|
|
اسناد محاکمه های مطبوعات در ایران ( بخش دوم و پایانی) بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) در پست قبلی به ضرورت پرداختن به ثبت و ضبط دقیق حوادث تاریخ معاصر ایران جهت امکان پذیر شدن نوشتن تاریخ تحلیلی ایران معاصر پرداختم و یکی از نمونه های خوب چنین فعالیتی را در انتشار اسناد محاکمات مطبوعات در ایران مثال آوردم . در این پست می خواهم به توضیحی درباره این مجموعه بپردازم. مجموعه اسناد محاکمه های مطبوعات در ایران شامل چند بخش مختلف است که به تفکیک توضیح داده شده است : الف ) روند طی شده توسط نشریه از آغاز تا توقیف در ابتدای کتاب و با استفاده از نظرات و مقالات صاحبان نشریه (صاحب امتیاز ، مدیر مسئول ، سردبیر و ...) به توضیح خط مشی نشریه و روندی که صاحبان آن برای نشریه در نظر داشته اند پرداخته شده است.امری که علاوه بر اینکه امروز و با نگاه آسیب شناسانه کمک می کند تا به خوبی در یابیم نطفه های تندروی در نشریات در کجا شکل گرفته و آنان را ضربه پذیر نموده است. ب ) اسناد حقوقی درج کامل اسناد حقوقی اعم از دادنامه ها و احکام صادر شده و ... امر بسیار مهمی است که امکان تطبیق عملکرد قضات با قانون اساسی را فراهم می آورد و میزان پایبندی طرفین ( شاکی و متهم ) را به قوانین مصوب جمهوری اسلامی را نشان می دهد و با مقایسه با شرایط سیاسی زمان می توان علل انحراف احتمالی – در صورت اثبات وقوع – از قانون توسط هر یک از طرفین را به خوبی دریافت. انحرافی که تنها هزینه آن را مردم به عنوان کسانی که به قانون اساسی رای داده اند و از حقوق آنان عمل همه نهادها و اشخاص به این قوانین است پرداخته اند و روند توسعه و پیشرفت کشور را با اخلال روبه رو کرده است. ج )مصاحبات ، نامه ها و گفتگوها شرح مصاحبات ، گفتگوها ، نامه های سرگشاده ، نحوه برخورد با ارباب جراید و ... که نشان می دهد عملکرد طیف های مختلف سیاسی در آن زمان در برخورد با این مسئله چگونه بوده است . د ) پایبندی طرف های مختلف به قانون به طور کلی ملاحظه این مجموعه در کلیت آن عیاری است از میزان نهادینه شدن پایبندی به قانون از سوی نهادهای مختلف جمهوری اسلامی اعم از قضات یا روزنامه نگاران که در اثر جد و جهد اصلاح طلبانه سید محمد خاتمی با عنوان گفتمان حاکمیت قانون در حال نهادینه شدن در فضای اجتماعی و سیاسی ایران بوده است. مقایسه صریح عملکردها با نصوص قانونی گرچه پژوهشی گستره را می طلبد و در این مجموعه به آن نپرداخته شده است امری است که شایسته توجه حقوقدانان می باشد و نتایج آن می تواند گروه های مختلف را نسبت به نقاط کلیدی که در آن تحت القائات فضا تصمیم گیری کرده اند و حرکت در چارچوب قانون را به کناری نهاده اند آگاه سازد تا درسی باشد برای همگان که تجربیات تاریخی خودمان را دوباره و چندباره تکرار نکنیم . ه ) پرتوافکنی بر فضای سیاسی آن زمان بی شک اتفاقاتی که در آن زمان برای مطبوعات می افتاد شمایی است از فضایی که کلیت جامعه در ان نفس می کشید . لذا امکان قضاوت در مورد تاثیر عملکردهای گروه های مختلف بر شکل گیری فضای ان زمان و بازشناسی دقیق مولفه های مختلف آن فضا از دیگر محاسن چنین آثاری است. بی شک تدوین چنین مجموعه هایی گامی موثر در جلوگیری از تحریف تاریخ و فراهم آوردن امکان تحلیل وقایع خواهد بود. نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
نقدی بر اپوزیسیون دانشجویی خارج از کشور ( بخش سوم ) بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) در دو پست قبلی به بررسی هویت اپوزیسیون دانشجویی خارج از کشور پس از انقاب و منشا شکل گیری آن در داخل کشور پرداختم .در این سری به بررسی چرایی رسیدن به این نقطه نه از زاویه تاثیرات حاکمیتی بر آن که از زاویه حرکت خود جریان دانشجویی می پردازم. وقتی امروز و پس از 10 سال به مصادیق مختلف جریان دانشجویی این بازه زمانی می نگریم چند ویژگی بسیار بارز و مشخص است. 1 - وقتی که تبارشناسی حرکت دانشجویی را در این دو دوران انجام می دهیم می بینیم که عدم تحمل اینان نسبت به فرآیند آرام و تدریجی اصلاحات و دامن زدن آنان به رادیکالیسم در آن فضا و گذر کردن از سقف خواسته های اکثریت مردم ایران و نادیده گرفتن خواسته های اکثریت علت اصلی گسست آنها از روند مداوم اصلاحات در چارچوب قانون و نظام بود. در مورد مدعای فوق نکته زیر را باید در نظر گرفت : عدم وجود مبانی فکری شفاف وروشن،نزدیکی بلاجهت آنان به حرکتهای چپ و اصرار بر پیگیری مطالبات رادیکال با مکانیزمهایی چون عبور از خاتمی و تحریم انتخابات و به این شکل جدا شدن از بدنه مردمی و در نتیجه از دست دادن پشتوانه دانشجویی هزینه ای است که اکنون جنبش دانشجویی به عنوان وامدار این بنیان کج پرداخت می کند. 2- حرکت دفتر تحکیم وحدت در این سالها به تدریج به سمت گسست از مبانی فکری خود در دهه 60 و 70 و دور شدن از هویت چپ اسلامی بوده که تجلی آن را می توان در سخنانی چون لزوم تغییر اساسنامه دفتر تحکیم ، طیف های متعدد حاضر در این مجموعه در این چند سال که از نیروهای سکولار گرفته تا چپ مارکسیست و از فمینیست گرفته تا چپ سنتی را در بر می گیرد، مشاهده کرد. در مورد مدعای فوق نکات زیر را باید در نظر گرفت : 1لف ) برای بررسی دلایل آن می توان به هویت کنونی اعضای سابق این دفتر در 10 سال گذشته پرداخت وتا روشن شود دیدگاه چپ خط امام در این مجموعه چه وزنی دارد. ب ) دفتر تحکیم وحدت ارث عده ای خاص از دانشجویان نیست که آنان در زمان خود و بر اساس طرز تفکر خود در مبانی آن تغییر ایجاد کنند.اگر کسانی قصد دارند با هویتی غیر از هویت مذکور در اساسنامه این مجموعه فعالیت کنند ، باید جای دیگری را برای کار انتخاب کنند.البته در اینجا نکته ای بسیار مهم وجود دارد و آن اینکه اگر حاکمیت به طیف های فکری دگراندیش از چپ مارکسیست گرفته تا سکولار و ... در چارچوب قانون اساسی اجازه فعالیت می داد دیگر آنها لزومی برای نفوذ در مجموعه های انجمن اسلامی نداشتند هرچند بازهم ممکن بود به دلایل دیگر این اتفاق بیفتد.اما هیچ کدام از مطالب فوق دلیلی برای استحاله هویت یک تشکل با سابقه دانشجویی نیست. ج ) از همه موارد فوق مهمتر آنکه همواره خراب کردن و از بین بردن و نخواستن و نه گفتن آسان تر است از ساختن و آباد کردن و خواستن و بله گفتن.یعنی اینکه این مجموعه به دلیل عدم اشراف خود بر تحولات تاریخ معاصر ایران نتوانست به این درک از شرایط برسد که قبل از آنکه بخواهیم به این فکر کنیم که چه باید بشویم باید به این فکر کنیم که چه شده ایم و چگونه شده ایم؟ به اعتقاد بنده این مجموعه نه تنها در آن برهه زمانی به این مسئله نیندیشید که ما چگونه در این جایگاه از تاریخ قرار گرفته ایم بلکه به این هم نیندیشید که در قبال از دست نهادن هویت سابق خود می خواهد چه چیزی را و بر چه اساسی جایگزین کند. بلکه در بستر حوادث و بدون بهره گیری از یک تئوری منسجم و یا لااقل مشخص فکری دست به تصمیم سازی زده که نتایج آن را در شکل گیری نحله ها و تفکرات مختلف فکری در این مجموعه و از دست رفتن انسجام فکری و تئوریک مشاهده می کنیم. 3- به نظر می رسد بخش هایی از تفکرات موجود در اعضای سابق این جریان به هیچ عنوان قابلیت مطرح شدن در چارچوب قوانین نظام جمهوری اسلامی را ندارد و اگر مجموعه ای بخواهد به طور علنی و در چارچوب نظام جمهوری اسلامی به فعالیت و اثرگذاری خود ادامه دهد باید آن جریانات را از خود طرد کند و نه بر اساس مصلحت اندیشی بلکه بر اساس یک تئوری مشخص فکری برای حرکات آینده خود استراتژی تعین کند. در مورد مدعای فوق نکات زیر را باید در نظر گرفت : الف ) دلایل مدعای فوق را باید در آرای اعضای سابق این جریان در خارج از کشور که به ایجاد تغییر در ایران با فشار دول خارجی چشم دوخته اند و هر روز کلیت نظام را آماج حملات خود کرده اند مشاهده کرد که شرحی از آنها در ابتدای مقاله امده است و برای اطلاع بیشتر می توان به سایتها و وبلاگ های آنها مراجعه کرد.از طرف دیگر جریان چپ کمونیستی که به هیچ چیز کمتر از انقلاب کارگران در کنار معلمان و دانشجویان و ... راضی نیست مسلما امکان فعالیت درون ساختاری را نخواهد یافت. ب ) اگر قدری به گذشته ایران اسلامیمان بنگریم و تحولات تاریخیمان را به دیده تحلیل بنگریم به صورت شفاف مشاهده می کنیم هرگاه جنبشهای آزادیخواهانه مردم ایران به سمت و سویی رفته که پشتوانه بخش ستنی جامعه را از دست داده و یا خواسته سنت اسلامی – ایرانی خود را نادیده بگیرد ، از قهقرای استبداد سر بیرون آورده است.آنجا که از دل مشروطیت استبداد رضاخان بیرون می آید و از دل نهضت نفت استبداد محمد رضا شاه. اما چه باید کرد ؟ در پست بعدی به بررسی این موضوع خواهم پرداخت نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
اسناد محاکمه های مطبوعات در ایران ( بخش اول ) بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) هنوز چند روزی از توقیف روزنامه هم میهن نمی گذشت که در حالی که داشتم بنا به سنت معمول خودم در کتابفروشی های بزرگ شهر پرسه می زدم تا آثار تازه منتشر شده دم دست رابیابم به طور اتفاقی با مجموعه ای مواجه شدم که نظرم را به شدت به خودش جلب کرد. "مجموعه اسناد حقوقی مطبوعات ایران " که توسط نشر روزگار به چاپ رسیده و زمان چاپ آن بعضا به سال 1381 هم می رسد. اسناد مربوط به محاکمه و توقیف مطبوعات مختلف که عمدتا معروف به مطبوعات دوره " بهار رکن چهارم " ( نام کتابی از عماد الدین باقی ) هستند نظیر جامعه ، توس ،آوا ، بهمن و حتی مطبوعات جناح مقابل اصلاح طلبان جون شلمچه و ... .آنچه که بیش از همه در متن این کتابها که چندتا ازآنها را خریداری کرده و خواندم برایم جالب بود، توجه زیادی است که خوشبختانه امروزه دارد در فرهیختگان ما جهت کلاسه بندی کردن اسناد حقوقی - که جنبه های بسیار مهم تحلیل تاریخی و سیاسی و حتی اجتماعی را به دنبال خود می کشند- شکل می گیرد. گویی سنت فراموشی حوادث تاریخی 200 ساله معاصر که سنت غالب در این 200 سال بوده امروزه توسط این جمع های فرهیخته به چالش کشیده شده است.امروز بر همه ما است که اگر می خواهیم اثر گذاری مفید و موثری بر آینده ایران عزیزمان داشته باشیم هرطور که میتوانیم به نوشته شدن تاریخ تحلیلی ایران معاصر کمک کنیم تا راه برای بنیان گذاشتن آینده مان بر بنی استوار تجربیات گذشته باز شود .حرکتهایی که امروز همچون پازلهای مربوط به یک جدول که اسم آن جدول هم جدول تاریخ تحلیلی معاصر ایران است باید در کنار هم انجام شود تا سرانجام ناظر خارجی بتواند اضلاع در کنار هم نشسته این پازل چند وجهی را نظاره کند و از سوی دیگر با تلاشی که نهادهای مدنی در جامعه انجام می دهند فضای مستقل و خالی از فشار نهادهای قدرت برای ناظر خارجی به وجود بیاید تا بتواند این پازل را تحلیل و بررسی کند.اتفاقی که به دلایل مختلف تا کنون محقق نشده است از فضای استبدادی موجود در مملکت شاهانه که همواره از شکل گیری تاریخ نگاری مستقل هراس داشته گرفته تا عدم احساس نیاز به گذار از نگارش تاریخ توصیفی به نگارش تاریخ تحلیلی در نخبگان و همچنین عدم ثبت و ضبط دقیق و روشن وقایع و اسناد حوادث تاریخی که تحلیل وقایع را بیش از پیش دشوار می سازد. به همین دلیل مجموعه اسناد حقوقی مطبوعاتی ایران را که به ثبت دقیق اسناد ، روند ها و گفتگوها و مصاحبات و نامه های افراد موثر در پروسه تعطیلی روزنامه ها پرداخته است گامی بزرگ در جهت کمک به نگارش تاریخ نگاری مستقل در ایران می دانم.این مهم بی شک در سایه به وجود آمدن فضای آزاد رسانه ای در مطبوعات و به خصوص انتشارات جمهوری اسلامی ایران میسر شده است که به عنوان یکی از مواردی که در دوران دولت اصلاحات بنیان گذاری شده و تاکنون نیز دوام داشته که دوام آن نشان از نهادینه شدن آن دارد – حضور این کتابها در قفسه های کتابفروشیها دلیل این مدعا است - می تواند مایه مباهات اصلاح طلبان و همه ایرانیان به عنوان منادیان آزادیخواهی و دین مداری در کنار هم قرار گیرد .در مطلب بعدی به بررسی چگونگی ترتیب این مجموعه و و محتوای آن از لحاظ اثرگذاری سیاسی ، تاریخی ، اجتماعی و حقوقی خواهم پرداخت. نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
نقدی بر اپوزیسیون دانشجویی خارج از کشور ( بخش دوم ) بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) مقایسه اپوزیسیون دانشجویی قبل و بعد از انقلاب اسلامی ایران نشستم و یک مقایسه ای کردم میان آن نقشی که دانشجویان خارج نشین در ظرف زمانی خودشان در زمان شاه با رژیم پهلوی داشتند و نوع ارتباطی که با گروههای فعال خارجی برقرار می کردن و کاری که این مدعیان الان انجام می دهند. ( توجه کنید که در این مقایسه تفاوتهای رژیم جمهوری اسلامی که تقریبا هر دو سال در آن انتخابات برگزار می شود و در همین آخرین انتخابات ریاست جمهوری آن همه جناح های سیاسی حضور داشتند و فعالان واقع بین سیاسی هم بر این نکته صحه می گذارند که انتخاب دولت نهم خواست واقعی اکثریتی از همین مردم بود – درست یا غلط – با رژیم پهلوی که یک رژیم دیکتاتوری مطلق بود را لحاظ نکرده ام . منظورم آن است که یک دموکراسی حداقلی الان در ایران وجود دارد و چرخش قدرت در دست افکار مختلف را خود من در دوران دانشجوییم لمس کرده ام حال آنکه چنین اتفاقی هرگز در زمان شاه رخ نداده است.) آن زمان کسانی چون شریعتی در فرانسه با فرانس فانون نویسنده مبارز رفاقت می گزیدند،بیانیه های خود را از سارتر می گرفتند و در جبهه آزادیبخش الجزایر فعالیت می نمودند.امثال دکتر چمرانها به سمت سازمان آزادیبخش فلسطین گرایش پیدا می کردند و با آنها رابطه داشتند.مشروعیت خود را با کسانی پیوند می زدند که عمدتا دارای قدرت رسمی در کشورها نبودند و سابقه پلید استعمارگری و مبارزه با ملتهای آزادیخواه در کارنامه آنها نبود .از طرف دولتهای خارجی به واسطه روابط حسنه رسمی آنها با ایران تحت فشار قرار می گرفتند و بعضا تحصیل خود را قربانی هدف خود می کردند. آنچه که مسلم است آنکه ماهیت دول اروپایی وبه طور کلی غربی از زمان قبل از انقلاب تا کنون دچار تغییر نشده و سیاستهای کلی آنها در مواجهه با کشورهای جهان سوم همچنان و حتی علیرغم آیند و روند دولتها ثابت مانده است.اما چه شده که امروز به دانشجویان مخالف ایرانی بورس می دهد و تریبون و پناه ؛ و دیروز زندان می داد و اخراج از کشور و دانشگاه ؟ آنها به مبارزه شان با نظام سلطه جهانی که حقوق بشر را نادیده می گیرد ( در عراق ، افغانستان ، لبنان ، فلسطین و مبارزه با حجاب در فرانسه و ...) افتخار می کردند و اینان به فتح باب مذاکره و گفتگو با بوش و امثالهم برای چگونگی انجام تغییر در ایران افتخار می کنند.( وبلاگ فخرآور را بخوانید) امروز اینان در آمریکا نشسته اند و نمی دانم چگونه اما تلویزیونها نشان می دهند که در آسایش و راحت اند و در تلویزیون های رسمی دولتهایی که سابقه روشن در استعمارگری دارند ( اسناد منتشر شده چند هفته پیش سازمان سیا را ببینید ) و واضح و روشن است که امروز هم هر جا دموکراسی و آزادی با منافعشان در تضاد افتد به سرعت دموکراسی را قربانی منافع خود می کنند ( وضعیت دولت دموکراتیک فلسطین را ببینید که دنیای منادی آزادی با حماس برآمده از آزادی چه می کند ) ندای آزادی می دهند و خوشحال اند که هزینه خود را قبلا در زندان ایران پرداخته اند و اکنون دیگر وقت آسایش و راحت است.که مگر امثال شریعتیها زندان نرفتند و شکنجه نشدند؟( باز هم کاری به تفاوتهای ژرف نظام پهلوی و نظام جمهوری اسلامی ندارم ) اما چرا چنین شد ؟ چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟ چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم؟ پاسخ آن را در پست بعدی بررسی خواهم کرد. نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | |
عدم شفافیت در گفتمان روشنفکری دینی ( بخش دوم )
بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران) در ادامه نقدی که در پست قبلی ام بر مقاله هادی خانیکی با عنوان " خرداد و پرسش های پیش رو " نوشته بودم می خواهم به بعد دیگری از مطلب ایشان یعنی بازگشت به مذهب و دین گرایی در غرب بپردازم. قبل از هرچیز به نظرم می آید که باید محل نزاع تقریر شود. آقای خانیکی در مقاله شان آن چیزی را که در غرب در حال رخ دادن است " پیدایش دوره جدیدی از معنویت گرایی در دنیای متجدد " نامیده اند و آن را دلیلی بر ناکارآمدی مدرنیته در ارضای نیازهای انسان قلمداد کرده اند و لذا لزوم کاربرد گفتمان اسلام رحمانی ( بخوانید روشنفکری دینی ) را استنباط کرده اند. در این رابطه نقل چند موضوع ضروری است : 1- اگر چه نافی تاثیر دیدگاه خود به عنوان یک سنت گرا بر نقد حاضر نیستم اما تنها قصدم بیان تناقض میان معرفت نوپدید غربی و معرفت از دید سنت دینی اسلامی است و بنای دفاع از هیچ کدام را در این موضع ندارم. 2- سنخ معرفت و معنویتی که غرب در حال بازگشت به آن است با آن معرفتی که از دل سنت اسلامی و در حالت کلی تر سنت وحیانی ادیان توحیدی بیرون می آید ( هر چند برای یک سنت گرای مسلمان معنویت امروز مسیحی و یهودی و دیگر ادیان توحیدی همن محل تامل است ) متفاوت است که اگر کمی عمقی با قضیه برخورد کنیم متوجه می شویم بازگشت مسکن وار غرب به دین به عنوان مرهمی بر دردهای مدرن شدن تفاوت زیادی با موضع یک دین دار توحیدی دارد. در تبیین این موضع لازم است کمی بیشتر توضیح داده شود. یک موحد سنتی خدا را به عنوان خالق خود و یک واقعیت وجودی در می یابد و لذا خود را در برابر خدا و دنیا و همه موجوداتی که مخلوق آن خدا است مسئول می یابد و لذا قبل از آنکه دین در برابر او وظیفه داشته باشد ( که دردهای او را تسکین دهد یا هرچیز دیگر ) او است که وظیفه دارد به فرمانهای خدای خود گردن نهد.آنجا که علی (ع ) می فرماید : شما در برابر مجموعه ومنظومه هستی، حتی در برابر «بقاع و بهائم =زیست گاهها و زیست گرها » وظیفه دارید و باید پاسخگو باشید» (نهج البلاغه ، خطبه 167) و لذا به عنوان یک شخصی که در دنیا امانتدار آن چیزی است که خدا به او به امانت سپرده خود را در برابر دین خود و خدای خود مسئول می داند و البته در همین آیین امده است : " لا تکن عبد غیرک فقد جعلک الله حرّا.بنده هیچ انسانی نباش که خداوند تو را آزاد خلق کرده است (نهج البلاغه ، نامه / 31)" که منتها درجه آزادی را برای انسان متصور می شود.آزادی در قبال نوع بشر و مسئولیت در قبال خالق که مسئولیت در قبال خلق از خواست خدا ناشی می شود و صد البته عقل هر انسانی آن را می یابد. آنجا که حافظ هم می فرماید : به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی سر خواجگی کون و مکان برخیزم پس متدین به ادیان توحیدی قبل از آنکه سائل باشد مسئول است و یکی از مسئولیتهای او سائل بودن است.(ادعونی استجب لکم – مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم – سوره غافر آیه 60 )توجه کنید که جمله امری است. 3- -معنویتی که از سوی ادیان توحیدی معرفی می شود همواره از طریق فردی آورده شده که خود مدعی نمایندگی خدا بوده و برای مدعای خود دلایلی به همراه داشته است. سوال مهم اینجا است که مدعیان معنویت گرایی جدید رسالت خود را در پناه دادن به بشر درمانده از مدرن شدن و دعوت او را به معنویت از چه کسی گرفته اند و اصولا آیا از دید یک دین توحیدی آیا کسی اجازه دارد به خودی خود و بدون توجه به مبانی اصیل دینی معنویتی را ترویج کند و آن را از جانب خدا بداند؟( سخن درباره حق آزادی و حضور چنین فرقه هایی نیست سخن در باب درستی یا نادرستی عملکرد آنها است) و چنین معنویتی از دید سنت دینی بشر را به جایی بهتر از جایی که مدرنیته برده می برد؟ 4- یکی از مهمترین مسائلی که بقای سنت ارتودکس اسلامی در گرو آن است روشن کردن مرز بندی خود با این ادیان و مذاهب ساخته دست بشر و این متافزیک آمپول واری است که به بشر تزریق می شود و تنها او را رنجورتر می نماید چرا که " الا بذکر الله تطمئن القلوب –سوره رعد –آیه 28 " و بنابراین چنگ زدن به چنین معنویتهایی از دید سنت دینی تنها به باطل رفتن است و مایه افسردگی.حال چه از ناحیه ضعف مدرنیته به عنوان عامل انجام شود و چه از ناحیه هر عامل دیگری.پس دینداری ارتدوکس باید با تمام قوت از خلط شدن چنین مباحثی جلوگیری کند نه اینکه به آن دامن بزند. 5- این نوع بازگشت به این چیزی که فقط با معنویت ادیان توحیدی مشترک لفظی است ( در مقاله به نوعی معرفت عام و مشترک الادیان تعبیر شده است ) هیچگونه طلیعه نیکویی برای ادیان وحیانی نیست و تنها گامی دیگر دردور شدن از معنویت حقیقی است و دین وحیانی هم با چنین رویکردی به خود (روی آوردن به دین در هنگام سختی )مخالف است . "فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الذین فلما نجیهم الی البر اذا هم یشرکون – این مردم چون به کشتی نشینند در آنحال با اخلاص خدا را می خوانند و جون از خطر دریا با ساحل نجاتشان دادیم باز به همان خدای یکتا مشرک می شوند.- سوره عنکبوت آیه 65 " 6- در نهایت لزوم پرداختن به دین و مذهب را از ناتوانی مدرنیته در رفع حوائج انسان غربی استنباط کردن بد نمی دانم چرا که واقعا معتقدم که جریان مدرن شدن در دور شدن بشریت از مبانی حقیقی معرفت بی شک نقش داشته است در همان حال که در اعطای بسیاری از حقوق او نیز تاثیر به سزا داشته است، اما این بازگشت به معنویت در غرب را هم تکمله ای بر همان دور شدن می دانم و نه گامی در نزدیکی به آن و به همین دلیل است که احساس همسویی با چنین نحله هایی را دست دادن با گرگ نامیده ام. دولت از مرغ همایون طلب و سایه او زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | |
نقدی بر اپوزیسیون دانشجویی خارج از کشور ( بخش اول ) بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران) فسیلهای گریخته از وطن از جنبش دانشجویی چه می خواهند؟ در روند حرکت رو به جلو یک ملت به سمت توسعه ، پیشرفت ، آزادیخواهی و حفظ توامان اصالت و هویت خود اتفاقات بسیاری می افتد و جریانات بسیاری با هدف اثرگذاری بر این روند شکل می گیرند و هر یک عملکردی از خود به جا می گذارد که ملاکی می شود برای قضاوت بعدی ها در مورد آنها و میراثی برای تجربه اندوزی و جلوگیری از تکرار خطاها. چندی پیش داشتم وبلاگ های مختلف را رصد می کردم که تصادفی وارد شدم به وبلاگ امیرعباس فخرآور.ایشان که در 7 – 8 سال پیش دانشجو بوده و الان هم کوله باری از ادعای رهبری جنبش دانشجویی را از ایالات متحده آمریکا یدک می کشد طی پستی به شدت به دفتر تحکیم وحدت حمله کرده بود که چرا عکس امام ( ره ) را از روی آرم تشکیلاتی خود بر نمی دارد و چرا اساسنامه خود را دور نمی اندازد و آنها را متهم کرده بود به سازشکاری با رژیم ایران.سپس شروع کرده بود به افشاگری درباره علی افشاری و اکبر عطری و محسن سازگارا و ... که از موسسات مختلف دولتی در آمریکا پول می گیرند و البته گفته بود که از نظر او ایرادی هم ندارد .یک مقداری هم حمله کرده بود به جریان چپ در زندان و سعی کرده بود خودش را هم از دوستان احمد باطبی جلوه بده که احمد باطبی اطلاعیه ای داده بود و تکذیب کرده بود.از طرفی بر و بچه های چپ هم از خجالتش در آمده بودند و این نوچه خرده بورژوازی را مورد تفقد خود قرار داده بودند.ناصر زرافشان ( از رهبران کنونی چپ در ایران که پیامش در تجمع چپها در 15 آذر 85 در دانشگاه تهران خوانده شد ) در بیانیه ای او را جاسوس رژیم ایران نامیده بود.علی افشاری هم در وبلاگ خودش صداو سیمارا متهم کرده بود به لجن پراکنی بر علیه خودش و این که از کسی پول نگرفته و خلاصه چه قدر صادقانه و دلسوزانه آنهایی که ماهواره دارند شاهد تلاش او از طریق شبکه تلویزیونی صدای آمریکا (VOA ) برای برقرای و بسط دموکراسی در ایران هستند و البته هیچ ایرادی هم ندارد که شبکه ( VOA ) بودجه اش را از طرف کنگره آمریکا بگیرد و به دستور رئیس جمهور آمریکا برای برقرای دموکراسی و آزادی در ایران تلاش کند. تمام آنچه که در سطور فوق خواندید نقل قول مستقیم از وبلاگ های رسمی آنها است .یک آن که صفحات وب را نگاه کردم دیدم که چه قدر مدعیان سابق رهبری جنبش دانشجویی مشغول همدلی با هم برای بسط آزادی در ایران و آگاه کردن مردم نسبت لزوم مشارکت در سرنوشت خود و معرفی کردن چهره پلید مدعیان دروغین آزادی هستند.این اپوزیسیون ایرانی که اعضای آن در تشتت و تفرقه با هم ، کمال اتحاد و همدلی را دارند نماد کامل نادیده گرفتن خواسته های اکثریت مردم و شرایط و ظرفیتهای ساختاری یک جامعه برای حرکت و پیشرفت است.جماعتی که امروز ارتباط خود را با بدنه جامعه ایران گسسته و نظریه پردازی در مورد جامعه ایران را به جلسات و سخنرانیهای خود در دانشگاهها و موسسات تحقیقاتی آمریکایی و محافل اپوزیسیون برده و همچنان از خواسته ها و نیاز های اصلی مردم دورتر و دورتر می شود و حتی در مواقع بسیاری دیگر مرز خدمت و خیانت را هم تشخیص نمی دهد و آگاهانه یا ناآگاهانه بازیچه دست منافع بیگانگان می شود.هرچند این بازیچه شدن را زیر عناوین قشنگی چون جهانی شدن، استفاده از فشار خارجی برای ایجاد تغییر در داخل و ... پنهان کند.در پست بعدی می خواهم مقایسه ای کنم بین عملکردی که جریان فعال خارج از کشور در زمان شاه داشت با بخش اپوزوسیون جریانی که اکنون در خارج فعال است.به قول حافظ شیراز عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | |
عدم شفافیت در گفتمان روشنفکری دینی ( بخش اول ) بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران) در این وانفسای ظهور فرقه های متعدد مدعی دین گرایی و معنویت گستری،مقاله ای را خواندم که در شماره جدید ماهنامه وزین آیین با نام " خرداد و پرسشهای پیش رو" به قلم هادی خانیکی و با عنوان سرمقاله به چاپ رسیده بود.استنباط بنده از کلیت مقاله ایشان این بود که به مناسبت شماره خرداد و ماه خرداد و همزمانی آن با رخدادخهای سرنوشت ساز تاریخ معاصر ایران از 15 خرداد 42 گرفته تا 29 خرداد 56 ( شهادت دکتر علی شریعتی ) و از 14 خرداد 68 ( رحلت امام ) تا دوم خرداد 76 یک جریان فکری را در کلیه این حوادث شناسایی کرده که در عین وابستگی به سنت خود به مفاهیم مدرن نظیر آزادی و پیشرفت و استقلال نیز نظر دارد."انقلاب اسلامی ایران بخشی از فرآیند ناتمام تلاش ایرانیان برای دستیابی به آزادی، استقلال و پیشرفت در سایه دین بود."و بر همین اساس وجه اساسی انقلاب ایران را هم تکاملی بودنش دانسته اند. سپس با استناد به این جمله جامعه شناس شهیر فرانسوی ریمون آرون "قرن بیست و یکم یا نخواهد بود یا قرن ظهور مذاهب خواهد بود" و شرح گسست غرب از مادی گرایی از یک سو و ظهور بنیادگرایی در کشورهای در حال توسعه چنین پیغامی را شنیده اندکه : "نابسندگی مدرنیته و عقلانیت ابزاری در تامین نیازهای انسانی و ناتوانی تکنولوژی در ارتقای کیفیت زندگی فرد و جامعه و تعمیم و تعمیق آرامش و امنیت خاطر در عرصه جهانی"و سپس خطر بنیاد گرایان خشن را گوشزد شده و به لزوم تبیین مبانی گفتمان رحمانی و دموکراتیک اسلامی پرداخته اند که در دوران اصلاحات به عنوان رویکردی جدید مطرح شده است. اما به چند دلیل خواستم نقدی بر این مقاله بنویسم که مواردی چند از دغدغه های قدیمی ذهن مرا بیدار کرده است. اول اینکه برای توجیه پایبند باقی ماندن بر مذهب و به عنوان دلیلی برای کاربرد آن در ایران به طور خاص ( گفتمان روشنفکری دینی ) دو رویکرد یکی در جهان غرب و دیگری در کشورهای در حال توسعه را دلیل گرفته اند حال آنکه اصولا تجربه تاریخی ما نشان داده چنین قیاسهایی در حوزه اندیشه راه به جایی نمی برد که اگر می برد کپی برداران از نسخه های آماده غربی که بارها در ایران تجربه خود را اجرایی هم کرده اند -از تجدد گرایان عصر مشروطه گرفته تا دیکتاتورهای مدرن پهلوی- راه به جایی برده بودند.ثانیا نماد گرفتن این دو پدیده به عنوان مصادیق یک موضوع یعنی ناکارآمدی مدرنیته خود اشتباهی بزرگ است.چون بنیادگرایان در کشورهای در حال توسعه اصلا مدرنیته را به شکل تمام آن هنوز تجربه نکرده اندکه بخواهند از عقلانیت ابزاری و و ناتوانی آن فغان کنند و به مذهب پناه ببرند.آنان بیشتر در فرار از مولفه های اصلی مدرن شدن یعنی آزادی که بنیادگرایان آن را برنمی تابند و تن دادن به مشروعیت مردم که بنیادگرایان در برابر شارعش می نهند به سنت و مذهب پناه آوردده اند نه از سر عدم اعتقاد به توانایی عقل ابزاری در به هدیه آوردن امنیت برای زندگی . حجم زیاد آثار پست مدرنی که در جامعه خوذد ما ترجمه می شود و مخاطب برای خود می یابد نه به این دلیل است که ایرانیان از معایب دنیای مدرن خسته شده اند که آنها اصلا مدرن نشده اند که بخواهند از آن خسته بشوند.این ذهن سنتی ایرانیان است که میخواهد تن به کمند مدرن شدن ندهد و برای آن به هر ابزاری چنگ می زند حتی اگر آن ابزار خواستگاهش جریان پست مدرن باشد.یا حتی اگر خواستگاهش چپگرایی انقلابی کاسترو و چه گوارا باشد.من امروز علت این گونه گرایشات احساسی بنیادگرایانه را چه اسلامی و چه غیر اسلامی ( مارکسیستی ) در کشورهای در حال توسعه را عدم به وجود آمدن ظرفیت مدرن شدن و عدم به وجود آمدن آگاهی لازم برای پذیرش این روند می دانم که انتقاد از بعضی جنبه های مدرن شدن را برای این مخالفت خود پوشش قرار می دهد.یعنی در واقع آن ذهن مستبد سنتی که نمی خواهد تن به نظم مدرن بدهد و دیگران را به رسمیت بشناسد و آنها را تحمل کند خود را به هرجایی میزند تا از این مهلکه فرار کند .گاهی این تفکرات چپ می شود(مصاحبه مجله شهروند با محمدعلی عمویی را بخوانید)، گاهی پست مدرن و گاهی هم بنیادگرا لذا نه می توان و نه باید این نوع پایبند ماندن به سنت را که از سر تعبد است و نه تعقل به فال نیک گرفت و نه باید آن را به دلیل ناموزونی قامت مدرن شدن در ذهن ساکنان دنیای سنتی دانست. پس احساس همدلی کردن با این نوع تعلق به سنت را که محصول پس زدن مدرنیته است بدون نفس کشیدن در فضای آن و حذف آن المانهایی را در پی دارد که حتی در خوشبینانه ترین حالت زنده شدن آنها در گفتمان سنتی را محصول تلنگرهای محکم دنیای مدرن می دانم – نظیر آزادیخواهی ، حفظ حقوق شهروندی، مدارا و ... – و خاص کشورهای در حال توسعه است – چنانکه آقای خانیکی هم در مقاله شان به ان اشاره کرده اند- رقصیدن با شیطان نام نهاده ام. باشد تا در مجالی دیگر دست دادن با گرگ را هم از دید خود تبیین کنم. می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
بقای سنت در گرو عمل اخلاقی بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) دیر زمانی است که محور بسیاری از مقالات ،نوشته ها و مجادلات فکری ایران معاصر بدل به جدال سنت و مدرنیته شده است و مانند یک ویروس که از مادر به فرزند منتقل می شود به صورت ارثی از نسل قبل به نسل بعد در حال انتقال است. نسلی که عمدتا جوان است و فضای سنتی را به آن شکلی که نسلهای قبلی تجربه کرده اند نمی شناسد و تجربه نکرده است. نسل جدید به واسطه جوان بودنش نسلی است که طوق پذیرش کمتر مرام و مسلکی را بر اساس آنچه که سنت بوده بر گردن میآویزد و از سوی دیگر نسلی کتابخوان و اهل مطالعه هم نیست تا برود و سنت خود را یا روند مدرن شدن را آنچنان که در غرب رخ داد ببیند و تحلیل کند. لذا آثاری را که از هر حوزه ای میبیند و به حساب آن حوزه می گذارد، ملاک قضاوت خود در مورد سنت یا مدرن شدن و یا هر چیز دیگری قرار می دهد.(فرض این گفتار بر اساس مشاهداتی که در طی 5 سال دورتان دانشجویی داشته ام بر این است که اکثریت نسل سوم انقلاب نسلی کم حوصله و حداکثر مقاله خوان است – اگر بخواند – و نه نسلی پر حوصله و کتاب خوان ).لذا جوان امروز قضاوت خود را در مورد روند مدرن شدن بر اساس مظاهری قرار می دهد که از آن مشاهده می کند .نظم ، قانونگرایی ، سطح بالای رفاه اجتماعی ، آزادی قلم و مطبوعات در کنار فوتبال و موسیقی و خیلی دیگر از مظاهر تکنولوژی مجموعه ای است که امروز قضاوت جوان را از روند مدرن شدن می سازد بی آنکه در یک لایه زیرینتر لابی های عظیم اقتصادی و سیاسی ، امپراتوریهای رسانه ای، روند منظم حمله به هویت های منطقه ای، حرکت به سمت گسست از معنا و ... نمایش پیدا کند.فریاد های پست مدرنیزم حتی به گوش جوان ایرانی هم نمی رسد تا بخواهد او را نسبت به خطرات این روند در عین همه محاسن آن بیدار کند.اما از سوی دیگر باید دید تصور او از سنت از قبل چه چیزی ساخته می شود . آیا علمای ما و مذهبیون ما توانسته اند تصویری از خود برجای گذارند که هویتی را در ذهن جوان امروز شکل دهد؟به نظر من پاسخ منفی است.وارد نشدن گفتمان های اصلی دینی به فضای دوران گذار و ماندن در فضای گفتمان سنتی مهمترین عامل عدم ایجاد ارتباط بین نسل اول و سوم انقلاب است. مثالی بزنم.تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران و نماد اصلی هویت سنتی در کنار پاره ای از عناصر هویت ملی و تاریخی دارای چند منبع رسمی و اصلی است که سخنان پیشوایان آن در آنها جمع، آوری شده است.از جمله آنها یکی اصول کافی است .به جرات می تونم بگویم کمتر کسی(از نسل سوم ) است که بداند آغاز این کتاب فصلی ( باب ) است با نام دانایی و نادانی .( عقل و جهل ).یعنی این دین در شروع گفتارش در کتاب رسمی اش از عقل سخن می گوید و اینکه در تمامی سخنانش مخاطبش را عقل قرار داده استو اینکه حتی اخلاق را هم عقلی می داند.بحار الانوار به عنوان دائره المعارف بزرگ حدیث در تشیع با فصلی با همین عنوان آغاز می شود.بگذریم ... نتیجه ای ای که می خواهم بگیرم این است که تمام همت ائمه ما قبل از اینکه در راه گسترش دین خدا باشد در راه انسانسازی بوده است و این مهم راهی بوده که ائمه ما در تبلیغ دین خدا گشوده اند. لذا می بینیم در دوران زندگی ائمه علیرغم اینکه قدرت در دست مخالفان ایشان بوده و ابزارهای تبلیغاتی را بر علیه آنها با تمام توان به کار می گرفته اند آن دسته از مردم و جویندگان و مخالفانی که موفق به ارتباط با آنها می شدن قبل از هرچیز مجذوب مرام و مسلک اخلاقی و طبع بلند و منش بزرگوارانه شان شده اند که امام صادق(ع) فرمودند:« کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم؛ دعوتگر مردم بدون زبان ( بلکه با عمل) باشید» اگر می بینیم نام هر 12 نفر از ائمه ما در کنار نام سلمان فارسی و ابولفضل العباس و ... به عنوان شرفاء ( بزرگان قوم ) امروز و از پس هزار و چهارصد سال دشمنی با خاندان رسول هنوز بر تارک مسجد النبی می درخشد فقط به این دلیل است که منش اینان در رفتار با مردم چنان بوده که حتی بزرگترین مخالفانشان توان انکار شرافت آنها را نداشته اند . به اعتقاد من ما امروز در نمایاندن وجوه سترگ توحیدی و اخلاقی دین در فضای گفتمانی جدید سستی ورزیده ایم.عدم پرداختن به وجه توحید، عدل، معاد و اخلاق و پرداختن بیش از اندازه به احکام خطری است که بیش از همه اسلام را به عنوان یک هویت تهدید می کند.وجود شخصیتهای برجسته تشیع در همین دوران معاصر که همواره به دلیل عملکرد متین و اخلاقیشان مورد احترام همه حتی مخالفانشان بوده اند از سیدجمال الدین اسدآبادی گرفته تا امام خمینی (ره) و سید محمد خاتمی و دیگران گواه این مطلب مهم است که هنوز می توان در همین جهان مدرن عملکردی را از موضع دین از خود بروز داد که مخالفان را نیز وادار به کرنش در برابر بزرگی آن منش نماید.اگر امام (ره) به گورباچف نامه می نویسد و اورا از موضع یک مصلح دینی اندرز می دهد و اگر خاتمی با پیام مدارا محور گفتگوی تمدنها همه را دعوت به مدارا به جای خشونت می نمای د و اگر سخن هر دو ایشان بر تارک تاریخ مانده و خواهد ماند تنها به دلیل عمل به این شعر حافظ بوده است که : عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
نامه 57 اقتصاددان ؛ سیاسی یا اقتصادی بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) "توسعه"، " پیشرفت "، "رشد درآمد ناخالص ملی"، "بهبود رفاه اجتماعی" ، "میزان سرمایه اجتماعی موجود در جامعه "،"میزان سواد" ، "نرخ امید به زندگی " و ... واژه هایی است که عادت کرده ایم هرگاه اسم حرکت رو به رشد اقتصادی جامعه برده می شود، آنها را هم بشنویم . برخی به عنوان شاخص های توسعه انسانی نظیر سواد و امید به زندگی، برخی به عنوان شاخص های توسعه اقتصادی نظیر درآمد سرانه و نرخ درآمد ناخالص ملی ، برخی به عنوان شاخص توسعه اجتماعی نظیر سرمایه اجتماعی و برخی دیگر به عنوان شاخص های توسعه پایدار مثل میزان آلودگی محیط زیست. در کتب تخصصی مربوط به جامعه شناسی توسعه و همچنین کتب علمی اقتصاد تعریفهای روشنی از مفاهیم فوق از دیدگا های مختلف عرضه شده و مورد نقد و بررسی قرار گرفته است که بسیاری از آنها به فارسی هم تجربه شده و در دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی مورد استفاده قرار می گیرند.اما این مطالب متاسفانه به صورت آکادمیک از صحنه دانشگاهها به صفحه روزنامه ها راه نیافته و لذا عموم مردم نمی توانند از قبل مطالعه مطبوعات روزمره به آگاهی نسبی نسبت به مفاهیمی که تقریبا هر روز به نحوی در همان روزنامه ها با آن مواجه هستند پیدا کنند.بنابراین بدون داشتن یک دریافت علمی از مفاهیم فوق و بدون مشخص بودن خاستگاه مفاهیم، مخاطبان هر یک مفهومی را از واژه های فوق در ذهن خود اراده می کنند ، بی آنکه ارتباط آن را با کاربردهای تخصصی واژه در علوم دریابند و از آن بدتر بدون آنکه به تفاوت برداشتها از یک مفهوم از دید مکاتب مختلف بیندیشند. لذا زمانی که 57 اقتصاددان مملکت به رئیس جمهور نامه نوشته و از او بابت سیاست های اقتصادی اش مفصلا انتقاد می کنند و از سوی دیگر رئیس جمهور آنها را متهم به سیاسی کاری و سوء استفاده از هویت علمی خود می نماید ، در میان عمده مخاطبین این جدال امکان، ایجاد یک قضاوت علمی شکل نمی گیرد. چون اصولا معنای علمی مفاهیم اقتصادی - چنانکه معنای اصطلاحات سیاسی درک شده اند- هنوز مورد درک صحیح قرار نگرفته اند و زاویه دید ایرانیان نسبت به آنها نیز معلوم نشده است.لذا در مورد مسائل اقتصادی نیز همان معامله ای می شود که با مسائل سیاسی می کنند یعنی منتقدان سیاسی دولت منتقدان اقتصادی اش می شوند و موافقان سیاسی دولت موافقان اقتصادی اش.به همین دلیل است که تاکنون مکاتب روشن اقتصادی – لااقل در همان سطحی که امروز جناح های سیاسی وجود دارند – حضور خارجی ندارند و جناح های مختلف سیاسی ما آمیزه هایی هستند از مکاتب مختلف و بعضا متعارض اقتصادی کشورهای دیگر.ساختن یک شالوده حرکت اقتصادی بومی مانند نوشتن تاریخ بومی ایران – چنانکه در صفحه اندیشه به آن پرداخته شده است – یک ضرورت دیگر امروز جامعه ما است. اگر امروز در تاریخ ما حرکتی آغاز شده که میخواهد تاریخ اندیشه معاصر ما را از موضع مستقل بنگارد، باید حلقه های دیگری هم به وجود آیند که تاریخ اقتصاد ایران راهم از منظری تحلیلی بنویسد و معانی اصطلاحات علمی را در ذهن مخاطبان شفاف سازد تا آنها بر اساس تحلیلشلن از تجربه تاریخی اقتصادیشان و بر مبنای برداشت علمیشان از لغات و واژه ها خود بفهمند که احمدی نژاد درست میگوید و دولتش و یا 57 اقتصاد دان در نامه شان ؛ نه اینکه همه بر مبنای جناح بندی سیاسیشان و بدون فهم اقتصادی صحیح این یا آن را محکوم کنند و رسیدن به چنین نقطه ای خود یکی از علائم توسعه یافتگی است. نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف سوم (اقتصادی) |
ترکیه ؛ نماد مشکلات مدرنیزاسیون از بالا بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) " پارلمان ترکیه برای دومین بار به اصلاحات قانون اساسی رای مثبت داد " اصلاحاتی که برای اولین بار از سوی احمد نجدت سزر لائیک وتوشده و این بار او باید بین پذیرش آن و یا برگزاری رفراندوم راهی را انتخاب کند.مفاد این اصلاحیه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری به صورت مستقیم و نه با رای پارلمان ( وضعیت کنونی ) می باشد. وضعیت امروز ترکیه نشان دهنده مشکلات ساختاری است که در کشورهایی که روند مدرنیزاسیون از بالا را تجربه می کنند، وجود دارد و هر از چند گاهی چون آتش زیر خاکستر شعله بر می کشد.روندی که 85 سال پیش مصطفی کمال آتاتورک آن را آغاز کرد و جایگاهی بزرگ را برای ارتش برای تصمیم سازی در عرصه های مهم سیاسی بنیان گذاشت.بیانیه ارتش ترکیه که از جایگاه مدافع قانون اساسی صورت گرفته و خطر به قدرت رسیدن اسلامگرایان و در نتیجه مخدوش شدن نظام لائیک را متذکر شده صحنه امروز ترکیه را به جدال بین دموکراسی و ارتش بدل کرده است. خطر کودتای ارتش برای حفظ لائیسیته خطری است که در صورت عدم هوشمندی اسلامگرایان ترکیه امروز را تهدید و ورود آن به اتحادیه اروپا را با مشکلات جدی روبه رو می کند. از سوی دیگر سکوت ارتش و به قدرت رسیدن اسلامگرایان مسئله ای است که لائیک ها و متحدان آنها در ارتش به هیچ روی حاضر به پذیرش آن نیستند . قدرت ارتش در به هم زدن تعادل قوا و روند سالم چرخش قدرت در یک روال دموکراتیک ، محصول دیرینه مدرنیزاسیون از بالا در ترکیه است. اگر دموکراسی را به عنوان حق اکثریت مردم برای به کرسی نشاندن رای خود در مصدر قدرت بدانیم ( که در کنار آن البته لوازمی چون وجود نهادهای قدرتمند مدنی ، مطبوعات آزاد و ... و نهادینه شدن به رسمیت شناخته شدن اقلیتها خودنمایی می کند) یک حکومت دموکراتیک باید این حد از انعطاف را در خود داشته باشد تا اگر زمانی اکثریت مردم در جامعه اراده کردند تا – حتی به غلط – هر شخصی را با هر گرایشی از طرق دموکراتیک برگزینند،این حکومت مانعی بر سر این حق انتخاب مردم ایجاد نکند و حتی اگر موانع قانونی در راه به کرسی نشستن رای اکثریت وجود دارد این انعطاف باید در خود قانون و حاکمان باشد تا قبل از حرکت جامعه به سوی تنش و منازعه خود را با خواست اکثریت مردم همراه کنند. در واقع تقدم رای مردم بر هرچیز دیگر و لو قانونهای مصوب نکته ای است که باید آن را در نظر گرفت.آنچه در اینجا بیش از هرچیز دیگر بی مفهوم و بی مورد است دخالت قوای نظامی در این روند و ملتهب و امنیتی کردن فضای سیاسی است که خاص جوامعی است که مسیر توسعه یافتن را به طور سالم طی نکرده اند.( دخالت هر 10 سال یک بار ارتش ترکیه در مقاطع حساس سیاسی ) گواه این موضوع است. امری که همواره به قربانی شدن آزادی در پای امنیت منجر می شود و آنچه می ماند خاطره ای از توان ارتش در به هم زدن دموکراسی است که در ذهن مردم باقی می ماند و امروز در ترکیه به نوعی سنت بدل شده است.سنتی که شاید مردم هم به آن خو گرفته باشند. اقدام مجلس ترکیه در اصلاح قانون و برگزاری مستقیم انتخابات ریاست جمهوری به عرصه مستقیم این چالش بدل شده است.این خواست مستقیم مردم ترکیه است که باید تعیین کند آیا اسلامگرایان باید قدرت را در دست بگیرند یا نه ؛ نه ارتش یا هر نهاد دیگری که بخواهد به هر دلیل خواست خود را بر خواست مردم ارجح جلوه بدهد. آزمون بزرگی برای ترکها در پیش است. آزمونی که پذیرش مسالمت آمیز آن توسط گروه های مختلف و تمکین همه آنها به رای مستقیم مردم می تواند گام بزرگی برای گذار ترکیه از مدرنیزاسیون از بالا به مدرنیزاسیون از پایین باشد. نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
خیال کنسطیطوسیون بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) " قربانت شوم ؛ الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم ، خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم ، به توصیه عمه خود ابقا نموده و سخن هزل بر زبان رانده اید. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود.زیاده جسارت است .تقی " این متن نامه ای است که میرزا تقی خان امیرکبیر به ناصرالدین شاه قاجار نوشته است و اینگونه می خواسته قدرت لجام گسیخته و فسادآور شاهنشاهی را مهار کند.وقتی متن این نامه میرزا تقی خان را کنار نقل قول میرزا یعقوب ( از محرمان راز امیرکبیر و پدر میرزا ملکم خان ) قرار می دهیم : " مجالم ندادند و الا خیال کنسطیطوسیون constitution داشتم ... "به شگفتی در می یابیم که امیرکبیر 150 سال پیش از این به فکر برپا کردن نوعی قانون اساسی ، دولت مبتنی بر سلسله مراتب قدرت و لجام زدن بر قدرت متمرکز و فسادآور شاهنشاه بوده است . بنیانگذاری دارالفنون، که بعدها بسیاری از وزرا و وکلای عصر مشروطه دانش آموختگان آن بودند، احداث چندین کارخانه و بیمارستان، منظم کردن لشگر و سرکوب اشرار و انشلر روزنامه از جانب او از زمره فعالیتهایی است که امیر کبیر را در زمره اصلاح طلبان عملگرا قرار می دهد. اما چه می شود که این زمینه ساز بزرگ مشروطیت در ایران نه تنها به این کار موفق نمی شود بلکه صدارت و حتی جان خویش را بر سر این راه میگذارد؟تنها دو روز قبل از رسیدن اولین سری از معلمان اتریشی دارالفنون از صدارت برکنار می شود و 13 روز پس از افتتاح آن در حمام فین کاشان به قتل می رسد. امیرکبیر در تاریخ معاصر ایران نماد اصلاح طلبانی است که تنها می مانند چون توسط جامعه زمان خود درک نمی شوند. افکار مترقی اتابک اعظم در خلا برخورداری از گروه های فشار اجتماعی و آگاهی مردمی پشتیبانی جدی نمی یابند و اقدامات او در ایستادگی در برابر قدرت متمرکز و فاسد شاهی تبدیل به اصلاحاتی از بالا می شوند. تا آنجا که این اصلاخات از بالا در راستای ساختن دولتی منتظم با منافع شاهی برخورد پیدا نمی کند اتفاقا با سرعت حیرت آوری پیشرفت می کند. اما خلا برخورداری از یک حامی قدرتمند در برابر قدرت پادشاه زمانی برای اتابک روی می نمایاند که اصلاحات او به حوزه منافع پادشاه تنه می زند و شاه را محدود می نماید.این حامی را امیر کبیر نه می تواند در سیستم بیمار دیوانسالاری سنتی بیابد و نه در میان توده مردم.چون هنوز نه مشروطه خواهی در میان مردم و علمای ایران شکل گرفته و نه اعتراض به استبداد در ایرانیان ریشه دوانده است ( که امیرکبیر خود از بنیانگذاران این دو فقره مهم است ).لذا تنها می ماند و یک تنه و بر پایه قدرت و کیاست فردی خود به جنگ این سیستم فاسد و بیمار سنتی می رود. تا آنجا که در نامه هایش به نماد این سیسم فاسد حمله های گزنده ای می کند و جان بر سر این راه می گذارد. " با این طفره رفتن ها، امروز و فردا کردن ها، و از کار گریختن در ایران به این هرزگی حکما نمی توان سلطنت کرد ... شما باید سلطنت بکنید یا نه ؟اگر شما باید سلطنت بکنید، بسم الله ! چرا طفره می روید؟ " لذا برای دیدن آثار اصلاحات امیرکبیر در جامعه باید نزدیک به 60 سال صبر کرد تا دانش آموختگان دارالفنون خون مشروطه خواهی و مبارزه با استبداد را در دل این ملت بپرورانند تا در آن زمان و با وجود پشتیبانی گروه های فشار قدرتمند مردمی ( از ستار خان و باقرخان گرفته تا ملاکاظم خراسانی و نایینی و ...)نهال مشروطه خواهی بر درخت کهنسال استبداد چیره شود و قدرت لجام گسیخته آن را افسار مشروطیت و مجلس زند. برقراری قانون فقط در گرو ارتباط با بدنه مردم و رشد آنها از قبل یک پروسه تدریجی و آرام است.راهی که مشروطه خواهی در ایران باید می پیمود. راهی که اگر چه تا مدتی با آن بود اما از آن گسست و این درسی است برای همه اصلاح طلبانی که به اثرگذاری در حوزه های اجتماعی می اندیشند.اصلاح طلبی در خلا حضور نیروهای موثر پشتیبان اجتماعی خواهد مرد و از دل آن استبداد( حتی در خود جریان اصلاح طلب ) سر برخواهد آورد و عدم استواری قانون و مشروطیت تنها تنیجه این بازی شوم است. این تجربه 200 ساله تاریخ معاصر ما است . سالها است برای نهادینه شدن پایبندی به قانون هزینه می دهیم .آری ! ما هنوز خیال کنسطیطوسیون داریم ... منابع : 1- مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی ، طباطبایی سید جواد ،چاپ اول ، 1385 ، نشر ستوده، تبریز 2- صد سال مشروطه خواهی، ویژه نامه روزنامه شرق، 14 مرداد 1385 نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
بازتولید استبداد از دل آزادیخواهی بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) 14 مرداد 1285 هجری شمسی یعنی روز امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه قاجار ( که در فیلم کمال الملک مرحوم علی حاتمی به زیبایی به تصویر کشیده شده است ) سرآغاز به بار نشستن حرکت مردمی به جان آمده از استبداد است که در 8 دی 1285 منجر به امضای اولین قانون اساسی ایران توسط مظفرالدین شاه شد . مشروطیت ایرانی رسمیت یافت. اما تنها به فاصله 19 سال از این حادثه میمون و در سال 1304با حکم مجلس مشروطه رضا خان شاه ایران شد. در روز نهم آبان ماه 1304 هجری شمسی از يک سو کاخ های سلطنتی احمدشاه به محاصره نظامیان مسلح درآمد و از سويي ماده واحده انقراض سلسله قاجاریه و سپردن حکومت موقت به رضاخان در جلسه مجلس به ریاست سید محمد تدین ( از کارکنان فعال سردارسپه در مجلس ) مطرح شد.(ببینید سرنوشت مجلس مشروطه را که چگونه به استبداد رضاخانی می گرود).فریادهای شادروان دکتر محمد مصدق در آن جلسه به جایی نمی رسد : " ... یک کسی در مملکت باشد که هم شاه باشد، هم رئیس الوزرا باشد، هم حاکم؟اگر این طور باشد که ارتجاع صرف است !پس چرا خون شهدای راه آزادی را بی خود ریختید؟ چرا مردم را به کشتن دادید؟" صدای مرحوم مدرس در هیاهوی مخالفان انبوهش در مجلس مشروطه به کجا می رسد؟ " خلاف قانون اساسی است، و نمی شود در اینجا طرح کرد، صدهزار رای هم بدهید خلاف قانون اساسی است " ... اما سرانجام ماده واحده با 80 رای از 85 رای نمایندگان که انبوهی به تهدید یا تطمیع سردارسپه خموشی پیشه کردند تصویب شد و استبداد در غفلت مشروطه خواهان از سنت ایرانی و از دست دادن پشتوانه مردم و علما جانی تازه یافت. در بازخوانی تاریخ معاصر ایران که امروز به میمنت همت اندکی از اندیشمندان نعاصر نظیر دکتر ماشاء الله آجودانی ، دکتر سید جواد طباطبایی ، دکتر تقی آزاد ارمکی و ... در حال نوشته شدن از منظری تحلیلی است،مطالبی وجود دارد که درس نگرفتن از آنها موجب تکرار دوباره راه های رفته است و درس گرفتن از آنها چراغ راه آینده خواهد بود. که در روایات ما هم آمده است : التجربه فوق العلم . امروز ما در حالی به بازنویسی تلریخ معاصر خود مشغولیم که به علل مختلفی تاکنون تاریخ ایران از موضع مستقل و بومی نوشته نشده است. به دلیل حاکمیت فضای استبداد و خفقان همواره نویسندگان مستقل از دربار و حکومت در محدودیت به سر برده اند و لذا تاریخ ایران را عمدتا مستشرقینی نوشته اند که با دید تاریخی غربی تاریخ ایران به عنوان یک کشور شرقی نوشته اند چنان که مرحوم احمد فردید به درستی می گوید : صدر تاریخ ایران ذیل تاریخ غرب قرار گرفته است. از سوی دیگر شتاب بسیار زیادی که در 100 سال گذشته تحولات تاریخ معاصر ایران به خود گرفته روشتفکران ما را بیش از آنکه معطوف به اندیشه سیاسی – اجتماعی کند به طرف عمل سیاسی متمایل کرده که البته تا حد زیادی با این حجم عظیم از تحولات گریز ناپذیر هم می نماید. از سوی دیگر کندی و شاید تردید حوزه های علمیه به عنوان یکی از پویا ترین حوزه های نوزایش در تاریخ ایران ، در ورود به حوزه تاریخ تحلیلی و سخن گفتن از تاریخ در چارچوب پارادایم مدرن باعث شده تا روند انباشت تجربه تاریخی 200 ساله اخیر ایران با تاخیر بیشتری دنبال شود.وجود تجربه های مشابه در دو سده اخیر که با اندک تورقی در صفحات تاریخ معاصر ایران به راحتی قابل مشاهده است مهر تاییدی است بر این ادعا که هنوز انباشته متراکمی از فهم و آگاهی تاریخی در ذهن روشنفکران و مردم ما شکل نگرفته و لذا در تصمیم گیریهایشان در مواضع حساس تاریخی یا به قیاس های غلط با دیگر جوامع دست می زنند و یا بر اثر تنگ آمدن در وانفسای تبلیغات و احساسات تصمیم می گیرند. بارتولید استبداد از دل آزادیخواهی قصه تکراری 200 ساله اخیر ایران شده است. چرا که نطفه آزادیخواهی همواره در جنین اندیشه های غیر بومی و در غفلت از سنت ایرانی - اسلامی بسته شده و بی توجهی به عدم تطابق دوره بندی های تاریخی غرب بر تاریخ ایران ، تفاوت ریشه ای سنت مسیحی با سنت اسلامی و عدم شکل گیری تاریخ نگاری مستقل در ایران به آن دامن زده است.لذا به جرئت می توان گفت روشنفکری دینی وام گرفته شده از الهیات مسیحی و یا روشنفکری لائیک وامدار لائیسیته غربی نسخه ما نیست. باید به دنبال نسخه خود باشیم که تارییخ معاصر ما حکم به شکست نسخه های تجویزی دیگران داده است. نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
پوستینی کهنه ... بسم رب الراجین ( به نام پروردگار اميدوران ) زمانی که حدود یک سال و نیم پیش با یک جمع ده پانزده نفری دوستانه مطالعه در مورد تاريخ معاصر ايران را آغاز کرديم هیچ وقت فکر نمی کردیم ، چنین کاری آن قدر پر برکت باشد که حتی این پتانسیل را پیدا کند که از درون آن برای آینده مان خط مشی بیرون بیاید. اما وقتی اندک زمانی بعد از آن کتاب های دکتر سید جواد طباطبایی ( که ما اولین بار با او از طریق مجله ناقد و مقاله تاملی درباره ایران آشنا شده بودیم ) ، انتشار یافت ( دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران ، و پس از آن جلد دوم آن با نام مکتب تبریز ) متوجه شدیم که انگار هستند کسانی که در فکر نوشتن تاریخ تحلیلی معاصر ایران هستند. به موازات آن، اثر بسیار ارزشمند دکتر ماشاءالله آجودانی ( مشروطه ایرانی ) و کتاب دکتر تقی آزاد ارمکی ( مدرنیته ایرانی ) این امید را به ما داد که دغدغه نگارش تاریخ معاصر ایران از منظر بومی و بدون توجه به دوره بندی های تاریخی در غرب دارد کم کم جای خود را در فضای اندیشه سیاسی – تاریخی کشور ما باز می کند. چاپ ویژه نامه صد سال مشروطه خواهی در تابستان 85 توسط روزنامه وزین شرق دیگر گامی بود که نشان می داد پرداختن به حوادث دویست سال اخیر ایران جایگاه خود را در میان اندیشمندان ایرانی باز کرده است.اما لزوم پرداختن به چنین کاری را بهتر ازهمه دکتر سید جواد طباطبایی در آغاز جلد دوم کتاب تاملی درباره ایران ( مکتب تبریز) و از زبان مارتین لوتر آورده است . آنگاه که در حضور کارلوس پنجم پادشاه وقت اسپانیا و در جلسه محاکمه خود چنین گفت : " من اینجا ایستاده ام و جز این کاری از من ساخته نیست " که دکتر طباطبایی آن را چنین آورده است : " ما جز در آستانه نمی توانیم ایستاد! آنجا ایستادن نیز خود کار سترگی است ". ایستادن در آستانه تاریخ تحولات معاصر ایران و بازنویسی این تاریخ مهمترین رسالت نسل سوم و چهارم روشنفکران ایرانی است. چرا که اگر در صد سال گذشته نخبگان ما در حال تجربه کردن راه های مختلف مواجهه ، تعامل ( یا هرچیز دیگری که اسمش را بگذارید ) با روند سریع و نوین تحولاتی بودند که تنه خود را از دنیای غرب به ایران می زد ، امروز نخبگان ما باید لختی درنگ کنند، بر آستانه این تحولات بایستند و آن را نظاره کنند. تنها با تحلیل این تجربه گرانبهای صد ساله است که می توان نسخه ای برای آینده ایران به دست آورد. اگر امروز رشد کمدی وار جنبش چپ مارکسیستی را در دانشگاهها شاهد هستیم ، اگر امروز کتابفروشی های ما عرصه جولان کتابهایی با مضمون پست مدرن شده است ، اگر ما همه تبدیل به انسانهای گیجی شده ایم که بر سر دوراهی دل بستن به پیرمرد سنتمان یا دل کندن از آن و رفتن به سوی نسخه های از پیش آماده غربی شدن را داریم ، اگر امروز نسل ما از اندیشه روشنفکران دو نسل پیش از خود ، آخوند زاده ، میرزا ملکم خان ، میرزا آقا خان کرمانی ، کواکبی ، سید جمال الدین اسد آبادی و انجمن ادبی آلمان صفحه و ... بی خبراست ،همه و همه به خاطر این است که با هویت تاریخی خود دویست سال پیش خداحافظی کرده ایم. توشه ای برای خود نساخته ایم که بدانیم از پس تحولات این دو سده چه شده ایم و چرا شده ایم ؟ . امروز قبل از اینکه به این بیندیشیم که چه باید بشویم و چگونه باید بشویم ؟ باید به این فکر کنیم که چه شده ایم و چرا شده ایم ؟ باید این پوستین کهنه را قدر دانست آنچنان که اخوان ثالث می سراید : پوستینی کهنه دارم من، یادگار از روزگارانی غبارآلود . مانده میراث از نیاکانم مرا ، این روزگار آلود. های ، فرزندم ! بشنو و هشدار بعد من این سالخورد جاودان مانند با بر و دوش تو دارد کار لیک هیچت غم مباد از این . کو، کدامین جبه زربفت رنگین می شناسی تو کز مرقع پوستین کهنه من پاکتر باشد؟ با کدامین خلعتش آیا بدل سازم که م نه در سودا ضرر باشد ؟ آی دختر جان ! همچنانش پاک و دور از رقعه آلودگان میدار.
منابع : ۱- تاملی درباره ایران ، جلد اول ( دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران )، طباطبایی ، سید جواد، انتشارات نگاه معاصر، چاپ پنجم، 1385 ، تهران ۲- تاملی درباره ایران ، جلد دوم ( مکتب تبریز ومبانی تجددخواهی )، طباطبایی ، سید جواد، انتشارات ستوده، چاپ اول، 1385 ، تبریز ۳- مدرنیته ایرانی ، آزاد ارمکی ، تقی ، انتشارات دفتر مطالعاتی- انتشاراتی اجتماع ، چاپ اول ، 1380 ، تهران ۴- مشروطه ایرانی ، آجودانی ، ماشاء الله ، نشر اختران ، چاپ هفتم، آذر 1385 ، تهران ۵- ویژه نامه صد سال مشروطه خواهی ، ضمیمه روزنامه شرق ، 14 مرداد 1385 ۶- آخر شاهنامه ، اخوان ثالث ، مهدی ، انتشارات مروارید، چاپ چهاردهم، 1378،تهران نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
توسعه وامدار دوام دموکراسی بسم رب الراجین شاید زمانی که آلکسی دوتوکویل سفر توریستی سیاسی خود را به آمریکا شروع کرد تا به قول خودش درک کند که چرا تحولات در فرانسه آنقدر با تنش و فشار پیش می رود، هیچ گاه فکر نمی کرد اثر او به یک سند جهانی از اصول دولت مدرن تبدیل شود.مشاهدات شخصی دوتوکویل که در اوخر سده 18 میلادی ( حدود دویست سال پیش ) نوشته شده ، تحت عنوان کتاب تحلیل دموکراسی در آمریکا منتشر شده و به فارسی هم ترجمه شده است. دوتوکویل در آمریکا به طور مفصل به تحلیل نظام حاکم پرداخته و انصافا شرح دقیقی از نظامی که علیرغم تنشهای بسیار ( که بسیاری از آنها حتی به ذهن دوتوکویل هم خطور نمی کرده است ) نظیر طلوع و افول کمونیسم، بحران دولتهای رفاه ، ظهور بنیادگرایی و ... همچنان توانسته قوام خود را حفظ کند، به دست داده است. از آنجا که همواره معتقدم اندیشه باید در بستر واقعیت اجتماعی خودش شکل بگیرد و اندیشه ای که در خلا واقعیت و در اثر جذب این نحله و آن مکتب روشنفکری شدن ( که عمدتا هم خواستگاه آنها عصر روشنگری در اروپا و در قرن بیستم اروپا و آمریکا است ) شکل میگیرد (حب شیئ یعمی و یصم) به درد آن جامعه نخواهد خورد، چون الزامات جامعه اش را نادیده گرفته ، قصد کردم که کمی درباره درسهای مهمی که از این اثر می توان گرفت بنویسم. تجربه نزدیک به سیصدساله حکمرانی مدرن در جوامع غربی اولین درسی را که به ما می دهد درس صبر و حوصله است. اگر امروز ما صدمین سال انقلاب مشروطه مان را به عنوان آغازین نقاط تجدد خواهی جشن می گیریم ، دوتوکویل دویست واندی سال پیش ثمرات مشروطیت و مهار قدرت متمرکز را در ایالات متحده را به تماشا می نشست. ( هرچند در این بین ما تفاوت عمده ای با آنها داریم وآن اینکه در بسیاری نقاط منافع کشورهای در حال توسعه با توسعه یافتگان تعارض می یابد و لذا نفس وجود کشورهای توسعه یافته تجربه ما را تجربه متفاوتی می سازد.) دومین درس مهم اینکه قوام دموکراسی و توسعه همه جانبه ( سیاسی،انسانی، اجتماعی و ... ) در درجه اول به دوام آن وابسته است.یعنی در کشورهای در حال توسعه که عموما از عدم وجود سرمایه اجتماعی رنج می برند و استواریهای سنتشان را لرزان شده می یابند و خشتهای تجددشان را سست و بی بنیاد ، ( جوامع در حال گذار ) مهمترین چیزی که می تواند در درازمدت به توسعه کشور کمک کند، دوام دموکراسی است و این مطلب ارتباط عمده ای با درس اول یعنی صبر وحوصله دارد. اینکه همه ما به الزامات یک دموکراسی حداقلی ( مثل انتخابات ریاست جمهوری نهم با همه حرف و حدیث هایش ) تن بدهیم و بپذیریم که بالاخره در اثر عواملی ( هرچه که باشد هیچ تفاوتی نمی کند ) مردم ایران از آرمانهای سیاسی روی یرگرداند و به آرمانهای اقتصادی روی آورد ( شاهد آن اقبال مردم به شعار مشهور 50 هزارتومانی کروبی و شعار عدالت طلبی و مبارزه با فساد احمدی نژاد بود ) لازمه قوام دموکراسی است. باید به مردم فرصت داد تا این مدل را هم تجربه کنند تا بتوانند در مورد آن هم بعدها داوری کنند. اگر فکر می کنیم بسط دموکراسی فقط از قبل حقنه کردن تعداد زیادی نشریه و روزنامه به مردم امکان پذیر می شود ( که البته رکن چهارم دموکراسی در جای خود اثرات حیاتی در توسعه همه جانبه کشور دارد) اشتباه کرده ایم.اگر فکر کنیم با انجام حرکتهای رادیکال و قانون گریز و ساختارشکن ( منظورم دقیقا ساختار عرفی است که مردم در آن می زیند) می توان میان بری برای رسیدن به دموکراسی یافت در اشتباهیم . اگر فکر کرده ایم با آشنایی زدایی از آنچه مردم آشنایش می دانند می توان به توسعه رسید در اشتباهیم .بگذاریم مردم خود آشنایشان را برگزینند.هرچند آشنایشان زمانی خاتمی و زمانی احمدی نژاد باشد. دموکراسی در صورت تداوم یافتن این حسن را دارد که به مردم فرصت می دهد تا سیستم های مختلف را تجربه کنند تا بالاخره پس از مدتی ( درس حوصله را فراموش نکنیم ) آن قدر توشه از تجربه تاریخی برای خود اندوخته کنند تا دیگر به دام سنت فراموشی نیفتند.لذا آفت اصلی قوام دموکراسی در کشورهای در حال گذار، آمد و رفت دولتها ( اعم از چپ یا راست ) نیست بلکه خطری است که متمرکز شدن قدرت و بسته شدن باب دست به دست شدن قدرت به وجود می آورد.لذا تا زمانی که حداقلی از دموکراسی وجود داشته باشد ، باید قدرتمندانه در صحنه حاضر شد و اینگونه به قوام دموکراسی کمک کرد. این نکته را باید به تمام کسانی که رگه هایی از قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست دارند یادآوری کرد که بقای خود آنها هم در درازمدت از قبل چنین سیستمی تضمین می شود.چون رادیکالیسم تخمی است که در فضای بسته شدن باب دموکراسی رشد می یابد و قدرت را به برخورد رادیکال وا می دارد و اینچنین از آن مشروعیت زدایی می کند.لذا بهتر است قضاوت را به مردم بسپاریم و فقط تلاش کنیم اگر مردم را در انتخابشان قاصر یا مقصر می دانیم با اندیشه مان ، قلمهایمان و صبر و حوصله مان ، فرصت یافتن راه را آنها بدهیم و بپذیریم که هیچ راه میان بری وجود ندارد، چنانکه قرآن کریم می فرماید : ان الله لا یغیر مابقوم حتی ان یغیروا انفسهم .
منابع آلکسی دوتوکویل ، " تحلیل دموکراسی در آمریکا " ، رحمت الله مقدم مراغه ای ، ( زوار ، تهران ، 1347 ) ، چاپ اول نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
مارکسیسم متاخر؛ انتقادی بر سرمایه داری نه بدیلی برای آن بسم رب الراجین 2– بررسی کوتاه سیر تحول مکتب فرانکفورت از زمان تاسیس تا کنون ( بررسی کوتاهی درباره هورکهایمر ، آدورنو ، مارکوزه ) در سال 1923 و با ایجاد موسسه تحقیقات اجتماعی در شهر فرانکفورت بنیان یک نحله فکری ریخته شد که بعدها به عنوان مکتب فرانکفورت یا صاحبان نظریه انتقادی از شهرت زیادی برخوردار گشت. حدفاصل سالهای 33-1923 اعضای موسسه فقط به مطالعاتی پیرامون ماتریالیسم تاریخی پرداختند . اما از سال 1933 و همزمان با تبعید بنیان گذاران موسسه به آمریکا ( به خاطر مخالفتشان با حکومت فاشیستی هیتلر و دولت نازی ) دوره دوم مکتب آغاز شد که در آن هورکهایمر به عنوان رئیس موسسه انتخاب شد ودر سال 1937 با انتشار مقاله " نظریه سنتی و انتقادی " و پس از آن کتاب دیالکتیک روشنگری توسط هورکهایمر و " خرد و انقلاب " توسط مارکوزه بنیانهای نظریه انتقادی پی ریزی شد . رویگردانی از طبقه کارگر به عنوان طبقه پیشرو در مارکسیسم سنتی و اعتقاد به استحاله این طبقه در سرمایه داری و حمایت از جنبشهای دانشجویی و حوادث 1968 اروپا به عنوان قشر پیشرو و جایگزین ( یعنی روی آوردن به روشنفکران و نماد آن یعنی دانشجو )در این دوره شکل گرفت. نظریه انتقادی با الهام از افکار مارکس در تحلیل انتقادی افکار فلسفی به انتقاد از جنبه های گوناگون زندگی اجتماعی و فکری پرداخت . انتقاد از تفسیر جبرگرایان اقتصادی و عدم پرداختن آنها به حوزه فرهنگ ( متاثر از آنتونیو گرامشی ) ، انتقاد از نادیده گرفته شدن کنشگران در اثبات گرایی (positivism ) و شیئ انگاری واقعیت توسط آنها ، انتقاد از جامعه شناسی به خاطر محافظه کاری و پذیرش وضعیت موجود و انتقاد از جامعه نوین بدنه اصلی نظریه انتقادی را تشکیل دادند . اما قبل از آنکه به انتقادات فرانکفورتیها از جامعه نوین بپردازم می خواهم تاکید کنم که اندیشه در بستر واقعیت خودش رشد می یابد و کپی برداری از اندیشه ها برای جوامع مختلف ناشی از تعارف و شکسته نفسی و حل شدن در یک اندیشه است . لذا هرگز نباید فراموش شود که این اندیشه ها در جوامعی رشد پیدا کرده که در اوج صنعتی شدن قرار داشتند و بسیاری در آن فضا، نازیسم هیتلری را برآمده از دل سرمایه داری و فرزند نامشروع آن می دانستند . این اندیشه ها در جامعه ای رشد پیدا نکرده که در ابتدای راه گذار به مدرنیسم است و هنوز آن را در حال توسعه می نامند، لذا هرگونه انتقال چنین اندیشه هایی بدون تحلیل و روشن سازی زمینه آن برای مخاطب و مقایسه شرایط با شرایط بومی سم مهلک فکری است . ترجمه این همه کتاب درباره پست مدرنیسم با مضمون های خروش و عصیان بر علیه فضای مکانیکی مدرنیته ، برای جامعه در حال گذاری که هنوز از مشکلات پارادایم سنتی نظیر حقوق شهروندی ، مشارکت مدنی ، آزادی بیان ، ذهنیت استبداد زده ، نداشتن حافظه تاریخی و ... رنج می برد ، اهرمی میشود برای کوبیده شدن جامعه مدرن با ابزار پست مدرن اما با ذهنیت سنتی !!! . مکتب فرانکفورت با یک چرخش 180 درجه ای از مارکسیسم سنتی ، کانون تسلط در جهان نوین را عامل فرهنگی می داند. وضعیتی که بشر غربی در آن قرار گرفته را عدم عقلانیت عقلانیت ( مارکوزه ، 1964 ) می خواند . تکنولو زی را سرکوبگر و راهگشای توتالیتاریسم می داند و راه نجات از دست آن را انقلابی می داند که تکنولوزی را خدمتگذار انسانهای آزاد سازد و انسان را از آنچه صنعت فرهنگ و فرهنگ توده ای ( فرهنگی که با ایجاد آگاهی کاذب با استفاده از ابزارهای سلطه نظیر تکنولوزی ، خود را مشروع و توده را پیرو خود می سازد) می نامند، رهایی بخشد . انقلابی که مسلما انجام دهنده آن دیگر پرولتاریا نیست. فرانکفورتیها معتقدند با پایان جنگ جهانی دوم و تنعم بعد از جنگ جهانی دوم تناقضهای اقتصادی داخلی به طور عام و کشمکش طبقاتی به طور خاص تا اندازه ای ناپدید گردید و این نکته ای است که کسانی که امروز از مبارزه پرولتاریایی و انقلاب توده ای و ساختارشکن دم می زنند به شدت نیازمند توجه به آن هستند. فرانکفورتیها با دریافت این مطلب که نظام اقتصادی شوروی با وجود تفاوت یک پارچه با سرمایه داری از آن سرکوبگرتر شد ریشه سرکوبی را در تسلط فرهنگی و آنچه هابرماس مشروع سازی خواند یافتند. 3 – بررسی اندیشمندان متاخر حوزه نظریه انتقادی ( یورگن هابرماس ) اما نماینده نسل متاخر و تنها نماینده برجسته در قید حیات مکتب فرانکفورت یورگن هابرماس است. هابرماس نقطه شروع کار خود را مارکس قرار می دهد و مشکل مارکس را تقلیل کنش خودآفریننده بشر به کار می داند .هابرماس میان دو نوع عقلانیت یعنی عقلانیت /کنش معقول و هدفدار و عقلانیت / کنش ارتباطی و به تبع آن میان دو نوع جهان یعنی نظام / جهان حیاتی تمایز قائل میشود .او جهان حیاتی را مکانی متعالی میداند که گوینده و شنونده در آن ملاقات می کنند و به طور متقابل دیدگاه هایشان را مطرح میکنند که گفته هایشان با جهانشان سازگاری دارد ... و در همین جای است که آنها میتوانند اعتبار این داعیه ها را انتقاد یا تایید کنند ، عدم توافقهایشان را از میان بردارند و به توافق برسند. از سوی دیگر در تحلیل نظام به اهمیت کارکردی هر پدیده برای ابقای جامعه نظر دارد. هابرماس معتقد است امروز میان نظام و جهان حیاتی شکافی وسیع وجود دارد و نظام به عنوان نماد عقلانیت ابزاری مجال را برای عقلانیت ارتباطی تنگ کرده و آن رامورد استعمار قرار می دهد.نظام مظهذ آن اندیشه ای است که هدف نهایی اش توسعه هرچه بیشتر صنعتی و تولید انبوه برای مصرف است و تنها تفکر مهم برای آن تفکر موافق با این سیستم است. بدین سان نظام به عنوان مظهر پول در نظام اقتصادی و قدرت در نظام سیاسی با روشهای تضییق ارتباطات نسبت به جهان حیاتی به عنوان عرصه تفاهم ارتباطی خشونت می ورزد. لذا هابرماس برای رهایی از استعمار جهان حیاتی به جنبشهایی چشم میدوزد که برای برابری بیشتر، محیط زیست سالمتر،تحقق نفس افزونتر و صلح تلاش می کنند . امید هابرماس این است که چنین جنبشهایی عرصه تاخت و تاز نظام را بر جهان حیاتی تنگ کند تا ایندو بتوانند در خدمت تقویت و غنی سازی متقابل هم کار کنند تا حوزه عمومی که در واقع نماینده بسط جهان حیاتی است شکل گیرد و اینگونه همه بتوانند در فضایی آزاد بگویند و بشنوند و به تفاهم برسند. خوب در اینجا می خواهم پرونده بررسی مکتب فرانکفورت را ببندم و فقط به این نکته اشاره می کنم که امروز چپ جدید به شدت و سرعت از عقاید و آرمانهایی چپ سنتی فاصله میگیرد که این الزام واقعیت تاریخی است و در واقع به نظر می رسد آنچه امروز از مارکسیسم باقیمانده و حیات دارد انتقادی بر سرمایه داری است و نه بدیلی برای آن (چنانکه حتی تا 50 سال پیش بود ) و لذا دیگر دم از انقلاب زدن بی معنی است چون بدیلی برای سیستم موجود وجود ندارد و فکر نمیکنم کسی بخواهد آنچه را که هست ویران کند بدون آنکه جایگزینی برای آن داشته باشد ( که تازه در صورت وجود و عملی شدن آن بدیل فرضی هم تجربه شوروی کمونیستی و استالینسم را تکرار کند یا نه ). لذا بهتر است امروز همه به اصلاح بیندیشیم و نه انقلاب . 1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384 2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381 نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
تعارف و شکسته نفسی در چپ روی بسم رب الراجین
1 – پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت ( بررسی کوتاه اندیشه مارکسیسم هگل گرا و به طور مصداقی جرج لوکاچ و آنتونیو گرامشی ) در مقاله " لوکاچ آغازگر استحاله یا احیا "که با هدف معرفی پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت نوشته شده بود ، مختصری درباره اندیشه جورج لوکاچ توضیح دادم . حال می پردازم به خلاصه ای از اندیشه آنتونیو گرامشی . ب ) آنتونیو گرامشی در واقع اگر لوکاچ را بنیانگذار مارکسیسم غربی نامیده اند، گرامشی را باید بنیانگذار جدایی از زیربنا دانستن اقتصاد و گسست از مارکسیسم اقتصادی و رجوع به حوزه فرهنگ نامید .در واقع گرامشی پل گذار از مارکسیسم سنتی به نومارکسیست های فرانکفورتی است . او معتقد بود که توده ها توان رسیدن به خودآگاهی را ندارند و باید نخبگانی باشند تا این خودآگاهی را به آنان تزریق کنند و آنها را برای عمل انقلابی مهیا نمایند . گرامشی با مطرح کردن مفهوم تفوق (Hegemony ) فرهنگی ، راه اصلی را برای ورود نسل بعدی یعنی فرانکفورتی ها به حوزه فرهنگ و گسست کامل از حوزه اقتصاد و بی معنا شدن جدال طبقه کارگر وسرمایه دار را فراهم کرد. تفوق به معنای تسلط طبقه سرمایه دار بر روی بخش عمده طبقه روشنفکر و مسلط دانستن نقش سرمایه داری در پرورش روشنفکرانی که با تبلیغ اندیشه های سرمایه دارانه توده ها را به موافقت با سرمایه داری می خوانند ، می باشد. لذا گرامشی نقش عمده ای را برای تجمع نخبگان در حزب کمونیست برای مبارزه با این فرآیند و جایگزین کردن رهبری فرهنگی کمونیستی به جای سرمایه داری تاکید داشت. در واقع او معتقد بود عامل اصلی سازمان یابی جامعه مدنی سازمان روشنفکری است و نه سازمان اقتصادی و مسئله اصلی او بررسی مکانیسم های موجود در جامعه برای دستیابی به وفاق جمعی است. نکته بسیار مهم در اینجاست که سال ها بعد خلف او هابرماس هم در جستجوی یافتن مکانیسمی برای دستیابی به تفاهم ارتباطی بین جمع بود، اما اولی هنوز به وفاق به معنای ابزار اصلی انقلاب و تغییر ساختار می نگریست و دیگری به نوگرایی به دید یک طرح نا تمام می نگرد و از مابعد نوگرایی هم انتقاد میکند. این واقعیت است که دیگر هابرماس هم به انقلاب نمی اندیشد.
نکته بسیار مهمی که می خواهم به آن اشاره کنم و ارتباط زیادی با مقاله ما چه ایم ؟ سرمقاله نویس عزیزمان هم دارد، این است که ما حتی نیامده ایم تاریخ تحولات غرب را به دقت بخوانیم تا به قول سرمقاله نویس مان سر مواضع آنها دیر نرسیم. این واقعیت که امروز دست کم 20 سال است که دیگر خود مارکسیست ها هم دم از انقلاب نمی زنند، واقعیتی است در خور تامل و اینکه اکنون و در جامعه خود هنوز ساختارشکنانی را می بینیم که به رفتن ره صدساله در یک شب می اندیشند و به روی اندیشه های خود لعابی از مارکسیسم و لو شکل متاخر آن می پوشانند، نشان از همان تاخیر ما در فهم واقعیت های تاریخی دارد و حاصل آن داروهایی است که باید سال ها قبل مهر انقضا بر پیشانی شان می زدیم . داروهایی که با حضور امروزشان در بازار فقط و فقط فضا را مسموم می کنند، چون تاریخ گذشته اند. این توصیه ای است که 50 سال پیش چپ های ایرانی نادیده گرفتند،آنجا که ایرج کشکولی ( عضو مائوئیست حزب توده )که دوره ای را برای تعلیم به چین رفته بوده است (و جالب اینکه در اوج انقلاب فرهنگی مائو وارد پکن شده است) می نویسد :"استادان چینی همواره قبل از شروع درسها می گفتند رفقا این تجربه انقلاب چین است ، نباید کپی برداری کنید ..." و می افزاید زبان حال اعضای سازمان انقلابی این بود: "ما می گفتیم تعارف و شکسته نفسی می کنند". تمام هدف من از نوشتن این سری مطالب این است؛ مبادا ما هم بعد از 20 سال فکرکنیم تعارف و شکسته نفسی می کنند، نه! تعارف نیست ، دوران انقلاب و ساختارشکنی به سر آمده است .
.................................................... منابع : 1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384 2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381 3- گفتگوی حمید شوکت با مهدی خانبابا تهرانی ، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، تهران ، شرکت سهامی انتشار ، 1380 4- گفتگوی حمید شوکت با ایرج کشکولی ، نشر اختران نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
لوکاچ آغازگر احیا یا استحاله یا رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) 1 – پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت ( بررسی کوتاه اندیشه مارکسیسم هگل گرا و به طور مصداقی جرج لوکاچ و آنتونیو گرامشی ) یکی از اهدافم در نوشتن این سری مطلب علاوه بر هدف قبلی آن است که قضاوت کنیم آنچه امروز به عنوان بازمانده مارکسیسم وجود دارد آیا همچنان بدیلی برای سرمایه داری است یا انتقادی بر آن . الف ) جرج لوکاچ ( 1885 – 1971 ) در بررسی سیر تحول ( به تعبیر من استحاله ) نظریه مارکسیستی از آغاز تا رسیدن به مکتب فرانکفورت ، آنچه توجه به آن بسیار ضروری است ، روند تدریجی کم رنگ شدن المان های اصلی مارکسیسم اولیه در اثر مواجهه آن با واقعیتهای سرمایه داری است و جالب اینجا است که تمام وابستگان به این مکتب خود را مفسران راستین مارکس می دانستند و دیگر وامداران اندیشه مارکس را به کج فهمی نظریات او متهم میکردند. در واقع آن چیزی که می خواهم روی آن تاکید کنم این است که هر نظریه جامعه شناسانه هرچند هم قدرتمند و کاریزماتیک هرگاه در نبرد با واقعیت عینی مغلوب شود ، خواه ناخواه در مقابل غالب ( واقعیت ) سر تعظیم فرود می آورد و سعی می کند با تجدید نظر طلبی راهی برای ادامه حیات خود بیابد و در عین حال احساس نوستالژیک پیروی صادقانه از نظریه اولیه را در خود حفظ کند ، در صورتی که اگر بتواند دست از اسطوره سازی کور خود بردارد می تواند دور از عینک تعصب دنیا را ببیند و تحلیل کند و آنگاه دیگر نیازی نیست حتما نظریه خود را صادقانه پیرو این و آن بداند . در گذار از مارکسیسم سنت گرا که انقلاب پرولتاریایی و سقوط سرمایه داری را بر اساس قوانین جبری سرمایه داری حتمی می دانستند و در نتیجه جایی برای عمل سیاسی قائل نبود ( انگلس ، کائوتسکی ) ،جرج لوکاچ برجسته ترین چهره مارکسیسم هگل گرا به اندیشه هگل و برقراری ارتباط دیالکتیک میان اندیشه و عمل اجتماعی و بین ساختارهای اقتصادی و نظامهای فکری بازگشت و به انتقاد از جبرگرایان اقتصادی در بی اهمیت دانستن کنش سیاسی پرداخت . در واقع لوکاچ تلاش می کرد با کم کردن وزن اقتصادی نظریه سنتی ( به عنوان مثال با بسط مفهوم طلسم انگاری کالای مارکس به چیز وارگی که فرد نه تنها نسبت به کالای ساخته خویش بلکه نسبت به تمام واقعیت های ساخته دست خویش اعم از جامعه و قانون و دولت و کالا بیگانه می شود ) نقش ارادی کنشگران را زیاد کند . در واقع او با این کار از اهمیت فزاینده ای که جبرگرایان به عامل اقتصادی به عنوان زیربنای جبری شکل دهنده تمام وقایع می کاهد و بر اهمیت نقش ارادی و خلاقانه کنشگران می افزاید . البته لوکاچ در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی ، همچنان پرولتاریا را تنها طبقه دارای گنجایش پروراندن آگاهی طبقاتی می داند ( که صد البته تاریخ نشان داد این سرمایه داری است که قدرت هضم طبقه کارگر در خود را دارد ) که خود تحلیلی بر پایه عامل اقتصادی است ، اما خواهیم دید دیر زمانی تا آنگاه که آنتونیو گرامشی دیگر نماینده مارکسیسم هگل گرا ، با طرح مفهوم هژمونی فرهنگی ضربه ای دیگر بر پیکر عامل زیربنا یعنی اقتصاد وارد کرد ، باقی نمانده بود و این شاهدی بر تداوم سیر دور شدن مارکسیسم از عامل اقتصادی به عنوان عامل تعیین کننده ، در اثر ناتوانی این عامل در تبیین واقعیت اجتماعی است . تا آنجا که چندی بعد هربرت مارکوزه رسما اعلام کرد " طبقه کارگر دیگر مرده است " و این گسستی عمیق از سنت مارکسیستی اولیه در جدال با واقعیت عینی بود . در سری بعد مفهوم هژمونی فرهنگی گرامشی را به عنوان یکی از اصلی ترین زمینه های شکل گیری مکتب فرانکفورت باز خواهم کرد . یا حق منابع : 1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384 2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381 3- در دفاع از «تاریخ و آگاهی طبقاتی»، دنبالهروی دیالکتیک، گئورگ لوکاچ، ترجمهٔ حسن مرتضوی، نشر آگاه، چاپ اول:بهار 1۳۸۳ 4- تاملی در وحدت اندیشهٔ لنین، گئورگ لوکاچ، ترجمه: حسن شمسآوری، علیرضا امیرقاسمی، نشر و پژوهش دادار،چاپ اول:پاییز ۱۳۸۱ تهران نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
اندیشه در بستر واقعیت یا رب الرﱢاجین ( به نام پروردگار امیدواران ) قصد داشتم در شروع مطلب به توضیحی بیشتر درباره " حوزه عمومی " که درباره اش در مطلب قبلی توضیح مختصری داده بودم بپردازم. اما لازم دیدم قبل از آن به یک تبارشناسی کوتاه از هابرماس و حلقه فرانکفورت بپردازم تا ذهن خواننده نسبت به زمینه اجتماعی و نظری شکل گیری و نضج چنین اندیشه هایی روشن تر شود و موضع شروع چنین مباحثی در غرب در ذهن خواننده روشن باشد. اما باز قبل از آن لازم دیدم درباره دلیل اینکه با " حوزه عمومی " و هابرماس شروع کردم ، توضیح بدهم. از آنجایی که همیشه سعی کردم در زندگی، اندیشه و نوشتارم از آن دسته اندیشه هایی که در خلا واقعیت اجتماعی و دوری از حوادث و فرآیندهای واقعی شکل می گیرند و رشد می یابند دوری کنم و اصولا آن نوع اندیشه ای که دور از واقعیتهای یک جامعه شکل می گیرد را حداقل برای آن جامعه به دردنخور بدانم همواره کوشیده ام تا یک سوی نگاهم را به جامعه و واقعیت عملی و سوی دیگر را به حوزه ستبر اندیشه و اندیشه ورزان بدوزم. وقتی که خواستم اولین مطلب را برای وبلاگی بنویسم که سرمقاله نویس محترمش آن را با صفتهایی چون برخورداری از انسجام و برنامه ریزی مشخص و مجال دادن به سلایق گوناگون مزین کرده بود، اول به لزوم انجام چنین کاری فکر کردم و یکی از بهترین تبیینها از چنین فعالیتهایی را در چارچوب مفهوم حوزه عمومی هابرماس ( که به بسط دموکراسی منجر می شود ) یافتم. پس مسلم است که چنین نوشتارهایی با هدف قطعی اثرگذاری بر روی واقعیت موجود خلق می شوند و لذا خواننده باید خود را در ارتباط متقابل بین متن و واقعیتهای اجتماعی که خود با آن درگیر است قرار بدهد تا بتواند لزوم پرداختن به آن را حس کند و یا از چنین موضع آغازی انتقاد کند و راهی دیگر راپیشنهاد کند. اولین اثر گذاری هم به نظر من رشد خود من در چارچوب فعالیت در این حوزه و در تلاش برای دست یافتن به آن تفاهم ارتباطی ( بخردانه ) مد نظر هابرماس است . البته این را هم بگویم که قصد ندارم و مفید هم نمی دانم که روی موضع های مختلف بحث، زیاد توقف کنم و زیاده کار را به اطناب بکشانم، چون نسل جدید را نسلی کم حوصله و مقاله خوان ( در صورت اهل مطالعه بودن ) می دانم تا نسلی پر حوصله و کتاب خوان و لذا بحث در مورد علل چنین شروعی را همین جا خاتمه می دهم و می پردازم به ادامه بحث در مورد حلقه فرانکفورت. برای اینکار بحث را به سه حوزه تقسیم کرده ام و هر حوزه را در یک تا دو نوبت توضیح خواهم داد . تقسیم بندی که ارائه می دهم چنین است : 1 – پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت ( بررسی کوتاه اندیشه مارکسیسم هگل گرا و به طور مصداقی جرج لوکاچ و آنتونیو گرامشی ) 2 – بررسی کوتاه سیر تحول مکتب فرانکفورت از زمان تاسیس تا کنون ( بررسی کوتاهی درباره هورکهایمر ، آدورنو ، مارکوزه ) 3 – بررسی اندیشمندان متاخر حوزه نظریه انتقادی ( یورگن هابرماس ) به امید آنکه نظرات شما روشنگر اعوجاجات این نوشتار و چراغ راهی باشد که آغاز کرده ایم. یا حق منابع : 1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384 2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381 نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
شروعی تازه یا رب الرﱢاجین ( به نام پروردگار امیدواران )
ابتدا سلام و تبریک سال نو نوشتن در فضای مجازی امروز دارد کم کم جای خودش را در جامعه ما باز می کند و مخاطب خودش را هم عمدتا از بین قشری که رنگی از نخبه بودن به همراه دارد ، برمی گزیند . اما به نظر من وبلاگ نویسی قبل از اینکه نیاز به یک سری قانون برای نظام مند شدن و از این حرفها داشته باشد نیاز به یک فرهنگ دارد که اخلاق گرا و مودب باشد .چون در فضای مجازی در واقع همه می توانند در برابر حرفهای خودشان پاسخگو نباشند و خیلی ساده یک فضای مبتذل و غیر اخلاقی برای کوبیدن اندیشه مخالفشان راه بیندازند که حال بیننده سوم را هم به هم بزندو فقط 4 تا طرفدار کورو نوستالژیک خودشان را شاد کند . ولی همین فضای مجازی و همین پاسخگو نبودن افراد و ابهامی که ویژگی اصلی فعالیت در حوزه مجازی است می تواند یک عنصر بسیار مثبت برای شکل گیری حوزه عمومی به تعبیر هابرماس باشد . حوزه عمومی به تعبیر هابرماس که اصلی ترین شرط شکل گیری دموکراسی در هر اقلیم است ، حوزه ای است که در آن افراد مختلف با اندیشه های متفاوت به صورت برابر در مقابل هم قرار می گیرند و بدون ترس از عواقب حرفهایی که می زنند برای دستیابی به تفاهم تلاش می کنند و در این پروسه با نقد یکدیگر همه رشد می کنند و حتی این قدرت را پیدا میکنند تا قدرتهایی را که با دلایل مختلف سعی در استعمار این حوزه عمومی دارند ، محدود کرده و وارد گفتمان ارتباطی خود بکنند . گفتمانی که اولین هدفش شکل گیری یک ارتباط طولانی مدت و به وجود آوردن یک پروسه فرهنگی و دومین هدفش دستیابی به تفاهم در حوزه عمومی است . اما شکل گیری حوزه عمومی چند لازمه دارد که باید به عنوان فرهنگ در تک تک افراد جا بیفتد : 1 – هر حرفی حق زده شدن دارد تا آنجا که حوزه ادب را زیر پا نگذارد. 2- افراد باید صداقت داشته باشند یعنی واقعا حرف خودشان را بزنند. 3 – صداقت داشتن افراد در بیان حرفهایشان چیزی نیست که دیگران بتوانند آن را زیر سوال ببرند . 4 – هدف از برقرای ارتباط در این حوزه دستیابی به تفاهم در برقراری ارتباط و در نتیجه در انجام کنش اجتماعی است که در جایی اتفاق می افتد که تحت تاثیر نفوذ حلقه های مختلف قدرت نباشد ، هرچند قدرتمندان هم می توانند در آن مشارکت کنند . به نظر من چنین حوزه ای در وبلاگ ها و به طور کلی در فضای مجازی به نحو بسیار خوبی در دسترس است و در صورت وجود دو فاکتور به رسمیت شناخته شدن حضور و عدم محدودیت آن از سوی قدرت و لو در صورت خطا داشتن آن از نظر قدرت از یک سو و نهادینه شدن گفتمان مودبانه و اخلاقی از طرف وبگردان از سوی دیگر می تواند به نهادینه شدن دموکراسی کمک بسیارکند. به امید اینکه ما خود نمونه چنین رفتاری باشیم ... نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف اول (اندیشه) |
|
|