|
|
تحليل گفتمان هاي حقوقي دوران مشروطيت (قسمت سوم): سازمان قضايي ايران پس از انقلاب بسم الله الرحمن الرحيم در پي بي عدالتي ها و عدالتخواهي هاي مردم، مظفرالدين شاه در ذيقعده 1323- 1284 ش- فرمان تاسيس عدالتخانه را صادر كرد. اما به علت عدم تلاش جهت تاسيس آن و در نتيجه اعتراضات و بست نشيني هاي متعدد از سوي مردم، هفت ماه بعد در 14 جمادي الثاني 1324- 14 مرداد 1285- شاه مجبور به صدور فرمان مشروطيت شد. بدين سان عدم تحقق خواست مردم در تحول ساختار قضايي كشور، موجب ارتقاء خواسته هاي آنان شد و با برپايي مجلس و تهيه قانون اساسي، همه وجوه ساختار دولت دچار تغييراتي شدند. پس از تصويب قانون اساسي، حاج مخبرالسلطنه به عنوان وزير عدليه تعيين و عدليه قانوني تاسيس شد. ساختار قضايي به وجود آمده توسط وي شامل محكمه ملكي و محكمه نقدي كه دادرسي در آن ها بر اساس تعدد قضات انجام مي گرفت و محكمه جزايي كه قاضيان آن شامل يك رئيس و چهار مستشار مي شدند، مي شد. هر سه اين محاكم، داراي درجه بدايت بودند. مطابق اصل 86 ق.ا. (اصل 86- در هر كرسی ایالتی یك محكمه استیناف برای امور عدلیه مقرر خواهد شد، به ترتیبی كه در قوانین عدلیه مطرح است) براي اولين بار دادگاهي در تهران به عنوان محكمه استيناف تشكيل شد. ديوان تميز نيز گاهي با رياست وزير عدليه تشكيل جلسه مي داد (اصل 75- در تمام مملكت فقط یك دیوانخانه تمیز برای امور عرفیه دایر خواهد بود، آن هم در پایتخت؛ و این دیوانخانه تمیز در هیچ محاكمه ابتدائاً رسیدگی نمیكند مگر در محاكماتی كه راجع به وزرا باشد). تا اينجا، جلسات دادرسي فاقد اصول و آيين مشخصي جهت رسيدگي به دعاوي بودند. در 1326ق مشيرالدوله عهده دار وزارت عدليه شد و در اين مقام بخشنامه هاي فراواني را جهت وحدت رويه محاكم صادر نمود. وي محاكم نقدي و ملكي را به محاكم منقول و غير منقول مبدل ساخت و در 1328ق اداره مدعي العموم و ديوان تميز با شكلي جديد را تشكيل داد. اين ديوان تميز از دو شعبه تشكيل مي شد: يكي عهده دار تصميم گيري براي تعيين نقض يا ابرام آراء اعتراضي بود و ديگري به آراء نقض شده رسيدگي مي كرد. چنانكه توضيح داده شد، تا اينجا سازمان قضايي داراي شكلي به نسبت منسجم شده بود اما هنوز آيين دادرسي مدوني بر دادرسي ها حكومت نمي كرد. بالاخره در سال 1329ق، ابتدا قانون اصول تشكيلات عدليه و بعد از آن قانون اصول محاكمات حقوقي و در 1333، قانون محاكمات تجارت به تصويب مجلس رسيدند. اما محاكم عرفی برابر قانون اصول تشكیلات 1329 ق، به این شرح شكل گرفت: اول این كه در هر حوزه ابتدایی (یعنی در هر شهرستان) یك محكمه بدوی به دعاوی مدنی و جزایی رسیدگی میكرد و دعاوی به یكی از اتاقهای محكمه ابتدایی ارجاع میشدند. محكمه ابتدایی از سه نفر قاضی تشكیل میشد و هر جا كه محكمه ابتدایی چند اتاق (شعبه) داشت، از جانب وزیر عدلیه اتاقهای آن به جزایی و مدنی تقسیم میشد. دوم این كه محكمه استیناف از یك رئیس و سه عضو تشكیل میشد و صلاحیت آن رسیدگی استینافی نسبت به احكام و قرارهای محاكم مدنی، جزایی و تجاری بود. در هر حوزه تعداد لازم شعب استیناف را وزیر عدلیه معین میكرد. سوم این كه محاكم صالح در شهرها و بلوكات تاسیس میشد و این محكمه با یك امین صلح و یك حاكم صالح كه معمولاً فقیه محل بود، تشكیل میشد. در مورد صلاحيت ها، پس از بحث هاي بسيار ميان مشيرالدوله و هيات طراز اول از علما كه مطابق اصل دوم متمم ق.ا. بر مصوبات مجلس نظارت مي كردند و به خصوص مرحوم آيت الله مدرس، توافق حاصل شده بر اين مبنا بود كه مسائل شرعیه مثل نكاح، طلاق، نسب، نصب قیّم غالب دیگر اختلافات مدنی، در محاكم شرع رسیدگی شوند و موضوعات عرفیه از قبیل اختلاف در امتیازات دولتی و مالیاتها به محاكم عدلیه رجوع داده شوند. در مواردی هم كه شرعی یاعرفی بودن موضوع روشن نباشد، به محاضر شرع رجوع شود و در آن مواردی كه با تقسیم فوق محكمه عرف صلاحیت دارد، شرط اصلی ارجاع اختلاف به محكمه عرف تراضی طرفین باشد. نهايتا با تصويب قانون آيين دادرسي كيفري در 1330ق، مقتضيات تشكيل دادگستري فراهم آمد. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
شریعتی.مرد دیروز-خاطره امروز.... شاید بسیار شایسته باشد که در باب مرحوم استاد شریعتی در بحث اندیشه و اندیشه های ایشان نوشته شوند اما تاثیری که او در جامعه ایرانی گذاشت بی بدیل و از نظر کاریزمایی بی نظیر بود. شاید بحث در باب این بزرگ مرد بسیار دیر و اندیشه های او بسیار دور از واقعیات جامعه کنونی ایران باشد اما با توجه به رشد بی سابقه چپ در ایران و جذب مخاطب عامی در این احزاب تفکرات او مجددا مورد بازخوانی برخی افراد و نحله های فکری ایران قرار گرفته است. استاد شریعتی در سال های ۴۰-۵۰ شمسی سردمدار و بانی روشنفکری دینی در ایران بوده است. در سال های دهه ۴۰-۵۰ مصادف با ۶۰ میلادی و اوج جریان برخورد ایدئولوژی ها٬ در یک سو ایدئولوزی مارکسیستی و در حالت تعدیل شده تر ایدئولوژی سوسیالیستی و در سوی دیگر ایدئولوژی یا آنتی تز سرمایه داری و فرهنگ مصرف گرایی صرف و تمایل برای تسخیر جهان غیر سرمایه دار وجود داشت. در یک سو کشورهای غربی با تولید بالای سرانه و در یک سو کشورهای بلوک شرق با حکومت های سوسیالیستی و شعار برابری ثروت٬ برابری زندگی به شکل دنیای روبروی نظام سرمایه داری و ارزشی دیدن سود وجود داشت. در بین این دو قطب اما کشور های سومی نیز بودند٬ معروف به کشور های جنوب. کشور های جنوب فقیر و در جبهه جنگ دو ایدئولوژی مرسوم دنیا بودند. در همین زمان بود که فانون در افریقا فریاد سر می داد که می خواهند افریقا را در آرزوی اروپا شدن چپاول کنند و سارتر از فرانسه فریاد می کشید که سرمایه داری چز چپاول ثروت ضعیفتر با دست قوی تر نیست با ابزار ماشین یا پول یا... . سارتری که بعد از اشغال مجارستان به درستی فهمید که شوروی( أمادگاه سوسیالیسم جهان) از همه بیشتر تمامیت طلب و چپاول گر است. در این سال ها و با این دید شریعتی در فرانسه تحصیل کرد. در روزگاری که یا سرمایه داری ارزش بود و یا سوسیالیسم. کاری که شریعتی کرد تلاش برای آشتی مباحث دینی با تفکرات سوسیالیتی و تولید نوعی توان انتقلابی گری با آرمان دینی و به روش سوسیالیتی(مخصوصا مائوئی) بود. شریعتی در این کار هیچگاه محافظه کارانه پیش نرفت و از معرفی خود به عنوان یک مارکسیست مسلمان هیچگاه اباعی نداشت. شریعتی در ضمن زیر سوال بردن انقلاب(قاسطین و مارقین و ناکسین) تفکر انتقلابی و در راس همه مبارزه با سرمایه داری را به شدت در کتاب هایش پرورش می دهد. شریعتی مرد دوران عملگرایی و مخالف سر سخت سرمایه و ارزشی بودن سرمایه بود٬ لاجرم وزنه تفکرات او در عین مذهبی بودن به سمت سوسیالیم سنگینی می کرد و شاید بسیار سنگینی!!! تا آنجا که شریعتی اصل و ارزش دنیای سرمایه داری را به دلیل بلوکه قدرت در دست ثروتمندان به شدت محکوم و تکنوکراسی را شیوه ای ریاکارانه برای پوشاندن سیاهی سرمایه داری می داند و تا آنجا پیش می رود که سرمایه داری را نه تعدیل که کلا نفی می کند(ماشین در چنگ ماشینیسم). تفکرات شریعتی بسیار آرمان گرایانه است تا حدی که او را متفکری ایده آلیست می دانند. اما در زمان ما نمی توان سرمایه داری را نفی و یا حتی کمرنگ تر نمود. در شرایطی که تمام تفکرات متضاد با سرمایه داری به نحوی شکست خورده(ویتنام) و یا به نحوی خود را با آن منطبق کرده اند(چین)٬ سخن از نفی سرمایه داری نه تنها بیهوده که در کشوری که سودای پیشرفت دارد بسیار بازدارنده است. در شرایط کنونی می توان از بومی کردن سرمایه داری٬ تولید ارزش های جدید و منطبق با فرهنگ ملی و در بعضی موارد مقابله با فرهنگ تمامیت خواه امریکا سخن راند اما از حذف سرمایه داری و تلاش برای شکوفایی اقتصادی همزمان بسیار بعید به نظر می رسد. یکی از دلایل شکست سوسیالیسم به سبک کشورهای بلوک شرق فریبکاری و چشم نوازی عجیب دنیای سرمایه داری بود. فرهنگ مصرف در امریکا با وجودی که بسیاری قدرت بدست آوردن آن را ندارند و فقط مختص عده ای خاص است آنچنان چشم نواز و عشوه گر است که ذات زیاده خواه و رفاه طلب هیچ گروهی از انسان ها را برای مدت زیادی نمی توان از آن ناراضی نگه داشت. شریعتی اما در آن روزگار قصد زیر سوال بردن این فرهنگ را داشت٬ فرهگی که امروز رقیبی ندارد و تنها راه مبارزه با آن نه سانسور و حذف ایدئولوژیک آن(مانند شریعتی) که با بومی سازی فرهنگ ایرانی- اسلامی و تلاش برای باز تولید فرهنگی یرای تعدیل آن و جلوگیری از فساد بی حد و حصر آن است. راهی که حتی آن نیز بسیار مشکل می نماید چه برسد به حذف آن. نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |
هجمه به جهل توده ها "عشق العشق" سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست هر که در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست شعرهاي عاشقانه ام بافته ي انگشتان توست پس هرگاه مردم شعر تازه اي از من بخوانند تو را ستايش مي کنند ! دشوارترين عمل روشنفکر هجمه بردن به جهل توده هاست و بزرگ ترين وظيفه ی او نيز هم . جهالتی که از پس قرن ها روشنگری همچنان به بقای خود ادامه داده است و در اين ميان کسانی که از آن بهره مند می شده اند در تلاش برای ادامه ی حيات آن بی تاثير نبوده اند . يکی از المان های جهالت ، جهالت در عشق است . با جسارت می گويم ، اين که درک ما از پديده ای به نام عشق چه ميزان است ميزان تعالی فرد و اجتماع را رقم می زند . روزگاری سخن گفتن از عشق گناهی بزرگ تلقی می شده است هرچند کم تر کسی به آن بهايي داده است و به قول حافظ که در حق متشرعين می گويد : گويند از عشق نگوييد و نشنويد مشکل حکايتی است که تقرير می کنند شايد در طول تاريخ شاعران نخستين کسانی باشند که به نقش اين گوهر در حيات انسان پی برده اند و اين داروی معجز را ابتدا برای خويشتن و سپس برای ديگران تجويز نموده اند . ادبيات ايران و ادبيات جهان سرشار از شعرهای عاشقانه ای است که مختص ستايش معشوق زمينی است . در ادبيات ايران نمونه کارهای احمد شاملو در مجموعه ی " آيدا در آينه" و " آيدا ، درخت و خاطره و خنجر . . . " نمونه های خوبی از اين دست است . شايد بهتر باشد تاکيد کنم که مقصود من از اشعار عاشقانه آن دست اشعار نيست که به سوگ و غم فراق معشوق می پردازند و از بی وفايي او گلايه می کنند ، بلکه مقصود ستايش ناب عاشقانی است که به ستايش بی مرز معشوق پرداخته اند ، به عبارتی به عشق اشتغال دارند نه به معشوق و به قول ابن عربی عشق العشق . در ادبيات عرب ، شاعر سوری به نام نزار قبانی کولاکی به راه می اندازد و شهيد اين راه می شود تا جايي که او را شاعر زنان يا شاعر طبقه ی مخملی لقب می دهند . اما او باز نمی ايستد . خود او در جايي می نويسد : " من همیشه بر لبه ی تيغ راه رفته ام! عشقی که من از آن حرف میزنم عشقی نیست که در جغرافیای اندام یک زن محدود شود! من خود را در این سیاه چال مرمر زندانی نمیکنم!عشقی که من از آن سخن میگویم با تمام هستی در ارتباط است! در آب،در خاک،در زخم مردان انقلابی، در چشم کودکان سنگ انداز و در خشم دانشجویان معترض وجود دارد! زن برای من سکه ای پیچیده در پنبه یا کنیزکی نیست که در حرمسرا چشم به راهم باشد! من می نویسم تا زن را از چنگ مردان نادان قبایل آزاد کنم. " سوررآليست ها در ستايش زنان گوی سبقت را از تمامی شاعران اعصار ربوده اند تا جايي که زن را به شکل معبودی می پرستند و او را آفريده ای برگزيده می دانند . زن از نظر آن ها پری است . به قول آندره برتون : زن اساس جهان مادی است و واسطه ای که مرد را به جهان شگفتی و خارق عادت می برد . ژاک پرور يکی ديگر از همين سورآليست هاست که نمونه های عاشقانه ی ساده و در عين حال شگفت انگيزی دارد. معروف ترين شعرهای پابلو نرودا ، شاعر شيليايي ، شعرهای عاشقانه ی اوست . هرچند شعر های سياسی هم دارد اما اصلا به خاطر عاشقانه هايش ماندنی شده . ولاديمير ماياکوفسکی در ابر شلوار پوش که در حقيقت يک مانيفست عاشقانه است شاهکاری از خود بر جای می گذارد و ما را وادار می کند که همراه با او به ستايش معشوق او ، ماريا ، بنشينيم . از اين دست عاشقان فراوانند و اما چند تا از اين شاهکارها را انتخاب کرده ام که با هم می خوانيم : " آيدا در آينه" احمد شاملو لبان ات به ظرافت شعر شهوانی ترين بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غار نشين از آن سود می جويد تا به صورت انسان در آيد . ...... و چشمان ات راز آتش است و عشق ات پيروزی آدمی است هنگام که به جنگ تقدير می شتابد و آغوشت اندک جايي برای زيستن اندک جايي برای مردن و گريژ از شهر که با هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند . ....... توفان ها در رقص عظيم تو نی لبکی می نوازند و ترانه ی رگ هايت آفتاب هميشه را طالع می کند ....... تا در آيينه پديدار آيی عمری دراز در آن نگريستم من برکه ها و درياها را گريستم ای پری وار در قالب آدمی که پيکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد! حضورت بهشتی است که گريز از جهنم را توجيه می کند دريايي که مرا در خود غرق می کند تا از همه ی گناهان و دروغ شسته شوم . و سپيده دم با دست هاي ات بيدار می شود . " بازی روی صحنه" نزار قبانی
در پيش ديگران می گويم که معشوق من نيستی اما در عمق وجودم می دانم چه دروغی گفته ام می گويم ميان ما چيزی نبوده است تنها برای اين که از دردسر به دور باشيم . پچ پچه های عشق را با آن شيرينی انکار می کنم و گذشته ی زيبای خود را ويران می کنم . به حماقت می گويم که بی گناهم نيازم را می کشم ، به کاهنی بدل می شوم عطر خود را از دست می دهم و از بهشت چشمانت رانده می شوم . نقش دلقکی را بازی می کنم ، عشق من در اين بازی شکست می خورم و باز می گردم زيرا که شب نمی تواند ، حتی اگر بخواهد ، ستاره هايش را پنهان کند و دريا نمی تواند ، حتی اگر بخواهد ، کشتی هايش را . "ماتيلدا" پابلو نرودا نام تو شراب من سياره ی من نام تو ، تمام من . ماتيلدا رودخانه ای است جاری از سرزمين قلبم و زورق ها چه با شکوه در می نوردند مرا در بی کرانگی نام شکوهمند تو ، ماتيلدا ! ماتيلدا نامی غنوده بر تاکی برهنه و آميخته با بوی خوش عشق هجومم کن ! با لب های داغت هجومم کن ! من را بخواه همه ی مرا از من تمام آن چه را که دوست می داری تنها بگذار چون زورقی از ميان نامت عبور کنم . بگذار در تو بيارامم بگذار در تو بميرم در نام تو ، ماتيلده ی من ! "تنها يک شگفتی در جهان وجود دارد و آن عشق است ." ژاک پرور باربارا نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |
خدا گلچین است بسم الله مباحث بسیاری به ذهنم می آید که این بار می توانستم آنها را در اینجا بیان کنم؛ از سخنرانی میرحسین گرفته تا دستگیری فعالین دفتر تحکیم طیف علامه و ... اما احساس می کنم که سرمقاله هایم در این چند مدت، به نوعی روزمره شده و از دغدغه ای که در ذهنم برای اینجا داشتم، فاصله گرفته است. دغدغه های ذهنی که بنا بود در اینجا مطرح گردد، آرام آرام جایشان را به تحلیل های متاثر از ایام در حال گذر داده اند و از این روی است که تصمیم گرفته ام دوباره از چیزی بنویسم که انحصارا تعلقی به امروز ما ندارد و مبتلا به دیروز و امروز و احتمالا آینده ما نیز هست. "ما مرده پرستیم"، این جمله را هزاران بار شنیده ایم و آن معادل کم و بیش بی ادبانه ترش را که "سگ مرده هزار صاحب دارد". این را من به شخصه بارها و بارها در مواجهه با خود و دیگرانم دیده و لمس کرده ام. ما ایرانی ها اصولا از چیزهای زنده زیاد خوشمان نمی آید و مرگ را شرط عزت آدمیزاد می دانیم و همیشه نیز غبطه از دست داده ها را می خوریم. نمی دانم تا کنون دیده اید بچه هایی را که موجود خزنده ای را با تلاش و همت بسیار می کشند و سپس در سوگ مرگش مراسم عزاداری کودکانه ای را برپا می کنند، این رفتار کودکانه از همان هنگام کماکان در ذهن و جان ما باقی می ماند و مفهوم مرگ و عدم را هم معنی با عزت و شرافت تعریف می کند. به سیاست بیاییم؛ در این روزها در این کوچه و برزن، چه قدر می شنوید که "صد رحمت بر خاتمی، لااقل..." و در این جای خالی سه نقطه هزاران دلیل ترجیح و تشویق خاتمی گذارده می شود، حال آنکه همین اتفاق در مورد خود خاتمی و البته رفسنجانی (در مقایسه با میرحسین) نیز روی داده است. زمانی که ایشان بر مسند ریاستند، متهم به مال اندوزی و خراب کاری و بی تدبیری می شوند، اما آن هنگام که بنا به جبر دموکراسی نیم بند، از ریاست دولت کنار می روند، نماد عزت و شرافت و صداقت می گردند و البته به خوبی می دانیم که این هر دو نگاه، دور از واقع و واقعیت است. به میان خویش و اجتماع برگردیم و هزاران هزار نمونه بارز آدمیانی را به خاطر بیاوریم که در زمان حیات مهجور و منفور بوده اند و از قضا به هنگام مرگ، با این جمله بدرقه شده اند؛ "خدا گلچین است، خوب ها را می برد"؛ انسان هایی که در زمان عمرشان با هر کنایه و تهمت و بی احترامی دیگر مواجه شده اند، یک شبه به گلی خوش بوی تبدیل می شوند، چرا که ما دیگر نه از جانب ایشان احساس خطری می کنیم و نه اینکه می توانیم آزاری به ایشان برسانیم. به سنت دینی و عرف مذهبی نگاه کنیم؛ بارها و بارها دیده ام که جمعی نشسته و غیبت ها در انواع و اقسام گوناگون در آن موج می زند، اما تا سخن از مرده ای به میان می آید، همه نگاه ها به شخص راوی معطوف شده و یک صدا فریاد می زند که "غیبت مرده نکن". به تاریخ مکتب همیشه مظلوم مان تشیع بنگریم؛ نقطه عطف تاریخ تشیع در چیست؟ "قیام کربلا"؛ قیامی که به محض شهادت سردمدارش، زنده شد و تا کنون نیز زنده است. شاید بفرمایید "ما اهل کوفه نیستیم"، اما نگاهی به برنامه های خوش ساخت صداوسیمای وطنی ما بیندازید. تا کنون شهید شیمیایی یا فرمانده لایقی را دیده اید که به شهادت رسیده باشد و صداوسیما پس از شهادتش، برنامه ای کامل و جامع حاوی مصاحبه با او و خانواده اش پخش ننماید. "حاج داوود کریمی" را به خاطر دارید. هر سال برای شهادتش ویژه برنامه پخش می کنند ولی در زمان حیاتش... ما نیز به هنگام پخش چنین برنامه هایی، همگی زارزار اشک می ریزیم و لابه می کنیم، در حالی که در میان اطرافیانمان لااقل یک بازمانده از جنگ وجود دارد ولی هم او را طرد می نماییم و یا سراغی از حالش نمی گیریم. قبرستان های ایران زمین را دیده اید، مملو از انسان های مقید به سرزدن به مردگانشان به صورت هفتگی و یا ماهیانه، در حالی که حوصله مهمانی رفتن و مهمانی دادن را ندارند و در زمان حیات گاها سالی یک بار هم سراغی از هم نمی گرفتند. این است که یک بار دیگر هم اشاره داشتم که ما "ملت همیشه دیریم" و همیشه دیر می رسیم. سخن کوتاه، اما باور کنید که آنچه دربالا آمد، صرفا واگویه ای از احوال و اوضاع درونی شخص نگارنده بود، شاید که مسببی باشد برای نگاهی دوباره به باطن هایمان. نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | |
نقدی بر اپوزیسیون دانشجویی خارج از کشور ( بخش دوم ) بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) مقایسه اپوزیسیون دانشجویی قبل و بعد از انقلاب اسلامی ایران نشستم و یک مقایسه ای کردم میان آن نقشی که دانشجویان خارج نشین در ظرف زمانی خودشان در زمان شاه با رژیم پهلوی داشتند و نوع ارتباطی که با گروههای فعال خارجی برقرار می کردن و کاری که این مدعیان الان انجام می دهند. ( توجه کنید که در این مقایسه تفاوتهای رژیم جمهوری اسلامی که تقریبا هر دو سال در آن انتخابات برگزار می شود و در همین آخرین انتخابات ریاست جمهوری آن همه جناح های سیاسی حضور داشتند و فعالان واقع بین سیاسی هم بر این نکته صحه می گذارند که انتخاب دولت نهم خواست واقعی اکثریتی از همین مردم بود – درست یا غلط – با رژیم پهلوی که یک رژیم دیکتاتوری مطلق بود را لحاظ نکرده ام . منظورم آن است که یک دموکراسی حداقلی الان در ایران وجود دارد و چرخش قدرت در دست افکار مختلف را خود من در دوران دانشجوییم لمس کرده ام حال آنکه چنین اتفاقی هرگز در زمان شاه رخ نداده است.) آن زمان کسانی چون شریعتی در فرانسه با فرانس فانون نویسنده مبارز رفاقت می گزیدند،بیانیه های خود را از سارتر می گرفتند و در جبهه آزادیبخش الجزایر فعالیت می نمودند.امثال دکتر چمرانها به سمت سازمان آزادیبخش فلسطین گرایش پیدا می کردند و با آنها رابطه داشتند.مشروعیت خود را با کسانی پیوند می زدند که عمدتا دارای قدرت رسمی در کشورها نبودند و سابقه پلید استعمارگری و مبارزه با ملتهای آزادیخواه در کارنامه آنها نبود .از طرف دولتهای خارجی به واسطه روابط حسنه رسمی آنها با ایران تحت فشار قرار می گرفتند و بعضا تحصیل خود را قربانی هدف خود می کردند. آنچه که مسلم است آنکه ماهیت دول اروپایی وبه طور کلی غربی از زمان قبل از انقلاب تا کنون دچار تغییر نشده و سیاستهای کلی آنها در مواجهه با کشورهای جهان سوم همچنان و حتی علیرغم آیند و روند دولتها ثابت مانده است.اما چه شده که امروز به دانشجویان مخالف ایرانی بورس می دهد و تریبون و پناه ؛ و دیروز زندان می داد و اخراج از کشور و دانشگاه ؟ آنها به مبارزه شان با نظام سلطه جهانی که حقوق بشر را نادیده می گیرد ( در عراق ، افغانستان ، لبنان ، فلسطین و مبارزه با حجاب در فرانسه و ...) افتخار می کردند و اینان به فتح باب مذاکره و گفتگو با بوش و امثالهم برای چگونگی انجام تغییر در ایران افتخار می کنند.( وبلاگ فخرآور را بخوانید) امروز اینان در آمریکا نشسته اند و نمی دانم چگونه اما تلویزیونها نشان می دهند که در آسایش و راحت اند و در تلویزیون های رسمی دولتهایی که سابقه روشن در استعمارگری دارند ( اسناد منتشر شده چند هفته پیش سازمان سیا را ببینید ) و واضح و روشن است که امروز هم هر جا دموکراسی و آزادی با منافعشان در تضاد افتد به سرعت دموکراسی را قربانی منافع خود می کنند ( وضعیت دولت دموکراتیک فلسطین را ببینید که دنیای منادی آزادی با حماس برآمده از آزادی چه می کند ) ندای آزادی می دهند و خوشحال اند که هزینه خود را قبلا در زندان ایران پرداخته اند و اکنون دیگر وقت آسایش و راحت است.که مگر امثال شریعتیها زندان نرفتند و شکنجه نشدند؟( باز هم کاری به تفاوتهای ژرف نظام پهلوی و نظام جمهوری اسلامی ندارم ) اما چرا چنین شد ؟ چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟ چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم؟ پاسخ آن را در پست بعدی بررسی خواهم کرد. نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | |
تجربه ای نو در سينمای ايران به نام حضرت حق
شبانه
کارگردان : كيوان علي محمدي و امير بنكار مديريت فيلمبرداري : مرتضي پورصمدي بازيگران: هديه تهراني ، كوروش تهامي ، كمند اميرسليماني ، ستاره اسكندري ، مهدي پاكدل ، بهروز قادري ،انوشيروان فاطمي ،آرش مجيدي ،حميدرضا پگاه ، اميرحسين صديق، بهاره رهنما و آتيلا پسياني ساير عوامل:رخشان بنياعتماد (مشاور كارگردان)، حسين زندباف (مشاوره تهيه كننده) هاله تبريزي (مجري طرح) علياصغر خوان مقدم (مدير توليد) عباس كلانتري (مديرتداركات)، سودابه خسروي (طراح چهره پردازي)، محسن منوچهري (صدابردار همزمان)، كيوان جهانشاهي (موسيقي متن و صداگذار)، آيدين ظريف (طراح صحنه و لباس)، محسن روزبهاني (جلوههاي ويژه) عامري (عكاس). کيوان علی محمدی و اميد بنکدار به عنوان اولين ساخته بلند سينمايی خود فيلمنامه ای به نام شبانه که نوشته خودشان است را انتخاب نموده اند. البته بعد از ساخت چند فيلم کوتاه و مستند(سرخ،سياوش کسرايی) که آنها هم از تجاربی نو در ساخت و توليد برخوردار بودند. خط و جريان ديگری که در سه چهار ساخته کوتاه، مستند و بلند ايشان درخور توجه است بررسی مستقيم و يا غير مستقيم معضلات اجتماعی ست که به حوضه سلامت تعلق دارد مثل استفاده از قرصهای روانگردان(اکستازی) و بيماری ايدز و ... شبانه فيلمی ست که به جرات آنرا می توان در دسته فيلمهای داستانی تجربی جا داد. اگر بخواهيم خلاصه ای برای اين فيلم روايت شود شايد اينگونه باشد که، دختری در يک ميهمانی، نادانسته از قرص های روانگردان(اکستازی) استفاده می کند و ما تا انتهای فيلم شاهد تصاوير ماليخوليايی و توهمات و خلسه های ذهن او هستيم که با مرگ دست و چنجه نرم می کند.
فيلمبرداری فيلم توسط مرتضي پورصمدي با دوربين 35 ميليمتری کار شده است. انعطاف پذيری دوربين و به طبع آن تنوع و پويايی و سياليت دوربين حکايت از فيلمبرداری با تجربه و ماهر دارد که به خوبی توانسته با استفاده از اين دوربين سنگين و حجيم کارهايی را انجام دهد که شايد فقط با دوربينهای دستی ديجيتالی می شد انجام گيرد. تجربه ای که امسال با فيلم خون بازی توسط محمود کلاری بخوبی به مرحله اجرا در آمده بود. البته نفس استفاده از اين دوربين خود نوعی تجربه گرايی ست که در صورت عدم دست زدن بهاين تجربه می شد کيفيت و امکانات بهتری را چه برای فيلم برداری و چه تدوين در ماحصل کار ديد. زوايای بسيار پايين و يا بالا ، نوع نورپردازی های سايه روشن و نيمه تاريک اکسپرسيونيستی که يادآور فيلمهای نووآر بود در کنار اينزرتها و ديتيلهای بديع از چهرهها و يا ساير اشياء، به خلق قاب بندی و کمپوزسيونهای تصويری نو ظهوری در سينمای ايران انجاميده بود. صدا در شبانه به تعبيری شخصيت جدا دارد، يعنی بگونه ای صدا در فيلم حضور دارد که بنظر می رسد صدا نيز فيلمنامه ای جدا و دکوپاژ داشته است و بسيار حساب شده از اين عنصر استفاده شده است. صدا بگونه ای استفاده شده است که نه بشيوه مرسوم ملودراماتيک جهت تشديد اوجهای عاطفی متن و تصاوير کار شده است بلکه گاهی حتی تعديل کننده و خنثی کننده ی اوجهای عاطفی باشد.موسيقی گاهی بصورت نمادين استفاده شده است، به اين معنا که استفاده از ساز سه تار و آواها را در سکانسهای پايانی در کنار استفاده از تصاوير جبهه برای معنوی، پاک و مقدس کردن آن فضا و به تبع آن خاستگاه شبنم، يا نقش اول فيلم بود. فيلمنامه فيلم تا قبل از يک سوم پايانی آن به نسبت شسته رفته بود اما شروع صحنه های جنگی که همزمان بود با کاهش ريتم فيلم که بکمک تدوين حاصل شده بود کشدار و کسل کننده بود خاصه آنکه ديگر تعليق های ابتدايی فيلم از بين رفته و حتی پايان فيلم هم در آن فضای سفيد روحانی برزخی مشخص می شود. البته فضای ذهنی و توهمی فيلمنامه که به ياری تصاوير ، صداها و کارگردانی به نسبت خوب بگونه ای پرداخت شده بود که ذهن مخاطب جهت جستجوی هويت اشخاص و حقيقت و مجاز بودن وقايع به چالش جدی می افتاد تاب و تحمل پايانی قطعی و مشخص را نداشت چرا که تماشاگر بدنبال آن بود که اگر تا به اينجا اجازه ساختن ذهنی به او داده شده و خود شرايط را پازل گونه کنار هم می چيند پايان را هم در فضايی باز برای خود بسازد. بازيها يکدست از آب در آمده که حضور بازيگران توانا مثل هديه تهرانی، کورش تهامی، ستاره اسکندری و ... به ياری هدايت خوب کارگردانان آمده است. البته خود اين عزيزان در پاسخ به سئوال چگونگی هدايت بازيگران گفتند: "ما تنها بازيگران را از انجام حرکات اضافی بر حذر می داشتيم و شايد اين رمز يکدست شدن بازيها باشد." در پايان بايد اضافه کردکه کلا کمتر تيم ايرانی خوبی در طول تاريخ در هر رشته ای ديده شده است که توانسته باشند مدت زيادی در کنار هم بزور موفق کار کنند و روز به روز بر موفقيتشان بيفزايند و هنوز گروه مستحکم بماند، اين ويژگی در هنر بسيار سخت تر است، خاصه که اين هنمکاری در جايگاه حساس و اثر گذاری چون کارگردانی يک فيلم سينمايی باشد، آنهم کارگردانی يک اثر تجربی که قصد بر هم زدن بخشی از قواعد مرسوم را دارد و هدايت بازيگران و طراحان صحنه و دکوپاژ و خيلی چيزهای ديگر را بر عهده دارند. اما با همه اين اوصاف اين دو نفر ده پانزده سالی ست که باهم بر روی اين صندلی نشسته اند و با تفاهم مار های يکدستی را ارائه کرده اند و هنوز از هم جدا نشده اند.(آنهم در کشوری که دو پادشاه در يک اقليم نگنجد.) در کل بايد به اين تيم به خاطر جسارت و تفاهم کاری تبريک گفت.
هديه تهرانی به گفته خود کارگردانان چيزی بيش از يک ستاره نقش اول، يا سرمايه گذار بود او فرشته نجات(به تعبير خودشان) و حامی کار بود طوری که بدون حضور او شايد (که نه ،حتما) شبانه ای هم نبود. به اميد آنکه تمامی شخصيتهايی که امروز قدرتی در سينمای ما شدند به ياد آن روزهايی که بدنبال دستی کمک رسان برای داخل شدن به خانواده سينما بودند امروز هم دست ياری خود را از استعداد های جوان دريغ نکنند. نوشته شده توسط مظفر (فرهاد) پاسدار شیرازی | لینک ثابت | حرف دوم (هنری) |
عدم شفافیت در گفتمان روشنفکری دینی ( بخش دوم )
بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران) در ادامه نقدی که در پست قبلی ام بر مقاله هادی خانیکی با عنوان " خرداد و پرسش های پیش رو " نوشته بودم می خواهم به بعد دیگری از مطلب ایشان یعنی بازگشت به مذهب و دین گرایی در غرب بپردازم. قبل از هرچیز به نظرم می آید که باید محل نزاع تقریر شود. آقای خانیکی در مقاله شان آن چیزی را که در غرب در حال رخ دادن است " پیدایش دوره جدیدی از معنویت گرایی در دنیای متجدد " نامیده اند و آن را دلیلی بر ناکارآمدی مدرنیته در ارضای نیازهای انسان قلمداد کرده اند و لذا لزوم کاربرد گفتمان اسلام رحمانی ( بخوانید روشنفکری دینی ) را استنباط کرده اند. در این رابطه نقل چند موضوع ضروری است : 1- اگر چه نافی تاثیر دیدگاه خود به عنوان یک سنت گرا بر نقد حاضر نیستم اما تنها قصدم بیان تناقض میان معرفت نوپدید غربی و معرفت از دید سنت دینی اسلامی است و بنای دفاع از هیچ کدام را در این موضع ندارم. 2- سنخ معرفت و معنویتی که غرب در حال بازگشت به آن است با آن معرفتی که از دل سنت اسلامی و در حالت کلی تر سنت وحیانی ادیان توحیدی بیرون می آید ( هر چند برای یک سنت گرای مسلمان معنویت امروز مسیحی و یهودی و دیگر ادیان توحیدی همن محل تامل است ) متفاوت است که اگر کمی عمقی با قضیه برخورد کنیم متوجه می شویم بازگشت مسکن وار غرب به دین به عنوان مرهمی بر دردهای مدرن شدن تفاوت زیادی با موضع یک دین دار توحیدی دارد. در تبیین این موضع لازم است کمی بیشتر توضیح داده شود. یک موحد سنتی خدا را به عنوان خالق خود و یک واقعیت وجودی در می یابد و لذا خود را در برابر خدا و دنیا و همه موجوداتی که مخلوق آن خدا است مسئول می یابد و لذا قبل از آنکه دین در برابر او وظیفه داشته باشد ( که دردهای او را تسکین دهد یا هرچیز دیگر ) او است که وظیفه دارد به فرمانهای خدای خود گردن نهد.آنجا که علی (ع ) می فرماید : شما در برابر مجموعه ومنظومه هستی، حتی در برابر «بقاع و بهائم =زیست گاهها و زیست گرها » وظیفه دارید و باید پاسخگو باشید» (نهج البلاغه ، خطبه 167) و لذا به عنوان یک شخصی که در دنیا امانتدار آن چیزی است که خدا به او به امانت سپرده خود را در برابر دین خود و خدای خود مسئول می داند و البته در همین آیین امده است : " لا تکن عبد غیرک فقد جعلک الله حرّا.بنده هیچ انسانی نباش که خداوند تو را آزاد خلق کرده است (نهج البلاغه ، نامه / 31)" که منتها درجه آزادی را برای انسان متصور می شود.آزادی در قبال نوع بشر و مسئولیت در قبال خالق که مسئولیت در قبال خلق از خواست خدا ناشی می شود و صد البته عقل هر انسانی آن را می یابد. آنجا که حافظ هم می فرماید : به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی سر خواجگی کون و مکان برخیزم پس متدین به ادیان توحیدی قبل از آنکه سائل باشد مسئول است و یکی از مسئولیتهای او سائل بودن است.(ادعونی استجب لکم – مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم – سوره غافر آیه 60 )توجه کنید که جمله امری است. 3- -معنویتی که از سوی ادیان توحیدی معرفی می شود همواره از طریق فردی آورده شده که خود مدعی نمایندگی خدا بوده و برای مدعای خود دلایلی به همراه داشته است. سوال مهم اینجا است که مدعیان معنویت گرایی جدید رسالت خود را در پناه دادن به بشر درمانده از مدرن شدن و دعوت او را به معنویت از چه کسی گرفته اند و اصولا آیا از دید یک دین توحیدی آیا کسی اجازه دارد به خودی خود و بدون توجه به مبانی اصیل دینی معنویتی را ترویج کند و آن را از جانب خدا بداند؟( سخن درباره حق آزادی و حضور چنین فرقه هایی نیست سخن در باب درستی یا نادرستی عملکرد آنها است) و چنین معنویتی از دید سنت دینی بشر را به جایی بهتر از جایی که مدرنیته برده می برد؟ 4- یکی از مهمترین مسائلی که بقای سنت ارتودکس اسلامی در گرو آن است روشن کردن مرز بندی خود با این ادیان و مذاهب ساخته دست بشر و این متافزیک آمپول واری است که به بشر تزریق می شود و تنها او را رنجورتر می نماید چرا که " الا بذکر الله تطمئن القلوب –سوره رعد –آیه 28 " و بنابراین چنگ زدن به چنین معنویتهایی از دید سنت دینی تنها به باطل رفتن است و مایه افسردگی.حال چه از ناحیه ضعف مدرنیته به عنوان عامل انجام شود و چه از ناحیه هر عامل دیگری.پس دینداری ارتدوکس باید با تمام قوت از خلط شدن چنین مباحثی جلوگیری کند نه اینکه به آن دامن بزند. 5- این نوع بازگشت به این چیزی که فقط با معنویت ادیان توحیدی مشترک لفظی است ( در مقاله به نوعی معرفت عام و مشترک الادیان تعبیر شده است ) هیچگونه طلیعه نیکویی برای ادیان وحیانی نیست و تنها گامی دیگر دردور شدن از معنویت حقیقی است و دین وحیانی هم با چنین رویکردی به خود (روی آوردن به دین در هنگام سختی )مخالف است . "فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الذین فلما نجیهم الی البر اذا هم یشرکون – این مردم چون به کشتی نشینند در آنحال با اخلاص خدا را می خوانند و جون از خطر دریا با ساحل نجاتشان دادیم باز به همان خدای یکتا مشرک می شوند.- سوره عنکبوت آیه 65 " 6- در نهایت لزوم پرداختن به دین و مذهب را از ناتوانی مدرنیته در رفع حوائج انسان غربی استنباط کردن بد نمی دانم چرا که واقعا معتقدم که جریان مدرن شدن در دور شدن بشریت از مبانی حقیقی معرفت بی شک نقش داشته است در همان حال که در اعطای بسیاری از حقوق او نیز تاثیر به سزا داشته است، اما این بازگشت به معنویت در غرب را هم تکمله ای بر همان دور شدن می دانم و نه گامی در نزدیکی به آن و به همین دلیل است که احساس همسویی با چنین نحله هایی را دست دادن با گرگ نامیده ام. دولت از مرغ همایون طلب و سایه او زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | |
شمارش معکوس یک بمب اتمی!! به نام خدایی که در این نزدیکی است بعد از ظهر یک روز گرم در اواخر بهار بود که می توانست نویدبخش تابستانی گرم تر باشد. بعد از استراحت ظهر و یک نوشیدنی خنک، در بحبوحه ی امتحانات پایان ترم، بنا به عادت معمول خلاف جریان آب شنا کردن، عطای درس خواندن و معدل و امثالهم را به فیلمی از کیشلوفسکی که چند روز قبل تر به صورت کاملاً تصادفی از یکی از دوستان گرفته بودم، بخشیدم! اوایل فیلم بود که احساس کردم واقعه ی غیر معمولی رخ داد! از آنجایی که همیشه سعی می کنم تا احساسی با مسائل برخورد نکنم(!) بعد از پرس و جو و بازدید خبرگزاری ها متوجه شدم که خطر جدی من رو تهدید نمیکند و خوشحال تر از اینکه مانند همسایگان عزیز مجبور نشدم از پله های ساختمان آن هم با لباس های نامناسب یک بار بالا و پایین بروم. بعد از چند دقیقه یادم آمد درست زمانی که اخبار مرتبط را پیگیری می کردم چقدر برای خیلی ها نگران شدم، از فامیل های دور و نزدیک و دوستان صمیمی گرفته تا دوستان دیگر. چقدر تصاویر وحشتناکی از جلوی چشمانم گذشت که نمی خواستم بگذرد. شاید حدس زده باشید که واقعه مربوط می شد به زمین لرزه ی حوالی قم که پس لرزه های آن تا شهرهای اطراف من جمله تهران هم رسید. اکنون که چند هفته ای از ماجرا می گذرد، هدفم از نوشتن این مطلب این است که یادآوری کنم اگر واقعه به شهر تهران مربوط می شد و شدتش هم بیشتر می بود، شاید نه تنها الان من و شما نمی توانستیم احتمالا در خنکای باد کولر، جلوی کامپیوتر شخصی مان باشیم که در بهترین حالت باید به دنبال سرپناهی و راهی برای فرار از دست جانوران فاضلاب های تهران می گشتیم. هدفم این است که در خلال این سطور یادآوری کنم در کنار روزمرگی ها کمی هم به فکر حادثه ای باشیم که به قول سردار صفوی یکی از پنج خطر اصلی تهدید کننده کشور است.
در ادامه دو نکته را شایان ذکر می دانم: 1. بنا به تحقیقات انجام گرفته هر 158 سال یکبار در تهران یا حاشیه آن یک زلزله ی بزرگ اتفاق می افتد و آخرین زمین لرزه ی تهران حدود 173 سال پیش بوده است. بر همین اساس پیش بینی ها به گونه ایست که احتمال وقوع زلزله تهران تا سال 1390 را 65 درصد می دانند (پژوهشگاه زلزله،سال 1380). چنانچه زلزله ای با قدرت 7 ریشتر هم رخ دهد متاسفانه بین نیم تا یک میلیون نفر در تهران کشته خواهند شد(پژوهشگاه زلزله،سال 1380) که البته به نظرم تا حدود زیادی خوش بینانه است! از لحاظ جمعیت و بافت های فرسوده نیز تهران را به دو قسمت (مناطق 1 الی 7) و مناطق 7 الی 20 تقسیم نموده اند که مناطق شمالی از لحاظ تراکم جمعیت و مقاومت وضعیت بهتری دارند و متاسفانه علی رغم آنکه اصلی ترین و خطرناک ترین گسل های موجود، گسل ری می باشد، مناطق جنوبی وضعیت مناسبی ندارند به گونه ای که سازمان هلال احمر طی گزارشی در سال 1379 اعلام نمود که متراکم بودن بافت های شهری جنوب تهران، وجود کوچه های با عرض کم و فقدان فضاهای باز شهری که قابلیت استفاده برای پناه گرفتن موقع زلزله، اسکان موقت ، تخلیه آوار و سایر استفاده های کمک رسانی را داشته باشند بر شدت بحران می افزاید. 2. شاید همگان این مطلب را بدانند که اگر چنین حادثه ای در کلان شهر تهران رخ دهد، ویرانی ساختمان ها و مراکز تنها بخشی از ماجرا ست ، انفجار لوله های گاز در سرتاسر شهر، ویرانی پل ها و معابر که کمک رسانی را تسهیل می کند و یا پخش همین فاضلاب ها و جانوران درونش، ابعاد فاجعه را به مراتب بیشتر خواهد کرد. لذا اقدامات مربوطه را می توان به سه دسته ی پیشگیری، حین حادثه و بعد از حادثه تقسیم نمود. در زمینه ی آنچه که برای پیشگیری لازم است انجام گیرد ، غیر از مانور ها ی درون مدارس یا همایش های سالانه که تقریبا به صورت عادت در آمده است، چند نکته را شایان ذکر می دانم. تهران کلان شهری است که روز به روز بر تراکم جمعیتی آن افزوده می شود و لذا در درجه ی اول و نه تنها برای کاهش تلفات زلزله که برای جلوگیری از سایر معضلات اجتماعی به مانند کودکان خیابانی که در گذشته اشاره ای به آن داشتم، بدیهی است که باید حتی الا مکان میزان مهاجرت از روستا یا شهرهای دیگر به تهران را کاهش داد و این امکان پذیر نخواهد بود مگر با فراهم آوردن امکانات لازم در شهرستان ها. در همین زمینه فروردین ماه 1382 طرحی در تهران تصویب شد در راستای محدود ساختن سقف جمعیتی شهر و جلوگیری از تراکم ساختمان ها به عنوان مثال با منع توسعه مسکونی مناطق 4 و 21 و 22 که نتیجه آن گران شدن مسکن و رواج ساخت و سازهای غیرقانونی و فاقد کیفیت و رشد حاشیه نشینی بود! از سویی دیگر تا کنون 30 هزار هکتار بافت فرسوده در کشور شناسایی شده است و حتی پیشنهاداتی هم مبنی بر تشکیل تعاونی های نوسازی در بافت های فرسوده جهت جلب مشارکت مردم در نوسازی آنها ارائه شده است که در همان حد پیشنهاد باقی مانده است! از نوسازی بافت های فرسوده که بگذریم، حداقل می توان برای ساختمان هایی که ساخته می شوند شرایط مناسب ایمنی را فراهم نمود که متاسفانه نه تنها نظارت های لازم در این زمینه کمتر اعمال شده است که بعضاً برج ساز های عزیز هم کوتاهی نموده اند. در همین زمینه اماکن سیاسی، امنیتی، مراکز درمانی، آموزشی، میراث فرهنگی، شریان های حیاتی پل ها و راه های دسترسی مردم، شبکه آب رسانی، توزیع برق، سوخت و غیره هم به میزان قابل توجهی مقاوم باشند اما به ذکر همین نکته بسنده می کنم که به گفته ی معاون وزیر بهداشت درست همان روزهایی که زلزله ی بم اتفاق افتاده بود، 90 درصد بیمارستان های تهران در صورت وقوع زلزله 7 یا حتی 6 ریشتری تخریب خواهند شد. در زمینه ی مسائل حین و بعد از فاجعه ستاد عالی مدیریت بحرانی شکل گرفته به ریاست معاون اول رییس جمهور که بعید می دانم غیر از همان روزهای بحران فعالیت خاصی در این ستاد انجام گیرد! زیاده عرضی نیست فقط امیدوارم به اندازه ی کافی نگرانتان کرده باشم که در میان هزار و یک فکر روزمره تان حداقل به خاطر خودتان و عزیزانتان یا تمام آنچه که تهران را میان ترافیک و آلودگی هایش خاطره انگیز کرده است، فکر کنید و ببینید چه کاری از دستتان بر می آید و لحظه ای در انجامش درنگ نکنید. البته در این بین نقش دولت همان طور که عرض کردم در حفظ جان و مال مردم نیز قابل تامل است. نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |
تحليل گفتمان هاي حقوقي دوران مشروطيت (قسمت دوم): سازمان قضايي ايران پيش از انقلاب بسم الله الرحمن الرحيم نظام قضايي ايران در دوره صفويه، مانند بسياري ديگر از وجوه و مناسبات آن دوران، تحت تاثير قوي آموزه هاي شيعي بود. عالي ترين مقام قضايي اين دوران "صدر الصدور" نام داشت و محل استقرار وي پايتخت بود. صدر الصدور از جانب شاه تعيين مي شد و ديگر قضات را تعيين مي نمود. بعد از حوزه او كه كل كشور را شامل مي شد، حوزه هاي سازمان قضايي ايران و قضاتشان به اين ترتيب تقسيم بندي مي شدند: ولايات كه رياست هيات قضايي آن را "شيخ الاسلام" بر عهده داشت، شهرهاي كوچك كه يك نفر قاضي مسئول حل اختلاف در آن ها بود و دهات كه ملاي ده مسئول رسيدگي به دعاوي بود. جهت تجديد نظر خواهي از احكام صادره، طي برعكس اين ترتيب مرسوم بود. بيگلربيگي، كلانتر، كدخدا و رئيس ده بازوان اجراي احكام مذكور به حساب مي آمدند. تغيير اين سيستم قضايي با روي كار آمدن نادرشاه آغاز شد. بر اثر حذف مقام صدر الصدور از جانب وي، صاحبان مناصب قضايي به دو دسته مجزا تفكيك شدند: روحانيون و مجتهدين كه مشروعيت خويش را بنا بر نصب عام امام مي يافتند و دسته ديگر حكام ايالات و ولايات كه به استناد مقام دولتي شان به دخالت در دعاوي و مرافعات مي پرداختند. اين دسته دوم، هم مامور اجراي احكام خود بودند و هم مجري احكام مجتهدين. ناصرالدين شاه كه در پي اصلاحاتي در ايران بود، در جهت تصحيح سيستم قضايي، ابتدا دست به تاسيس "ديوان خانه عدليه" زد. وي محل استقرار آن را تهران و مسئولش را وزير عدليه تعيين نمود. بدين گونه كه شاه، وزير عدليه را منصوب مي داشت؛ تظلمات از سوي مردم به وزير عدليه داده مي شد و او مطابق نظر خودش آن ها را به يكي از اعضاي ديوان خانه ارجاع مي داد. پس از بررسي عريضه، نتيجه رسيدگي به وزير گزارش مي شد و او يا خودش حكم صادر مي كرد يا صدور حكم را در صلاحيت مجتهدين مي ديد و بنابراين گزارش را به محضر شرع مي فرستاد. پس از ديوان خانه عدليه، ناصرالدين شاه "ديوان مظالم" را به وجود آورد. اين ديوان، محكمه عالي وزارت عدليه بود كه شاه در آن دادرس مطلق بود. يكشنبه هر هفته، شاه در ديوان حضور پيدا مي كرد و پس از تعيين تكليف عارضان و صدور حكم مربوطه از سوي شاه، وزير عدليه به عنوان معاون شاه در ديوان، آن را مي نوشت. غالب دعاوي اي كه در ديوان مظالم مطرح مي شدند مربوط به شاهزادگان و اعيان و ملاكين بودند. ساير دعاوي كه ما بين مردم شكل مي گرفتند، معمولا نزد مجتهدين اقامه مي شدند؛ يا اگر در ديوان اقامه مي شدند، شاه آن ها را به مجتهدين ارجاع مي داد. آخرين ترفند ناصرالدين شاه براي اجراي عدالت، توسل به تاسيس مستقلي به نام "صندوق هاي عدالت" بود. سر انجام حال اين صندوق ها، كنده شدن و انحلال آن ها بود. قسمتي از متن اعلاميه دولتي مربوط به تشكيل صندوق ها براي در يافت شكايات چنين است: «برای قاطبه اهالی مملكت محروسه ایران چون سركار اعلیحضرت پیوسته طالب آسودگی رعایا و قاطبه عامه خلق میباشد ... لهذا ... مقرر فرمودهاند كه صندوقی از چوب مثل جعبه در نهایت تنقیح و خوبی ساخته شود و آن صندوق دری خواهد داشت كه مقفل و ممهور خواهد بود و كلید آن در حضور مهر ظهور همایون است؛ بالای صندوق منفذی خواهد بود به قدر اینكه عریضه و كاغذی به آن فرو رود و آن صندوق در میدان بزرگ ارگ كه محل عبور و مرور جمیع مردم است، نصب خواهد شد و از صبح اگر سه ساعت از شب رفته هر كس عرضی دارد از هر قبیل عرضی باشد مینویسد و در كمال اطمینان و آرامی بدون تملق و چاپلوسی از دربان... به سوراخ صندوق عدالت میاندازد... و هرهفته روز جمعه و روز دوشنبه را امینی خواهد رفت... و عرایض را در كیسه ریخته و سربسته به حضور سركار اقدس همایونی خواهد آورد و بعد از ملاحظه عرایض البته به مناسبت هر عرضی و مطلبی حكم آن صادر خواهد شد.» در اين نوشتار، نگاهي داشتيم به سازمان قضايي ايران در دوران قبل از پيروزي انقلاب مشروطه. در نوشته هاي بعد در پي بيان اجمالي ساختار قضايي ايران خواهيم بود كه پس از انقلاب و در اثر قانون اساسي مشروطيت سازمان داده شد. هدف نهايي، مقاسيه اين دو نظام قضايي است تا بدينوسيله بتوانيم قانون اساسي مشروطه و نتايج آن را بهتر بررسي كنيم. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
|
|