تبليغاتX
<-هفت حرف->





هجمه به جهل توده ها 

 "عشق العشق"

 

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست   

هر که در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

شعرهاي عاشقانه ام

بافته ي انگشتان توست

پس هرگاه

مردم شعر تازه اي از من بخوانند

تو را ستايش مي کنند !

 

دشوارترين عمل روشنفکر هجمه بردن به جهل توده هاست و بزرگ ترين وظيفه ی او نيز هم . جهالتی که از پس قرن ها روشنگری همچنان به بقای خود ادامه داده است و در اين ميان کسانی که از آن بهره مند می شده اند در تلاش برای ادامه ی حيات آن بی تاثير نبوده اند . يکی از المان های جهالت ، جهالت در عشق است . با جسارت می گويم ، اين که درک ما از پديده ای به نام عشق چه ميزان است ميزان تعالی فرد و اجتماع را رقم می زند . روزگاری سخن گفتن از عشق گناهی بزرگ تلقی می شده است هرچند کم تر کسی به آن بهايي داده است و به قول حافظ که در حق متشرعين می گويد :

 

گويند از عشق نگوييد و نشنويد   مشکل حکايتی است که تقرير می کنند

 

شايد در طول تاريخ شاعران نخستين کسانی باشند که به نقش اين گوهر در حيات انسان پی برده اند و اين داروی معجز را ابتدا برای خويشتن و سپس برای ديگران تجويز نموده اند . ادبيات ايران و ادبيات جهان سرشار از شعرهای عاشقانه ای است که مختص ستايش معشوق زمينی است . در ادبيات ايران نمونه کارهای احمد شاملو در مجموعه ی " آيدا در آينه" و " آيدا ، درخت و خاطره و خنجر . . . " نمونه های خوبی از اين دست است . شايد بهتر باشد تاکيد کنم که مقصود من از اشعار عاشقانه آن دست اشعار نيست که به سوگ و غم فراق معشوق می پردازند و از بی وفايي او گلايه می کنند ، بلکه مقصود ستايش ناب عاشقانی است که به ستايش بی مرز معشوق پرداخته اند ، به عبارتی به عشق اشتغال دارند نه به معشوق و به قول ابن عربی عشق العشق . در ادبيات عرب ، شاعر سوری به نام نزار قبانی کولاکی به راه می اندازد و شهيد اين راه می شود تا جايي که او را شاعر زنان يا شاعر طبقه ی مخملی لقب می دهند . اما او باز نمی ايستد . خود او در جايي می نويسد : " من همیشه بر لبه ی تيغ راه رفته ام! عشقی که من از آن حرف میزنم عشقی نیست که در جغرافیای اندام یک زن محدود شود! من خود را در این سیاه چال مرمر زندانی نمیکنم!عشقی که من از آن سخن میگویم با تمام هستی در ارتباط است! در آب،در خاک،در زخم مردان انقلابی، در چشم کودکان سنگ انداز و در خشم دانشجویان معترض وجود دارد! زن برای من سکه ای پیچیده در پنبه یا کنیزکی نیست که در حرمسرا چشم به راهم باشد! من می نویسم تا زن را از چنگ مردان نادان قبایل آزاد کنم. "

سوررآليست ها در ستايش زنان گوی سبقت را از تمامی شاعران اعصار ربوده اند تا جايي که زن را به شکل معبودی می پرستند و او را آفريده ای برگزيده می دانند . زن از نظر آن ها پری است . به قول آندره برتون : زن اساس جهان مادی است و واسطه ای که مرد را به جهان شگفتی و خارق عادت می برد . ژاک پرور يکی ديگر از همين سورآليست هاست که نمونه های عاشقانه ی ساده و در عين حال شگفت انگيزی دارد.

معروف ترين شعرهای پابلو نرودا ، شاعر شيليايي ، شعرهای عاشقانه ی اوست . هرچند شعر های سياسی هم دارد اما اصلا به خاطر عاشقانه هايش ماندنی شده . ولاديمير ماياکوفسکی در ابر شلوار پوش که در حقيقت يک مانيفست عاشقانه است شاهکاری از خود بر جای می گذارد و ما را وادار می کند که همراه با او به ستايش معشوق او ، ماريا ، بنشينيم . از اين دست عاشقان فراوانند و اما چند تا از اين شاهکارها را انتخاب کرده ام که با هم می خوانيم :

 

" آيدا در آينه"

احمد شاملو

لبان ات به ظرافت شعر

شهوانی ترين بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار غار نشين از آن سود می جويد

تا به صورت انسان در آيد .

......

و چشمان ات راز آتش است

و عشق ات پيروزی آدمی است

هنگام که به جنگ تقدير می شتابد

و آغوشت

اندک جايي برای زيستن

اندک جايي برای مردن

و گريژ از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند .

.......

توفان ها

در رقص عظيم تو

نی لبکی می نوازند

و ترانه ی رگ هايت

آفتاب هميشه را طالع می کند

.......

تا در آيينه پديدار آيی

عمری دراز در آن نگريستم

من برکه ها و درياها را گريستم

ای پری وار در قالب آدمی

که پيکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد!

حضورت بهشتی است

که گريز از جهنم را توجيه می کند

دريايي که مرا در خود غرق می کند

تا از همه ی گناهان و دروغ شسته شوم .

 

و سپيده دم با دست هاي ات بيدار می شود .

 

 

" بازی روی صحنه"

نزار قبانی

 

 

در پيش ديگران می گويم که معشوق من نيستی

اما در عمق وجودم می دانم چه دروغی گفته ام

می گويم ميان ما چيزی نبوده است

تنها برای اين که از دردسر به دور باشيم .

پچ پچه های عشق را با آن شيرينی انکار می کنم

و گذشته ی زيبای خود را ويران می کنم .

به حماقت می گويم که بی گناهم

نيازم را می کشم ، به کاهنی بدل می شوم

عطر خود را از دست می دهم

و از بهشت چشمانت رانده می شوم .

نقش دلقکی را بازی می کنم ، عشق من

در اين بازی شکست می خورم

و باز می گردم

زيرا که شب نمی تواند ، حتی اگر بخواهد ، ستاره هايش را پنهان کند

و دريا نمی تواند ، حتی اگر بخواهد ،

کشتی هايش را .

 

 

"ماتيلدا"

پابلو نرودا

 

نام تو

شراب من

سياره ی من

نام تو ، تمام من .

 

ماتيلدا رودخانه ای است

جاری از سرزمين قلبم

و زورق ها چه با شکوه در می نوردند مرا

در بی کرانگی نام شکوهمند تو ، ماتيلدا !

 

ماتيلدا

نامی غنوده بر تاکی برهنه

و آميخته با بوی خوش عشق

 

هجومم کن !

با لب های داغت هجومم کن !

من را بخواه

همه ی مرا از من

تمام آن چه را که دوست می داری

تنها بگذار

چون زورقی از ميان نامت عبور کنم .

 

بگذار در تو بيارامم

بگذار در تو بميرم

در نام تو ، ماتيلده ی من !

 

 

"تنها يک شگفتی در جهان وجود دارد و آن عشق است ."

 

ژاک پرور

باربارا

به یاد آر باربارا
بر شهر یک ریز باران می بارید آن روز
و تو قدم می زدی خندان
خیس و شکوفا و شادمان
زیر باران
به یاد آر باربارا
بر شهر یکریز باران می بارید
و من در کوچه گذشتم از کنار تو
تو لبخند می زدی
ومن نیز لبخند می زدم
به یاد آر باربارا
ای آن که نمی شناختمت
ای آن که مرا نمی شناختی
به یاد آر
هرچه بود آن روز را به یاد آر
از یاد مبر
مردی زیر هشتی پناه گرفته بود
و تو را به نام خواند ، باربارا
و تو به سویش دویدی زیر باران
خیس و شکوفا و شادمان
و در آغوش او جای گرفتی
این را به یاد آر باربارا !
و دلگیر مشو از من اگر تو می گویمت
من به آنان که دوستشان دارم تو می گویم
حتی اگر تنها یک بار آن ها را دیده باشم
من به آنان که یکدیگر را دوست دارند تو می گویم
حتی اگر آن ها را نشناسم
به یاد آر باربارا
از یاد مبر
این باران دلپذیر و شاداب را
و بر چهره ی شاداب تو
بر این شهر شاداب
این باران بر دریا
بر زرادخانه
بر کشتی کنار بندر
آه باربارا
چه حماقتی است جنگ !
و چه ها بر تو رفت
زیر باران آهن
بارن آتش و پولاد و خون !
و آن که عاشقانه
تو را در آغوش می فشرد
مرده یا گمشده یا هنوز زنده است
آه باربارا !
بر شهر یکریز باران می بارد
آن گونه که پیش از این می بارید
ولی دیگر چون گذشته نیست
حال همه چیز ویران گشته
این باران ماتم هولناک و محنت زاست
حتی توفان هم نیست
توفان آهن و پولاد و خون
و به سادگی تمام ابرها
چون سگان تلف می شوند
سگانی که با سیلاب گم می شوند
و آن دورها می گندند
آن دورها ، بسی دور از شهر
شهری که از آن هیچ نمی ماند .

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

ادبیات و خودکشی (۶) 

ادبیات و خودکشی (۶)

 

امروزه زمانی که بحث" اتانازی38" پيش کشيده می شود عقايد مخالفی مطرح می شود . آرتور کوستلر39 فيلسوف و نويسنده ی متولد مجارستان که برای رمان" تاريکی در ظهر40" شهرت دارد , عضو فعال گروه انگليسی" حق مردن41" بود . در سال 1983 در سن 77 سالگی در حالی که از بيماری پارکينسون و سرطان خون رنج می برد - همان طور که در يک مقاله گفته بود- انتخاب کرد که خود را آزاد کند . او توسط همسر خود سينتيا 20 سال پيش زمانی که کاملا سلامت بود به اين جنبش پيوسته بود :

 

" دوست دارم که دوستانم بدانند که جمع آنان را با خاطری آرام ترک می کنم در حالی که اميد کم رنگی دارم که در ورای محدوديت فضا , زمان و ماده و در ورای محدوده ی ادراک ما زندگی پس از مرگ غير شخصی داشته باشم ." احساس اقيانوسی42" هميشه در لحظات دشوار مرا حفظ کرده است و اکنون نيز که اين جملات را می نويسم چنين می کند . آن چيزی که برداشتن اين قدم را دشوار می کند انعکاس دردی است که اين کار بی شک بر دوستانی که تنها اندکی از آن ها هنوز زنده اند تحميل خواهد کرد , و بيش تر از همه سينتيا همسرم . . . ."

 

" بايد برای به پايان رساندن حساب کاريم با آرتور مشتاق باشم– داستانی که زمانی آغاز شد که در 1949 راه هايمان به هم گره خورد . به هر حال حتی با وجود سرچشمه های خاص درونی نمی توانم بدون آرتور زندگی کنم ."

( آرتور و سينتيا کوستلر , 1983 )

 

" عملی از اين دست , مانند شاهکاری هنری درسکوت سينه پرورده می شود ." فکر می کنم کلمات آلبر کامو ارزش تکرار کردن را داشته باشند . اما سوالات بر جا می مانند : آيا هنرمندان بيش از انسان های متوسط مستعد خودکشی هستند ؟

در" خدای بي رحم43" آ . آلوارز می گويد :" هنگامی که يک هنرمند آينه ای در برابر طبيعت می گيرد کشف می کند که کيست و چيست; اما اين دانش ممکن است او را به صورتی بازگشت ناپذير تغيير دهد تا جايي که به آن تصوير بدل شود ."

و همان طور که مارک اتکيند44 در کتاب خود" . . . يا نبودن : مجموعه ای از نوشته ها در باب خودکشی45"  توضيح می دهد :“ ما از هنرمندان انتظار داريم تا در اعماق جست و جو کنند و با تاريکی درون کنار آيند . درون گرايي آنان می تواند يک ريسک حرفه ای باشد که با ريسک کارگر ساختمانی زمانی که بر داربست يک ساختمان بلند ايستاده است تفاوتی ندارد .”

 

 



38 Euthanasia: مرگ خوش

39 Arthur Kostler

40 Darkness at noon

41 Right to die

42 Oceanic feeling

43 Savage God

44 Marc Etkind

45 …Or Not to Be: a collection of suicide notes

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

ادبیات و خودکشی (۵)  

ادبیات و خودکشی (۵)

 

" ما از مرگ سخن می گفتيم , و اين زندگی ما بود ."

 

اگرجمله ی بالا در مورد سيلويا پلات صادق باشد درمورد دوست او آن سکستون30 نيز صادق است , شاعر ديگری دستخوش نوميدی . روانشناسش بود که به او پيشنهاد کرد درباره ی مشکلاتش بنويسد و خيلی زود زن خانه دار ماليخوليايي به يک ستاره ی عالم شعر بدل شد . مجموعه شعر او که برنده ی جايزه ی پوليتزر شد "زندگی يا مرگ31" نام داشت که شعر" خواهش مرگ32"  يکی از آن هاست .

 

                    

                          آن سکستون - شاعر آمریکایی

نوع ديگری از خودکشی وجود دارد ,کاملا بر خلاف آن گونه ای که از نوميدی سرچشمه گرفته است ." خودکشی بشردوستانه33" اصطلاحی است که در سال 1897 توسط اميل دورکهايم ابداع شده است , جان باختن به نفع مردم جامعه . از خلبانان کاميکازی در جنگ جهانی دوم گرفته تا عمليات انتحاری بمب گذاری فلسطينی ها يا خود قربانی کردن ملی گرايان کرد,  همه ا نسان هايي هستند که مشتاقند برای ايمان به عقيده ی خود بميرند .

در تاريخ 25 مه 1970 نويسنده ی ژاپنی, يوکيو ميشيما , آخرين کتاب شاهکار حماسيش ," درياي باروری34", را به پايان رساند که رنج روزافزون او ناشی از مرگ , خودکشی و رنگ باختن ارزش های سنتی ژاپن در برابر فرهنگ غربی را منعکس می کند . و در آن روز در شديد ترين شکل اعتراض عليه عدم وجود ملی گرايي ژاپنی بيانيه ای را نوشت که حتی در فيلم او" سپوکو35"  نيز بازگو می شود :

 

" در عصر فئوداليته اعتقاد داشتيم که صداقت ما در امعا و احشا ما وجود دارد و اگر می خواستيم بی صداقتی خود را به نمايش بگذاريم بايد شکم خود را می بريديم و صداقت مرئی خود را بيرون می آورديم . و اين کار همچنين نماد وصيت سرباز سامورايي بود که همه می دانند دردناک ترين روش مردن است ."

 ( يوکيو میشيما, 1970 (

 

مرگ خوانندگان و موسيقي دانان راک را معمولا با مواد مخدر مربوط می دانند اما در سال 1994 خودکشی خواننده و ترانه نويس گروه نيروانا36 , کرت کوبين37 , بر اساس يادداشتی که برای دوستان و هواداران بر جای گذاشت يک استثنا به نظر می رسد :

 

" فهميدن اين يادداشت بسيار ساده است . تمام جمله ها از پانک راک 101 می باشد . . . .من هيجان گوش کردن به موسيقی را به اندازه ی ساختن موسيقی درک نکرده ام , در کنار نوشتن و مطالعه ی ساليان . . . تمام توان خود را به کار گرفته ام تا آن را ستايش کنم و اين کار را ادامه می دهم .خدايا باور کن که اين کار را انجام می دهم . . . . انگار يکی از آن خودستايانی هستم که فقط وقتی تنها هستند چيز ها را ستايش می کنند . بيش از حد حساس هستم . بايد کمی بی حس شوم تا هيجان کودکيم را بازيابم . . . . از سن هفت سالگی از تمامی بشريت نفرت دارم . . . .من يک بچه ی هوسباز و دمدمی مزاج هستم ! ديگر آن شور را در سر ندارم پس به خاطر داشته باش , تا آخرين ذره سوختن بهتر از ناپديد شدن است . آرامش , عشق , يکی شدن , کرت کوبين .

( کرت کوبين , 4 آوريل ا994 )


 
                 
                     کرت کوبین - خواننده ی گروه نیروانا
 

30 Anne Sexton

31 Live or Die

32 Wanting to die

33 Altruistic Suicide

34 The sea of fertility

35 در آوردن اجزاء شکم

36 Nirvana

37 Kurt Kobain

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

ادبیات و خودکشی (۴) 

ادبیات و خودکشی (۴)

 

جرزی کوزينسکی20 که در سال 1991 خودکشی کرد , يکی از چندين نويسنده ای است که از کوره های آدم سوزی نجات يافتند تا بعد ها خود به زندگی خود خاتمه دهند .شاعر فرانسوی روسی الاصل پل سلان21 در سال 1970 خود را کشت و نويسنده ی يهودی ايتاليايي پريمو لوی22 در 1987 . شاعر جوان لهستانی تادوس بروسکی23 از سلول های گاز آشويتس نجات يافت اما 6 سال بعد در خانه خود را با گاز خفه کرد . تلاش آنان برای توضيح امر توضيح نا پذير شهادتی بر شجاعت خود آنان و ديگران است , شايد به  بهای بسته شدن کتاب نبوغشان .

يکی از بزرگ ترين نويسندگان ايتاليای پس از جنگ , چزاره پاوزه , اعتقاد داشت که :" هيچ کس , هيچ گاه فاقد دليل خوبی برای خودکشی نيست ." او به علت مشکلات جنسی دچار سرخوردگی بود و   عمق اين مساله به دفعات در خاطرات روزانه اش منعکس شده است . نتيجه ی اين مساله به تعبير يک منتقد " مانند طلوع فردا اجتناب ناپذير بود ." در سال 1950 در اوج استعداد های خلاقش و تحسين عمومی , درونی ترين احساساتی که چزاره پاوزه24 در خاطرات روزانه اش درج می کند مسير او به سمت مقصد نهايي را نشان می دهد . يک هفته بعد , چزاره پاوزه به دفتر يک روزنامه ی ايتاليايي رفت و آگهی ترحيمی سفارش داد .سپس وارد اتاق هتلش شد و شانزده بسته قرص خواب را بلعيد .

 

“ مردن هنر است, مثل هرچيز ديگر.

اين يکی را استثنائا خوب انجام می دهم

تا حالم به هم بخورد

تا واقعی به نظر آيد

بايد بدانيد که من خوانده شده ام ."

 

                                           سيلويا پلات (11 فوريه 1963) 

سیلویا پلات و تد هیوز

نام سيلويا پلات با اصطلاح" هنرمند مرگ انديش25"  مترادف است . رمان خودنگارانه ی" کاسه ی زنگ26" اقدام مرگبار او را در سن 19 سالگی توصيف می کند . به عنوان يک کودک نابغه , از سن ۸ سالگی شروع به نوشتن شعر کرد . يک بورسيه ی تبادل دانشجو او را به لندن کشاند که در آن جا با  تد هيوز27  شاعر جوان و موفق انگليسی آشنا شد و ازدواج کرد . آن ها دو فرزند داشتند و زمانی که هيوز از لذت شهرت انجمن های ادبی برخوردار بود  , پلات به نوشتن شعرهايش در خانه و مراقبت از فرزندان ادامه مي داد . با افزايش مهارتش به عنوان يک شاعر, مضمون ياس , مرگ و خودکشی در قوی ترين شعرهايش به چشم می خورد . ازدواجش با هيوز به هم خورد و پلات به خانه ای نقل مکان کرد که زمانی ويليام باتلر ييتس28 در آن زندگی می کرد . در صبحگاهی پريده رنگ از فوريه ی 1963 ,  درز در اتاق کودکانش را با نوار و حوله بست و آن گاه خود را در آشپزخانه محبوس کرد , شير گاز را باز کرد و به انتظار مرگ نشست . چند روز پيش از آن , او شعری نوشته بود به نام" آستانه:

     

آستانه 

زن بالغ شده است

او مرده است

جسم بی روحش را

لبخند رضايت فرا می گيرد

می پيچد در پيچ و تاب ردايش

توهم نيازی يونانی

پاهای برهنه اش

انگار می گويند :

راه درازی آمده ايم, تمام شد .

هرکودک مرده, فروپيچيده در خويش- ماری سپيد-

در تنگ کوچکی از شير, که اکنون خالی است.

و زن

آن ها را به درون جسم خود باز گردانده است  ,آن گونه که غنچه می شوند

گلبرگ های گل سرخ , هنگامی که باغ

در سکوت و تاريکی فرو می رود و بوی نامطبوعی می تراود

از شريان های عميق و شيرين گل شب

ماه بی بهانه ی اندوهی

خيره می شود از تاج استخوانی اش

او به اين چيز ها خو گرفته است

سيا هی هايش ترک می خورند و بر زمين کشيده می شوند .

 



20 Jerzy Kosinski

21 Paul Celan

22 Primo Levi

23 Tadeusz Borowski

24 Cesare Pavese

25 Suicidal artist

26 The Bell Jar

27 Ted Hughes

28 W.B.Yeats

29 Edge

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

ادبیات و خودکشی (۳) 

ويرجينيا وولف15 نويسنده ی انگليسی" خانم دالوی16" و پيشرو سبک"جريان آگاهی17"  ,پيچيدگی های دنيای درون شخصيت هايش را با بررسی" يک لحظه ی عادی از روزی عادی" تحليل می کرد . زندگی خود او متاثر ازمرگ مادرش در سن 13 سالگی از ياسی جنون آميز سرشار بود و ميل خودکشی او را تهديد می کرد . پيش از موفقيتش به عنوان يک نويسنده , بارها در موسسه های روانی مختلف بستری شد و حتی يک بار مقدار زيادی گرد سفيد خواب آور مصرف کرد که تقريبا او را تا دم مرگ پيش برد . اما از آن پس شروع به نوشتن کرد و می توان گفت که حمله های آنی جنون که به او دست می داد با سبک نوشتنش که او را معروف کرد در ارتباط می باشد . شکي نيست که بالاخره همين مساله او را کشت . اواخر مارس 1941  , برای شوهرش يادداشتی گذاشت , عصای پياده رويش را برداشت و به سمت رودخانه ی" اوز18" به راه افتاد . اين بار سنگ بزرگی را به درون جيب کتش فرو کرد تا هيچ شانسی باقی نماند , به درون آب رفت و غرق شد . آن گونه که يک بار برای دوستی گفته بود :" تجربه ی يگانه ای که هرگز تشريح نخواهم کرد!" 

 

                           

 عزيزترين

 

مطمئنم که دوباره ديوانه خواهم شد . احساس می کنم که ديگر نمی توانيم دوباره آن دوران دشوار را تکرار کنيم . و اين بار ديگر بهبود نخواهم يافت . به تازگی صداهايي می شنوم , و نمی توانم تمرکز کنم . پس کاری را می کنم که بهترين کار به نظر می آيد . تو از هر لحاظ بهترين بوده ای . فکر نمی کنم دو نفر می توانستند از اين شاد تر باشند اما تا پيش از آمدن اين بيماری وحشتناک . ديگر نمی توانم مبارزه کنم . می دانم که دارم زندگيت را تباه می کنم , چون که بدون من می توانی کار کنی . و می دانم که کارخواهی کرد . می بينی که حتی اين را هم نمي توانم به درستی بنويسم . نمی توانم بخوانم . آن چه می خواهم بگويم اين است که تمام شادمانی زندگيم را مديون تو هستم . تو کاملا نسبت به من صبور و بيش از حد مهربان بوده ای . می خواهم اين را بگويم- همه اين را می دانند . اگر کسی می توانست من را نجات دهد آن کس تو بودی , همه چيز را از دست داده ام جز ايمان به پاکی تو . ديگر نمی توانم بيش از اين زندگيت را تباه کنم . فکر نمی کنم دو نفر بتوانند خوشبخت تر از آن باشند که ما با هم بوديم .

 

آلبرکامو , درمقاله ی درخشان فلسفيش درباره ی خودکشی به نام" اسطوره ی سيزيف19" می نويسد :" عملی از اين دست , مانند شاهکاری هنری درسکوت سينه پرورده می شود ." در سال 1943 پس از سقوط فرانسه و بحران های نااميدی خود او می نويسد :" خودکشی , تاکيدی بر اين اعتراف است که زندگی از سرت زياد است و يا اين که زندگی برايت قابل درک نيست ."  اما تاملش در سوال بنيادين فلسفه که آيا زندگی ارزش زيستن دارد؟ به اين نتيجه می رسد که "آری!" مخصوصا در مورد يک هنرمند ." مرگ يک خالق، دفتر تجربه هايش و کتاب نبوغش را می بندد ..... شايد شاهکار هنری خودش در مقايسه با محک آزمايشی که انسان نيازمند آن است و فرصتی که به او عرضه می کند تا بر تصوراتش فائق گردد و اندکی بر حقيقت برهنه اش نزديک تر شود ناچيز باشد ." اما آيا کامو می توانست" محک آزمايش" وحشتناکی را که آغاز گشته بود و کتاب نبوغ بسياری از هنرمندان را می بست , انتظار بکشد .

 

                    



15 Virginia Woolf

16 Mrs. Dalloway

17 Stream of consciousness

18 Ouse

19 The Myth of Sisyphus

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

ادبیات و خودکشی (۲) 

 

خودکشی ريگو در1929 پايان جنبش دادا را رقم زد  ، جنبشی که گفته می شود به دست خودکشته شد . با اين حال در آن سوی قاره در روسيه , انقلابی خونين نويسندگان را وادار کرد تا از دريچه ای ديگر به خودکشی بنگرند :

 

در اين زندگی مردن دشوار نيست

زيستن دشوارتر است .

ولاديمير ماياکوفسکی ( 14 آوريل1930 )

 

              

                       ولادیمیر مایاکوفسکی و لیلیا بریک

 

ولاديمير ماياکوفسکی , پيش رو شعر انقلاب روسيه اين جملات را در محکوميت خودکشی سرگئی يسنين10 , آخرين شاعر به اصطلاح " روسيه ی چوبين"  نوشت . يسنين در 27 دسامبر 1925 در حالی که به شدت مورد دشمنی بولشويک ها بود رگ مچ دست خود را زد , آخرين سطور شعرش را با خون خود نوشت و خود را حلق آويز کرد . اما طولی نکشيد که حکومت ايدئولوژيک سياسی از چشم ماياکوفسکی افتاد , کارهايش توسط انجمن نويسندگان تحريم شد , در يک رابطه ی عشقی شکست خورد و پذيرش ويزای او برای سفر به خارج رد شد . در بهار 1930 در سن 36 سالگی يادداشت بالا را پيش از دور پايانی بازی رولت روسی11 نوشت .

 

آمريکا از قرن درنده خوی بيستم دنيايي فاصله داشت . اما با اين حال نخبگان ادبی از ياس و خودکشی برکنار نبود ندو برخی مانند کارتونيست برجسته ی نيويورکر , رالف بارتون12 به صورتی دراماتيک صحنه ی زندگی را ترک گفتند . با تزيين عملش ما نند يک شاهکار هنری , پيجامه ی ابريشمش را پوشيد , به تخت رفت و نسخه ای از آناتومی گری13 را در صفحه ای که تصوير قلب را نشان می دهد , باز کرد . سيگار آخرش را روشن کرد و در حالی که هنوز آن را در دست داشت با دست ديگرش به مغز خود شليک کرد . يادداشتی که بارتون از خود بر جای گذاشت با عنوان" مرگ14" آميزه ای از ندامت و دهن کجی بود :

 

کسانی که مرا می شناسند و باخبر می شوند,  نسبت به اين که چرا من چنين کردم نظرات متفاوتی ابراز می کنند . عملا تمام اين نظرات دراماتيک غلط خواهند بود . هر دکتر ديوانه ای می داند که دلايل خودکشی بدون استثناء آسيب های روانی است و نوع حقيقی خودکشی معضلات خودش را دارد . با اين وجود من زندگی بيش از حد پر زرق و برقی داشته ام و بيش از سهم خود از عشق و ستايش بهره برده ام . (......) اگر پچ پچ ها به دنبال دليل قطعی تر و تکان دهنده تری می گردند دليلش ملاقات به تعويق افتاده ام با دندانپزشک يا اين حقيقت است که در حال حاضر به طرز دردناکی دستم تنگ است . (......) اين کار را کردم چون ديگر تحمل اختراع وسايلی برای گذراندن 24 ساعت روز را ندارم .

                                                             رالف بارتون (20 می 1931)

 


10 Sergei Yesnin

11 شليک گلوله به مغز خود بدون اين که بدانی اسلحه پر است يا خالی به مغز خود به عنوان بازی.

12 Ralph Barton

13 Gray’s Anatomy

14 Obit

 

----------------------------------

  

شعر (۲)

 

 

 

وقتی شهوت از تفاهم تنها می تراويد

چه ها می کرديم

پيش چشم رهگذرانی

که عاشقمان نمی خواستند!

از جرقه هايي که

جهيدن گرفته بود

در جنون دلتنگی .

 

(م.م.ظرافت)

۳۱/۲/۸۶ 

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

ادبیات و خودکشی (1) 

ادبيات و خودکشی (1)

 

ردپای خودکشی را می توان در موسيقی پاپ, رمان های پرفروش, شعر, تئاترو سينما دنبال کرد ، مانند فيلم ساخته شده بر اساس نمايشنامه ی مارشا نورمن1 برنده ی جايزه ی ادبی پوليتزر در سال 1983 به نام "مادر شب2" که در آن يک زن ميانسال تلاش می کند تا تصميم خود مبتنی بر خاتمه دادن به زندگيش را برای مادر نگرانش توضيح دهد . در قرن بيستم , پرسش" بودن يا نبودن" جای خود را به" چرا زنده بودن" سپرده است.

 

ريشه های اين تغيير جهت را می توان در مطالعات عمقی اميل دورکهايم3 جامعه شناس فرانسوی در سال 1897 بر روی خودکشی رديابی کرد . از نظر او پديده ی تکنولوژی و ماشينی سازی,  ساختارهای اجتماعی و اخلاقی را تخريب کرد و تمايلات خودکشی نتيجه ی طبيعی شرايط اجتماعی است . از آن پس مطالعات علمی روی مسئله ای که زمانی به کشتن خود4 شهرت داشت دهه به دهه افزايش يافت و امروزه موضوع خودکشی شناسي5 در موسسه های بزرگ پزشکی در سراسر دنيا مورد مطالعه می باشد .

در طول ده سال مطالعات دورکهايم , ارتش رستگاری,  يک سازمان ضد خودکشی تاسيس کرد و کشيش آمريکايي هنری وارن6  اتحاديه ی ملی" نجات جان7" را به راه انداخت . اگر خودکشی يک ناهنجاری اجتماعی محسوب می شد برای مبارزه با مشکل,  خدمات اجتماعی مورد نياز بود .

در سال 1910 جامعه ی روانشناسی تحليلی زيگموند فرويد در وين سمپوزيوم ( جلسه ی بحث و تبادل نظر ) در باب خودکشی برگزار کرد- تئوری های پزشکی و روانپزشکی گسترش يافت و بحث خودکشی جهت تازه ای گرفت . اما برای بسياری اين مساله هنوز يک" تابوی" اخلاقی و مذهبی بود .

 تريستان تسارا شاعر رومانيايي و هنرمندان ديگر جنبش"دادا" را در حوالی کاباره ی"ولتر" در زوريخ 1915 بنيان گذاشتند . دادائيست ها مخالف همه چيز بودند-  سياست , مذهب , به طور کلی حکومت ايدئولوژيک و علی الخصوص طرفداران خود و حتی خود هنر و دادا . با فرض پوچ گرايي به نتيجه ی منطقی اش-  اگر به منطق اعتقادی داشتند که نداشتند -  برای دادائيست های افراطی ,خودکشی اجتناب ناپذير بود . در سال 1925 مجله ی هنرهای پاريس" انقلاب سوررآليستی" در يک نظرخواهی اين سوال را مطرح نمود :" آيا خودکشی يک راه حل است؟" پاسخ برجسته بله! بود که با پاسخ شاعران رمانتيک يک قرن پيش بی شباهت نبود . ژاک ريگو8 که بيش تر نوشته های خود را به محض نوشتن نابود می کرد , خودکشی را يک دعوت9 نام گذاشت :

 

                            

 

آخرين راه باقيمانده برای ما,  برای نشان دادن نگاه تحقيرآميزمان به زندگی, پذيرفتن آن است . زندگی ارزش رنجی که ترک کردن آن به ما می دهد را ندارد . انسانی که از نگرانی و خستگی رهايي يافته است , شايد در خودکشی نازيباترين چهره ها را بيابد , به شرطی که راجع به مرگ کنجکاو نباشد .

                                                                                            

    ژاک ريگو (1929) – انقلاب سوررآليستی

 

 

 

1 Marsha Norman

2 Night Mother

3 Emil Durkheim

4 Self-murder

5 Suicidology

6 Henry Warren

7 Save-a-life

8 Jacques Rigaut

9 Vocation

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

زن شورشی 

شعر پدر يکی از شناخته شده ترين کارهای سيلويا پلات است . اين شعر در دوره ی کوتاهی پيش از مرگش نوشته شده و واکنشی است به رابطه ی پيچيده ی او با پدرش که کمی پيش از جشن تولد هشت سالگی سيلويا می ميرد . اين شعر آشکارا حاصل عقده ی الکترا حاصل از اين اتفاقات است . شعر اصولا در خاطرات می گذرد و اشارات او به پدرش همه رابطه ی او سيلويا با خاطرات رنجبار پدرش را نشان می دهد . مرد سياه جامه شبيه هيتلر اشاره ای است به تد هيوز ، همسر او که تازه از هم جدا شده بودند . در واقع علت علاقه ی خود به تد هيوز را ناشی از شباهت او به پدرش می داند چرا که او را به ياد پدرش می اندازد ( عقده ی الکترا ) . جمله ی آخر شعر حکايت از اين دارد که او بالاخره توانسته است خود را از اين خاطرات و خون آشام ها رها کند . اما واقعيت چيز ديگری می گويد . سيلويا کمی پس از اين شعر دست به خود کشی می زند و اين بار موفق می شود .

 

  

پدر

 

 به درد نمی خوری ، ديگر به درد نمی خوری

کفش سياهی

که در تو زندگی کردم سی سال

مثل پايي رنگ پريده و حقير

بی آن که جرات دم زدن داشته باشم

 

پدر ، بايد می کشتمت

پيش از آن که دست دهد ، تو خود مردی

به سنگينی مرمر ، کيسه ای پر از خدا

مجسمه ای هولناک با شستی به رنگ خاکستر

به بزرگی يک فک دريايي

و سری در آتلانتيک هوسباز

که می پاشد دانه های سبز بر آبی دريا

بر آب های زيبای دريای نوست

به زبان آلمانی

دعا می کردم که زنده شوی

آه ! تو .

در شهری از لهستان

که با خاک يکسانش کرده بود

غلطک جنگ های بسيار

اما نام شهر همان است

 

دوست لهستانیم می گويد :

یا دوازده تا هستند یا دو تا .

پس هيچ وقت نمی شد فهميد پايت را کجا گذاشته ای ؟

ريشه ات را کجا ؟

هرگز نمی توانستم با تو سخن بگويم

زبان به آرواره ام می چسبيد .

 

زبان در تله ای از سيم خاردار گير می افتاد

من ، من ، من ، من . . . .

نمی توانستم سخن بگويم .

آلمانی ها را با تو اشتباه می گرفتم .

و آن زبان وقيح

 

قطاری ، قطاری

که مرا می برد

مثل يک جهود

به داخائو ، آشويتس ، بلسن .

کم کم مثل يهودی ها حرف می زدم .

شايد يهودی شده باشم .

 

برف های تيرول ، شراب صاف وين

خيلی هم صاف و ساده نيستند .

با اجداد کوليم و اقبالی نحس

با کوله بار تاروک ، کوله بار تاروک

کمی شبيه يهودی ها می شوم .

 

هميشه از تو می ترسيدم

از تفنگت ، از چرت و پرت هايت

و آن سبيل صاف

و آن چشمان آريايي ، به رنگ آبی روشن

زير عينکی سياه

 

خدا نه ، صليبی شکسته

آن قدر سياه که هيچ آسمانی نمی توانست به درونش بخزد

زن ها عاشق فاشيست ها هستند

چکمه بر صورت ، حيوان صفت

قلب وحشی حيوانی مثل تو را دوست دارند .

 

پدر ، در عکسی که از تو دارم

جلوی تخته سياه ايستاده ای

شکافی بر چانه جای پاهايت

که شبيه شيطانت می کرد

يا شبيه مرد سياه جامه ای

که قلب کوچک زيبايم را دو تکه کرد

 

ده ساله بودم که دفنت کردند

در بيست سالگی سعی کردم بميرم

و به تو ، به تو ، به تو ملحق شوم

فکر می کردم استخوان هايم هم کافی است .

 

اما از کفن بيرونم کشيدند

و با چسب به هم چسباندند

و آن وقت فهميدم چه کار کنم

مدلی از تو ساختم

مردی سياه جامه شبيه هيتلر

عاشق عذاب دادن و شکنجه کردن

و گفتم حالا درست شد ، درست شد .

پس پدر ، بالاخره کار خودم را کردم .

سيم تلفن سياه کنده شده

و صداها نمی توانند مثل کرم به درون بخزند .

 

اگر يک مرد را بکشم ، دو مرد را کشته ام

خون آشامی که می گفت تو هستی

و يکسال خون مرا مکيد

اگر راستش را بخواهی ، هفت سال

حالا می توانی با خيال راحت بخوابی پدر .

 

چوبی در قلب چاق سياهت فرو رفته

و اهل دهکده هيچ وقت دوستت نداشته اند .

روی قبرت می رقصند و پای می کوبند .

هميشه می دانستند تو چه آدمی هستی !

پدر ، پدر ، لعنتی ، بالاخره تمام شد . 

 

ترجمه : م . م . ظرافت

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

در جست و جوی یک لحظه 

پاز نوشتن شعر را در نوجوانی اغاز کرد و تا پايان عمرش ادامه داد . سرودن شعر عاشقانه  کار اصلی او بود . پاز می نويسد : " ما هنوز خاطره ی لحظه هايي را زنده نگه می داريم ، که آن چنان از زمان سرشار بودند که لب پر می زدند . موجی آن چنان بلند که سد توالی زمان را در هم شکسته است . چرا که شعر وسيله ای است برای دستيافتن به زمان ناب ، غوطه وری در آب های اصيل وجود . "

او همچنين تجربه ی شعری را چنين ترسيم می کند :" تجربه ی شعری دريچه ای است به سرچشمه های وجود . يک لحظه و هيچ وقت . يک لحظه و ابديت . "

پاز يک جست و جو گر است و خواهش دستيابی به لحظه ای که سير خطی و پی در پی زمان را در هم می ريزد ، هدف سير عرفانی اوست . هدفی که در تمام اشعارش درخشش دارد .

 

 

ترجمه در چشم من صورت خاصی ازآفرينندگی است و نبايد بين آفرينندگی و ترجمه ی شاعرانه تفاوتی قائل شد . همه ی اشعاری که ما می سراييم خود ترجمه ی اشعاری ديگرند .

"اکتاويو پاز"

 

از ياد رفته ( اکتاويو پاز )

 

چشم هایت را ببند و خود را در سايه ها رها کن

زير سايه ی جنگل سرخ برگ پلک هات

 

میان مارپيچ های صدا برو که

ندا می دهند در دوردست بعيد

زوزه می کشند و فرو می ريزند ،

تمام راه تا پرده ی گوش را ،

چون آبشاری ناشنوا .

 

خويشتن را به سايه ها ببر

زير پوستت غرق شو

و حتی پايين تر تا اندرونه هايت

بگذار استخوان با جرقه ی کبودش

متحيرت کند ، نابينايت کند .

و در ميان ورطه و خليج سايه ها

کلاله ی آبی اش را بگشايد چون سراب .

 

و در اين سايه ی سيال رويا

برهنگی ات را بشوی

رها کن قالبت را ، جوش و خروشت را

 

خود را در خويش بی انتهايت رها کن

در وجود بی انتهايت

دريايي که در دريايي ديگر غرق می شود

من و تويي در ميان نيست .

 

در آن از ياد رفتگی ، بی آغاز و بی انتها

لب ها ، بوسه ها و عشق ، يکسره از نو زاده می شوند

ستارگان دخترکان شبند .

 

 

ترجمه : م. م. ظرافت

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

مسخ 

چه کسی باورش می شود ما وارث شاعران و نويسندگان بزرگی مثل شاملو ، فروغ ، گلشيری ، بهرام صادقی ، غلامحسين ساعدی و هزاران تن ديگری هستيم که هنوز هم خيلی فراموش نشده اند . کافی است يک مجله ی به اصطلاح ادبی بخری و بروی سراغ صفحه ی شعر . يک مشت خزعبلات بيمارگونه که حتی به عنوان ترجمه شعر هم نمی توان آن ها را به خرد کسی داد . به اسم شعر پست مدرن . چه کسی از اين آب گل آلود ماهی می گيرد ؟ به گذشته بر گشتن و زنده کردن خاطره ی کتاب ادبيات دبيرستان خالی از لطف نيست . کتاب ادبيات ما با ادبيات کهن آغاز می شود و می رسد به نام هايي در ادبيات انقلاب و امروز که در ليست صدمين نفر ها هم جايشان نمی شود . آخرش هم ختم می شود به ادبيات جنگ تحميلی . بقيه کجا رفته اند ؟ اين همه پرچمدار صاحب سبک خيلی راحت فراموش شده اند . اين وسط ميل به فراموشی جمعی ما هم مزيد بر علت شده . وقتی هم از قضا پس از فوجی شاعر فلسطينی و سوری و چه و چه می رسد به يک شاعر شيليايي ، چهره ای مسخ از او ارائه می کند که انگار اين آدم تمام عمرش کار سياسی می کرده . آری ! پالو نرودا را می گويم . شاعری که همه او را به عاشقانه هایش می شناسند .

ادبيات مثل يک موجود زنده نفس می کشد و نسبت به نوسانات اجتماعی واکنش نشان می دهد . گاهی هم مسخ می شود . مثل وضعيتی که امروز به آن دچار شده . مثل خود ما . دچار خودسانسوری می شود . می شود يک عنصر قابل پيش بينی شسته ورفته که هيچ زيرو بمی ندارد . امروز اگر کسی بخواهد يک شعر خوب بخواند ، بايد در اينترنت بگردد . توی وبلاگ های آدم های ناشناس چيز هايي پيدا کرده ام که مرا به آينده ی ادبيات اميدوار می کند . سعی می کنم خاطره ی مجلات ادبی امروز و چرندياتی را که سعی می کنند به اسم شعر ترويج کنند ، از حافظه بشويم . راستش را هم بخواهيد ادبيات هميشه به اين وضعيت دچار بوده ! توده هيچ وقت قدر پيامبرانش را نشناخته است .     

 

 

 

 ............................................

 

ترجمه شعر (۲)

 

 

پابلو نرودا

 

 

عشق از پس کشيد دنباله ی دردش را

قطاری از خارهای سختش در پشت

و ما بستيم چشمانمان را ،

که هيچ چيز ، هيچ زخمی نتوانست جدايمان کند .

 

اين گريستن خطای چشمانت نيست ،

دستانت دشنه را فرو نکردند

پاهايت نجستند اين رهگذار را

اين تيره قند خود به قلبت راه جست

 

هنگام که عشق چون موجی سهمگين

بردمان و به صخره مان کوبيد ،

به ذره ای آسيابمان کرد .

 

اين اندوه به چهره ای ديگر نشست

به چهره ای شيرين تر

پس در فصلی گشوده از نور

اين بهاران زخم خورده آرام يافت .

 

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

سوررآليسم ایرانی ( پرواز در قفس ) 

در ايران ، اولين زمزمه های سوررآليستی به سال 1328 ، تقريبا سی سال پس از بيانيه ی سوررآلیست ها ی فرانسوی در پاريس ،  با تاسيس انجمن خروس جنگی توسط استاد نقاش ، جلال ضيائی ، بر می خيزد . جليل ضياء پور که در بهترين مدرسه های روز دنيا و مهد هنر در آن زمان ، فرانسه ، به تحصيل پرداخته بود و نزد اساتیدی چون سووربی(Suverbie) در نقاشی و نیکلوس (Niclousse) در مجسمه‌سازی که هر کدام جزء بزرگترین تئوریسین‌ها‌ی جهان هنر محسوب می‌شدند، آموزش دیده بود، سرانجام پس از اخذ درجه دکترا در هنر، برای اولین بار در سال 1328 به ايران باز می‌گردد و به منظور روشنگری اذهان نسبت به هنر نو در مجادله با هنر کهنه، با همکاری سه تن از دوستان، اقدام به تاسيس انجمن خروس جنگی نموده و مجله ای را نيز تحت همين نام به چاپ می رسانند . اين سه تن عبارت بودند از غلامحسين غريب ( ادبيات ) ، حسين شيروانی ( تئاتر ) و مرتضی حنانه ( موسيقی ) . انجمن با ورود افرادی مانند نيما يوشيج ، منوچهر شيبانی و محمود پورتراب و ديگران نوگرايان ، موج جديدی را در هنر به راه می اندازد . نخستين شعر نيما در اين مجله شعر "شهر صبح" بود که در شماره ی اول خروس جنگی به چاپ رسيد .

 

                            

 

اين انجمن در بستری شکل می گيرد که جامعه ی ايران درگير افکار توده ای است و نشريه هايي مثل کبوتر صلح - که بعيد نيست نام خروس جنگی هم گونه ای تقابل با اين نام باشد – با ترويج ادبيات رئاليستی با هرگونه شعر تغزلی به مخالفت برخاسته اند . از ديدگاه توده ای ها ادبيآت بايد همه فهم باشد . اما ديدگاه پيروان خروس جنگی را می توان از بيانيه ی "سلاخ بلبل" که پشت همه ی شماره های اين مجله درج می شد دريافت . اين بياني] داری مفاد زير است :

 

1. هنر خروس جنگی هنر زنده‌هاست. این خروس تمام صداهایی را که بر مزار هنر قدیم نوحه سرایی می‌کنند خاموش خواهد کرد.

2. ما بنام شروع یک دوره‌ی نوین هنری، نبرد بیرحمانه‌ی خود را بر ضد تمام سنن و قوانین هنری گذشته آغاز کرده‌ایم.

3. هنرمندان جدید فرزند زمانند و حق حیات هنری تنها از آن پیشروان است.

4. اولین گام هر جنبش نوین با درهم شکستن بت‌های قدیم همراه است.

5. ما کهنه پرستان را در تمام نمودهای هنری: تئاتر، نقاشی، نوول، شعر، موسیقی، مجسمه‌سازی، محکوم به نابودی می‌کنیم و بت‌های کهن و مقلدین لاشه‌خوار را در هم می‌شکنیم.

6. هنر نو که صمیمیت با درون را گذرگاه آفرینش هنری می‌داند، سراپای جوشش و جهش زندگانی را در خود دارد و هرگز از آن جداشدنی نیست.

7. هنر نو بر گورستان بت‌ها و مقلدین منحوس آنها بسوی نابود کردن زنجیر سنن و استوار ساختن آزادی بیان احساس پیش می‌رود.

8. هنر نو تمام قراردادهای گذشته را می‌گسلد و نوی را جایگاه زیبایی‌ها اعلام می‌دارد.

9. هستی هنر در جنبش و پیشروی است. تنها آن هنرمندانی زنده هستند که تفکر آنها به دانش نوین استوار باشد.

10. هنر نو با تمام ادعاهای جانبداران هنر برای اجتماع، هنر برای هنر، هنر برای ... تباین دارد.

11. برای پیشرفت هنر نو در ایران باید کلیه‌ی مجامع طرفدار هنر قدیم نابود گردند.

12. آفرینندگان آثار هنری آگاه باشند که هنرمندان خروس جنگی به شدیدترین وجهی با نشر آثار کهنه و مبتذل پیکار خواهند کرد.

13. مرگ بر احمقان.

 

آنان که بيانيه های اول و دوم سوررآليسم را خوانده اند ، حتما تفاوت را احساس می کنند . اين بيانيه که بيش تر به يک بيانيه ی سياسی شبيه است تا طرز فکر عده ای شاعر و هنرمند ، آشفته بازار روانی جامعه ی ايرانی را نشان می دهد که هر گفتمانی را به يک جدال بالقوه ی سياسی تبديل می کند .

رهبر شعر خروس جنگی هوشنگ ايرانی بود . ايرانی که با دکترای رياضيات از اسپانيا به ايران باز گشته است ، نخستين شعرهای خود را در اين مجله به چاپ می رساند . شعر ايرانی هم از اين جهت که پيشگام جنبش های شعری و انتقادی پس از نيماست و يکسره نيز با او متفاوت است و هم بدين جهت که نمونه ی خوبی از مفاهيمی وارداتی است که بدون تلاش برای انطباق با سنت ، فرهنگ و زبان در هر دوره ای به شکلی بروز می کنند ، درخور تحليل است .

سورآليسم ايرانی با اتخاذ موضعی سخت پرخاشگرانه و حتی آميخته به دشنام در برابر جريان نسبتا نوپای شعر نيمايي می ايستد و در حالی که تمام جنبش های فکری و ادبی پيشين را به هيچ می گيرد ، نه پايگاهی در دل مردم دارند ، چون درکش نمی کنند هرچند شرقی هستند و سوررآليست ها به تفکرات شرقی بسيار نزديکند ، و نه در ميان روشنفکران زمان خود وجهه ای دارند . به هر حال خروس جنگی پس از انتشار چهار شماره در همان سال 1330 تعطيل می شود . از هوشنگ ايرانی سه مجموعه شعر در دست است . بنفش تند بر خاکستری ، خاکستری ، اکنون به تو می انديشم -  به توها می انديشم . پس از سال 1334 ديگر شعری چاپ نمی کند . ايرانی به سکوت و تنهايي روی می آورد . به الکل مبتلا می شود و در 1335 بر اثر سرطان خون در می گذرد .

هرچند ايده ی شعر سوررآليستی زنده می ماند و در دهه های بعد در کارهای يدالله رويايي متبلور می شود ، اما ديگر هيچ گاه آن رويکرد و حجم را باز نمی يابد و تا امروز نيز کماکان مهجور مانده است . در زير شعردو تن از شاعران منتسب به سوررآليسم ايرانی آورده شده است :

 

 

اوم مانی ( هوشنگ ايرانی )

 

اوم مانی پادمه هوم

ای تنهای جاودان

اين انبوه قربانی ها نه برای توست

اين نياز رهروانی است که گرمای مهر را می جويند

همه ی لبخند های ديگر و پرتوهای ديگر از پرتو لبخند ابدی تواند

شکوه شکفتن بر تو باد ای نيلوفر آشنايي!

شکوه شکفتن بر تو باد!

........

 

 

                                 از دوستت دارم ( یدالله رويايي )

 

از تو سخن از به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از به آزادی

وقتی سخن از تو می گويي

از عاشق

از عارفانه می گويم

از دوست دارم

از خواهم داشت

از فکر عبور در به تنهايي

 

من با گذر از دل تو می کردم.

من با سفر سياه چشم تو زيباست

خواهم زيست.

من با به تمنای تو خواهم ماند .

من با سخن از تو خواهم خواند.

ما خاطره از شبانه می گيريم

ما خاطره از گريختن در ياد

از لذت ارمغان در پنهان ،

ما خاطره ايم از به نجواها . . .

 

من دوست دارم از تو بگويم را

ای جلوه ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنيدن را

تو لذت نادر شنيدن باش.

تو از به شباهت از به زيبايي

بر ديده ی تشنه ام تو ديدن باش.

 

.................................................

 

شعر (۱)

 

 

صدايم که می زنی

مرگ می رسد

در فواره های لذانی

می بينمت که می رقصی

در شعله ها

که بی تقصيرند

در کبودی اين زخم!

خم می شوم

در اشک

و فرياد می زنم

اين زنی است

که من

می پرستيدم .

 

 

(م.م.ظرافت)

۵/۲/۸۶

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

سوررآليسم (فراواقعيت) 

سوررآليسم )فراواقعيت )

 

" ساده ترين عمل سوررآليستی اين است که در حالی که اسلحه ای در دست داری ، به خيابان بروی و مطابق ميلت به صورت تصادفی به جمعيت شليک کنی ."

                                                                             آندره برتون

 

 

سالوادوردالی  در جايي می گويد :" تنها تفاوت ميان من و يک ديوانه اين است که من ديوانه نيستم ." اين جمله به خوبی نقاشی های خود او وکارهای ديگر سوررآليست ها را توصيف می کند . کارهای سوررآليستی ما را به دنيايي غريب و تاريک هدايت می کنند که در آن سايه ها خورشيد را هضم می کنند و رويا  با واقعيت ممزوج می شود . سوررآليست ها ما را از مرز باريک و ظريف جنون و عادت عبورمی دهند . خود سوررآليسم هيچ گاه يک سبک نبوده است . عمل سوررآليستی ، عبارت است از کشف امر غيرمتعارف و عدم پذيرش يکنواختی . طبق گفته ی کنری مادوکس1 :" سوررآليست ها به کلی به جهان واقعيات بلافصل2 بی اعتنا هستند ." رد واقعيت از جانب سوررآليست ها زمانی اتفاق می افتد که واقعيت به جنون کشيده شده است . وحشت جنگ جهانی اول اروپا را ويران کرده بود . سوررآليست ها از بی منطقی جنگ و نابودی بشريت به دنيای خصوصی تر روياها و ضميرناخودآگاه پناه بردند . آن ها خود را انقلابی می ناميدند ، فرهنگ بورژوازی و ارزش های طبقه ی متوسط را رد می کردند ، به دنبال واژگون کردن آن چه در جامعه محترم شمرده می شود بودند و آن چه را که فاسد و رياکارانه به نظر می رسيد به معرض نمايش می گذاشتند. دومين بيانيه ی سوررآليسم عنوان می کند که :" سوررآليسم همانند دگم هاي طغيانگرش ، هراسی ندارد که برای تحقيروکارشکنی در اصول ، ازرد کامل آن ها استفاده نمايد ."  

اما اگر واقعيتی که سوررآليست ها آن را پس می زدند غير منطقی و متجاوز بود ، جهان ناخودآگاهی که آنان کشف کردند نيز کم تر از آن آزاردهنده نبود . درگريز از وحشت جنگ جهانی اول ، دنيای رويايي که سوررآليست ها  برای خود کشف کردند نيز پر از تعصب و نفرت بود. در دنيای متجاوز ,  روياهای ما نيز  ناگزير به تجاوز آلوده هستند .

سوررآليست ها برای دستيابی به آزادی کامل فردی تلاش می کردند . اين مساله به بسياری از کارهای آن ها کيفيتی منحصر به فرد و جذاب بخشيد . اما هنگامی که تلاش برای دستيابی به آزادی کامل فردی با درک نياز به آزادی جمعی همراه نباشد ، ممکن است شکل هایی به ظاهر افراطی به خود بگيرد . آندره برتون در سال 1929 می نويسد :" ساده ترين عمل سوررآليستی اين است که در حالی که اسلحه ای در دست داری ، به خيابان بروی و مطابق ميلت به صورت تصادفی به جمعيت شليک کنی ."

"پرتره ی تخيلی مارکی دو ساد"  توسط  مان ری4 در سال 1938 نمونه ی آزاردهنده ای از وجه تاريک هنر سوررآليستی است . مارکی دو ساد 11 بار به خاطر بي رحمی جنسی نسبت به زنان زندانی شد که ساديسم نيز به همين دليل از نام او مشتق شده است و با اين حال سوررآليست ها او را به عنوان انقلابی اخلاق و شاعر بزرگ ستايش می کردند . تابلو مان ری , ساد را در مقابل زندان باستيل جايی که در آن زندانی شده بود به عنوان سمبل تجاوز سرکوب نشده5 به صورتی قدرتمند و تاثيرگذار نمايش می دهد .

           
                                پرتره ی تخيلی مارکی دوساد ( مان ری ، 1938 )

 

سوررآليست ها تلاش کردند که ممنوعيت های جنسی مسلط درابتدای قرن اخير را به چالش بکشند . اما بيش تر مفهوم تجاوز مورد توجه آن ها بود و همچنين در باب تبعيض جنسی۶ و هوموفوبيا۷ به بحث می پرداختند .

سوررآليست ها می خواستند انقلابی خلق کنند .  آن ها به مارکسيست ها نزديک شدند . پل الوار شاعر سوررآليست اعلام کرد :" ما متحد  شده ايم تا بورژوازی را نابود کنيم و همراه با پرولتاريا تا پيروزی با آن مبارزه می کنيم ." با اين حال عده ی اندکی از سوررآليست ها درک صحيحی از نيروهای لازم برای پيروزی از خود نشان دادند و يا اين که ابزاری برای مبارزه با آن ها ارايه دادند . آن ها می خواستند فرويد , مارکس و مارکی دو ساد را يک جا بپذيرند . اين انقلاب شبانه نتوانست روشنايي روز را ببيند . در عوض سوررآليست ها نشان دادند که ضمير ناخودآگاه عالمی است که از دنيای آگاه واقعی اثر بسياری می پذيرد .

نام سوررآليسم با نام آندره برتون که پاپ سوررآليسم هم گفته می شود ، گره خورده است . او در سال 1896 در فرانسه متولد شد ، پزشکی و روانپزشکی خواند و به شدت تحت تاثير نوشته های زيگموند فرويد قرار گرفت . طی جنگ جهانی اول در تيم های پزشکی مشغول به فعاليت بود و پس از بازگشت به پاريس با پل والری و گيلوم آپولينر دوست شد و نيز از 1919 تا 1923 با جنبش دادائيسم همکاری می کرد . در همان سال مجله ی ادبيات را همراه با فيليپ سوپو و لويي آراگون پايه ريزی نمود و همراه با سوپو ، بر روی نخستين" نوشتار خود به خودی" با نام ميدان های مغناطيسی همکاری کرد . در 1924 ، برتون و ديگران از دادائيسم تريستان نزارا بريدند و جنبش سوررآليسم را پايه گذاری کردند که با انتشار نخستين بيانيه آغاز به کار کرد . در همان سال برتون نوشتار خود به خودی ديگری به نام "ماهی محلول" منتشر کرد . در سال 1928"داستان شاعران" و "ناديا" را منتشر نمود . اين آخری حکايتی است بر عشق ديوانه وار و جست و جو برای يافتن آن ديگری رويايي که مبنای بسياری از کارهای سوررآليستی است . خود برتون راجع به رمان ناديا می نويسد :" می خواستم چيزی بنويسم که خارج از لجن زار واقع گرايي باشد ." به علت اين کار و کارهايي ديگر از قبيل بيانيه ی دوم سوررآليسم و همچنين عشق ديوانه وار (1937) ، نام برتون با سوررآليسم مترادف شد و به عنوان تئوريسين اصلی و رهبر جنبش مورد پذيرش قرار گرفت . او تا زمان مرگش در پاريس 1966 ، به نوشتن شعر و تئوری پردازی ادامه داد . او بدون شک يکی از مهم ترين چهره های هنری قرن بيستم بود .

 

با خم شدن به پرتگاه

حضور يا غيبتت

در امتزاجی نوميدوار

در می يابم

راز عاشقت بودن را

هميشه برای نخستين بار .

 

آندره برتون

 


 


1 Conroy Maddox

2 Immediate reality

4 Man Ray

5 Uninhibited violence

۶ Sexism

۷  تعصب حاکم در جامعه عليه همجنس گرايي

 

 

 

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |

ما چرا می ترسيم ؟ 

ما چرا می ترسيم ؟

                    

 همه می ترسند ولی ما بيش تر می ترسيم . هنوز وقت زيادی نگذشته از روزگاری که مفاهيمی مثل ادبيات و روانشناسی يا در بهترين حالت ها جزء مسائل لوکس و ابزار تفاخر طبقه ی مرفه بودند يا در بدترين حالت ها همسنگ روانپريشی و رفتار عده ای جن زده که اخلاق اجتماع را فاسد می کنند . به راستی آدمی از چه می هراسد ؟ ادبيات از يکسو با سخن به ميان کشيدن از خصوصی ترين مسائل زندگی بشر ، از مسائلی که یه شدت سعی در پنهان نمودن آن داريم ، ابهام زدايي می کند و او را به عنوان جزئی از يک کل ، برهنه به نمايش می گذارد و از سوی ديگر روانشناسی به عنوان ابزاری در قالب ادبيات با تئوريزه کردن اين روند ، برندگی اين تيغ را شدت می بخشد .

انسان وقتی برهنه است احساس ناامنی می کند و اين کاری است که ادبيات با ما می کند . ادبيات با چنين رويکردی هميشه متعهد است . اصلا چيزی به اسم ادبيات غير متعهد وجود ندارد .

اين ها را نوشتم تا از برهنه شدن نترسيم . از گفتن خواهش هايمان نهراسيم . چرا که اين خواهش ها متعلق به تمام ماست و هرچيزی که به ما احساس جزئی از يک کل بودن را می بخشد ، به ما هويت می بخشد ، ما را به سرچشمه باز می گرداند .

ميراث فرهنگی تنها خشت و گل نيست . فکر بزرگ ترين ميراث فرهنگی است . ما ناآگاهيم . از داشته های خود بی خبريم و جاهلانه به ستايش غير می نشينيم . يک نمونه ی بارز اين بی مهری ، هدايت است . جايي که سوررآليست های فرانسوی با خواندن متنی ترجمه از بوف کور از آن به عنوان يکی از شاهکارهای سوررآليسم ياد می کنند ، ما هنوز هم طردش می کنيم . بوف کور سرگذشت روانی جامعه ی ايرانی در بعد رابطه ی جنس هاست ولی ما هنوز هم پس از گذشت هفتاد سال از چاپ نخست آن ، فکر می کنيم که اين ها را يک بيمار جنسی نوشته . به راستی اين همه ناآگاهی از کجا می آيد ؟ 

 

                               .........................................

                                          ترجمه شعر (۱) :

                             

                            

                 

رقص

در باغ پتنرا

 

شب در باغ

شش کولی

با جامه های سفيد

می رقصند .

 

شب در باغ

با تاجی از

رزهای کاغذی

و گل بوته های ياسمن .

 

شب در باغ

دندان های مرواريد رنگشان

بر سايه های تاول زده

نقش می بندد .

 

و شب در باغ

سايه هايشان کش می آيند

تا به رنگی بنفش

تا آسمان می رسند .

 

( فدريکو گارسيا لورکا )

ترجمه : محمد مهدی ظرافت

                          

نوشته شده توسط محمدمهدی ظرافت | لینک ثابت | حرف پنجم (ادبی) |