|
|
نقدی بر اپوزیسیون دانشجویی خارج از کشور ( بخش سوم ) بسم رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران ) در دو پست قبلی به بررسی هویت اپوزیسیون دانشجویی خارج از کشور پس از انقاب و منشا شکل گیری آن در داخل کشور پرداختم .در این سری به بررسی چرایی رسیدن به این نقطه نه از زاویه تاثیرات حاکمیتی بر آن که از زاویه حرکت خود جریان دانشجویی می پردازم. وقتی امروز و پس از 10 سال به مصادیق مختلف جریان دانشجویی این بازه زمانی می نگریم چند ویژگی بسیار بارز و مشخص است. 1 - وقتی که تبارشناسی حرکت دانشجویی را در این دو دوران انجام می دهیم می بینیم که عدم تحمل اینان نسبت به فرآیند آرام و تدریجی اصلاحات و دامن زدن آنان به رادیکالیسم در آن فضا و گذر کردن از سقف خواسته های اکثریت مردم ایران و نادیده گرفتن خواسته های اکثریت علت اصلی گسست آنها از روند مداوم اصلاحات در چارچوب قانون و نظام بود. در مورد مدعای فوق نکته زیر را باید در نظر گرفت : عدم وجود مبانی فکری شفاف وروشن،نزدیکی بلاجهت آنان به حرکتهای چپ و اصرار بر پیگیری مطالبات رادیکال با مکانیزمهایی چون عبور از خاتمی و تحریم انتخابات و به این شکل جدا شدن از بدنه مردمی و در نتیجه از دست دادن پشتوانه دانشجویی هزینه ای است که اکنون جنبش دانشجویی به عنوان وامدار این بنیان کج پرداخت می کند. 2- حرکت دفتر تحکیم وحدت در این سالها به تدریج به سمت گسست از مبانی فکری خود در دهه 60 و 70 و دور شدن از هویت چپ اسلامی بوده که تجلی آن را می توان در سخنانی چون لزوم تغییر اساسنامه دفتر تحکیم ، طیف های متعدد حاضر در این مجموعه در این چند سال که از نیروهای سکولار گرفته تا چپ مارکسیست و از فمینیست گرفته تا چپ سنتی را در بر می گیرد، مشاهده کرد. در مورد مدعای فوق نکات زیر را باید در نظر گرفت : 1لف ) برای بررسی دلایل آن می توان به هویت کنونی اعضای سابق این دفتر در 10 سال گذشته پرداخت وتا روشن شود دیدگاه چپ خط امام در این مجموعه چه وزنی دارد. ب ) دفتر تحکیم وحدت ارث عده ای خاص از دانشجویان نیست که آنان در زمان خود و بر اساس طرز تفکر خود در مبانی آن تغییر ایجاد کنند.اگر کسانی قصد دارند با هویتی غیر از هویت مذکور در اساسنامه این مجموعه فعالیت کنند ، باید جای دیگری را برای کار انتخاب کنند.البته در اینجا نکته ای بسیار مهم وجود دارد و آن اینکه اگر حاکمیت به طیف های فکری دگراندیش از چپ مارکسیست گرفته تا سکولار و ... در چارچوب قانون اساسی اجازه فعالیت می داد دیگر آنها لزومی برای نفوذ در مجموعه های انجمن اسلامی نداشتند هرچند بازهم ممکن بود به دلایل دیگر این اتفاق بیفتد.اما هیچ کدام از مطالب فوق دلیلی برای استحاله هویت یک تشکل با سابقه دانشجویی نیست. ج ) از همه موارد فوق مهمتر آنکه همواره خراب کردن و از بین بردن و نخواستن و نه گفتن آسان تر است از ساختن و آباد کردن و خواستن و بله گفتن.یعنی اینکه این مجموعه به دلیل عدم اشراف خود بر تحولات تاریخ معاصر ایران نتوانست به این درک از شرایط برسد که قبل از آنکه بخواهیم به این فکر کنیم که چه باید بشویم باید به این فکر کنیم که چه شده ایم و چگونه شده ایم؟ به اعتقاد بنده این مجموعه نه تنها در آن برهه زمانی به این مسئله نیندیشید که ما چگونه در این جایگاه از تاریخ قرار گرفته ایم بلکه به این هم نیندیشید که در قبال از دست نهادن هویت سابق خود می خواهد چه چیزی را و بر چه اساسی جایگزین کند. بلکه در بستر حوادث و بدون بهره گیری از یک تئوری منسجم و یا لااقل مشخص فکری دست به تصمیم سازی زده که نتایج آن را در شکل گیری نحله ها و تفکرات مختلف فکری در این مجموعه و از دست رفتن انسجام فکری و تئوریک مشاهده می کنیم. 3- به نظر می رسد بخش هایی از تفکرات موجود در اعضای سابق این جریان به هیچ عنوان قابلیت مطرح شدن در چارچوب قوانین نظام جمهوری اسلامی را ندارد و اگر مجموعه ای بخواهد به طور علنی و در چارچوب نظام جمهوری اسلامی به فعالیت و اثرگذاری خود ادامه دهد باید آن جریانات را از خود طرد کند و نه بر اساس مصلحت اندیشی بلکه بر اساس یک تئوری مشخص فکری برای حرکات آینده خود استراتژی تعین کند. در مورد مدعای فوق نکات زیر را باید در نظر گرفت : الف ) دلایل مدعای فوق را باید در آرای اعضای سابق این جریان در خارج از کشور که به ایجاد تغییر در ایران با فشار دول خارجی چشم دوخته اند و هر روز کلیت نظام را آماج حملات خود کرده اند مشاهده کرد که شرحی از آنها در ابتدای مقاله امده است و برای اطلاع بیشتر می توان به سایتها و وبلاگ های آنها مراجعه کرد.از طرف دیگر جریان چپ کمونیستی که به هیچ چیز کمتر از انقلاب کارگران در کنار معلمان و دانشجویان و ... راضی نیست مسلما امکان فعالیت درون ساختاری را نخواهد یافت. ب ) اگر قدری به گذشته ایران اسلامیمان بنگریم و تحولات تاریخیمان را به دیده تحلیل بنگریم به صورت شفاف مشاهده می کنیم هرگاه جنبشهای آزادیخواهانه مردم ایران به سمت و سویی رفته که پشتوانه بخش ستنی جامعه را از دست داده و یا خواسته سنت اسلامی – ایرانی خود را نادیده بگیرد ، از قهقرای استبداد سر بیرون آورده است.آنجا که از دل مشروطیت استبداد رضاخان بیرون می آید و از دل نهضت نفت استبداد محمد رضا شاه. اما چه باید کرد ؟ در پست بعدی به بررسی این موضوع خواهم پرداخت نوشته شده توسط آرمان ذاکری | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
روشنفکری دینی به رشد دموکراسی در ایران چه خدمتی کرده است؟ شاید بیش از 5 سال پیش بنده و آقای کامفیروزی تحت عنوان یک نشریه دانشجویی، یک کار تخصصی پیرامون روشنفکری دینی را آغاز کردیم، مجالی نیست من چگونگی این کار را تفسیر و توضیح دهم، می خواهم یک نتیجه ساده از آن تلاش چند ساله را صادقانه روایت کنم، بنده گمان می کنم اصولا روشنفکری دینی در ایران چون مبانی اصولی برای تولید افکار ندارد به نوعی از عدم ثبات مشی و از عدم وجود چهره هایی با پشتوانه عمیق آکادمیک رنج می برد و نمی تواند مبنایی برای یک عملکرد سیاسی دامنه دار باشد. بهتر بگویم کسانی که بتوانند برای اجتهاد در مبانی گذشته سنت دینی و تولید ایده های جدید تحت نام روشنفکری دینی یک متد قوی مانند آنچه رفرمیستهای غربی بعد از رنسانس تدوین کرده اند، ایجاد کنند تا به حال میان روشنفکران دینی ایران دیده نشده است، نتیجه این اتفاق چیزی است که امروز می بینیم، در ایران روشنفکری دینی میلیونها متولی دارد که خود را روشنفکر دینی می دانند ولی به همین اندازه نیز مکتب روشنفکری دینی داریم، گویا قاموس روشنفکری دینی به حدی گسترده است که در جایی حتی می توان از طرفی متکلمین را و از طرفی دیگر معاندین و منتقدین دینی را هر دو روشنفکر دینی خواند چرا که هر دو در پی تحول مکتبند. از این تشویش عمومی در مبانی آکادمیک و متولیان روشنفکری دینی که بگذریم تشویشی عمیق تر در مفاهیم روشنفکری دینی می بینیم تا جاییکه فردی مانند دکتر سروش پایان محتوم روشنفکری دینی را سکولاریسم می داند و در جایی دیگر کسانی رسالت روشنفکری دینی را بنیاد یک مردمسالاری دینی می دانند. به هر جهت با توجه به چندگانگی های که به صورتی فشرده از انها گذشتم که مطمئنا پس از این بیشتر به انها خواهم پرداخت، به نظر می رسد روشنفکری دینی امروز در ایران بیشتر یک نام است تا یک الگوی قابل اتکا، علی الخصوص با سر ریز سیاسی سالهای اخیر که با نام روشنفکری دینی صورت گرفته است، بعید است که اصولا این نام دستمالی شده با سیاست توانایی تئوریکی مناسبی در جهت ترویج اندیشه ورزی سیاسی داشته باشد، چراکه اصولا در بدو امر تئوری ما اصولا نباید تناقض و حتی تعبیرهای چند سو داشته باشد تا شاید تحقق پذیری مناسبی را شاهد باشیم. اگر به دلایل برشمرده بالا که شامل انتقادهای وارده بر مبانی آکادمیک و علمی، حوزه متولیان و پارادوکس و چند دستگی مفاهیم تولید شده از دل روشنفکری دینی می باشند مشکلات سیاسی پیش روی جریان روشنفکران دینی را نیز بیفزاییم، به نظر می رسد نمی توان امیدی چندان به اثر گذاری سیاسی پروژه روشنفکری دینی در آینده داشت. در فرصت بعدی این مبحث را پی گیری خواهم نمود، همچنان سوال باقی است، شما هم نظر بدهید، روشنفکری دینی به رشد دموکراسی در ایران چه خدمتی کرده است؟ نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
تقدم دموکراسی بر تئوری دموکراسی یا حق ولی رضا نصر، پسر فیلسوف ایرانی دکتر سید حسین نصر، هفته گذشته پرونده یکی از روزهای روزنامه هم میهن را به خود اختصاص داده بود، این پرونده از آن جنبه قابل توجه بود که یک ایرانی تحصیل کرده و فرزند یک فیلسوف سنت گرا که امروز البته به آمریکاییانی مانند جرج بوش مشاوره می دهد، با دیدگاهی سرتا پا عملگرا به بررسی دموکراسی در ایران و جهان اسلام پرداخته بود. نصر در این مصاحبه طولانی تلاش کرده بود تا خطی بلند بین دموکراسی و مقدمات ایدئولوژیک و تئوریک آن بکشد، چیزی که شاید به مذاق اکثر روشنفکران ایرانی چندان خوش نمی آید، سخن او که با جسارتی تمام آنان که برّنده ترند را تغييردهنگان دنیا خوانده بود، نه آنانکه بيشتر می دانند، نشان از آن می دهد که کسانی خارج از ایران و با نگاهی شاید کلی تر ولی در عین حال قابل تامل، نسخه ای جدید را به ایران پیشنهاد می دهند، نسخه ای که پیش از این با اشاراتی در قالب تجربه سیاسی توسط بنده و دوستان مختصری شرح داده شده بود. تقدم تحقق دموکراسی بر تئوری دموکراسی، چرایی دموکراسی در ایران در قالب تعیین تکلیف قدرت، رشد تجربه های سیاسی ایرانیان، کم توجهی به مقدمات روشنفکری دینی در ترویج دموکراسی و مباحثی از این دست، مجموعه ای از پندارهای نصر در این مصاحبه بود که بنده تا جایی که می دانم اکثر روشنفکران ایرانی عرصه سیاست تا حدود زیادی اينها را بر نمی تابند. به دلایلی که برشمردم می خواهم در چند پست آینده به بررسی سوالاتی اساسی پیرامون همین مباحث بپردازم. 1- روشنفکری دینی به رشد دموکراسی در ایران چه خدماتی کرده است؟ 2- چرا در ایران بحث دموکراسی و حکومت مشروطه سالیان است که مطرح است؟ 3- رشد تجربه های سیاسی ایرانیان آیا می تواند یک حکومت دموکراتیک بومی را ایجاد کند یا به مقدماتی دیگر هم نیاز است؟ و... از جمله سوالاتی است که به انها خواهم پرداخت. امیدوارم تا آن زمان مقاله ولی رضا نصر را خوانده باشید. نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
پیش زمینه ذهنی عنوانی که انتخاب کرده ام به نظرم موردی است که در بسیاری از مسائل سیاسی-اجتماعی مشکلات فراوانی را ایجاد کرده است. پیش زمینه ذهنی شامل تمام تفکراتی می شود که در مورد کسی یا چیزی به وجود آمده یا ایجاد کرده اند. اشکال عمده ای که در شرایط کنونی وجود دارد آن است که همه ما مسایلی را که در مورد کسی یا چیزی می شنویم بدون تحقیق در مورد آن شخص یا موضوع قبول کرده و درست فرض می کنیم. مثلا در دنیای سیاست افرادی مانند دکتر علی شریعتی و دکتر عبدالکریم سروش و آیت الله منتظری بدون آنکه بخواهم آنها را تایید یا رد کنم در برابر هجوم افکار مختلف قرار گرفته اند واین شرایط باعث ایجاد پیش زمینه های ذهنی مختلف در مورد آنها شده است. به عنوان مثال بسیاری از مخالفین دکتر شریعتی بدون آن که حتی یک اثر از ایشان را مورد مطالعه قرار داده باشند چون در فلان سخنرانی از کسی که مورد قبول آنها بوده سخنی را در مورد ایشان شنیده اند او را به طور کامل زیر سوال می برند. در اکثر موافقانشان نیز چنین حالتی وجود دارد و آنها هم بدون مطالعه و استدلال قوی برای متقاعد کردن دیگران ٬ فقط به دلیل آن که ایشان را همفکر با خود می دانند از این بزرگوار استفاده سیاسی می کنند. در مورد دو شخص نامبرده دیگر و همچنین بسیاری از افراد رنجدیده دیگر انقلاب که بنده به خاطر نمی آورم نیز این مطالب صادق است. در مسایل اجتماعی هم این موارد بسیار دیده می شود که ما بدون شناخت افراد فقط با شنیدن سخنان دیگران یا دیدن رفتاری غلط ٬ آنها را به طور کامل زیر سوال می بریم که بسیاری از مشکلات را در امور و روابط اجتماعی روز مره به وجود می آورد. بنده حقیر فکر می کنم در هنگام قضاوت در مورد موضوعی یا شخصی باید تمامی پیش زمینه های ذهنی که محیط اطراف ما به وجود آورده اند کنار بگذاریم و با ذهنی عاری از هر گونه تفکرات مثبت و منفی به سمت آن موضوع یا شخص برویم. مطمئنا این گونه برخورد کردن با مسایل ٬ بسیاری از پیش زمینه های غلط را از بین خواهد برد و طرزتفکر افراد را نسبت به دیگر اشخاص و موضوعات تغییر خواهد داد. نوشته شده توسط محمد محقر | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
خاتمی نیاید!!! بسمه تعالی نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
روشنفکر اصلاح طلب و مذهب خطبه 32 نهج البلاغه : ای مردم ما در زمانه ای پرعناد و بد کینه گرفتار شده ایم انسان نیکدل و پاکدامن را دراین روزگار بد می شمرند و ستمکار در این عصر بر تندباد غرور و نخوتش می افزاید. مطلبی که دیری است مرا می آزارد و به فکر واداشته است این است که : اولا اختلاف بین اصلاح طلبان مذهبی و توده مردم ناشی از چیست؟ و ثانیا اگر اصلاح طلبان ادعای روشنفکری دارند، در شرایطی که جامعه رو به انحطاط و نا امیدی پیش می رود، آیا وظیفه ندارند علت اصلی و حقیقی انحطاط جامعه و عامل واقعی توقف و عقب ماندگی و فاجعه را کشف نمایند و در مردم آگاهی و ایمان جوشان ایجاد نمایند؟ نکته اساسی که روشنفکر و اصلاح طلب واقعی باید به آن توجه کند این است که روح غالب بر فرهنگش روح اسلامی است و اسلام است که تاریخ و حوادث و زیربنای اخلاقی و حساسیت های جامعه اش را ساخته است. حال اگر به این واقعیت پی نبرد، در جو مصنوعی و محدود خود ساخته گرفتار می گردد و در تفاهمش با مردم دچار اشتباه شده و نمی تواند مورد قبول قرار گیرد و این چنین می شود که مردم از تکنوکرات ها و اصلاح طلبانی که داعیه روشنفکری دارند و از مطلب کلیدی فوق غفلت کرده اند فرار کرده و سراغ کسانی می روند که تظاهر به حمایت از مذهب می کنند. به نظر نگارنده این سطور، اصلاح طلبان و روشنفکران و نو اندیشان دینی و ...... باید بدانند که اسلام حقیقی بر اساس جهاد و عدالت است (نه عدالتی که اکنون توسط افرادی با تفکراتی ضد روشنفکری دینی مطرح می شود وفقط شعارش را سر می دهند، بلکه عدالتی که هدف رسالت همه انبیا بوده است) و مذهبش بر پایه نان و آخرتش بر پایه دنیا و خدایش عزیز و عزت دوست است. روشنفکر مذهبی باید سلاح مذهب را از دست عواملی که به دروغ با این سلاح مسلح شده اند تا قدرتشان را اعمال کنند یا از آن دفاع نمایند بگیرد و مذهب حرکت و قدرت و حیات و عدالت واقعی را به جامعه تزریق کند. در پایان امیدوارم که اصلاح طلبان و افرادی که ادعای روشنفکری دارند، به یک ایمان تازه و توده مردم به یک خود آگاهی جوشان و مترقی برسند که این دو لازم و ملزوم هم می باشند. نوشته شده توسط محمد محقر | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
الیگارشی نخبگان بسمه تعالی پنجشنبه و جمعه گذشته خوش بود، با دوستان جدید و قدیمی خیلی ساده رفته بودیم شمال، همراهی دوستی که من قبلا اسمش را شنیده بودم ولی در این سفر با رسم و راه فکریش آشنا شدم، اتفاق دوست داشتنيی بود که تا امروز همچنان من را به فکر واداشته، حرفهایی که بین ما رد و بدل شد شاید حرفهایی تازه نباشد ولی بی شک حرفهایی قابل توجه است، مخصوصا اگر از متن یک تفکر چند ساله بیرون آمده باشد، صادق اصرار بسیاری داشت بر پیچیدن یک نسخه سریع برای ایران، شاید نظر او چیزی نزدیک به مفهوم الیگارشی نخبگان بود، اصرار داشت که ایران امروز دچار یک مشکل عمیق شده است که مخصوص جهان سوم است، ایران امروز مانند تمام کشورهای جهان سوم، مدرنیته را در غرب می بیند، در صورتی که کشورهای غربی زمانی مدرن شدند که چیزی به نام مدرنیته در برابر خود نمی دیدند و این شاید برای آنها دغدغه ای به نام «گذار» را ایجاد نمی کرد، آنها نیازی نداشتند که در یک فرآیند استراتژیک از جایی به جای دیگر برسند، بدون هیچ هجمه ای، توسعه را به عنوان هدف انتخاب کرده بودند و فراتر از هر قیدی با یک انقلاب تمام عیار تمام صحنه های مادی و معنوی دنیا را درنوردیدند، اما ایران امروز ما چه؟ ما مدرنیته را می بینیم و نمی توانیم به این سادگی ها نادیده اش بگیریم، وضعیت امروز را می بینیم و باز هم نمی توانیم سنتهایمان را نادیده بگیریم، با این وضعیت چگونه می توان با سرعت به توسعه یافتگی نزدیک شد؟صادق خیلی محکم می گفت ما باید فکری برای این وضع کنیم، ما باید چیزهایی را نادیده بگیریم وگرنه اگر هم خر را بخواهیم و هم خرما و هم خدا، بعید است که به این سادگی ها به جایی برسیم، باید از چیزی گذشت وگرنه مانند 100 سال گذشته همچنان اندر خم یک کوچه ایم. مدل الیگارشی نخبگان که از نظر صادق در اندونزی، برزیل و خیلی از کشورهای دنیا تجربه شده است، مدلی است که در این میان یکی از مولفه های توسعه را فدای مولفه های توسعه اقتصادی می کند، حکومت عده ای در راس(نه یک نفر) و با حضور عده ای تکنوکرات کارکشته که در یک فرآیند متمرکز و بسته کشور را به سمت توسعه هدایت می کند، این سیستم اصولا به انسانهای متخصص که ایده ای دیگر دارند برای توسعه و یا انسانهای عامه اجازه عرض اندام نمی دهد، در حقیقت نوعی دیکتاتوری مصلح جمعی. در برابر ایران این روش هم وجود دارد، در برابر تجربه سیاسی تا نهادینه شدن دموکراسی و ساخت یک ساختار حکومتی منسجم، این نسخه دستوری هم خودنمایی می کند، در ایران بسیاری بوده اند که این نسخه را در دست داشته اند، از رضا خان گرفته تا حتی کسی مانند قالیباف که پیش از این در انتخابات ریاست جمهوری، خود را رضاخان حزب اللهی نامیده بود. تجربه سیاسی شاید از دل این فرآیند هم قابل پی گیری باشد، یک فرآیند بسته، نظر شما چیست؟، تجربه سیاسی برای نهادینه شدن دموکراسی را آیا می توان برای ایران راهگشا دانست؟ سوالی دیگر؛ الیگارشی نخبگان، دیکتاتوری صالح و تئوری هايي از این دست چرا تا به حال در ایران پاسخی مناسب نداده اند؟ آیا تاروپود فرهنگی ایرانیان در عدم نتیجه بخشی پروسه هایی از این دست بی تاثیر نبوده؟ آیا ما نباید یک بار دیگر به این بنگریم که کجا ایستاده ایم؟ نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
تجربه سیاسی یا حق از زمانی که سرمایه های مادی ما ایرانیان همه اش تبدیل به نفت شد و عادت کردیم که آن را از زیر زمین در بیاوریم، یک بیماری عجیب و نفتی هم دامان ما را به خود آلوده کرد، بیماری نفتی ما که شاید چندان هم با تاریخ نفت مرتبط نباشد و تاریخی بس کهن به قدمت تولید نفت، زیر لایه های زمین داشته باشد، این بیماری هیچ چیز نیست جز« بی حوصلگی»، یک بی حوصلگی تمام عیار و همه جانبه که همیشه خود به خود راه حلهای بی حوصله که اتفاقا در دنیای امروز بسیار بدبختی آورند را روبروی ما قرار می دهند. گویا که همه چیز نفت است و با چند گز حفر چاه از زمین می جوشد. نمی خواهم بگویم این بی حوصلگی تا به حال باعث چه فجایعی در تاریخ ما شده است، چرا که تا حدود زیادی اکثرا می دانند و حال آنکه اصولا آب رفته هم به جوی باز نمی گردد. باری، می خواهم یکی دیگر از این بی حوصلگی ها که این روزها هم دامان ما را گرفته گوشزد کنم تا حداقل راضی به این تخلیه روانی شده باشم و کمی از این بی حوصلگی ها انتقام گرفته باشم. بگذریم، بی حوصلگی امروزین ما، بی حوصلگی برای تحمل یک تجربه سیاسی است، یک تجربه سیاسی که تا از سر ما نگذرد، شاید بلوغ سیاسی هم برای ما و مردم ما به این سادگی ها متصور نباشد، همه جای دنیا هم این تجربه را گذرانده اند، بی کم و کاست همه کشورهایی که امروز حداقلی از دموکراسی دارند جزو همین دسته اند. شاید مثال فرانسه، آمریکا و کشورهای بی شمار دیگر مثالهای ملموسی باشند. عموما در این کشورها مدل انتخابات و مشارکت مردم نهادینه شده است تا اندازه زیادی هم سیاستمداران این نهادینه شدن و ضوابطش را به خوبی می شناسند و حتی عمل در این فضا را هم به خوبی یاد گرفته اند، بگذریم که ضوابط کلی حاکم بر این کشورها رفته رفته و با طی تجربه های بی شمار سیاسی به یک ثبات ناشکستنی نزدیک شده است و احتمال خطاهای لپی در انتخاب سیاستمداران از بین رفته است، اما نفس همین گذر تاریخی و طی این تجربه را نمی توان نادیده گرفت. بهتر بگویم شما گمان می کنید تجربه سیاسی امروز مردم امریکا و سیاستمدارانشان در نهایت در تصمیم سازی های سیاسی امروزشان چه میزان نقش ایفا می کند؟ آیا آمریکایی امروز و سیاستمداران حال حاضر آمریکا و کشورهای دیگر غربی تجربه ای به اندازه تجربه مردم و سیاستمداران ما در سیاست ورزی دارند؟ آیا بزرگترین سیاسیون امروز ایران تجربه ای بیش از کوچکترین سیاسیون ایران در هدایت آراء مردم در یک انتخابات آزاد دارند؟ پاسخ تمام این سوالات روشن است، تجربه سیاسی ایران در دموکراسی حداقل است، شاید سالها در تلاش برای دموکراسی بوده است اما واقعا دموکراسی و حتی حکومت تقریبا مردمی و ضوابط آن را درک نکرده است، تجربه سیاسی در ایران آنقدر اندک است که بزرگترین سیاستمداران ما هم به اندازه جوانها انتخابات رقابتی دیده اند، چه برسد به آنکه در این مجال ضوابطش را فهمیده باشند. اما در غرب چه؟ مثلا آمریکا، یا کشورهای اروپایی، اکثر این کشورها بیش از 50 رئیس دولت را از سر گذرانده اند و امروز به این تجربه می بالند، واقعا هم افتخار آمیز است، ثبات سیاسی که خود سر منشا بسیاری از حوادث شیرین در هر کشوری است جز با همین تجربه های سیاسی میسر نمی گردد. این همه را گفتم تا امروز ایران را بهتر ببینیم، امروز در ایران گروهی بر مسند قدرتند که چه بخواهیم و چه نخواهیم فرزندان کشور و انقلابند، فارغ از آنچه عقیده و روش آنهاست به نظر من حق آنکه بعد از سالها در مسند قدرت قرار گیرند تا هم خود را بیازمایند و هم بلوغ را تجربه کنند، دارند، از طرفی مردم هم حق انتخاب آنان برای کارگزاری را داشته اند، در حقیقت همه حق دارند تا بار دیگر تجربه ای سیاسی منجر به رشد سیاسی کشور را درک کنند تا رفته رفته به ثبات سیاسی ایران نزدیک شویم، ثبات ایران از هیچ راهی جز راه گذر از این تجربه ها آن هم با آرامش و استقامت نمی گذرد، ثبات و توسعه ایران در گرو همین فراز و فرودهاست، فراز و فرودهایی که می توان در آن نتایج صبح سحر را دید اگر زیرکانه به آن خیره شد. منتظر نظراتتان هستم با ذکر اینکه 1- ببخشید،این پست خیلی عجله ای بود 2- من می دانم در ایران خیلی دموکراسی نیست ولی کمی هم خدا وکیلی هست. 3- من می دانم که شاید هزینه های این تجربه ها گزاف باشد و 4- جای مردان سیاست بنشانیم درخت... تا هوا تازه شود... (برای مهدی). نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
به بهانه سال وحدت ملی امسال بنا به فرموده مقام معظم رهبري به عنوان سال وحدت ملي نامگذاري شده است . وجود فشارهاي خارجي در قضيه هسته اي و معضلات داخلي كه به شكل فشارهاي اقتصادي خود را نشان داده است لزوم وحدت ملي را بيش از هر زمان ديگر ضروري مي نماياند. نظريه پردازي در باب وحدت و به تبع آن مصلحت عمومي پژوهشي جدي را مي طلبد كه در سطور اندك اين مقال نمي توان به آن پرداخت ، ما در اين جا به گذرگاه هاي تاريخي اشاره مي كنيم كه از لحاظ تاريخ انديشه سياسي در زمينه وحدت ملي ايرانيان با اهميت بوده است . دو قرن پس از ورود اسلام به سرزمين ايران و فروپاشي شاهنشاهي ساساني و در حالي كه حيات اجتماعي ايران آن زمان سكوتي معنادار را تجربه مي كرد دوره اي از دگرگوني هاي ژرف در محافل ايراني شكل گرفت كه زمينه هاي وحدت ملي و استقلال ميهني دو قرن آتي را فراهم نمود. ورود اسلام به ايران از لحاظ سياسي به معناي فروپاشي نظام سلطنتي شاهنشاهي و روي كار آمدن دستگاه خلافت به عنوان مدل حكومتي جديد بود. اما آن چه از شواهد تاريخي پيداست اين است كه اعراب به علت عدم وجود نظام مدون فكري جهت تبيين مباني حكومتي هيچ گاه نتوانستند دستگاه خلافت را به عنوان مدل حكومتي به اجرا در آورند و با مرگ خليفه ي چهارم و به تقليد از نظام شاهنشاهي ايران زمين در عمل دستگاه خلافت به سلطنت تبديل شد. ضعف اعراب در حكومت داري و به تبع آن سپرده شدن اداره امور دربار به دست ايرانيان قشر فرهيخته ايران آن روز را كه عمدتاً از وزراي دربار به حساب مي آمدند به فكر احياي مجدد تمدن ايراني نمود. از اين رو پيكار عليه دستگاه خلافت از قرن سوم هجري زمينه وحدتي را به وجود آورد كه اولين بارقه هاي آن روي كار آمدن حكومت طاهريان به عنوان اولين مدل حكومتي ايرانشهري بعد از ورود اسلام بود. شورش عليه دستگاه خلافت با روي كار آمدن صفاريان و سامانيان ادامه يافت و در زمان آل بويه به اوج خود رسيد . افول قدرت معنوي دستگاه خلافت و به موازات آن قدرت گرفتن آرايش جديدي از نيروها در ايران آن روزگار بيش از هر زمان ديگر اين انديشه را قوت بخشيد كه تجديد استقلال ملي و وحدت سرزميني ايرانيان جز با پيكار عليه دستگاه خلافت عربي محقق نخواهد شد. با روي كار آمدن آل بويه اگر چه ايرانيان عصري زرين در تاريخ خود را تجربه كردند اما با افول اين سلسله خار انحطاط چنان تيغ تيز خود را دركالبد حيات اجتماعي اين مرزو بوم فرو برد كه اثرات آن قرن ها بعد و تا يورش مغولان نمايان است . فارغ از وقايع تاريخي كه در آن دوره به وقوع پيوست و در كتب مختلف تاريخي به تفصيل درباره آن سخن به ميان نرفته است از لحاظ سير تاريخ انديشه اين پرسش اساسي مطرح است كه چرا با وجود پيكارهايي كه در دو قرن نوزايش ايراني صورت گرفت و با وجود مباني نظري وحدت ملي از لحاظ عملي هيچ گاه چنين وحدتي شكل نگرفت و آن چه از شواهد تاريخي پيداست وحدتي در خلاف جهت استقلال ايران شكل گرفت . ايرانيان بر خلاف اين كه بتوانند حول يك مسئله به انسجام برسند ساليان سال با هم جنگيدند و رسم برادر كشي سنت مرسوم آن دوران شد . نويسنده كتاب دو قرن سكوت به خوبي شرايط آن دوران را توصيف مي كند: « طي چهار قرن حوادث گوناگون كه از پايان عصر ساساني تا فرجام عهد آل بويه روي داد آن چه از مرده ريگ باستاني ايران باقي ماند هرگز وحدت گذشته خود را به نحو كامل و جامع ديگر بار بدست نياورد و هويت واقعي خود را باز نشناخت. طي سال ها خراسان با طبرستان و گيلان جنگيد . ديلم ولايت فارس را زير و رو كرد . سيستان كرمان و اهواز را به نابودي كشاند و....»[۱] نگاهي گذرا به مقاطع ديگر تاريخي از جمله تاريخ مشروطه و حوادث پس از آن به خصوص حوادثی که در دولت مصدق و به تبع آن كودتاي 28 مرداد رخ داد به خوبي مؤيد اين مطلب است كه ايرانيان سده هاست در حسرت دستيابي به وحدتي كه بتواند استقلال ملي و هويت اجتماعي را تضمين كند به حيات خود ادامه مي دهند. گويي سال هاست كه در تاريخ به تكرار خود ادامه مي دهد و حوادث مشابه به فاصله ي چندين سده و يا حتي چندين دهه نمايش خود را تكرار مي كنند و اين در حالي است كه آگاهي جمعي ايرانيان بي اعتنا به اين مشابهت هاي تاريخي به سنت فراموشي خو گرفته است . در طول نزديك به يك هزاره از تاريخ سياسي اجتماعي ايران حوادث گوناگوني رخ داده است كه از لحاظ چگونگي شكل گيري بسط و تأثيرات آن بسيار شبيه به هم بوده اند. در حساس ترين دوره تاريخي قرن سوم هجري و در عهد رشد و شكوفايي در ايران وحدت ملي هيچ گاه نهادينه نمي شود و به تبع آن موجبات افول و انحطاط تا سده ها بعد فراهم مي گردد. در جريان مشروطه نيز به علت گسست ميان نيروهاي مشروطه خواه و تفوق مصلحت هاي فردي بر مصلحت عمومي نخستين جنبش قانون خواهي در ايران طعم تلخ شكست را به كام ايرانيان مي چشاند. در جريان ملي شدن صنعت نفت نيز به شكلي كاملا مشابه وحدتی شروع به شكل گيري مي كند كه از پس آن نزديك به سه دهه حكومت ديكتاتوري رضا شاه متولد مي شود. آن چه مسلم است شكل گيري وحدت هيچ گاه منتج به گسست و چند پارگي در آگاهي يك ملت نخواهد شد بلكه روند شكل گيري آن است كه مي تواند استقلال و هويت ملي را با مشكل مواجه كند و اين درست همان جايي است كه مي توان پاسخ سئوال سطور قبل را داد. وحدت ملي كه بر اساس احساسات زود گذر و به دور از خرد و عقلانيت استوار شده باشد چيزي جز بذر ناداني و تباهي و فساد را در نهاد يك ملت نخواهد كاشت . شكل گيري وحدت از طريق افزايش حساسيت هاي اجتماعي و احساسات ميهني اگرچه در كوتاه مدت منجر به نتيجه خواهد شد اما در گذر زمان در صورت نداشتن پشتوانه عقلي چيزي جز انحطاط و تباهي به بار نخواهد آورد. بدرستي مي توان با سيد جواد طباطبائي در كتاب سير زوال انديشه در ايران هم سخن شد كه:«( در طول تاريخ انديشه ايران ) ضابطه ي آرمان وحدت ملي براي مدعيان وحدت سود و مصلحت مشخصي بوده است. اين نكته اساسي را مي توان پذيرفت كه وحدت ملي در عمل شاهان كه در سخن شاعران جلوه گر شده و تحقق يافته است . اما وحدتي كه شالوده آن نه انديشه اي خردمندانه بلكه بر احساسات زود گذر و چه بسا سطحي باشد مي تواند به آساني دستخوش زوال و نابودي شود و با توجه به تاريخ دوره اسلامي ايران تا فراهم آمدن مقدمات جنبش مشروطه خواهي و حتي پس از آن مي توان گفت كه پيوسته چنين بوده است. وحدت ملي ايران زمين فاقد پشتوانه اي خردمندانه بود و ناچار هر عملي از مجراي احساسات و خام انديشي و يا به شالوده نا استوار شعر و عرفان انجام شده است و به همين دليل پاياني جز شكست نمي توانست داشته باشد.»[۲]در برهه ي حساس كنوني نيز وضعيت كاملا مشابهي حكمفرماست و گويي تاريخ بار ديگر قصد تكرار نمايش خود را نموده است . بنا به آن چه گفته شد ضرورت شكل گيري وحدت در شرايط حساس كنوني انكار ناپذير است اما آن چه كه از اهميت بيشتري برخوردار است شكل گيري آن بر اساس پايه هاي عقلاني است . تكرار تجربه هاي تلخ گذشته و بي خردي هايي كه در گذر هاههاي تاريخي اين مرز و بوم صورت گرفته است. شايد شرايطي را فراهم كند كه تا قرن ها نتوان خسارت آن را جبران نمود. ............................................. ۱- عبدالحسين زرين كوب، تاريخ مردم ايران از ساسانيان تا آل بويه ۲- سيد جواد طباطبايي، زوال انديشه سياسي در ايران نوشته شده توسط ایمان نوشادی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
انرژی هسته ای و توپ فروشی روس ها بسم الله ناصرالدین شاه به عنوان اولین شاه تجدد خواه ایرانی از روسیه سفارش توپ داد، توپ را آوردند و در برابر چشمان همایونی شلیک کردند، از قضا لوله توپ روسی توان باروت نداشت و منفجر شد، زمین زیر پایه توپ هم کمی آسیب دید، متملقان که اوضاع را خراب می دیدند به چاره افتادند و گفتند قربان، بنگرید، اینجا را چنین می کند، خاک دشمن را چه خواهد کرد!!!! حکایت امروز ما هم چنین است، روسها این بار هم همان توپ فروشی هستند که قرار است به جای توپ آن زمان، به ما انرژی هسته ای بفروشند، خارج از وعده و دبه هایی که می کنند و خارج از احتمالاتی که بعضی از کارشناسان می دهند و می گویند اصولا روسیه قصد آن ندارد که بوشهر، راه اندازی اولین نیروگاه اتمی ایران را به چشم ببیند(به هزار و یک دلیل از جمله احتمال حمله به آن توسط باقی کشورها)، باید دید که آیا اصولا از زمان ناصرالدین شاه تا به حال، معنای چند کلمه مثل توپ، خاک دشمن و روسیه چقدر تغییر کرده است و مهمتر از آن این انرژی هسته ای که شاید مثل همان توپ روسی خانه را ویران کند، چه وقت و چگونه اش به درد این مردم می خورد؟ اول از همه باید بگویم انرژی هسته ای بسیار خوب است و حق مسلم ماست، بعد از این مقدمه باز هم باید بگویم کسی قصد ندارد منافع ملی کشور را به بازی بگیرد و مهمتر از همه مانند صنعت نفت باید همه گونه حتی با تحمل انواع فشارهای بین المللی و داخلی این حق را به دست اورد. بنابراین در این 3 شعار مرسوم و درست اصولا با هیچ کس مشکلی نیست اما مشکل زمانی حاد می شود که بحث امروز و فردا پیش خواهد آمد، وقتی مسئله زمانمند شد، اگر بحث به دست آوردن حق تا امروز باشد، مشخصا یک راه حل پیش روی ماست و اگر بحث به دست آوردن حق تا فردا باشد راه حلی دیگر. پس ببینیم آیا ما باید همین حالا انرژی هسته ای داشته باشیم و تولید سوخت هسته ای کنیم و یا نه، اگر در طول یک برنامه 10 ساله هم تلاش کنیم انرژی هسته ای بومی شود چیزی را از دست نداده ایم، حتی در این صورت چیزهایی را هم به دست می آوریم، مطمئنا نظر من قسم دوم است، به دلایلی که بر می شمارم و می خواهم اثبات کنم پروسه برنامه ریزی 10 ساله برای به دست آوردن فناوری هسته ای با تمام تجهیزات و معیارهای پیش رفته یک پروسه درست و کاملا مطابق با منافع ملی است که زمان کافی را برای چانه زنی ایران با دنیا و در یک بستر تفاهم آمیز نیز فراهم می کند. 1-ایران اکنون تنها نیروگاه هسته ای خود در بوشهر را قرار است با سوخت روسی راه اندازی نماید و قرار داد آن نیز به صورت بلند مدت تنظیم شده است.2-دومین نیروگاه اتمی ایران حداقل 10 سال دیگر افتتاح خواهد شد.3-فناوری هسته ای در بخشهای پزشکی و ... که در کشور امروز مورد نیاز است کاملا حاصل شده است و هیچ ارتباطی با تولید سوحت هسته ای ندارد و بنابراین جزو مباحث فوری تلقی نمی شوند. گمان نمی کنم انرژی هسته ای قرار باشد در بخشی غیر از نیرو و یا مصارفی از قبیل پزشکی مصرف شود، بنابراین با توجه به همین 3 بند نتیجه می گیریم فناوری هسته ای آن هم در حد تولید سوخت نیروگاهی امروز اصولا هیچ فوریتی ندارد. مطمئنا اگر به دست آوردن این فناوری امروز هزینه ای هنگفت نداشت ما هم می گفتیم اصلا تا صد سال دیگر هم اگر ایران نیازی به این فناوری نداشته باشد شما آن را به دست اورید، ضرری که ندارد، قدرت است دیگر، اما حالا چه؟ آیا زمانیکه می توان در یک پروسه 10 ساله و با اعتماد سازی های بسیار و به دست آوردن انواع امتیازات پله پله به این فناوری به صورت صلح آمیز رسید، آیا نیازی هست که هر روز شاهد سیلی از اتهامات و قطعنامه ها و کج خلقی ها نسبت به ایران بود؟ آیا منافع ملی چنین چیزی را بر می تابد؟ آیا استراتژی امنیتی کشور با وضعیتی اینچنین به بیراه کشیده نخواهد شد؟ اما ناصرالدین شاه که از این انفجار حیرت کرده بود شاید این تملقها را نمی شنید، شاید به یاد عباس میرزایی افتاده بود که در جنگ با روسیه صداها و نهیبهای این توپها را شنید و بعد از آن بود که تصمیم گرفت کسانی مثل قائم مقام و امیرکبیر را به صحنه آورد، اما چه کم عمر بود عباس میرزا و چه خوب نوشت قائم مقام که میرزا! بعد از تو ایران، ویران شد. نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
خرده نظامی به نام جنبش دانشجویی بسم الله ايران امروز حاصل تغييرات ژرفي است که طي ساليان گذشته با شتابي وصف ناشدني بر ما گذشته است، تاريخ معاصر ايران گواهي است بر تلاش چندين ساله ايرانيان به سوي برچيده شدن بساط کهنه و در افتادن طرحي نو، طرحي که بتواند تمامي ريز گفتمانها و خرده نظامهاي فرهنگي امروز و ديروز نسلهاي اين مرز و بوم را در خود نمايان داشته باشد و از سويي در بي هويتي هويتهاي چهل تکه دنياي امروز نيز در نغلتد. شايد همين مطلوب خواهي و از نظر کساني زياده خواهي بوده است که چندان ثمره اي از اين تلاش را در دستان فرزندان ما ننهاده و امروز ما بيشتر وارث گيجي هاي ساليان گذشته ايم، اما همين تلاش متفرق نيز در جاي خود ما را از بي هوشي و بي تفاوتي به اين گيجي رسانده است. يک گيجي دوست داشتني که مي توان اميد داشت حتي به راستي و سلامت انجامد. با اين وجود نکته اي ديگر هم در ميان است، گيجي نسل معاصر ما و دردهاي طاقت فرساي نسلهاي پيشين، گاهي اوقات اضطراب آور ميشود، از آن جهت که اين حالت ناپايدار همان اندازه که روشني خروج از زمان گذار و رسيدن به سلامت را وعده مي دهد، تاريکي ماندن در گذرگاههاي دهشتناک تعامل و تناقض حالات سنتي و مدرن را نيز در خود نهفته دارد. راست تر بگوييم، اين گيجي مي تواند به بيهوشي هم منجر شود، بي هوشي و يا بي تفاوتي که هر دو هويت چهل تکه اي را بر ما دامن مي زنند، آنگاه است که ديگر نمي توان اميد داشت که ايران در جايگاهي فراتر از اين روزها بنشيند. تناقضات و تعاملات سنتي و مدرن دنياي امروز مختص دنياي ايراني نيست، جهان را در نورديده و از دير باز که سوژه هاي مدرن خود را در ماشين هاي کوچک نشان داده اند مسئله اي شده است براي فرهنگ و انديشه دوست داشتني سنتي. تفاوت اين تناقض و تعامل در ايران اما از جنسي ديگر است، جنسي که مدرنيزاسيون و توسعه منتج آن را مي خواهد، اما همه مدرنيته را نمي خواهد، جنسي که فناوري و توليد و تراکم ثروت را مي خواهد، اما گفتمان عدالت را هم در قالبهاي از پيش تعريف شده در مشت دارد، خلاصه آنکه مي خواهد مدرن شود، اما نمي خواهد از فرق سر تا نوک پا تمام اصول مدرنيسم غربي را بپذيرد و اين همان گيجي عظيمي است که ساليان سال از آن روزها که درهاي ايران به دنياي مدرن باز شده است، ذهن هر ايراني نوانديشي را به فکر واداشته است. خلاصه اگر بگوييم، امروز ايران مانند تمام لحظات 100 ساله اخير هم چنان بر لبه تصميم هاي عظيمي ايستاده است، ساليان زيادي است ما مي دانيم کجا ايستاده ايم، مي دانيم بر شاهراه تصميم گيري گذر مي کنيم و وقت اندک است، اما همچنان اهمال مي کنيم. شايد کسي بگويد اين فهم و اين اهمال با هم نمي خوانند، اما بايد بگوييم که منطقا نه، اما عملا در طول تاريخ 100 ساله اخير ايران و با وجود گذرگاه هاي بي شمار گذشته از جمله انقلاب اسلامي که بزرگترين آنها بوده است، فهم جريان نوگرايي، توسعه محوري با حفظ هويت و فرهنگ بومي و گفتماني از اين دست توسط ملت ايران اثبات شدني است و تنها اهمال تاريخي حاصل از اين گيجي است که مي تواند دليلي بر ماندن ما در اين خانه هاي ابتدايي باشد. با اين مقدمه به سراغ خرده نظامي ميرويم که امروز موضوع و محور بحث ماست، جريان دانشجويي در ايران مانند تمامي خرده نظامهاي ديگر سازنده فرهنگ، انديشه، هويت و حکومت در ايران از اين گيجي عميق مستثناء نبوده، حتي به علت ذات گذرا و ناپايدار خود سهمي ژرف تر نيز از اين گيجي تاريخي برده است. نيازي نيست شواهدي بر اين مدعا اقامه کنم، تا حدودي همه در بستر اين جريان سالياني واقع شده ايم و درکي از اين گيجي هاي متوالي در عصرهاي گوناگون داشته ايم. اما اگر بخواهيم بر مباني واقعي و آنچه که در کليت جريان دانشجويی است، قضاوت نماييم، ناچاريم کمي به تاريخ اين جريان چشم بدوزيم. در اين ميان مقطع بعد از کودتا عليه دکتر مصدق، مقطع سالهاي 42 و بعد از آن، غائله 16 آذر، انقلاب اسلامي، تسخير سفارت آمريکا، جنگ تحميلي، دولت اول و دوم هاشمي، دوم خرداد، دولت اول و دوم خاتمي ودر نهايت انتخابات 3 تير، مقاطعي هستند که جريان هاي دانشجويي در آن هر يک به گونه اي اعمال نفوذ نموده اند، شدت و ضعف هر يک از اعمال نفوذهاي انجام شده به وسيله جريان دانشجويي، با کمي دقت ارتباطي مستقيم با انسجام جريان دانشجويي در دو بعد فکري و تشکيلاتي داشته است، بدون در نظر گرفتن حواشي هر اتفاق، در همين ساليان اخير مي بينيم که با کاهش اين انسجام در ابعاد فکري و تشکيلاتي و با ايجاد تکثر فکري و تشکيلاتي توسط افراد و نهادهاي گوناگون در دانشگاه ها، ضريب نفوذ اين جريان رفته رفته در صحنه هاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي کاهش يافته است و در حقيقت بر گيجي اين خرده نظام اساسي کشور افزوده شده است. اين اولين صداهاي نگراني است که از بطن جريان دانشجويي شنيده مي شود، اضافه بر اين چون دانشجو خود عضوي از يک مجموعه بزرگتر خرده نظامهاي فرهنگي و سياسي درون جامعه است، با کاهش نقش خرده نظام دانشجويي، امروز اين قشر از جامعه رفته رفته خود را از يک قالب تخصصي و صنفي دورتر مي بيند و بر توده خرده نظام بزرگتر فرهنگي، اجتماعي و سياسي حاکم بر جامعه خود را مي افزايد. اين خطر مانند خطر از دست رفتن يک ثروت و دارايي بزرگ است، جريان دانشجويي با ايده هاي ناپسند بدخواهان و در جهت هماهنگي و سيطره ايده هاي نظام هاي بزرگتر از درون در حال انقراض است و ما شاهد اين انقراض هستيم، در صورتي که بر کسي مزاياي حضور و عرض اندام اين سرمايه بزرگ پوشيده نيست. واقعيت آن است که ما نمي گوييم نجات اين جريان از فرجامي دردناک توسط اندک کساني ميسر است، بلکه مي گوييم شايد بتوان با گوشزد نمودن اين اتفاق و تلاش براي ايجاد يک انسجام فکري و تشکيلاتي مناسب، ذره اي اين التهاب دامن گير دانشگاهي را کاهش داد. از همه دوستانی که در اين قول با من متفقند، می خواهم به عنوان بحثی جداگانه نظراتشان را در قالب مقاله و يا حتی چند خط پيرامون استراتژی بازتعريف انسجام فکری و تشکيلاتی در جريانهای امروز دانشجويي برای اينجانب ارسال دارند، تا خير اين را هم بعد بگويم. نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
صندوقچه های کهنه بسم الله مدتی هست که چیزی ننوشته ام و بیشتر فکر کرده ام، آن هم درباره سیاست، این موضوعی که در ایران بیشتر از آنکه به درد مردم بخورد و گره از مشکلاتشان باز کند، دست و پاگیر آنان شده است. آخر هم چه بخواهیم و نخواهیم به خاطر همین دست و پاگیری و ابهام نامردانه اش، موضوع بی پدر و مادری است، حتی برای انسانهای پدر و مادر دار. بگذریم، گمان نمی کنم خیر کثیر این مباحث بر شر قلیلش نچربد، شر قلیلی که اعظمش همین وقتی است که بابت نشستن پشت صفحه کلید باید گذاشت و خیر کثیرش رضایت دوستان و استماع چند تکه کلام توسط ناشناسان. البته هر دو هم نعمتی است که خدا به هرکسی روی زمین عطا نکرده، از جمله سنگها و خاکها که بهتر از ما بدون قال و قلم حرفهایشان را می زنند و ما عاجزیم از این حرفها. انسان است دیگر. سرزمین ما سالهاست شرقی است، اما به قول مرحوم حاتمی نمی دانم کهن است یا کهنه، مشکلاتمان امروزی است ولی نمی توانیم بدون حضور دیروزمان از پسشان برآییم؛ بدتر از همه دردهایمان است که سنتی است و در دوران مدرن زاییده شده اند. حداقل اگر همه اینطور نباشند ما اینطوریم، در همه ارکان زندگی جمعی و فردیمان هم اینطوریم، سیاست که جای خود دارد. سالهاست که ما رعیت وار به حاکمان چشم دوخته ایم و حتی در زمانه مدرن گاهی اوقات لذت شاهی را بر لذت هر پست دموکراتی ترجیح می دهیم و آنگاه با صدای بلند در وجدانمان فریاد می کنیم که خوب ما ایرانی هستیم و اینگونه. و فریاد از زمانی که قصه به اینجا برسد، آنگاه است که باید صندوق سالها انحطاط سیاسی ایرانی را گشود و مانند باقی صندوقهای کهن یا شاید کهنه تنها نظاره گر پوسیدگیشان بود. غافل از آنکه آن سوتر بچه های ما ایستاده اند و مانند کودکی که تبار پدر را نمی فهمد بر ما خورده می گیرند که شما چه دلخوشی از این صندوقچه ها دارید؟ شما چرا خیر ما را نمی خواهید؟ شما چرا خود را به خریت این کهنگی خو می دهید؟ ما می خواهیم مدرن باشیم، صندوقچه های رمز دار، چرخ دار، با رنگهای زیبا و اتفاقا بسیار همه پسند را کنج کرده اید و این کهنگی رو؟ حالا چه بگوییم؟ شاه عباس کجاست؟ عباس میرزا؟ امیر کبیر؟ قائم مقام؟ مشروطه چیان؟ ملی ها؟ انقلابیها؟ اصلاح طلبها؟ حالا چه جوابی دارید؟ مگر روانشناسی نو نمی گوید باید به سوالات بچه ها پاسخ داد؟ آن هم با حوصله!!، پس چرا نمیگویید؟ می ترسم، می ترسم پاسخ نگویید و در مرثیه این سرزمین همیشه شرقی شریک باشید. (این را به آنها گفتم)،اما من هم جزو همین بچه هایم که نمی خواهم مرثیه را آغاز گر باشم و اتفاقا می خواهم اینبار خیلی بچگانه به قائم مقام طعنه برچیدن بساط کهنه و انداختن طرح نو را بزنم، بچگانه تر اینکه می خواهم ادعا کنم ما بچه ها را با همه این صندوقها تنها بگذارید، ما خودمان تکلیفمان را مشخص می کنیم، شما فقط صندوقچه ها را کامل، سالم و با تمام کهنگی و کهنیش به ما بدهید. از هفته آینده صندوق ها را باز می کنم، در وسع خودم می خواهم سیاسی بنویسم و دردهای سیاسی را گام به گام بر خودم آسان کنم، خیرش را بعد می گویم. نکته آخر آنکه اینجا قرار نیست در هر پستی که می نویسم معجزه ای کنم، این را هم بگذارید بر بی عشقی ما در عالم مجاز و بی انگیزگی هر روزه. نوشته شده توسط غلامحسین محمدی | لینک ثابت | حرف چهارم (سیاسی) |
|
|