمقاله به چاپ رسیده بود.استنباط بنده از کلیت مقاله ایشان این بود که به مناسبت شماره خرداد و ماه خرداد و همزمانی آن با رخدادخهای سرنوشت ساز تاریخ معاصر ایران از 15 خرداد 42 گرفته تا 29 خرداد 56 ( شهادت دکتر علی شریعتی ) و از 14 خرداد 68 ( رحلت امام ) تا دوم خرداد 76 یک جریان فکری را در کلیه این حوادث شناسایی کرده که در عین وابستگی به سنت خود به مفاهیم  مدرن نظیر آزادی و پیشرفت و استقلال نیز نظر دارد."انقلاب اسلامی ایران بخشی از فرآیند ناتمام تلاش ایرانیان برای دستیابی به آزادی، استقلال و پیشرفت در سایه دین بود."و  بر همین اساس وجه اساسی انقلاب ایران را هم تکاملی بودنش دانسته اند.

سپس با استناد به این جمله جامعه شناس شهیر فرانسوی ریمون آرون "قرن بیست و یکم یا نخواهد بود یا قرن ظهور مذاهب خواهد بود" و شرح گسست غرب از مادی گرایی از یک سو و ظهور بنیادگرایی در کشورهای در حال توسعه چنین پیغامی را شنیده اندکه : "نابسندگی مدرنیته و عقلانیت ابزاری در تامین نیازهای انسانی و ناتوانی تکنولوژی در ارتقای کیفیت زندگی فرد و جامعه و تعمیم و تعمیق آرامش و امنیت خاطر در عرصه جهانی"و سپس خطر بنیاد گرایان خشن را گوشزد شده و به لزوم تبیین مبانی گفتمان رحمانی و دموکراتیک اسلامی پرداخته اند که در دوران اصلاحات به عنوان رویکردی جدید مطرح شده است.

اما به چند دلیل خواستم نقدی بر این مقاله بنویسم که مواردی چند از دغدغه های قدیمی ذهن مرا بیدار کرده است.

اول اینکه برای توجیه پایبند باقی ماندن بر مذهب و به عنوان دلیلی برای کاربرد آن در ایران به طور خاص  ( گفتمان روشنفکری دینی ) دو رویکرد یکی در جهان غرب و دیگری در کشورهای در حال توسعه را دلیل گرفته اند حال آنکه اصولا تجربه تاریخی ما نشان داده چنین قیاسهایی در حوزه اندیشه راه به جایی نمی برد که اگر می برد کپی برداران از نسخه های آماده غربی که بارها در ایران تجربه خود را اجرایی هم کرده اند -از تجدد گرایان عصر مشروطه گرفته تا دیکتاتورهای مدرن پهلوی- راه به جایی برده بودند.ثانیا نماد گرفتن این دو پدیده به عنوان مصادیق یک موضوع یعنی ناکارآمدی مدرنیته خود اشتباهی بزرگ است.چون بنیادگرایان در کشورهای در حال توسعه اصلا مدرنیته را به شکل تمام آن هنوز تجربه نکرده اندکه بخواهند از عقلانیت ابزاری و و ناتوانی آن فغان کنند و به مذهب پناه ببرند.آنان بیشتر در فرار از مولفه های اصلی مدرن شدن یعنی آزادی که بنیادگرایان آن را برنمی تابند و تن دادن به مشروعیت مردم که بنیادگرایان در برابر شارعش می نهند به سنت و مذهب پناه آوردده اند نه از سر عدم اعتقاد به توانایی عقل ابزاری در به هدیه آوردن امنیت برای زندگی . حجم زیاد آثار پست مدرنی که در جامعه خوذد ما ترجمه می شود و مخاطب برای خود می یابد نه به این دلیل است که ایرانیان از معایب دنیای مدرن خسته شده اند که آنها اصلا مدرن نشده اند که بخواهند از آن خسته بشوند.این ذهن سنتی ایرانیان است که میخواهد تن به کمند مدرن شدن ندهد و برای آن به هر ابزاری چنگ می زند حتی اگر آن ابزار خواستگاهش جریان پست مدرن باشد.یا حتی اگر خواستگاهش چپگرایی انقلابی کاسترو و چه گوارا باشد.من امروز علت  این گونه گرایشات احساسی بنیادگرایانه را چه اسلامی و چه غیر اسلامی ( مارکسیستی ) در کشورهای در حال توسعه را عدم به وجود آمدن ظرفیت مدرن شدن و عدم به وجود آمدن  آگاهی لازم برای پذیرش این روند می دانم که انتقاد از بعضی جنبه های مدرن شدن را برای این مخالفت خود پوشش قرار می دهد.یعنی در واقع آن ذهن مستبد سنتی که نمی خواهد تن به نظم مدرن بدهد و دیگران را به رسمیت بشناسد و آنها را تحمل کند خود را به هرجایی میزند تا از این مهلکه فرار کند .گاهی این تفکرات چپ می شود(مصاحبه مجله شهروند با محمدعلی عمویی را بخوانید)، گاهی پست مدرن و گاهی هم بنیادگرا

لذا نه می توان و نه باید این نوع پایبند ماندن به سنت را که از سر تعبد است و نه تعقل به فال نیک گرفت و نه باید آن را به دلیل ناموزونی قامت مدرن شدن در ذهن ساکنان دنیای سنتی دانست.

پس احساس همدلی کردن با این نوع تعلق به سنت را که محصول پس زدن مدرنیته است بدون نفس کشیدن در فضای آن و حذف آن المانهایی را در پی دارد که حتی در خوشبینانه ترین حالت زنده شدن آنها در گفتمان سنتی را محصول تلنگرهای محکم دنیای مدرن می دانم – نظیر آزادیخواهی ، حفظ حقوق شهروندی، مدارا و ... – و خاص کشورهای در حال توسعه است – چنانکه آقای خانیکی هم در مقاله شان به ان اشاره کرده اند- رقصیدن با شیطان نام نهاده ام. باشد تا در مجالی دیگر دست دادن با گرگ را هم از دید خود تبیین کنم.

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر     سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |

مانع معرفتي پايبندي به قانون- قسمت دوم (پاياني) 

بسم الله الرحمن الرحيم

در مقام پاسخ به سوال اول مي توان گفت كه دستاوردهاي فراوان مدرنيته و عدم رشد و توسعه سنت به حد كافي- كه البته عامل اصلي آن همانا كم كاري خودمان است- ما را ناگزير مي كند كه در عمل حداقل از قسمتي از اين دستاوردها استفاده كنيم. مثلا نمي توانيم كشورمان را با مدل حكومتي سلطنت مطلقه- كه تا قبل از مشروطيت در ايران حاكم بود- اداره كنيم و تشكيل پارلمان و قانونگذاري پارلماني را خلاف اصول و قواعدي بدانيم كه سال ها با آن ها زيسته ايم. به همين خاطر، ناچاريم از داشتن حقوقي مخلوط. مخلوطي كه ظاهر و شكل آن را مدرن و باطن و ماهيت آن را، تا حد ممكن، سنتي ترسيم كرده ايم.

همانطور كه هفته پيش ذكر آن رفت، در جامعه سنتي ايده آل، هدايت و تربيت مقدمند بر هر كنترل و نظمي. در چنين جامعه اي با وضع مقررات بي شمار، اختيار تفكر و تصميم گيري را از انسان سلب نمي كنند؛ بلكه با آموختن روش صحيح تفكر و معرفي عقل وحياني، انسان خود مي تواند بهترين تصميم ها را بسازد. اما اگر چه بايد سعي مان بر رسيدن به اين ايده آل باشد، اما بنا به دلايلي كه براي ناگزيري از اختلاط حقوق متصور شدم، هنوز نرسيده ايم. اقتضائات اين جامعه با اقتضائات آن جامعه ايده آل متفاوت است. در جامعه كنوني، چنانكه بهترين راه را اختلاط حقوق يافته ايم و شكل آن را از روي ناچاري مدرن ترجيح داده ايم، بايد مدرن هم آن را اجرا كنيم. چرا كه اجرا كردن اصولا عملي شكلي است و نه ماهوي. اگر چه سعي بر تربيت صحيح خود و ديگر افراد جامعه و به دست دادن عقلانيتي وحياني امري حياتي است، اما بايد پذيرفت كه در اين راه هنوز به نقاط مطلوب نرسيده ايم. پس نبايد با كنار نهادن قوانين، تفكرات خود را به مورد اجرا بگذاريم.

با بيان اين مقدمه به پاسخ پرسش دوم مي پردازيم. حفظ نظم عمومي و جلوگيري از عملكردهاي سليقه اي و خارج از چارچوب قانوني كه مبين مصلحت اجتماعي كشور است، منوط به اجراي دقيق قوانين و مقررات موضوعه است. اگر چه سنت گرا باشيم و جامعه آرماني را همان بدانيم كه بالاتر توصيف كردم، اما بنا به ضرورت حال حاضر جامعه بايد قوانين را چه شكلي و چه ماهوي به مورد اجرا بگذاريم. خوشبختانه حقوق ما به لحاظ ماهوي، بر مبنايي سنتي استوار است.1 اما همين حقوق، فقراتي را از حقوق مدرن وام گرفته و ما را ملزم به اجراي آن نموده است و به حكم جايگاه فعلي جامعه، مي بايست با ميل به اين الزام تن دهيم. فرقي هم نمي كند كه در جايگاه شهروندي عادي باشيم يا رئيس جمهور يا قاضي يا كارمند دولت. تن دادن به چنين الزاماتي موجبات ثبات و تداوم نظام سياسي كشور و رشد و توسعه پايدار آن را فراهم مي آورد. نادرست مي نمايد كه با مكانيسم هاي موجود در قوانين به پست و مقامي دست يابيم اما پس از مستقر شدن در آن، راهي را كه از آن با ميل و تلاش فراوان عبور كرده ايم، نفي كنيم و آن را تهوع آور بدانيم. اشتباه كرده ايم اگر به بهانه مصلحت گرايي، از اجراي قانون سر باز زنيم.

***

ضمن توضيحات فوق سعي كردم مرادم را از "مانع معرفتي" پايبندي به قانون در ايران كنوني بيان دارم. مختصرا در پي بيان اين نظر بودم كه با وجود مدرن شدن ناگزير شكل و ظاهر مناسباتمان، هنوز تا حدود زيادي در انديشه، هويت سنتي خود را حفظ كرده ايم. اين وضعيت انديشه به شرطي مبارك و ميمون تلقي مي گردد كه موجب كنار نهادن قانون و اجراي تصميمات شخصي نشود. اگر بي توجه به قوانين و مقررات، راي به برداشت ها و تصميمات شخصي دهيم، به آفت خود رايي دچار مي گرديم. بدين سان، در كماي عدم تلاش براي يافتن نسبت صحيح بين معرفت سنتي و پايبندي به قانوني كه حتي مختصات ماهوي آن تا حدود زيادي سنتي است، اين تفكر خجسته سنتي به مانعي معرفتي در مسير اجراي قانون تبديل مي شود. با بيان نمونه اي از اين دست، كه آن را از نزديك لمس نموده ام، مطلبم را به پايان مي رسانم:

چندي پيش افتخار عضويت در كميته اي جهت بررسي شكايت شاكي خصوصي و در نهايت صدور راي را داشتم. پس از استماع دفاعيات مشتكي عنه، يكي از اعضا در مقام اظهار نظر راجع به شكايت ضمن بيان مطابقت ديدگاه هاي شخصي وي با كليت شكايت شاكي خصوصي و وارد دانستن شكايت وي، در كمال رافت و گذشت، راي بر برائت مشتكي عنه داد. بدين گونه نه تنها هيچ عنايتي به آيين نامه كميته ننمود، بلكه با گذشت از حق شاكي خصوصي (در حالي كه شكايت او را وارد مي دانست)، به نظر شخصي خود راي داد؛ در وضعيتي كه مطابق آيين نامه مشتكي عنه بايد مجازات مي شد! جالب تر از آن آنكه عضو بزرگواري از اعضاي كميته- كه شخصا احترام خاصي برايشان قائلم و ضمن آن جلسه بسيار از ايشان آموختم- ضمن تشويق مشار اليه، گفتند: «ما به چنين تفكراتي احتياج داريم.»

 

......................................................

1-چهارده اصل اول قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران كه ذيل عنوان "اصول كلي"، فصل اول اين قانون را تشكيل مي دهند، شاهد اين ادعا هستند.

نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |