تبليغاتX
<-هفت حرف->





اينجا همان جايي است که متهم و شاکي، وکيل و موکل و ظالم و مظلوم يکي مي شوند 

يکي و شايد تنها رسيدن به جامعه قانون گرا بسط نهادهاي مدني در آن جامعه باشد. اگر نهادهاي مدني در يک جامعه قدرت داشته باشند خود به بخود قانون آن جامعه به سمت اصلاح شدن و تحمل پذيري بيشتر مي رود. از سويي تنها راه ايجاد نهاد هاي مدني حضور افراد آن جامعه به عنوان پشتوانه هاي فکري و معنوي اين نهاد هاست. فارغ از اينکه آيا حکومتي تحمل اين نهادها را دارد يا به شدت در سرکوب آنها مي کوشد شرط اصلي توليد، بسط و نهادينه شدن نهاد هاي مدني افرادي هستند که متمايل به حضور و تشکيل اين نهاد هاي مدني باشند. به عبارت ديگر تنها راه گسترش قانون و قانون گرايي در يک جامعه با حضور افراد آن جامعه در نهاد هاي مدني تحقق مي يابد. از سويي شرط بقا و دوام نهادهاي مدني در يک جامعه علاوه بر حمايت قانون حمايت صاحبان قدرت از اين نهادهاست و صد البته که بسيار مشخص است که صاحبان قدرت حمايت نخواهند کرد مگر آنکه نفعي متوجه آنان شود و اين منفعت همانا حمايت سياسي نهادهاي مدني از احزاب و افراد سياسي آن جامعه است، به عبارت ديگر نهادهاي مدني دوام  نمي يابند مگر با سياسي کاري اعضايشان. اگر نگاهي به تمام موارد بالا بيندازيم بخوبي مي بينيم که شرط ايجاد جامعه قانون گرا تمايل افراد به حضور در صحنه سياسي آن جامعه است و حضور نه به معناي هر چند سال از سر ناچاري و از ترس شغل راي دادن، حضور يعني بودن و ديدن و خواستن. اما در ايران سياسي کاري نه تنها مقبول فرهنگ نيست که مذموم است و آن را در تاريخ ايران به نوعي با وابستگي و خود فروشي و پاچه خواري همسنگ ديده اند.

بعد از سال هاي اقتدار ايرانيان در دربار عباسيان بسياري از عالمان عابد براي در امان ماندن از تفکرات تکفير گر زمان به قصد پنهان کردن تفکرات دروني سنت تکيه را پيش گرفتند. سنتي که کم کم با جمع کردن مريد و سخن گفتن براي آنها و تشويق مريدان به ترک دنيا به تصوف استحاله يافت. کاري که بيشتر صوفيان با فرهنگ ايراني کردند روزي باعث شد خوانين و حاکمان شهر ها بي دغدغه مخالفان حکومت کنند و اعتراض به سبک بابک خرم دين ديگر تا مشروطيت هيچ گاه در فرهنگ ايران بجز در مواردي بسيار بومي و آنهم به دور از مراکز اصلي تفکر صوفبه  ايجاد نشود. اما اين تفکر غالب در جامعه، مقبوليت بريدن و بي توجهي به دنيا و اعتقاد به صوفيان به عنوان رهبران آخرت، کار را آنچنان براي مغولان ساده کرد که در بسياري شهر ها با هيچ مخالفتي روبرو نشدند. فرهنگ تصوف  گرچه از زندگي مدرن امروز ما رخت بر بسته است اما تفکرات آن همچنان در فرهنگ شخصي  ما حضوري پر رنگ دارد. فرهنگي گريزان از قدرت، فاقد روحيه مبارزه، نقاد و بسيار نقاد که نقد را نه از سر راه کار براي پيشرفت که نقد را براي نقد مي خواهد، فارغ از هاشمي و خاتمي و احمدي نژاد. فرهنگي که تکيه را نه به معناي واقعي، بلکه در معناي تحريف شده معرفي مي کند و مردم ايران سنگ نمي اندازند مگر آنکه مطمئن شوند شناخته نمي شوند و اگر مطمئن شوند سنگ مي اندازند بدون آنکه مطمئن باشند که کار صواب را مي کنند. و هر چه خشم دارند در سنگ مي ريزند بدون آنکه بدانند با اين سنگ  فاشيسم را بر سر مردي ديگر که از بد روزگار در مقابل اواست مي کوبد. اينجا همام جايي است که متهم و شاکي، وکيل و موکل و ظالم و مظلوم يکي مي شوند. هر دو همان کاري را مي کنند که ديگري را به آن متهم. آري، رسم عقل ناشناخته ماندن است  اما ميل به شعار دادن فقط براي شعار دادن و ميل به تخريب فقط براي لذت تخريب از کودکي ما سرچشمه مي گيرد و نه عاقل بودن ما. زيرا که هر عقلي تصديق مي کند ميانه روي شرط عقل است و آنارشيسم مختص ماجراجويي. اما ميل به راديکاليسم و تند روي به شکلي با خرده  فرهنگ هاي ما گره خورده است که در کوچکترين امور زندگي مردمان ايران و يا حتي خاور ميانه به شدت به چشم مي خورد. شايد امار 130 مربي تاريخ 62 ساله  فوتبال عربستان، در مقابل 8 مربي فوتبال آلمان به خوبي فاصله چندين فرسخي اين مردم را از سعه صدر و اعتماد به منتخبان حتي در صورت شکست را به خوبي نشان مي دهد.

 اين ميل عجيب به حرکت هاي افراطي وراديکال،نداشتن صعه صدر و از همه مهمتر گريز از عرصه هاي اجتماعي به بهانه هاي واهي که همگي به نحوي ريشه در فرهنگ گذشته ما دارند مهمترين دليل  نبود ميل به قانون گرايي در جامعه است و تا جامعه اي امري را نخواهند و براي آن گام بر ندارد آن امر براي اين مردم محقق نخواهد شد.

امین اخباری زاده

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

شریعتی.مرد دیروز-خاطره امروز.... 

شاید بسیار شایسته باشد که در باب مرحوم استاد شریعتی در بحث اندیشه و اندیشه های ایشان نوشته شوند اما تاثیری که او در جامعه ایرانی گذاشت بی بدیل و از نظر کاریزمایی بی نظیر بود. شاید بحث در باب این بزرگ مرد بسیار دیر و اندیشه های او بسیار دور از واقعیات جامعه کنونی ایران باشد اما با توجه به رشد بی سابقه چپ در ایران و جذب مخاطب عامی در این احزاب تفکرات او مجددا مورد بازخوانی برخی افراد و نحله های فکری ایران قرار گرفته است.

استاد شریعتی در سال های ۴۰-۵۰ شمسی سردمدار و بانی روشنفکری دینی در ایران بوده است. در سال های دهه ۴۰-۵۰  مصادف با ۶۰ میلادی و اوج جریان برخورد ایدئولوژی ها٬ در یک سو ایدئولوزی مارکسیستی و در حالت تعدیل شده تر ایدئولوژی سوسیالیستی و در سوی دیگر ایدئولوژی یا آنتی تز سرمایه داری و فرهنگ مصرف گرایی صرف و تمایل برای تسخیر جهان غیر سرمایه دار وجود داشت. در یک سو کشورهای غربی با تولید بالای سرانه و در یک سو کشورهای بلوک شرق با حکومت های سوسیالیستی و شعار برابری ثروت٬ برابری زندگی به شکل دنیای روبروی نظام سرمایه داری و ارزشی دیدن سود وجود داشت. در بین این دو قطب اما کشور های سومی نیز بودند٬ معروف به کشور های جنوب. کشور های جنوب فقیر و در جبهه جنگ دو ایدئولوژی مرسوم دنیا بودند. در همین زمان بود که فانون در افریقا فریاد سر می داد که می خواهند افریقا را در آرزوی اروپا شدن چپاول کنند و سارتر از فرانسه فریاد می کشید که سرمایه داری چز چپاول ثروت ضعیفتر با دست قوی تر نیست  با ابزار ماشین یا پول یا... . سارتری که بعد از اشغال مجارستان به درستی فهمید که شوروی( أمادگاه سوسیالیسم جهان) از همه بیشتر تمامیت طلب و چپاول گر است. در این سال ها و با این دید شریعتی در فرانسه تحصیل کرد. در روزگاری که یا سرمایه داری ارزش بود و یا سوسیالیسم. کاری که شریعتی کرد تلاش برای آشتی مباحث دینی با تفکرات سوسیالیتی و تولید نوعی توان انتقلابی گری با آرمان دینی و به روش سوسیالیتی(مخصوصا مائوئی) بود. شریعتی در این کار هیچگاه محافظه کارانه پیش نرفت و از معرفی خود به عنوان یک مارکسیست مسلمان هیچگاه اباعی نداشت. شریعتی در ضمن زیر سوال بردن انقلاب(قاسطین و مارقین و ناکسین) تفکر انتقلابی و در راس همه مبارزه با سرمایه داری را به شدت در کتاب هایش پرورش می دهد. شریعتی مرد دوران عملگرایی و مخالف سر سخت سرمایه و ارزشی بودن سرمایه بود٬ لاجرم وزنه تفکرات او در عین مذهبی بودن به سمت سوسیالیم سنگینی می کرد و شاید بسیار سنگینی!!! تا آنجا که شریعتی اصل و ارزش دنیای سرمایه داری را به دلیل بلوکه قدرت در دست ثروتمندان به شدت محکوم و تکنوکراسی را شیوه ای ریاکارانه برای پوشاندن سیاهی سرمایه داری می داند و تا آنجا پیش می رود که سرمایه داری را نه تعدیل که کلا نفی می کند(ماشین در چنگ ماشینیسم).

تفکرات شریعتی بسیار آرمان گرایانه است تا حدی که او را متفکری ایده آلیست می دانند. اما در زمان ما نمی توان سرمایه داری را نفی و یا حتی کمرنگ تر نمود. در شرایطی که تمام تفکرات متضاد با سرمایه داری به نحوی شکست خورده(ویتنام) و یا به نحوی خود را با آن منطبق کرده اند(چین)٬ سخن از نفی سرمایه داری نه تنها بیهوده که در کشوری که سودای پیشرفت دارد بسیار بازدارنده است. در شرایط کنونی می توان از بومی کردن سرمایه داری٬ تولید ارزش های جدید و منطبق با فرهنگ ملی و در بعضی موارد مقابله با فرهنگ تمامیت خواه امریکا سخن راند اما از حذف سرمایه داری و تلاش برای شکوفایی اقتصادی همزمان بسیار بعید به نظر می رسد. 

یکی از دلایل شکست سوسیالیسم به سبک کشورهای بلوک شرق فریبکاری و چشم نوازی عجیب دنیای سرمایه داری بود. فرهنگ مصرف در امریکا با وجودی که بسیاری قدرت بدست آوردن آن را ندارند و فقط مختص عده ای خاص است آنچنان چشم نواز و عشوه گر است که ذات زیاده خواه و رفاه طلب هیچ گروهی از انسان ها را برای مدت زیادی نمی توان از آن ناراضی نگه داشت.  

شریعتی اما در آن روزگار قصد زیر سوال بردن این فرهنگ را داشت٬ فرهگی که امروز رقیبی ندارد و تنها راه مبارزه با آن نه سانسور و حذف ایدئولوژیک آن(مانند شریعتی) که با بومی سازی فرهنگ ایرانی- اسلامی و تلاش برای باز تولید فرهنگی یرای  تعدیل آن و جلوگیری از فساد بی حد و حصر آن است. راهی که حتی آن نیز بسیار مشکل می نماید چه برسد به حذف آن.

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

من یک روسم.....  

ابدا، برعکس، من و کیریلوف دریافتیم که روس ها در برابر آمریکایی ها کودکی خرد بیش نیستند و روس ها برای آنکه با امریکایی ها برابر گردند بایستی در امریکا بدنیا می آمدند یا لاقل مدت درازی در آنجا سکونت می کردند. چیز جالبتری بگویم، هنگامی که آنان برای چیزی که چند کپک بیشتر نمی ارزد از ما یک دلار می خواستند نه تنها با میل و رغبت می پرداختیم بلکه در اینکار شور و التهاب هم نشان می دادیم. ما فهمیدیم که در آنجا همه چیز به مرحله کمال خویش رسیده است: معنویات و رجاله بازی، رولور کشی و ولگردی. روزی سوار ترن شدیم، مردی که در کناره نشسته بود دستش را در جیبم فرو برد و شانه ام را در اورد و سرش را شانه کرد، من و کیریلوف یکدیگر را نگاه کردیم و این واقعه را شاهکاری یافتیم.

این جملات به خوبی نشان می دهد که داستایوسکی تا چه حد تمایل به غرب زدگی و مسخ شدن در جمال و جبروت غرب را به درستی در جامعه قرن 19 روسیه درک می کند. تمایل شدیدی که در سال های بعد در ایران نیز به شدت بروز می کند. اما جامعه روسیه به هیچ وجه در مسیر ایران حرکت نکرد و به جای از سر تا پا غربی شدن در تلاش بود با استفاده از تکنولوژی غرب در جهت پیشرفت روسیه حرکت کند، پیشرفتی که حتی تا به امروز باعث محو فرهنگ روسیه نشده است.

می گویند که این، یک طرز فکر فرانسوی است... این یک دروغ و کذبست، همیشه چنین بوده! چرا به طرز تفکر فرانسوی بهتان می زنیم؟ فقط مسئله تنبلی روسی مطرح است، مسئله عجز شرم آور ماست که نمی توانیم تفکری ایجاد کنیم، مسئله مفت خوری و طفیلی گری ماست که در میان صفوف ملت رخنه کرده ایم. آنها تنبلان و تن پرورانی بیش نیستند پس موضوع طرز تفکر فرانسوی مطرح نیست. او می گفت روس ها را باید همچون مفت خوران و انگل ها، تا نفر آخر باید از دم تیغ گذرانید و این کار را باید بنفع بشریت انجام داد. باید تمام سعی و تلاش خود را فقط در این راه به کار بریم! چیزی غیر از این نمی دانم! قوه فهم و درک من دیگر کار نمی کند.

آنگاه فریاد کشیدم:

اما توجه کن که در فکر تو گیوتین جانشین شرف و افتخار شده است، زیرا سر بریدن بسیار آسان تر از بوجود آوردن یک طرز تفکر است. شماها فقط تنبل و تن پرورید، زیر پرچم مسخره ای جمع شده اید، زیر پرچم ناتوانی. این ارابه ها یا چطور بگویم ارابه هایی که نان را برای بشریت حمل می کنند بسیار مفید تر است از خرافات قدیمی تو....۱

داستایوسکی همچنین نشان می دهد که در خود جامعه روسی توان این حرکت به جلو و پا بپای غرب حرکت کردن به خوبی وجود دارد، طرز تفکری که در ایران آنچنان رواج نیافت و مسخ شدگان فراموش خانه غرب،  غرب را به دید مریدی می نگریستند که مراد را هیچگاه یارای رسیدن به او نیست مگر آنکه مانند او شود. حتی سال های بسیار دیر و همزمان با جمال زاده و جلال آل احمد نیز این تفکر چندان مورد قبول جامعه ایرانی واقع نشد. یکی از دلایل این امر را می توان با تکیه شدید مردم روسیه به فرهنگ روسی دانست، فرهنگی که برای مردمان آن دیار غنی از دلاوری ها و جهان شمولی ها بود. اما در مقابل آن ایران قرن ها از فرهنگ غالب بودن فاصله گرفته بود و در خاطرات مردم ایران سال های شکست و ضعف در مقابل اجنبی به یادگار مانده بود. ملت روسیه خاطره شکست ناپلئون را در خاطر داشت و ملت ایران خاطره بسیار دور پیروزی کوچکی بر پرتفال را به همراه سالیان دراز شکست از روسیه و چپاول انگلیس را. شکست هایی که فرهنگ ایران را در تفکر توده ملت ایران آنچنان فرهنگ مغلوب می سازد که غربیان در سفر نامه های خود اجنبی دوستی(پرستی) را یکی از مشخصه های مردمان ایران می دانند و حتی هنگام پیروزی های اولیه بر غرب نیز آنچنان خود را در مقابل آنان( به حکم حافظه تاریخی) زبون می دانیم که امکان ادامه پیروزی را از دست می دهیم.

با وجود تمام این گفته ها و بسیاری نا گفته ها شاید یکی و شاید تنها راه باقیمانده برای حفظ سنت یا به عبارتی خودمان تقویت حس ملی گرایی جامعه ایرانی باشد. فرهنگی( غرور ملی) که باعث فراموشی مغلوب بودن در سالیان دراز می شود. حسی(ملی گرایی) که برای بسیاری از نسل جدید چندان معنایی ندارد. و مدرنیته خود یکی از دلایل حذف آن است. حذفی که در نهایت به حذف فرهنگ غنی مغلوب در مقابل فرهنگ بی فرهنگ غالب می انجامد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

۱-تسخیر شدگان.داستایوسکی

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | |

سنت نارضايتي 

سنت فكري ما ايرانيان سنت فراموشي است یعنی  ما همیشه فراموش می کنیم آنچه را نباید فراموش کنیم.

فراموش می کنیم که روزی برای رهایی از دست استبداد مظفرالدین شاهی خون های زیادی دادیم تا حکم تاسیس عدالت خانه را از پادشاه ایران که به بهای همین خون ها حکم به مشروطه بودن سلطنتش داده بود بگيريم. اما کمتر از بیست سال بعد رضا شاه را شاه ایران می کنیم تا از دست مشروطه و مشروطه خواهی و هر آنچه قید و شرطی بر پای دیکتاتور مصلح!!!! می نهد برهیم و چه زود فراموش کردیم که امیر کبیر را نیز خود به دست خود در خاک نهادیم و بعد ها نیز فراموش کردیم که با مصدق و خاتمی و دیگران نیز به رسم سنت فراموشیمان همین کار را کردیم .

سنت فراموشی ما ایرانیان انچنان با سنت استحمار مخلوط شده است که روزی که سفیر انگلستان برای مشورت در مورد انقلاب ایران به دربار محمد رضا پهلوی می رود شاه ایران از بی وفایی انگلیسی ها در براه انداختن انقلاب ایران گله می کند. توهم توطوه ای که حتی شاه را نیز از دیدن حقایق ملتش باز می داشت. تفکری که آنچنان در رگ و خون ما ایرانیان جریان یافت که آثار آن حتی اکنون که انگلستان بیش از سه ربع قرن است که از ابر قدرتی ساقط شده است و تلاشی شگرف می کند تا حداقل در اروپا به عنوان قدرت در معادلات منظور شود ما همچنان اتفاقات جزئی کشورمان را با میل و رغبت به او منصوب می کنیم.    

بگذریم.

از ماست که بر ماست.

اما یکی از چشمه هایی که سنت فراموشی ما ایرانیان را بشدت آبیاری می کند سنت نارضایتی است. ما عادت کرده ایم همیشه ناراضی باشیم. همه چیز و همه کس ناراضی هستیم. هیچوقت، هیچکس خواسته های ما را برآورده نمی کند. ما امیر کبیر را فراموش می کنیم تا آنان که فراموش نکرده اند حکم قتل او را بگیرند و پس از مرگش، چندین سال بعد از مرگش به خود نهیب می زنیم که چرا این فرزند لایق ایران را اینگونه به دست خود در خاک کردیم و در آخر به خود می گوییم کار انگلستان بود. اگر باردیگراینچنین مردی ظهور کند از او آنچنان دفاع می کنیم که اگر تمام دنیا جمع شوند نگذاریم گزندی به او برسد و در سال های بعد با مصدق نیز همین کار را می کنیم. او را تنها می گذاریم و تنها در طی چند روز. زیرا آن زمان از او ناراضی بودیم. ما ناراضی بودیم چون مصدق نتوانست ما را ثروتمند کند، فشارهای اقتصادی غرب کمر اقتصاد دولت او را شکست و ما بیاد می اوردیم زمانی که رضاشاه بود هیچوقت در تهران کمبود قند نبود. ما ناراضی هستیم از اینکه خاتمی ما را ثروتمند نکرد و نمی دانیم ثروت یک کشور به مرور زمان افزایش می یابد و مردم یک کشور به مرور زمان مرفه تر. نارضایتی ایرانیان ربطی به وضع اقتصادی عمومی کشور نیز ندارد زیرا در سال های انقلاب ایران با توجه به افزایش شدید درآمد نفتی ایران بدلیل جنگ اعراب و اسرائیل باز هم عده ای انقلابیون خواستار برخورداری حق روزی 35 تومانی خود از درآمد نفت بودند( ر.ک: فرآدسان و فرو دستان از باقی).

 ما ازکودکی یاد می گیریم که ناراضی باشیم. از همه چیز واز همه کس. ما نمی توانیم یا بهتر بگویم بلد نیستیم  از کاری یا حکومتی راضی باشیم مگر آنکه در آن سهیم باشیم و سهیم نه به معنای انتخاب کننده که به معنای انتخاب. اگر انتخاب ما رای نیاورد حتما توطئه ای در راه است( مخالفان 2 خرداد) و اگر رای بیاورد باید آنگونه باشد که ما می خواهیم و نه آنچه به حکم قسمی که به قانون اساسی کشورش خورده باید باشد. چرا؟ چون همیشه من درست فکر می کنم و اگر او آنی نشد که من می خواهم به رسم سنت فراموشی با نارضایتی از او دل می کنم و تنهایش می گذارم و فقط می گویم مرد دریا نبود، شناگر استخر بود و با همین سنت فراموشی فراموش می کنم تمام کارهایی که در حق من و مملکت من کرد آن مرد...

 فراموشش می کنیم چون نمی خواهیم کاری کم کم صورت گیرد، ما همه چیز را فورا می خواهیم در 6 ماه و كمتر حتی و باید هر چه خواستیم بشود مگر نه ما ناراضی می شویم و راضی نگاه داشتن این همه انسان مگر می شود ...

و چه گران بها ثروتي است اين صبر كه به تنهایی میزانی است برای  توان تحمل نظر مخالف برای ملتی و چه حیف که ما هیچ بهره ای از آن نداریم.

همه چیز باید سریع اصلاح شود. از وضع حکومت و آزادی بیان و مطبوعات گرفته تا حجاب. و چون همه چیز را سریع می خواهیم پس اگر اتفاقی سریع نیفتد ما ناراضی می شویم. این اتفاق هر چه باشد مهم نیست. مهم این است که راه صد ساله باید یک روزه طی شود و هیچ کس نیست که بگوید برادر من آن امریکایی که تو می بینی 76 ریئس جمهور عوض کرده و تو با 4 ریئس جمهورمی خواهی مثل او باشی و فقط مثل او. بدون آنکه ببینی چه داری و چه نداری. می خواهی از سر تا پا غربی شوی تا مثل او شوی و نمی دانی که او و فرهنگش با تو همخوانی ندارد اما تو گمان برده ای که اگر مثل او کلاه شاپویی روی سرت بگذاری و تمام سنتت را بدور بیندازی و خدا را بدون توجه به مسیری که غرب طی کرده به خیال خود به گوشه ای تبعید کنی

غربی شده ای و وا مصیبتا که تو(خاندان پهلوی) نفهمیدی که در یک جامعه سنتی نمی توان مدرن حکومت کرد. اما اینها مهم نیست. مهم این است که ما همیشه ناراضی هستیم. با هر حکومتی. فرقی نمی کند فوق ناسیونالسیتی باشد یا مذهبی باشد یا مدرن. ما ناراضی هستیم زیرا هیچوقت خواسته های ما فراهم نمی شود و این خواسته ها آنقدر عجیب هستند که نشان می دهند ما چقدر تا دموکراسی فاصله داریم.

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

تقدس من، مرگ گفتمان من 

من عاشق توام ای مقدس:

تمایل به مقدس دیده شدن از اولین روزهای حیاط انسان تا به امروز یکی از بهترین ابزارهای ارضاء میل زیاده طلبی انسان بوده است. حس قدسی و برتری فرا زمینی از سوئی بانی نوعی مجوز نانوشته برای زیاد خواهی های بیشتر( زمین، ثروت، زن ...) و از سوئی باعث وا پس زدگی و نابود کردن احساس گناه در بشر می شود، زیرا که توهم دستور بالاتر نه به تو اجازه نقد می دهد و نه در صورت اشتباهی تو را مسئول می داند و همین اعتماد به نفس دانسته یا نادانسته باعث می شود که افراد مقدس کنترل روحانی طرفداران خود را به دستگیرند. طرفدارانی که خود به نحوی قدسیت را در انجام کارها و به شکلی ضعیفتر از مراد و ارباب خود به دست می آورند.

من مقدس ترم پس می جنگم:

از اولین روزهای تاریخ حاکمان در شرق و غرب، از ایران و مصر گرفته تا اسپانیا و پرتغال و عثمانی، از اسکندر،  زاده الاهه های باستان گرفته تا موسیلینی منجی عالم، از خلفای عباسی گرفته تا سلسله عریض و طویل واتیکان همه حاکمان از تنها ابزار ممکن یعنی تقدس برای بسیج مردم، جلب حمایت و بستن راه های اشتباه  استفاده می کردند. تنها راه ممکن از آن سو که راهی دیگر برای حکومت و بسیج مردم در جنگ ها وجود نداشت. تنها احساس خوب تقدس برای پیروان انسان حاکم  و احساس نیاز به پاک کردن دنیا از شر ناپاکان و پلیدان باعث جنگ های طولانی و تحمل سختی های بسیار در محاصره ها می شد.

از پاپ پاپ تر:

از اوایل رنسانس تقدس پاپ به دلیل اشتباهات بسیار در اداره اروپا و وجود شکاکان به شدت زیر سوال رفت. در اواسط رنسانس پاپ دیگر حاکمی مقدس نبود، زیرا خود به دست خود تقدس در حکومت را نابود کرده بود. پاپ یک روحانی مقدس بود و نه دیگرهیچ وقت یک حاکم مقدس. اما اروپا تقدس را به پادشاهان وا گذار کرده بود. پادشاهانی که جنگ های جهانی نشان داد تا چه حد مقس هستند. نه مقدس به واسطه کلیسا که مقدس به واسطه ملت های مقدس پرور.

پادشاه سایه خدا یر زمین:

محمد رضا پهلوی گر چه خود را همیشه پادشاهی مدرن در ایران نشان می داد اما هیچگاه میل بی اندازه خود را از مقدس دیده شدن پنهان نکرد.  تقدسی که گر چه راه انتقاد  در سرکو سیاه گل را به او برای حفظ کشور ار دست بی دینان بست اما هیچگاه در انقلاب ایران نتوانست کوچکترین کمکی به او کند زیرا اینبار خود را در مقابل کاریزمایی بس مقدس تر و بسیار روحانی تر می دید.

کم کردن روحانیت اشخاص، افزایش روحانیت رفتار

 در اروپای بعد از جنگ و امریکای پس از استقلال به مرور زمان تقدس از حاکمان صلب و به رفتار بشری داده شد. کلیسا و کشیش ها همچنان روحانیت خود را به عنوان قشری پالایش شده حفظ و حتی ارتقا بخشیدند اما در صورت ورود به مناسب حکومتی تقدس جای خود را به تعهد می دهد و جامعه وی را مانند سایرین ملزم به پاسخ گویی می داند. حذف تقدس از افراد باعث می شود هیچ کس با سوار شدن بر احساسات مردم نتواند اقتدلر طلبی خود را نشان دهد( حتی اگر با تهییج احساسات مذهبی مردم مثل بوش پسر حاکم جامعه باشد) و از سویی این تقدس نتواند به عنوان پاشنه آشیل در تزلزل حکومت نقشی داشته باشد.

در ایران رفتار کلامی نهادها در پذیرش انتقاد نشان از کاهش میل بی اشتباه دیده شدن این قواست اما از سویی بین سیاست تقدس گریزغرب با رفتار تقدس گرای برخی از مدیران انتخابی فاصله زیاد است.

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |