تبليغاتX
<-هفت حرف->





اينجا همان جايي است که متهم و شاکي، وکيل و موکل و ظالم و مظلوم يکي مي شوند 

يکي و شايد تنها رسيدن به جامعه قانون گرا بسط نهادهاي مدني در آن جامعه باشد. اگر نهادهاي مدني در يک جامعه قدرت داشته باشند خود به بخود قانون آن جامعه به سمت اصلاح شدن و تحمل پذيري بيشتر مي رود. از سويي تنها راه ايجاد نهاد هاي مدني حضور افراد آن جامعه به عنوان پشتوانه هاي فکري و معنوي اين نهاد هاست. فارغ از اينکه آيا حکومتي تحمل اين نهادها را دارد يا به شدت در سرکوب آنها مي کوشد شرط اصلي توليد، بسط و نهادينه شدن نهاد هاي مدني افرادي هستند که متمايل به حضور و تشکيل اين نهاد هاي مدني باشند. به عبارت ديگر تنها راه گسترش قانون و قانون گرايي در يک جامعه با حضور افراد آن جامعه در نهاد هاي مدني تحقق مي يابد. از سويي شرط بقا و دوام نهادهاي مدني در يک جامعه علاوه بر حمايت قانون حمايت صاحبان قدرت از اين نهادهاست و صد البته که بسيار مشخص است که صاحبان قدرت حمايت نخواهند کرد مگر آنکه نفعي متوجه آنان شود و اين منفعت همانا حمايت سياسي نهادهاي مدني از احزاب و افراد سياسي آن جامعه است، به عبارت ديگر نهادهاي مدني دوام  نمي يابند مگر با سياسي کاري اعضايشان. اگر نگاهي به تمام موارد بالا بيندازيم بخوبي مي بينيم که شرط ايجاد جامعه قانون گرا تمايل افراد به حضور در صحنه سياسي آن جامعه است و حضور نه به معناي هر چند سال از سر ناچاري و از ترس شغل راي دادن، حضور يعني بودن و ديدن و خواستن. اما در ايران سياسي کاري نه تنها مقبول فرهنگ نيست که مذموم است و آن را در تاريخ ايران به نوعي با وابستگي و خود فروشي و پاچه خواري همسنگ ديده اند.

بعد از سال هاي اقتدار ايرانيان در دربار عباسيان بسياري از عالمان عابد براي در امان ماندن از تفکرات تکفير گر زمان به قصد پنهان کردن تفکرات دروني سنت تکيه را پيش گرفتند. سنتي که کم کم با جمع کردن مريد و سخن گفتن براي آنها و تشويق مريدان به ترک دنيا به تصوف استحاله يافت. کاري که بيشتر صوفيان با فرهنگ ايراني کردند روزي باعث شد خوانين و حاکمان شهر ها بي دغدغه مخالفان حکومت کنند و اعتراض به سبک بابک خرم دين ديگر تا مشروطيت هيچ گاه در فرهنگ ايران بجز در مواردي بسيار بومي و آنهم به دور از مراکز اصلي تفکر صوفبه  ايجاد نشود. اما اين تفکر غالب در جامعه، مقبوليت بريدن و بي توجهي به دنيا و اعتقاد به صوفيان به عنوان رهبران آخرت، کار را آنچنان براي مغولان ساده کرد که در بسياري شهر ها با هيچ مخالفتي روبرو نشدند. فرهنگ تصوف  گرچه از زندگي مدرن امروز ما رخت بر بسته است اما تفکرات آن همچنان در فرهنگ شخصي  ما حضوري پر رنگ دارد. فرهنگي گريزان از قدرت، فاقد روحيه مبارزه، نقاد و بسيار نقاد که نقد را نه از سر راه کار براي پيشرفت که نقد را براي نقد مي خواهد، فارغ از هاشمي و خاتمي و احمدي نژاد. فرهنگي که تکيه را نه به معناي واقعي، بلکه در معناي تحريف شده معرفي مي کند و مردم ايران سنگ نمي اندازند مگر آنکه مطمئن شوند شناخته نمي شوند و اگر مطمئن شوند سنگ مي اندازند بدون آنکه مطمئن باشند که کار صواب را مي کنند. و هر چه خشم دارند در سنگ مي ريزند بدون آنکه بدانند با اين سنگ  فاشيسم را بر سر مردي ديگر که از بد روزگار در مقابل اواست مي کوبد. اينجا همام جايي است که متهم و شاکي، وکيل و موکل و ظالم و مظلوم يکي مي شوند. هر دو همان کاري را مي کنند که ديگري را به آن متهم. آري، رسم عقل ناشناخته ماندن است  اما ميل به شعار دادن فقط براي شعار دادن و ميل به تخريب فقط براي لذت تخريب از کودکي ما سرچشمه مي گيرد و نه عاقل بودن ما. زيرا که هر عقلي تصديق مي کند ميانه روي شرط عقل است و آنارشيسم مختص ماجراجويي. اما ميل به راديکاليسم و تند روي به شکلي با خرده  فرهنگ هاي ما گره خورده است که در کوچکترين امور زندگي مردمان ايران و يا حتي خاور ميانه به شدت به چشم مي خورد. شايد امار 130 مربي تاريخ 62 ساله  فوتبال عربستان، در مقابل 8 مربي فوتبال آلمان به خوبي فاصله چندين فرسخي اين مردم را از سعه صدر و اعتماد به منتخبان حتي در صورت شکست را به خوبي نشان مي دهد.

 اين ميل عجيب به حرکت هاي افراطي وراديکال،نداشتن صعه صدر و از همه مهمتر گريز از عرصه هاي اجتماعي به بهانه هاي واهي که همگي به نحوي ريشه در فرهنگ گذشته ما دارند مهمترين دليل  نبود ميل به قانون گرايي در جامعه است و تا جامعه اي امري را نخواهند و براي آن گام بر ندارد آن امر براي اين مردم محقق نخواهد شد.

امین اخباری زاده

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

شریعتی.مرد دیروز-خاطره امروز.... 

شاید بسیار شایسته باشد که در باب مرحوم استاد شریعتی در بحث اندیشه و اندیشه های ایشان نوشته شوند اما تاثیری که او در جامعه ایرانی گذاشت بی بدیل و از نظر کاریزمایی بی نظیر بود. شاید بحث در باب این بزرگ مرد بسیار دیر و اندیشه های او بسیار دور از واقعیات جامعه کنونی ایران باشد اما با توجه به رشد بی سابقه چپ در ایران و جذب مخاطب عامی در این احزاب تفکرات او مجددا مورد بازخوانی برخی افراد و نحله های فکری ایران قرار گرفته است.

استاد شریعتی در سال های ۴۰-۵۰ شمسی سردمدار و بانی روشنفکری دینی در ایران بوده است. در سال های دهه ۴۰-۵۰  مصادف با ۶۰ میلادی و اوج جریان برخورد ایدئولوژی ها٬ در یک سو ایدئولوزی مارکسیستی و در حالت تعدیل شده تر ایدئولوژی سوسیالیستی و در سوی دیگر ایدئولوژی یا آنتی تز سرمایه داری و فرهنگ مصرف گرایی صرف و تمایل برای تسخیر جهان غیر سرمایه دار وجود داشت. در یک سو کشورهای غربی با تولید بالای سرانه و در یک سو کشورهای بلوک شرق با حکومت های سوسیالیستی و شعار برابری ثروت٬ برابری زندگی به شکل دنیای روبروی نظام سرمایه داری و ارزشی دیدن سود وجود داشت. در بین این دو قطب اما کشور های سومی نیز بودند٬ معروف به کشور های جنوب. کشور های جنوب فقیر و در جبهه جنگ دو ایدئولوژی مرسوم دنیا بودند. در همین زمان بود که فانون در افریقا فریاد سر می داد که می خواهند افریقا را در آرزوی اروپا شدن چپاول کنند و سارتر از فرانسه فریاد می کشید که سرمایه داری چز چپاول ثروت ضعیفتر با دست قوی تر نیست  با ابزار ماشین یا پول یا... . سارتری که بعد از اشغال مجارستان به درستی فهمید که شوروی( أمادگاه سوسیالیسم جهان) از همه بیشتر تمامیت طلب و چپاول گر است. در این سال ها و با این دید شریعتی در فرانسه تحصیل کرد. در روزگاری که یا سرمایه داری ارزش بود و یا سوسیالیسم. کاری که شریعتی کرد تلاش برای آشتی مباحث دینی با تفکرات سوسیالیتی و تولید نوعی توان انتقلابی گری با آرمان دینی و به روش سوسیالیتی(مخصوصا مائوئی) بود. شریعتی در این کار هیچگاه محافظه کارانه پیش نرفت و از معرفی خود به عنوان یک مارکسیست مسلمان هیچگاه اباعی نداشت. شریعتی در ضمن زیر سوال بردن انقلاب(قاسطین و مارقین و ناکسین) تفکر انتقلابی و در راس همه مبارزه با سرمایه داری را به شدت در کتاب هایش پرورش می دهد. شریعتی مرد دوران عملگرایی و مخالف سر سخت سرمایه و ارزشی بودن سرمایه بود٬ لاجرم وزنه تفکرات او در عین مذهبی بودن به سمت سوسیالیم سنگینی می کرد و شاید بسیار سنگینی!!! تا آنجا که شریعتی اصل و ارزش دنیای سرمایه داری را به دلیل بلوکه قدرت در دست ثروتمندان به شدت محکوم و تکنوکراسی را شیوه ای ریاکارانه برای پوشاندن سیاهی سرمایه داری می داند و تا آنجا پیش می رود که سرمایه داری را نه تعدیل که کلا نفی می کند(ماشین در چنگ ماشینیسم).

تفکرات شریعتی بسیار آرمان گرایانه است تا حدی که او را متفکری ایده آلیست می دانند. اما در زمان ما نمی توان سرمایه داری را نفی و یا حتی کمرنگ تر نمود. در شرایطی که تمام تفکرات متضاد با سرمایه داری به نحوی شکست خورده(ویتنام) و یا به نحوی خود را با آن منطبق کرده اند(چین)٬ سخن از نفی سرمایه داری نه تنها بیهوده که در کشوری که سودای پیشرفت دارد بسیار بازدارنده است. در شرایط کنونی می توان از بومی کردن سرمایه داری٬ تولید ارزش های جدید و منطبق با فرهنگ ملی و در بعضی موارد مقابله با فرهنگ تمامیت خواه امریکا سخن راند اما از حذف سرمایه داری و تلاش برای شکوفایی اقتصادی همزمان بسیار بعید به نظر می رسد. 

یکی از دلایل شکست سوسیالیسم به سبک کشورهای بلوک شرق فریبکاری و چشم نوازی عجیب دنیای سرمایه داری بود. فرهنگ مصرف در امریکا با وجودی که بسیاری قدرت بدست آوردن آن را ندارند و فقط مختص عده ای خاص است آنچنان چشم نواز و عشوه گر است که ذات زیاده خواه و رفاه طلب هیچ گروهی از انسان ها را برای مدت زیادی نمی توان از آن ناراضی نگه داشت.  

شریعتی اما در آن روزگار قصد زیر سوال بردن این فرهنگ را داشت٬ فرهگی که امروز رقیبی ندارد و تنها راه مبارزه با آن نه سانسور و حذف ایدئولوژیک آن(مانند شریعتی) که با بومی سازی فرهنگ ایرانی- اسلامی و تلاش برای باز تولید فرهنگی یرای  تعدیل آن و جلوگیری از فساد بی حد و حصر آن است. راهی که حتی آن نیز بسیار مشکل می نماید چه برسد به حذف آن.

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

شمارش معکوس یک بمب اتمی!! 

به نام خدایی که در این نزدیکی است

بعد از ظهر یک روز گرم در اواخر بهار بود که می توانست نویدبخش تابستانی گرم تر باشد. بعد از استراحت ظهر و یک نوشیدنی خنک، در بحبوحه ی امتحانات پایان ترم، بنا به عادت معمول خلاف جریان آب شنا کردن، عطای درس خواندن و معدل و امثالهم را به فیلمی از کیشلوفسکی که چند روز قبل تر به صورت کاملاً تصادفی از یکی از دوستان  گرفته بودم، بخشیدم! اوایل فیلم بود که احساس کردم واقعه ی غیر معمولی رخ داد! از آنجایی که همیشه سعی می کنم تا احساسی با مسائل برخورد نکنم(!) بعد از پرس و جو و بازدید خبرگزاری ها متوجه شدم که خطر جدی من رو تهدید نمیکند و خوشحال تر از اینکه مانند همسایگان عزیز مجبور نشدم از پله های ساختمان آن هم با لباس های نامناسب یک بار بالا و پایین بروم. بعد از چند دقیقه یادم آمد درست زمانی که اخبار مرتبط را پیگیری می کردم چقدر برای خیلی ها نگران شدم، از فامیل های دور و نزدیک و دوستان صمیمی گرفته تا دوستان دیگر. چقدر تصاویر وحشتناکی از جلوی چشمانم گذشت که نمی خواستم بگذرد. شاید حدس زده باشید که واقعه مربوط می شد به زمین لرزه ی حوالی قم که پس لرزه های آن تا شهرهای اطراف من جمله تهران هم رسید. اکنون که چند هفته ای از ماجرا می گذرد، هدفم از نوشتن این مطلب این است که یادآوری کنم اگر واقعه به شهر تهران مربوط می شد و شدتش هم بیشتر می بود، شاید نه تنها الان من و شما نمی توانستیم احتمالا در خنکای باد کولر، جلوی کامپیوتر شخصی مان باشیم که در بهترین حالت باید به دنبال سرپناهی و راهی برای فرار از دست جانوران فاضلاب های تهران می گشتیم. هدفم این است که در خلال این سطور یادآوری کنم در کنار روزمرگی ها کمی هم به فکر حادثه ای باشیم که به قول سردار صفوی یکی از پنج خطر اصلی تهدید کننده کشور است.

زمین لرزه جزو آن دسته بلایای طبیعی است که بشر نمی تواند از وقوع آن جلوگیری نماید و تنها در صدد است تا میزان خسارات مالی و جانی را به حداقل برساند که ژاپن می تواند نمونه ی شاخص کشورهای موفق در زمینه ی مهار زلزله باشد. متاسفانه کافی است یکی از انواع زمین لرزه در کشور ما اتفاق بیفتد تا به دلایل مختلف من جمله شرایط غیر فنی ساخت و ساز و فرسودگی ساختمان ها به دلیل قدمت بالا و پیشگیری های نا مناسب، رکورد تلفات انسانی مربوطه شکسته شود! اما نکته ی جالب اینجاست که کشورهایی مثل ژاپن به واسطه ی پیشگیری های به عمل آمده  به زلزله به عنوان یک حادثه ی طبیعی نگاه می کنند تا بلا و بحران.

در ادامه دو نکته را شایان ذکر می دانم:

1.    بنا به تحقیقات انجام گرفته هر 158 سال یکبار در تهران یا حاشیه آن یک زلزله ی بزرگ اتفاق می افتد و آخرین زمین لرزه ی تهران حدود 173 سال پیش بوده است. بر همین اساس پیش بینی ها به گونه ایست که احتمال وقوع زلزله تهران تا سال 1390 را 65 درصد می دانند (پژوهشگاه زلزله،سال 1380). چنانچه زلزله ای با قدرت 7 ریشتر هم رخ دهد متاسفانه بین نیم تا یک میلیون نفر در تهران کشته خواهند شد(پژوهشگاه زلزله،سال 1380) که البته به نظرم تا حدود زیادی خوش بینانه است! از لحاظ جمعیت و بافت های فرسوده نیز تهران را به دو قسمت (مناطق 1 الی 7) و مناطق 7 الی 20 تقسیم نموده اند که مناطق شمالی از لحاظ تراکم جمعیت و مقاومت وضعیت بهتری دارند و متاسفانه علی رغم آنکه اصلی ترین و خطرناک ترین گسل های موجود، گسل ری می باشد، مناطق جنوبی وضعیت مناسبی ندارند به گونه ای که سازمان هلال احمر طی گزارشی در سال 1379 اعلام نمود که متراکم بودن بافت های شهری جنوب تهران، وجود کوچه های با عرض کم و فقدان فضاهای باز شهری که قابلیت استفاده برای پناه گرفتن موقع زلزله، اسکان موقت ، تخلیه آوار و سایر استفاده های کمک رسانی را داشته باشند بر شدت بحران می افزاید.

2.    شاید همگان این مطلب را بدانند که اگر چنین حادثه ای در کلان شهر تهران رخ دهد، ویرانی ساختمان ها و مراکز تنها بخشی از ماجرا ست ، انفجار لوله های گاز در سرتاسر شهر، ویرانی پل ها و معابر که کمک رسانی را تسهیل می کند و یا پخش همین فاضلاب ها و جانوران درونش، ابعاد فاجعه را به مراتب بیشتر خواهد کرد. لذا اقدامات مربوطه را می توان به سه دسته ی پیشگیری، حین حادثه و بعد از حادثه تقسیم نمود. در زمینه ی آنچه که برای پیشگیری لازم است انجام گیرد ، غیر از مانور ها ی درون مدارس یا همایش های سالانه که تقریبا به صورت عادت در آمده است، چند نکته را شایان ذکر می دانم. تهران کلان شهری است که روز به روز بر تراکم جمعیتی آن افزوده می شود و لذا در درجه ی اول و نه تنها برای کاهش تلفات زلزله که برای جلوگیری از سایر معضلات اجتماعی به مانند کودکان خیابانی که در گذشته اشاره ای به آن داشتم، بدیهی است که باید حتی الا مکان میزان مهاجرت از روستا یا شهرهای دیگر به تهران را کاهش داد و این امکان پذیر نخواهد بود مگر با فراهم آوردن امکانات لازم در شهرستان ها. در همین زمینه فروردین ماه 1382 طرحی در تهران تصویب شد در راستای محدود ساختن سقف جمعیتی شهر و جلوگیری از تراکم ساختمان ها به عنوان مثال با منع توسعه مسکونی مناطق 4 و 21 و  22 که نتیجه آن گران شدن مسکن  و رواج ساخت و سازهای غیرقانونی و فاقد کیفیت و رشد حاشیه نشینی بود! از سویی دیگر تا کنون 30 هزار هکتار بافت فرسوده در کشور شناسایی شده است و حتی پیشنهاداتی هم مبنی بر تشکیل تعاونی های نوسازی در بافت های فرسوده جهت جلب مشارکت مردم در نوسازی آنها ارائه شده است که در همان حد پیشنهاد باقی مانده است! از نوسازی بافت های فرسوده که بگذریم، حداقل می توان برای ساختمان هایی که ساخته می شوند شرایط مناسب ایمنی را فراهم نمود که متاسفانه نه تنها نظارت های لازم در این زمینه کمتر اعمال شده است که بعضاً برج ساز های عزیز هم کوتاهی نموده اند. در همین زمینه اماکن سیاسی، امنیتی، مراکز درمانی، آموزشی، میراث فرهنگی، شریان های حیاتی پل ها و راه های دسترسی مردم، شبکه آب رسانی، توزیع برق، سوخت و غیره هم به میزان قابل توجهی مقاوم باشند اما به ذکر همین نکته بسنده می کنم که به گفته ی معاون وزیر بهداشت درست همان روزهایی که زلزله ی بم اتفاق افتاده بود، 90 درصد بیمارستان های تهران در صورت وقوع زلزله 7 یا حتی 6 ریشتری تخریب خواهند شد.  در زمینه ی مسائل حین و بعد از فاجعه ستاد عالی مدیریت بحرانی شکل گرفته به ریاست معاون اول رییس جمهور که بعید می دانم غیر از همان روزهای بحران فعالیت خاصی در این ستاد انجام گیرد!

زیاده عرضی نیست فقط امیدوارم به اندازه ی کافی نگرانتان کرده باشم که در میان هزار و یک فکر روزمره تان حداقل به خاطر خودتان و عزیزانتان یا تمام آنچه که تهران را میان ترافیک و آلودگی هایش خاطره انگیز کرده است، فکر کنید و ببینید چه کاری از دستتان بر می آید و لحظه ای در انجامش درنگ نکنید. البته در این بین نقش دولت همان طور که عرض کردم در حفظ جان و مال مردم نیز قابل تامل است.

نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

معمایی به نام مردم گرایی 

اول
در حال انجام هماهنگی های مربوط به برگزاری مراسمی با عنوان سمینار سنت فراموشی و یافتن سخنران مناسبی دز این رابطه بودیم که در باب عدم وجود حافظه تاریخی و آگاهی ملی در میان مردم ایران سخنوری کند. در مذاکره با یکی از چهره های سیاسی نام آشنا با واکنش جالب و در عین حال تامل برانگیزی مواجه شدیم. او ما را به توهین به شعور مردم و تقلید کورکورانه از آنچه تفکرات غربی اش می خواند متهم و سخت ملامت نمود. برخوردی که از سوی فردی که خود منتقد پوپولیسم شایع از سوی برخی دولتمردان بود بر ما اندکی ثقیل آمد.در این میان اما بهره شخصی من از این اتفاق درگیری ذهنی دوباره ای بود که وادار به نوشتن ام نمود. به راستی موقعیتی که شخص مذکور به عنوان یک سیاستمدار منتخب که موقعیت کنونی خود را بیش و پیش از هر چیز مدیون رای مردم می دید، و برای به دست آوردن دوباره آن بیش و پیش از هر چیز محتاج رای دوباره همان مردم بود، موقعیت جالبی است. چرا که فردی با این جایگاه و با این احساس نیاز مفرط به "اقبال مردمی" از یک سو، و با آگاهی از کاستی ها و کژی های واضح و معضلات و نقائص بارز در آگاهی ها و تصمیمات مردم باید چه کند؟
به مردم لبخند بزند، به آنان بگوید که دوستشان دارد و در باب شعور سیاسی، آگاهی های تاریخی اجتماعی و فرهنگی آنان چنان مدایحی بسراید که منشی نویسان مدیحه گوی دربار قجری را از بلاغت و فصاحتش به حیرت آورد؟
یا اینکه قیافه روشنفکر مابانه به چهره بگیرد و در حالی که عینکش را با دستمال پاک میکند و حتی حوصله نگاه کردن به مخاطب را ندارد بگوید: " مردمی که میزان مطالعه روزانه در آنان هم اندازه بنگلادش است شایسته نظام سیاسی و اقتصادی و مدیریت شهری در همان حد و حدود است! "
ثانی
برنامه شب شیشه ای شبکه تهران مجری خوش سر و زبانش را به مهمانی خودش آورده بود تا به شکلی نقادی خود کند. قصد پرداختن به این برنامه و ویژگی ها و جنجال هایش را ندارم. نکته جالبی که در میان صحبت های مجری باز هم تلنگری به آن درگیری ذهنی بود، صحبتی بود که در باب نشریات زرد در این برنامه به میان آمد. مجری خوش بیان در دفاع از خود از اینکه چرا پایش تا این حد به این نشریات زرد باز شده گفت: "قلم نویسنده حیثیت اوست و من دست بوس کسانی که در باره من مینویسند. خواه نشریه زرد باشد و خواه ...". و دیگر اینکه مردم ما همیشه بهترین قضاوت کنندگان هستند و ما همیشه در صدد جلب رضایت آنان و ... از این منقبت ها.
اصحاب تلویزیون و رسانه ملی هم گویا بی شباهت به سیاستمداران نیستند. آنها هم باید به هر قیمتی خواه به نوای دلنشین استاد شجریان و خواه به ضرب و زور گفتگوی هیجان انگیز و وادار کردن فرد مقابل به واکنش های غیر معمول مردم را دلبسته و راضی از خود نگاه دارند. و هم از این روست که جز منقبت و مدیحه سرایی های اشک آور و هندوانه های زیر بغل و ... کسی لب به چیز دیگری نمی گشاید. 
آخر
باری مردم ما سرشار از آگاهی و شعور سیاسی اجتماعی اند اما در عین حال میانگین مطالعه روز مره شان هم طراز بنگلادش است.
مردم ما با اخلاق ترین مردم اند، در عین اینکه بالاترین میزان جرم در دو ماهه اول 86 مربوط به اغفال دختران و زنان جوان است. مردم ما با فرهنگ ترین مردم اند در عین اینکه در SMS های روزمره شان نخبه فرهنگی و اجتماعی ای نیست که به سخره اش نگرفته باشند.
مردم ما .....
به هر حال به نظر می رسد مرز میان مردم گرایی و پوپولیسم مرز باریکی است که هر چند واضح اما رعایت حدودش سخت مشکل است. مرزی که بنا بر تجربه در اکثر مواقع به نفع عوام فریبی و به نام مردم گرایی از گفتن حقاق و آگاهی بخشی هایی، که البته خود نیازمند ظرافت و صراحت است و البته با ژست روشنفکری پشت ویترینی هم ممکن نیست، درنوردیده شده است.
یا حق

نوشته شده توسط سجاد تقوایی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

چند تصویر 

۱- هفته پیش در نمایشگاهی که به مناسبت هفته خوابگاهها در صحن دانشگاهمان برگزار شده بود هر کدام از استان ها غرفه ای راه انداخته بودند و به معرفی صنایع دستی، سوغات ها، پوشش ها و نشانه های فرهنگی ای از این دست پرداخته بودند . در میان این همه اما این غرفه یزد بود که از همه برای من جالب تر بود. شاخص ترین و اولین چیزی که با نگاه کردن به غرفه یزد خودنمایی میکرد تصویر بزرگی از سید محمد خاتمی بود که بر سر در غرفه آویزان بود.

2- به نظر می رسد که قسمت قابل توجهی از واکنش ها و قضاوت های ما بر اساس تصویر های ذهنی ای است که از افراد ، موقعیت ها و مفاهیم متداول اطرافمان داریم. تصاویری که در طول زمان بر مبنای اتفاقات، شرایط تربیتی، موقعیت های اجتماعی و تبلیغاتی که در مورد هر یک انجام شده است در ذهن ما شکل گرفته است. تصاویری که به نظر می رسد جایگاه ویژه ای در ذهن و روان ما پیدا کرده اند و در هر یک از واکنش های اجتماعی ما گرفته تا برخوردهای روزمره و قضاوت های شخصی ما نقش ایفا می کنند. و تصاویری که شاید به سختی شکل بگیرند اما به محض شکل گرفتن، در ذهن ما جا خشک می کنند و ماندگار می شوند.

3- دوستی از من پرسید:"با شنیدن واژه تروریست چه تصویری در ذهن تو شکل می گیرد؟ اولین چیزهایی که به ذهنت خطور می کنند چه هستند؟" . شما هم برای لحظه ای به این سوال فکر کنید.

شاید برای اغلب ما یکی از اولین واژه هایی که به ذهنمان خطور میکند "القاعده"، "فلسطین"، "عراق" و "مسلمانها" باشد؛ با وجود آنکه همه ما مسلمانیم و به احتمال زیاد این قبیل اتهامات به اسلام و مسلمین را تهمتی بیش نمی دانیم. اما با این وجود این تصویر ذهنی از تروریست در ذهن ما شکل گرفته و جا خشک کرده است. تصویری که شاید با شنیدن یک اخبار از سخنرانی های جرج بوش و یا با دیدن یک صحنه از بمب گذاری های عراق و فلسطین در ذهن ما متولد شده است. تصویری که در ذهنیت ما و در قضاوت های آنی و تصمیم گیری های روزمره تاثیر به سزایی خواهد گذاشت.

4- آن دسته از دانشجویان یزدی که آن تابلو بزرگ از خاتمی را بر سر در غرفه ای زدند که هر گوشه اش یکی از نشانه های فرهنگی بومی استانشان بود خواسته یا نا خواسته بر آنند که خاتمی را نیز به تصویر های ذهنی ما از یزد بیافزایند. و مطمئنا به این موضوع افتخار می کنند و این تصویر را شایسته و برازنده و بلکه اعتبار دهنده به یزد  می دانند.

5- تصویر دیگری که در این روز ها بار ها آن را دیدم تصویر جوانی بود که در حالی که آفتابه قرمز رنگی بر گردن داشت توسط چند مامور نقاب زده نیروی انتظامی به سویی کشیده می شود. از ظواهر امر پیداست که این جوان مورد ضرب و شتم قابل توجهی هم قرار گرفته است.

من نه به عنوان یک حقوق دان و نه به عنوان یک متخصص مسائل اجتماعی و تنها به عنوان بیننده ای که بارها این تصویر را از شبکه سراسری سیما و در پایگاههای خبری دیده است احساس و ذهنیت شخصی خود را می گویم.

به نظر شما این تصویری که شاید در حافظه بسیاری از ما شکل گرفته باشد  چه ذهنیت ها و تصاویر ذهنی دیگری به دنبال خواهد داشت؟ از این به بعد یک تصویر به تصویر های ذهنیت ساز شما اضافه شده است که به محض شنیدن واژه هایی چون "نیروی انتظامی"، "امنیت اجتماعی"، "برخورد با مجرمین"، "قانون"، و بلکه "جمهوری اسلامی" و حتی شاید "اسلام" در واکنش و قضاوت آنی و نحوه تصمیم گیریتان تاثیر گذار خواهد بود.

6- در نمایشگاه جالب آن بود که غرفه یزد در نزدیکی غرفه سمنان بود و از اولین سوالاتی که به ذهنم رسید این بود که آیا روزی در غرفه سمنان هم این چنین تصویری را از محمود احمدی نژاد خواهم دید یا نه؟

یا حق

نوشته شده توسط سجاد تقوایی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

برای آنهایی که فراموش شده اند 

کودکان خیابانی

به نام خدایی که در این نزدیکی است

 

"برابر کنوانسیون جهانی حقوق کودک تمامی کشورهایی که آن را امضا کرده اند باید سلامت فیزیکی، اخلاقی، روانی و اجتماعی کودکان خود را تضمین کنند "

 سیاست، اجتماع، زندگی ماشینی، سرمایه، درآمد، نیهیلیسم، اگزیستانسیالیست، اقتصاد، نرخ بهره بانکی، سنت، مدرنیسم، مردم سالاری دینی، آینده، گذشته، آمریکا، مذاکره، مجلس هشتم، سهمیه بندی بنزین، مدارج علمی، امتحانات پایان ترم، کار، شرکت، پروژه های علمی ناتمام، زندگی بهتر، ازدواج، تحریم اقتصادی، امنیت اجتماعی، آنارشیسم، جامعه ی مدنی، سینما، دنیای نرم افزاری، سیستم های اطلاعاتی، صنعت، بازار بورس..

در راه منزل تمام اینها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود، خسته بودم وا حساس خوبی نداشتم، موسیقی ملایمی هم که پخش می شد نمی توانست توجهم را به خودش جلب کند . پشت یکی از طولانی ترین چراغ قرمز های تهران گیر افتاده بودم. تنها چیزی که من را از عوالمم بیرون آورد پسرکی بود که به شیشه ی ماشینم می زد  تا با اصرارش فال بخرم. فال را نگرفتم ولی پسرک را با شکلاتی که ته جیبم مانده بود و می توانست تا حدودی  مزه ی ناهار لعنتی سلف دانشکده را ببرد و اندکی پول و لبخندی راهی کردم و گذشتم. حالا موضوعی دیگر به موارد قبلی اضافه شده بود. کودکان خیابانی! وقتی دچار روزمرگی شده ای، وقتی همه چیز جذابیتش را برایت از دست داده است، وقتی احساس می کنی گردش روزگار به کام نیست در همین کلان شهر تهران، در همین نزدیکی ها اما خیلی دور از تو، عده ای شاید هیچ کدام از دغدغه های تو را نداشته باشند و تمام ذهنشان درگیر یک موضوع باشد: تلاش برای زنده ماندن! کودکانی که در پشت چراغ قرمز ها به دور از هیاهوی اطرافشان ، بیش از آنکه به دنبال تمیز کردن شیشه ی ماشینت یا فروختن فالی و چندر غاز دستمزد دریافتی باشند، در جستجوی خرده ای محبت و توجه اند. کودکانی که شاید آنقدر بزرگ تر از سنشان شده اند که دیگر تصوری از بازی های کودکانه ، از عصرهای تابستان، شیطنت های راه مدرسه و مشخصاً هدف آینده شان نداشته باشند.آنها احتمالاً فقط این را می دانند که باید سر ساعت معینی سر کدام چهارراه باشند، احتمالاً می دانند که هر چهار راه صاحبی دارد و نباید وارد حریم خصوصی او شوند(!)، احتمالاً می دانند که باید روزانه حد معینی کاسبی کنند تا مورد عتاب پدر یا صاحب کار قرار نگیرند، احتمالاً می دانند که باید حتی گدایی کنند، چه دروغ هایی برای هر ماشین سرهم کنند، حتی خود را برای کارهای بدتر آینده هم آماده کرده اند، می دانند که از تفریح و استراحت و مسافرت و امثالهم خبری نخواهد بود، می دانند که محکومند به این نوع زندگی کردن.

اما کودکان خیابانی چه کسانی هستند؟

بر اساس تعاریف سازمان های بین المللی ( سازمان بهداشت جهانی، آژانس بین المللی کودکان خیابانی و یونیسف) کودکان خیابانی بر اساس شرایط زندگی شان به 4 گروه تقسیم می شوند:

1-       کودکانی که خانه و خانواده ندارند و در خیابان به سر می برند.

2-       کودکانی که دارای خانه و خانواده هستند اما به دلایل مختلف از خانواده جدا شده اند و به تنهایی یا با گروه های کوچکی زندگی می کنند.

3-       کودکانی که قبلاً بی خانمان بوده اند اما در حال حاضر در سر پناه ها و مراکز خاص نگهداری می شوند.

4-    کودکانی که دارای خانه و خانواده هستند و با خانواده زندگی می کنند اما به دلایل فقر و مشکلات دیگر بیشتر وقت خود را در خیابان می گذرانند.

در کشور ما بر اساس تحقیقات انجام گرفته( حالا کجا و چطوری و توسط کی انجام شده و جامعه ی آماری چند نفر بوده و اساساً صحت دارد یا ندارد را نمی دانم!) حدود 85 درصد از کودکان خیابانی جزو دسته ی چهارم هستند.

 روانشناسان و جامعه شناسان عموماً افزایش یا وجود این نوع کودکان را در اثر عوامل اقتصادی( فقر، فاصله ی طبقاتی زیاد در جامعه، بی کاری سرپرستان و غیره)، عوامل اجتماعی( ازدیاد جمعیت، افزایش مهاجرت از روستا به شهر)، عوامل فرهنگی( نگرش نادرست به کودکان و غیره) و عوامل خانوادگی مانند خانواده های پرجمعیت(کنترل نا مناسب)، خانواده های پر تنش و گسسته می دانند.

آنچه بیش از همه لزوم توجه بیشتر به اینها را مشخص میکند، آماج آسیب های اجتماعی است که به واسطه ی سن کم شان(6-13 سال) در انتظارشان می باشد، به گونه ای که ممکن است در آینده نه تنها فرد موثری در جامعه نباشند که به یک بزهکار یا معضل تبدیل شوند که البته معلول شرایط کودکی شان خواهد بود.تعداد زیادی از آنها( اگر نگوییم همه شان) از رفتن به مدرسه محرومند، بعضاً از سوتغذیه رنج می برند، عده ای در اثر بیماری جان خود را از دست می دهند یا ممکن است ناقل بیماری هایی شوند، عده ای مورد سوءاستفاده ی جنسی قرار می گیرند و عده ای نیز قطعاً با مواد مخدر و امثالهم آشنا خواهند شد یا حتی بعضاً مجبور به حمل و نقل و خرید و فروش مواد افیونی نیز می گردند.

به راستی شاید دادن مقداری پول یا یک شکلات( تاکید زیادی بر این قسمت دارم چون معتقدم این کودکان نیازمند محبت اند، هر چند ناچیز، و هر کودکی که در این سن و سال محبت ندیده باشد می تواند انواع بزهکاری ها را در آینده انجام دهد) تنها کاری باشد که ما می توانیم برایشان انجام دهیم و از کنارشان بگذریم. اما به راستی آیا اینها دوست ندارند که شیوه ی دیگری از زندگی را تجربه کنند؟ نباید فراموش شوند و سازمان های مربوطه باید بدانند که تا چه میزان وظیفه شان مهم است..

یا حق

نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

سنت نارضايتي 

سنت فكري ما ايرانيان سنت فراموشي است یعنی  ما همیشه فراموش می کنیم آنچه را نباید فراموش کنیم.

فراموش می کنیم که روزی برای رهایی از دست استبداد مظفرالدین شاهی خون های زیادی دادیم تا حکم تاسیس عدالت خانه را از پادشاه ایران که به بهای همین خون ها حکم به مشروطه بودن سلطنتش داده بود بگيريم. اما کمتر از بیست سال بعد رضا شاه را شاه ایران می کنیم تا از دست مشروطه و مشروطه خواهی و هر آنچه قید و شرطی بر پای دیکتاتور مصلح!!!! می نهد برهیم و چه زود فراموش کردیم که امیر کبیر را نیز خود به دست خود در خاک نهادیم و بعد ها نیز فراموش کردیم که با مصدق و خاتمی و دیگران نیز به رسم سنت فراموشیمان همین کار را کردیم .

سنت فراموشی ما ایرانیان انچنان با سنت استحمار مخلوط شده است که روزی که سفیر انگلستان برای مشورت در مورد انقلاب ایران به دربار محمد رضا پهلوی می رود شاه ایران از بی وفایی انگلیسی ها در براه انداختن انقلاب ایران گله می کند. توهم توطوه ای که حتی شاه را نیز از دیدن حقایق ملتش باز می داشت. تفکری که آنچنان در رگ و خون ما ایرانیان جریان یافت که آثار آن حتی اکنون که انگلستان بیش از سه ربع قرن است که از ابر قدرتی ساقط شده است و تلاشی شگرف می کند تا حداقل در اروپا به عنوان قدرت در معادلات منظور شود ما همچنان اتفاقات جزئی کشورمان را با میل و رغبت به او منصوب می کنیم.    

بگذریم.

از ماست که بر ماست.

اما یکی از چشمه هایی که سنت فراموشی ما ایرانیان را بشدت آبیاری می کند سنت نارضایتی است. ما عادت کرده ایم همیشه ناراضی باشیم. همه چیز و همه کس ناراضی هستیم. هیچوقت، هیچکس خواسته های ما را برآورده نمی کند. ما امیر کبیر را فراموش می کنیم تا آنان که فراموش نکرده اند حکم قتل او را بگیرند و پس از مرگش، چندین سال بعد از مرگش به خود نهیب می زنیم که چرا این فرزند لایق ایران را اینگونه به دست خود در خاک کردیم و در آخر به خود می گوییم کار انگلستان بود. اگر باردیگراینچنین مردی ظهور کند از او آنچنان دفاع می کنیم که اگر تمام دنیا جمع شوند نگذاریم گزندی به او برسد و در سال های بعد با مصدق نیز همین کار را می کنیم. او را تنها می گذاریم و تنها در طی چند روز. زیرا آن زمان از او ناراضی بودیم. ما ناراضی بودیم چون مصدق نتوانست ما را ثروتمند کند، فشارهای اقتصادی غرب کمر اقتصاد دولت او را شکست و ما بیاد می اوردیم زمانی که رضاشاه بود هیچوقت در تهران کمبود قند نبود. ما ناراضی هستیم از اینکه خاتمی ما را ثروتمند نکرد و نمی دانیم ثروت یک کشور به مرور زمان افزایش می یابد و مردم یک کشور به مرور زمان مرفه تر. نارضایتی ایرانیان ربطی به وضع اقتصادی عمومی کشور نیز ندارد زیرا در سال های انقلاب ایران با توجه به افزایش شدید درآمد نفتی ایران بدلیل جنگ اعراب و اسرائیل باز هم عده ای انقلابیون خواستار برخورداری حق روزی 35 تومانی خود از درآمد نفت بودند( ر.ک: فرآدسان و فرو دستان از باقی).

 ما ازکودکی یاد می گیریم که ناراضی باشیم. از همه چیز واز همه کس. ما نمی توانیم یا بهتر بگویم بلد نیستیم  از کاری یا حکومتی راضی باشیم مگر آنکه در آن سهیم باشیم و سهیم نه به معنای انتخاب کننده که به معنای انتخاب. اگر انتخاب ما رای نیاورد حتما توطئه ای در راه است( مخالفان 2 خرداد) و اگر رای بیاورد باید آنگونه باشد که ما می خواهیم و نه آنچه به حکم قسمی که به قانون اساسی کشورش خورده باید باشد. چرا؟ چون همیشه من درست فکر می کنم و اگر او آنی نشد که من می خواهم به رسم سنت فراموشی با نارضایتی از او دل می کنم و تنهایش می گذارم و فقط می گویم مرد دریا نبود، شناگر استخر بود و با همین سنت فراموشی فراموش می کنم تمام کارهایی که در حق من و مملکت من کرد آن مرد...

 فراموشش می کنیم چون نمی خواهیم کاری کم کم صورت گیرد، ما همه چیز را فورا می خواهیم در 6 ماه و كمتر حتی و باید هر چه خواستیم بشود مگر نه ما ناراضی می شویم و راضی نگاه داشتن این همه انسان مگر می شود ...

و چه گران بها ثروتي است اين صبر كه به تنهایی میزانی است برای  توان تحمل نظر مخالف برای ملتی و چه حیف که ما هیچ بهره ای از آن نداریم.

همه چیز باید سریع اصلاح شود. از وضع حکومت و آزادی بیان و مطبوعات گرفته تا حجاب. و چون همه چیز را سریع می خواهیم پس اگر اتفاقی سریع نیفتد ما ناراضی می شویم. این اتفاق هر چه باشد مهم نیست. مهم این است که راه صد ساله باید یک روزه طی شود و هیچ کس نیست که بگوید برادر من آن امریکایی که تو می بینی 76 ریئس جمهور عوض کرده و تو با 4 ریئس جمهورمی خواهی مثل او باشی و فقط مثل او. بدون آنکه ببینی چه داری و چه نداری. می خواهی از سر تا پا غربی شوی تا مثل او شوی و نمی دانی که او و فرهنگش با تو همخوانی ندارد اما تو گمان برده ای که اگر مثل او کلاه شاپویی روی سرت بگذاری و تمام سنتت را بدور بیندازی و خدا را بدون توجه به مسیری که غرب طی کرده به خیال خود به گوشه ای تبعید کنی

غربی شده ای و وا مصیبتا که تو(خاندان پهلوی) نفهمیدی که در یک جامعه سنتی نمی توان مدرن حکومت کرد. اما اینها مهم نیست. مهم این است که ما همیشه ناراضی هستیم. با هر حکومتی. فرقی نمی کند فوق ناسیونالسیتی باشد یا مذهبی باشد یا مدرن. ما ناراضی هستیم زیرا هیچوقت خواسته های ما فراهم نمی شود و این خواسته ها آنقدر عجیب هستند که نشان می دهند ما چقدر تا دموکراسی فاصله داریم.

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

تجمیع بر نخواستن 

در بررسی سیر تحولات اجتماعی سیاسی تاریخ معاصر ایران به گلوگاه های حساس و سرنوشت سازی بر می خوریم که مسیر حرکت جامعه ایرانی را تغییر قابل توجهی داده است. در نگاهی به اساسی ترین عوامل رخداد این وقایع، از انقلاب مشروطه و قیام ها و حرکت های عدالت طلبانه و استقلال خواهانه دوره قاجار و پهلوی گرفته تا مشارکت های مدنی و سیاسی دهه 70 و 80 ایرانیان در دوم خرداد 76 و 3 تیر 84 همه و همه حاکی از نوعی جهت گیری و رفتار جمعی ماست که ما از آن تعبیر به تجمیع بر نخواستن می کنیم.

در این مجال به بررسی شواهد، عوامل و نتایج این عارضه اجتماعی به اختصار می پردازیم. لذا آنچه که در پی می آید با اغماض و سهل انگاری با توجه به این مجال اندک مشترکِ کنش های جمعی جامعه ایرانی در این گلوگاههاست. آنچه در ادامه این سطور خواهد آمد بازگویی سناریویی است که با آن می توان بسیاری از کنش های جمعی ایرانی ( به ویژه انقلاب مشروطه و جریان اصلاحات) را از منظری دیگر تحلیل نمود.

بر اثر فشارهای وارد شده به مردم اعم از انسدادهای سیاسی، بی عدالتی ها و فشارهای اقتصادی و یا جریحه دار شدن احساسات عمومی ناشی از تحقیر جمعی، نارضایتی ها انباشت شده و مردم در سدد راهی برای فراشد از وضع موجود بر آمده اند. مطمئنا عبور از این وضعیت تنها و تنها با کمک اتحاد و انسجام تمامی ظرفیت های اجتماعی و به عبارتی تجمیع میسر و ممکن میگردد. طبیعی است که در بحبوبه این فشارها و انباشت نارضایتی ها فرصت و مجالی برای بررسی راه حل های موجود، محاسن و معایب هر یک، میزان همخوانی و توافق جمعی بر سر این راه حلها و تجمیع بر سر نسخه بدیلی بر وضع موجود، وجود ندارد. بنابراین این واکنشها و کنشها نه بر اساس تصویر روشنی از آینده بلکه تنها و تنها بر اساس تصویر سیاهی از حال رخ میدهد.

 البته از سوی دیگر این مساله امری طبیعی به نظر می رسد که همواره در طول زندگی جمعی، انسانها تصویر روشن تری از نخواستن های خود دارند تا از خواستن ها. و به طبع آن موافقت جمعی بر سر نفی وضع موجود به مراتب سهل الوصول تر از کسب رضایت همگانی از نسخه بدیل و طرح نویی است که هنوز حتی آزمایش و تجربه هم نشده است. اما از سوی دیگر دست زدن به این تجربه ها اگر نمی توانست بر بستر آگاهی و توافق از نسخه بدیل و چه خواهد شد؟ رخ دهد، اگر تامل بیش از اندازه و مجادلات کلامی و نظری بر سر نفی حال و نقد آینده فرصت سوزی و عدم هوشیاری تلقی می گردید، لااقل این حرکات می توانست بر مبنای تصویر روشنی از گذشته صورت پذیرد. آگاهی جمعی از تجربیات گذشته و وجود حافظه تاریخی از تجربیات سیاسی اجتماعی ایرانیان می توانست دست مایه ارزشمندی باشد که کنش های سیاسی را نه تکرار اشتباهات گذشته خود و دیگران بلکه افزودن برگ دیگری بر آرشیو تاریخی ایرانیان و یک تجربه سیاسی ارزشمند برای رجوع در آینده باشد.  تاریخی که نوشته نشده بود، حافظه تاریخی ای که شکل نگرفته بود، آرشیوی که ایجاد نشده بود، تامل بر آینده ای که فرصتش نبود، همه و همه دست به دست هم داد که این نوع حرکت ها نه بر اساس تصویر روشنی از آینده ، نه حتی بر اساس تصویر صحیحی از گذشته، بلکه بر اساس تصویر سیاهی از حال رخ داد.

بنابراین این تجمیع ها اگر هم با توفیقی مواجه می شدند پس از پیروزی ، سران و پیشروان این حرکت ها با جمع کثیر و متلونی روبرو بودند که حداقل اشتراکات را با هم دارند؛ اشتراکی بر سر نخواستن گذشته. این تکثرها و تنوع ها آبستن بروز تضادها و تزاحماتی بود که سران را مجبور به طرد و از سر راه برداشتن یکدیگر میکرد. بروز این اختلافات درونی و لزوم بازخوانی اندیشه های دگرخواهانه ای که زمانی مایه تجمیع همگان بود از جمله عباراتی است که پس از پیروزی تجمیع بر نخواستن شنیده می شود.

 خیل عظیم توده مردمی که روزی تمامی سرمایه و توان خود را صرف پیروزی جبهه تجمیع بر نخواستن نموده بودند با نگاه به این تعارضات و درگیری های بین سران پس از مدتی زده می شوند و از کرده خود پشیمان. کرده ای که نه ریشه استواری در گذشته داشت، و نه نگاهی واقع گرایانه به آینده.  نه مبنایی بر اساس تجارب تاریخی پیشین و نه اندک تاملی بر آنچه از پی پیروزی اتفاق خواهد افتاد.

در هر حال، همانطور که گفته شد، اگر چه تبدیل و تحویل عارضه تجمیع بر نخواستن به تجمیع بر خواستن انتظاری بیش از اندازه و غیر واقع به نظر می رسد، تزریق آگاهی های تاریخی تحلیلی به ذهن ما ایرانیان، و ایجاد آرشیو مدون و مضبوط پرونده های سیاسی اجتماعی گذشته، و دست زدن به تجربه سیاسی ای که تکرار و در جازدن در گذشته نیست، و قابل استفاده و مورد رجوع در آینده است، غایتی لازم و ممکن است.

یا حق

نوشته شده توسط سجاد تقوایی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

در پوستین خلق 

به نام خدایی که در این نزدیکی است

 

" حسین آموخت که "مرگ سیاه" سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا زنده بمانند "

 

دغدغه ی امروز من قرائت جامعه و زندگی اجتماعی آدمیانی  است که تاریخ پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته اند تا "مرگ سیاه " را تجربه نکنند. تاریخ صد ساله ی اخیر به خوبی مبین آن است که چگونه مردمان این سرزمین کهن، جملگی درگیر و در تکاپوی رسیدن به جامعه ی آرمانی خود بوده اند. البته درگیری و تکاپویی سرشار از معما و تناقض! چرا؟ عرض خواهم کرد! آنچه موجب تحریک آنان می شود و شده است، نوعی خواست تغییر، خواست دگرگونی خود و جهان پیرامون خود، و همزمان با آن نوعی ترس از سردرگمی و آشفتگی، ترس از اضمحلال زندگی است.

همه ی اینها مقدمه ای بود تا مختصراً به بررسی این حرکت ها و بازخورد و احیاناٌ نتیجه نگرفتن جنبش ها در درازمدت بپردازم. در مقدمه گفتم تکاپویی سرشار از تناقض، این تناقض را می توان در مقاطع مختلف زمانی چه در سطح ملی یا حتی مسائل کوچک تر مشاهده نمود. تا حالا احتمالاً بارها و بارها از خود پرسیده اید که چرا مردمی که با رهبری بازار و روحانیون داخل و خارج توانسته بودند حاکمیت را مجبور به لغو قرارداد تنباکو کنند، هشت سال بعد در برابر قرارداد ننگین تر دارسی که نفت یا بهتر بگویم حیثیت ایران را به حراج گذاشت سکوت کردند؟ چرا مردمی که 30 تیر 1331 را رقم زده بودند یکسال بعد در 28 مرداد در خانه ماندند و مردی را که روزی زمینه ساز تحقق آرزوهایشان بود تنها گذاشتند؟ چرا هشت سال بعد از خرداد 76 در تیر 1384 گویی اصلاً اصلاحات و اصلاح طلبی در کار نبوده است؟ از این چراها در تاریخ ما بسیار است.فارغ از دلایلی چون نقش کشورهای دیگر یا مثلاً اختلاف از درون جنبش ها و غیره، به نظرم باید علل اصلی را در بطن جامعه و شرایط اجتماعی پیچیده و نا همگون امروز یا آن روزهای ایران جستجو کرد تا شاید از خلال آن بتوان روزنه ای به آینده زد و به دور از اشتباهات گذشته، انتظارات و اهداف و مسئولیت ها ی آینده مان را بشناسیم، مسئولیتی که نه زاده ی توانایی بلکه زاده ی آگاهی باشد. شاید با بررسی این ناکامی ها در کنار سایر مسائل اجتماعی بتوان علت رخوت فضای سیاسی فکری جامعه و بالاخص دانشجویی  (عمیقاً امیدوارم فرضیه ی رخوت نادرست بوده و اساساً نیازی به اثبات قضیه نباشد، اما خب چیزی که عیان است...) را از جهتی دیگر فهمید.

هر کدام از چراهایی که گفتم یا نگفتم دلایل خاص و عام دارد. رد پای دلایل عام را می توان در تمامی این حرکت ها و جنبش ها مشاهده نمود که به نظرم شامل گسست فکری نسل ها، انتظارات کوتاه مدت از جریانات، قهرمان پروری، تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و نهایتا یاس و نا امیدی می شود. تمام این عوامل به نوعی معلول یکدیگرند، مثلاً نمیتوان گفت چند در صد فقط درگیر قهرمان پروری و چند درصد فقط درگیر یاس و نا امیدی اند.

قبل از وارد شدن به بحث باید چند نکته را در همین زمینه یادآوری کنم: 1. مواردی که عنوان می شوند به عنوان دلایل عام می توان در نتیجه نگرفتن درازمدت جنبش ها یا نرسیدن به اهداف مورد نظر چه در گذشته یا حتی آینده مورد توجه قرار داد. 2- قطعا موارد ی که عنوان می شوند جامع و مانع نخواهد بود و در صورتی که آنچه به ذهن شما می رسد را در قسمت نظرات عنوان کنید می توانیم در آینده باز هم گریزی به این موضوع بزنیم.

البته اساساً معتقدم با ارائه کردن موضوعی و تا وقتی که به صورت جزئی طی تحقیق و پژوهش بیشتر به ابعاد مختلف مسائل نپردازیم و راهکارهای جامع و عملی ارائه نشود به نتیجه ی در خوری نخواهیم رسید.

1.گسست فکری نسل ها:

از بزرگترین خطراتی است که جامعه ی مارا تهدید می کند بدین صورت که نسل جدید یا تمایلی به استفاده از تجارب تاریخی و سیاسی نسل گذشته ندارد و یا نسل های گذشته تمایلی به در اختیار قرار دادن این تجارب ندارند. این مسئله اساسا از عدم تمایل به استفاده از تجربیات ناشی نمی شود بلکه به نظرم از آنجایی نشات  می گیرد که نسل فعلی با مشاهده ی تاریخ صد ساله ی گذشته می بیند که معدود حرکت آزادی خواهانه ای بوده است که به اهداف مورد نظر در درازمدت برسد و صرفاً فقط هزینه پرداخت شده است و لذا امیدی به حرکت های آتی ندارد. نیاز این عده که به صورت منفعل درآمده اند تزریق هورمون امیدواری است. باید راهکاری بدون افراط و تفریط گری به آنها نشان داد و متقاعد شان کرد که از اشتباهات گذشته فاکتور گرفته شده است.

2- قهرمان پروری و شخصیت محوری:

متاسفانه این قسمت از ماجرا در بسیاری از ابعاد زندگی ما رخنه کرده است و ریشه ای بسیار قدیمی و چند صد ساله دارد که از پدرانمان به ارث برده ایم و آنها از پدرانشان. اگر این ویژگی را نداریم باید شکرگزار باشیم اما اگر با اصل ماجرا موافقید به جای پاک کردن صورت مساله باید تلاش کنیم تا این خصیصه به فرزندانمان منتقل نشود. به عنوان مثال تلاش کنیم تا در کنار شناختن چهره ها، دوره ها را هم بشناسیم. در کنار شناختن میرزا کوچک خان به ماهیت نهضت جنگل و اهداف و عواقب و نکات ضعف و قدرت آن نیز پی ببریم.در کنار بیان مصدق به عنوان یک چهره ی ملی ، نهضت ملی شدن صنعت نفت را هم بشناسیم تا شاید دیگر انرژی هسته ای را با ملی شدن صنعت نفت مقایسه نکنیم! به جای آنکه از شریعتی یک بت بسازیم، به قول دکتر مصطفی چمران کویر او را بشکافیم و در اعماق قلب و روحش شنا کنیم.به جای پرداختن به اینکه شریعتی و مطهری دعوا داشته اند یا نداشته اند باید با افکار آنها آشنا شویم و وقتی آشنا شدیم دیگر این مسائل خودبه خود حل خواهد شد!  به نظرم هر نسلی به اسطوره هاش احتیاج داره اما این مطلب شدیداً با قهرمان پروری تفاوت دارد.

3- انتظارات کوتاه مدت از جریانات:

احساساتی شدن و شعار زدگی را می توان در رابطه ی مستقیم با انتظارات کوتاه مدت از جریانات دانست. تاریخ نشان داده است که اغلب جنبش های ایران به جای آنکه کنشی آگاهانه، آینده نگر و هدفمند و رو به جلو داشته باشند به صورت واکنشی بوده اند. در بسیاری از اوقات مردمی که قاعدتا بدنه ی جنبش ها را می ساختند، بیش از آنکه بدانند چه می خواهند، می دانستند که چه نمی خواهند! بعضا این هدف که از آنچه نمی خواهیم دور شویم ، موجب حرکت توده های شهری و روستایی شده است که مسلما نتیجه ای در پی نخواهد داشت یا حداقل تا مشخص شدن اهداف و رویکرد ها نتیجه ای  ندارد.

4- فرصت طلبی، قدرت خواهی (سهم خواهی از قدرت) و توهم توطئه:

امانوئل کانت در پاسخ به طرح آرمانی افلاطون که حاکمان را فیلسوف و فیلسوفان را حاکم می خواست ، گفت:"این که شاهان فلسفه ورزی کنند یا فیلسوفان شاه شوند، انتظاری دور از واقع است که حتی مطلوب نیز نخواهد بود، زیرا تصاحب قدرت سیاسی ناگزیر داروی آزاد خرد را به تباهی خواهد کشید"

ردپای این عامل را در بسیاری از مقاطع تاریخی می توان دید که نزدیک ترین آن شاید سهم خواهی از قدرت عده ای درون تشکیلات دفتر تحکیم وحدت طی سال های بعد از خرداد 76 باشد که خب یکی از نتایج اختلافات درونی و تضعیف این تشکل می تواند به شمار رود. لذا اساساً آنچه مشخص است، فرصت طلبان و قدرت خواهان آفت هر جنبش و حرکت و تحول و اصلاحاتی بوده، هستند و خواهند بود و آنچه مشخص تر اینکه باید این افراد را شناخت و حوزه ی فعالیتشان را محدود کرد.

5- تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و احیاناً یاس و ناامیدی:

این مورد را می توان در ادامه ی احساساتی شدن و انتظارات کوتاه مدت از جریانات دانست. شاید این تفکر در مقطع فعلی پس از دوران 8ساله ی اصلاحات پر رنگ تر شدو احیاناً عده ای با برطرف نشدن مشکلات مد نظرشان و نرسیدن حتی به همان "مدینه ی فاضله "(!) دچار یاس و نا امیدی شدند. لذا به نظرم باید مکرراً این تفکر در سطح جامعه القا شود که اصلاحات و دگرگونی های اجتماعی در هر کشوری و در جامعه ای، اگر قرار است بدون خشونت و خونریزی به پیش رود، نیازمند زمان است. هزاران بار گفت و سمینارها و جلسات متعدد برگزار شود که اساساً اصلاحات در هر زمینه ای از ساختارهای سیاسی گرفته تا مسائل اقتصادی و غیره، بدون افراط و تفریط،  زمان و مراقبتی هوشمندانه می طلبد.به قول یکی از دوستان در زمین سوخته و لم یزرع خشونت نمیتوان تخم اصلاحات کاشت  بلکه باید نخست باران بردباری و مدارا بر این زمین ببارد و شخم خرد و تفاهم ، خاک آن را بارور کند.

 در پایان به امید آنکه روزی نهال اصلاحات در این مرز و بوم به بار نشیند، عمیقاً معتقدم هر حرکت کنشی در آینده که به بار نشستن این نهال کمک کند باید با آگاهی و به دور از افراط و تفریط  و اشتباهات گذشته صورت گیرد.

 یا حق

نوشته شده توسط مسعود قیومی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

تقدس من، مرگ گفتمان من 

من عاشق توام ای مقدس:

تمایل به مقدس دیده شدن از اولین روزهای حیاط انسان تا به امروز یکی از بهترین ابزارهای ارضاء میل زیاده طلبی انسان بوده است. حس قدسی و برتری فرا زمینی از سوئی بانی نوعی مجوز نانوشته برای زیاد خواهی های بیشتر( زمین، ثروت، زن ...) و از سوئی باعث وا پس زدگی و نابود کردن احساس گناه در بشر می شود، زیرا که توهم دستور بالاتر نه به تو اجازه نقد می دهد و نه در صورت اشتباهی تو را مسئول می داند و همین اعتماد به نفس دانسته یا نادانسته باعث می شود که افراد مقدس کنترل روحانی طرفداران خود را به دستگیرند. طرفدارانی که خود به نحوی قدسیت را در انجام کارها و به شکلی ضعیفتر از مراد و ارباب خود به دست می آورند.

من مقدس ترم پس می جنگم:

از اولین روزهای تاریخ حاکمان در شرق و غرب، از ایران و مصر گرفته تا اسپانیا و پرتغال و عثمانی، از اسکندر،  زاده الاهه های باستان گرفته تا موسیلینی منجی عالم، از خلفای عباسی گرفته تا سلسله عریض و طویل واتیکان همه حاکمان از تنها ابزار ممکن یعنی تقدس برای بسیج مردم، جلب حمایت و بستن راه های اشتباه  استفاده می کردند. تنها راه ممکن از آن سو که راهی دیگر برای حکومت و بسیج مردم در جنگ ها وجود نداشت. تنها احساس خوب تقدس برای پیروان انسان حاکم  و احساس نیاز به پاک کردن دنیا از شر ناپاکان و پلیدان باعث جنگ های طولانی و تحمل سختی های بسیار در محاصره ها می شد.

از پاپ پاپ تر:

از اوایل رنسانس تقدس پاپ به دلیل اشتباهات بسیار در اداره اروپا و وجود شکاکان به شدت زیر سوال رفت. در اواسط رنسانس پاپ دیگر حاکمی مقدس نبود، زیرا خود به دست خود تقدس در حکومت را نابود کرده بود. پاپ یک روحانی مقدس بود و نه دیگرهیچ وقت یک حاکم مقدس. اما اروپا تقدس را به پادشاهان وا گذار کرده بود. پادشاهانی که جنگ های جهانی نشان داد تا چه حد مقس هستند. نه مقدس به واسطه کلیسا که مقدس به واسطه ملت های مقدس پرور.

پادشاه سایه خدا یر زمین:

محمد رضا پهلوی گر چه خود را همیشه پادشاهی مدرن در ایران نشان می داد اما هیچگاه میل بی اندازه خود را از مقدس دیده شدن پنهان نکرد.  تقدسی که گر چه راه انتقاد  در سرکو سیاه گل را به او برای حفظ کشور ار دست بی دینان بست اما هیچگاه در انقلاب ایران نتوانست کوچکترین کمکی به او کند زیرا اینبار خود را در مقابل کاریزمایی بس مقدس تر و بسیار روحانی تر می دید.

کم کردن روحانیت اشخاص، افزایش روحانیت رفتار

 در اروپای بعد از جنگ و امریکای پس از استقلال به مرور زمان تقدس از حاکمان صلب و به رفتار بشری داده شد. کلیسا و کشیش ها همچنان روحانیت خود را به عنوان قشری پالایش شده حفظ و حتی ارتقا بخشیدند اما در صورت ورود به مناسب حکومتی تقدس جای خود را به تعهد می دهد و جامعه وی را مانند سایرین ملزم به پاسخ گویی می داند. حذف تقدس از افراد باعث می شود هیچ کس با سوار شدن بر احساسات مردم نتواند اقتدلر طلبی خود را نشان دهد( حتی اگر با تهییج احساسات مذهبی مردم مثل بوش پسر حاکم جامعه باشد) و از سویی این تقدس نتواند به عنوان پاشنه آشیل در تزلزل حکومت نقشی داشته باشد.

در ایران رفتار کلامی نهادها در پذیرش انتقاد نشان از کاهش میل بی اشتباه دیده شدن این قواست اما از سویی بین سیاست تقدس گریزغرب با رفتار تقدس گرای برخی از مدیران انتخابی فاصله زیاد است.

نوشته شده توسط امین اخباری زاده | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

صفر-صفر، به نفع هیچ کس 

آهنگ ضربان قلب تپنده جنبش دانشجویی چند روزی است که شدت بیش از اندازه ای به خود گرفته است. صحن اصلی دانشگاه پلی تکنیک تهران چندی است که شاهد درگیری ها و کشمکش های  لفظی و در برخی موارد در گیری های فیزیکی شدید بین دانشجویان انجمن اسلامی فعلی و پیشین می باشد. هر چند با تغییر طیف دانشجویان گرداننده انجمن اسلامی از آغاز سال تحصیلی 85 -86، این درگیری ها و مناقشات لفظی به ویژه از طریق نشریات دانشجویی منتسب به دو طیف برای پلی تکنیک امری تازه و جدید نیست. چرا که مشروعیت قانونی یا انتسابی بودن انجمن اسلامی جدید، ایجاد محدودیت های آموزشی برای فعالین سیاسی دانشجویی در آغاز سال تحصیلی، ستاره دار شدن و ممنوع الورود شدن چند تن از دانشجویان به دانشگاه، اغتشاش در برگزاری برنامه های انجمن فعلی، تعطیلی نشریات مستقل دانشجویی - که عموما توسط فعالین انجمن پیشین اداره میشد- یکی پس از دیگری و البته داستان حضور پر جنجال احمدی نژاد در دانشگاه و ... همه و همه بهانه های مختلفی برای این در گیری ها و تنازعات بود. آنچه در تمام طول این مدت بیش از همه جالب توجه بود ادبیات خاص به کار رفته در سخنان و فضای ایجاد شده از حرکت ها و مواضع طرف های درگیر بود. ادبیاتی مشحون از اعطای القاب و عناوین کوبنده و البته طنزآلود به طرف مقابل که در برخی موارد همراه با چاپ عکس و درج نام و نام خانوادگی فرد مورد تهاجم بود؛ (لمپن، فاشیست،شارلاتان، اطلاعاتی،مزدور و جیره خوار و....از جمله این عناوین بودند )؛ ادبیاتی به مراتب رها شده تر و بی قید و بند تر از یک فضای سیاسی حرفه ای؛ ادبیاتی که به اسم دانشجویی بودن و پلی تکنیکی بودن! فرسنگ ها از ادبیات ژورنالیستی مصلحت اندیشانه حرفه ای دور شده بود و مرزهای عقلانیت ، اعتدال و اخلاق را به سرعت در می نوردید.

فضایی صفر و صدی که یک رادیکالیسم مهار ناشده کم محتوا سازنده آن بود و واژه هایی همچون حرکت در میانه ، اعتدال و  درنگ ، یعنی تمامی مشخصه های یک رویکرد عقلانی به مسائل ، نه تنها ممکن به نظر نمی رسید بلکه مضحک می نمود و با همه اینها پیش بینی وقوع یک اتفاق بزرگ  چندان سخت به نظر نمی رسید.

اما با تمام این اوصاف بار داستان این چند روز ، داستان دیگری بود.

            

در آستانه برگزاری انتخابات انجمن اسلامی دانشجویان و  در پی دستگیری یکی از فعالین انجمن پیشین به نام بابک زمانیان، اعتراضات و درگیری های دو طرف بیشتر و بیشتر شد. هر روز در  صحن دانشگاه چندین مجله تک برگی از سوی تشکل ها پخش می شد که ادامه آنچه در بیرون به درگیری و منازعه لفظی و فیزیکی می گذشت ، بود تا مبانی فکری، اندیشه ای و ویژگی های رفتاری  و کارنامه عملکرد طیف مقابل را به نقد که نه به سلابه بکشد.

در این گیر و دار بود که ظهر دوشنبه اتفاق بزرگ رخ داد. در اقدامی غیر منتظره چهار نشریه با لوگوی نشریات مستقلی که اوصافشان رفت به نام های "سحر"، "آتیه"، "ریوار" و "سرخط" اقدام به چاپ مقاله ای واحد با عنوان  "هیچکس مقدس نیست" نمودند که در آن ضمن درج تصویر موهن به مقامات عالی رتبه مملکتی به بیان مطالب توهین آمیز به ساحت پیامبر اسلام (ص) و حضرت علی(ع) پرداخته شده بود و مقاله دیگری نیز با عنوان کلاغ های سیاه که در آن به بهانه موضوع طرح برخورد با بد حجابی ، به توهین به دختران چادری نگریسته شده بود.

آتش جنگ در دانش!گاه پلی تکنیک همین یکی را کم داشت.

تحصن و اعتراض از سوی بسیج دانشجویی تا جایی پیش رفت که زمزمه واژه هایی چون ارتداد نیز به گوش می رسید که نماینده مدیر مسئولان نشریات به نام پویان محمودیان، انتشار مطالب از سوی مدیر مسئولان نشریات مستقل را تکذیب و پروژه ای برای بدنام کردن نشریات مستقل عنوان کرد. داستان به اینجا ختم نشد.

از آن روز تا به حال هر ساعت و هر لحظه آن تنازعات و در گیری ها با شدت و دامنه بیشتر و بیشتری دنبال می شود. هر دو گروه ظاهرا پذیرفته اند که عاملان اصلی چاپ و توزیع  این  نشریات را باید در بیرون دانشگاه جستجو کرد و خواستار شناسایی و برخورد قانونی با آنان اند. اما هر یک تلویحا و علنا دیگری را به مسبب بودن در رخ دادن این اتفاق متهم می کند. یکی این عمل را "خودزنی به قیمت توهین به مقدسات" و دیگری آن را نتیجه روند مطالب نشریات گروهی می داند که در  ماه های اخیر به درج نوشته های تند علیه حکومت جمهوری اسلامی و مبانی آن پرداخته اند. یکی نوحه خوان و عزادار وهن بزرگ است وخواستار انقلاب فرهنگی مجدد در دانشگاه، و دیگری برگزار کننده تریبون آزاد همراه با سر دادن سرود یار دبستانی و در فکر انتخابات آزاد و در دست گرفتن دوباره انجمن.

اما آنچه هنوز هم جلب توجه می نماید، ادبیات و فضای حاکم بر مناسبات بر این دو گروه و از همه جالب تر شباهت های بسیار این دو روی یک سکه است. ادبیات و فضایی که هر یک، یک طرف آنرا گرفته و به ساخته شدنش کمک می کند. ادبیاتی که شاید کلماتش متفاوت و واژه هایش یکسان نباشد، اما از یک جنس است و ما حصل آن یک محصول و قربانی و تنها یک قربانی.

باری قضاوت با شما... اما تنها چیزی که من می توانم بگویم این است که:

رادیکالیسم فرزند ناآگاهی است. و ناآگاهی نطفه ای که در فضای رادیکال بسته میشود. رادیکالیسم تشنه آشوب و بلواست؛ به هر شکل و به هر صورتی. نوستالژی همیشگی خود را به تند روی و التهاب در دل دارد و گو اینکه به دور از این التهابات بیمار و رنجور میشود. چشم در راه حمله رقیب است و اگر او به پیش نیاید، با چنان سرعتی به سمتش می رود تا به او برخورد کند. دو قطب مخالف آهن ربا گو اینکه با هم در تضادند اما همیشه خواهان در آغوش کشیدن یکدیگر اند.

یا حق

نوشته شده توسط سجاد تقوایی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

یک یتیم؛ دهها ناپدری 

"هنوز24 ساعت از اولین ساعات اجرای طرح مبارزه با بدحجابی نگذشته بود که در خیابان های مناطق بالای شهر تهران آنچه بیش از همه جالب توجه بود، تعداد قابل ملاحظه مقنعه به سرهایی بود که تا یک روز پیش از شالهای باریک- آنهم از نوع مورد توجه سردار رادان- استفاده می کردند."

 

در چند هفته اخیر شاهد دو اتفاق خبرساز در حوزه اجتماعی بودیم که تحلیل های زیادی را از سوی موافقان و مخالفان به دنبال داشت. یکی طرح نیروی انتظامی در زمینه مبارزه با بدحجابی و دیگری داستان آبگیری سد سیوند.

شاید در نگاه اول این دو مساله چه از لحاظ حوزه حقوقی، میزان حساسیت برانگیزی و بازتاب های داخلی و خارجی  ارتباط چندانی با یکدیگر نداشته باشند؛ اما در این جا مایلم نکات قابل تاملی را که برای خودم جالب بود و در تحلیل های اخیر شاید کمتر به آن توجه شده است، بیان کنم و از این رهگذر به بازخوانی و مقایسه آنچه در خلال این دو رویداد مهم اجتماعی رخ نموده بپردازم.

 در این رابطه برای انسجام بیشتر بحث، این بررسی اجمالی را از منظر مقطع زمانی به سه بخش چه بود؟ چه هست ؟ و چه خواهد شد؟ تقسیم نموده و شما و خود را به تامل دوباره و مقایسه این دو رویداد دعوت می کنم.

 

چه بود؟

در این قسمت به بررسی اتفاقات و مواضع متولیان این دو موضوع پیش ازاجرای تصمیم نهایی می پردازیم. در همین جا لازم می دانم که این نکته را متذکر شوم که من بیش از آنکه خواهان قضاوت و صدور حکمی در این باب باشم خواهان توجه به فرایند و مسیری هستم که از آغاز تا پایان طی میشود و نحوه عملکرد مسئولان ، واکنش موافقان و مخالفان ، و بازتاب اجتماعی هر یک را در برابر دیگری به اختصار بررسی می کنم.

1- تحقیر مخاطب و کوبیدن مخالفان

هر سال همزمان با رستخیز بهار و تغییر فصلی پوشش ها در سطح جامعه زمزمه های همیشگی در باب کنترل و نحوه برخورد با پدیده بد حجابی اوج می گیرد. این با ر اما این قیل و قال ها به مدد نحوه اطلاع رسانی ، گستردگی و جدیت در اجرای طرح، و شیوه خاص بیان مطالب از سوی فرمانده های نیروی انتظامی از آغاز شکلی پرالتهاب و تشنج زا به خود گرفت.

ارائه نتایج تحقیقات ارگانهای نیروی انتظامی مبنی بر ریشه یابی روانشناسانه از بدحجابان که به دسته هایی از قبیل مبتلایان به "عقده های جنسی"، " کمبود های عاطفی"، و "بی هویتی" و... تقسیم بندی می شدند یکی از نادر ترین نحوه برخورد با ناهنجاری های اجتماعی در چند سال اخیر بود. نمونه ای از شیوه قضاوت و ادبیات اجتماعی که در این اواخر حتی در مورد نحوه برخورد با مبتلایان به بلای خانمان سوز اعتیاد نیز نکوهیده می گردد.

از طرف دیگر در پی ایراد اعتراضات مختلف از سوی کارشناسان مسائل اجتماعی و فرهنگی، و دیگر مسئولان حکومتی در مورد شیوه اجرایی نمودن این طرح، اظهارات این دسته نیز با واکنش شدید سردار مواجه شده تا آنانی که" در خواب خرگوشی بوده اند" نیز از این واکنش های تند بی نصیب نمامده باشند.

همانطور که گفتم سخن نه بر سر روایی یا ناروایی تصمیم اتخاذ شده در نیروی انتظامی ، بلکه بر سر نحوه تعامل یک نهاد سیاسی با دیگر نهادهای سیاسی مرتبط، نهادهای مدنی و رسانه های منتقد و مستقل، نخبگان اجتماعی و توده مردم در مورد یک تصمیم گیری در حوزه اجتماعی است. جامعه ما با توجه به دارا بودن بافت سنتی و ریشه های مذهبی از یک سو و مواجه شدن با آثار و تبعات توسعه و مدرنیسم از سوی دیگر همواره در طول تاریخ معاصر خود در گیر و دار انتخاب ها و تناقضاتی از این دست در حوزه های مختلف به ویژه فرهنگی اجتماعی بوده و هست.  چرا که حوزه فرهنگی اجتماعی علاوه بر حساسیت ها و تنازعات همیشگی که با آن روبرو شده است با توجه به ذو وجوه بودن و پیچیدگی های خاص خود همواره مرکبی بوده که از سوی هر کس به سویی رانده شده است. سیاست گذاری ها و قانون گذاری ها و اجرای طرح ها هیچ گاه از انسجام عملی و منطقی برخوردار نبوده ؛ متولیان بیشماری را تجربه کرده و می کند اما گو اینکه بی صاحب و ولی است. و در یک کلام به مانند کودک سر راه مانده یتیمی است که هر که از راه می رسد ادعای پدری می کند و دیگران را متهم به اهمال در مراقبت از این فرزند.

 به نظر می رسد که اگر راهی هم برای فراشد از این تنگناهای موجود و عبور از چنین گردنه های تناقض و بلاتکلیفی موجود باشد، مطمئنا از طریق تخریب نهادهای مدنی، برخورد تند با منتقدین و صاحب نظران و از همه فاجعه آمیز تر تحقیر تعداد قابل توجهی از نسل جوان همیشه عزیز!! با عناوینی همچون "عقده های جنسی" و بی هویتی" میسر نخواهد بود.

می بینیم که (باز هم فارغ از قضاوت در باب روایی یا ناروایی تصمیم گرفته شده) هیچ گاه در برابر نهادهای مدنی معارض و کارشناسان مخالف با آبگیری سد سیوند چنین اتفاقی رخ نمی دهد. شاید این قیاس مع الفارق به نظر برسد اما واقعیت اینست که همگان پذیرفته اند که مخالفت با یک تصمیم دولتی در این سطح حق مسلم همه ماست و هر کس به سهم خود شیوه و راه و رسم اعتراض و نحوه برخورد با مخالف خود را به صورتی معقول یافته است.

 

2- عدم وجود شفافیت حقوقی و قانونی

متاسفانه با وجود گذشت سه دهه از انقلاب اسلامی و فرصت قابل توجه در نحوه برخورد با مساله حقوق فرهنگی و اجتماعی هنوز هم با عدم شفافیت حقوقی و قانونی در این عرصه مواجهیم. تقریبا بر همه واضح است که اگر قرار است سدی در این کشور آبگیری شود مجرای قانونی تصویب این طرح هیئت دولت است و این امر با تصویب این نهاد سیاسی که از طریق یک مکانیزم دموکراتیک بر سر کار آمده ، این مصوبه لازم الاجراست. اما در مورد آزادی پوشش ، مرز دقیق قانونی حدود آن و نهاد حقوقی (ترجیحا!! مردمی و دموکراتیک) تصمیم گیرنده در این زمینه هیچ شفافیتی وجود ندارد.

 

3- مرجع تصمیم گیری و گروه کارشناسی

اگر محمود احمدی نژاد به هر صورتی خود را مجاز به تصویب آبگیری سد سیوند مینماید، و در برابر سیل انتقادات و نگرانی های گسترده در باب نابودی گنجینه های ارزشمند و آثار باستانی و تاریخی ملی سدی را در همان حوالی آبگیری می نماید این تصمیم بر مبنای صدور مجوز از یک نهاد منفک از هیئت دولت با حضور کارشناسان متخصص در این زمینه یعنی سازمان میراث فرهنگی مشروعیت یافته است.

این در حالی است که در باب طرح نیروی انتظامی گروه کارشناسی ای که کلیه سیاست گذاری ها بر مبنای نتایج این گروه انجام می پذیرد گروه تحقیقاتی وابسته و تحت فرمان نیروی انتظامی است که این امر نیزتامل بیشتر ما را درباره منطقی بودن کل داستان دو چندان می کند.

 تمامی این سهل نگری ها و شتابزدگی ها در حالی است که مساله پوشش در حوزه خصوصی افراد و با حساسیت برانگیزی به مراتب بیشتری از مساله آثار باستانی همراه است و دقت نظر و ظرافت عمل بیشتری را می طلبد.

 

 

چه هست؟

به هر حال چند روزی است که از اجرای طرح می گذرد. واکنش های مردم و نتایج به دست آمده نیز در این مورد نیز قابل تامل و جالب است.

 

1- نبود مکانیزم اعتراض مدنی

یک روز پس از اعلام دستور آبگیری سد سیوند، گروههای مختلف متشکل از NGO های مردمی به نشانه اعتراض، تجمع بی زد و خورد و آرامی را در برابر ساختمان میراث فرهنگی برگزار کردند و بدین شکل فریاد دادخواهی برای هویت ملی و آثارباستانی  در معرض نابودی سر دادند.

اما سوال اینجاست که در برابر اجرای طرح مبارزه با بدحجابی مکانیزم مدنی و بی خطر اعتراض کدام است؟ وقتی در برابر سیل حملات و سرزنش ها مسئولین بلند پایه قضایی نیز با واکنش جدی مواجه می شوند دیگر چه جای شکوه برای جوانانی که به کمبود عاطفه و بی هویتی نیز ملقب اند؟!

مسلما راه پر پیچ و خم اصلاح ناهنجاری ها به خصوص در زمینه فرهنگی و آنهم در حوزه فردی ، بدون تعبیه مکانیزم های اعتراضات مدنی و قانونی رهاوردی جز بازتولید زیرزمینی و پس از مدتی روزمینی آنچه در صدد اصلاحش بودیم، نخواهد داشت.

 

2- حساسیت اجتماعی

هنوز24 ساعت از اولین ساعات اجرای طرح مبارزه با بدحجابی نگذشته بود که در خیابان های مناطق بالای شهر تهران آنچه بیش از همه جالب توجه بود، تعداد قابل ملاحظه مقنعه به سرهایی بود که تا یک روز پیش از شالهای باریک- آنهم از نوع مورد توجه سردار رادان- استفاده می کردند.

این واکنش سریع به دستگیری های نه چندان گسترده و تذکرات خیابانی ساده،  بیش از حد تصور به نظر می رسد. واکنشی که من چندان به آن خوش بین نیستم. واکنشی که نه نشان تغییر ذهنیت  و طرز تفکر مردم نسبت به مساله پوشش است و نه نوید بخش پایدار ماندن چنین رویه ای. بلکه تنها کنار آمدن آنان با محدودیتی است که بار دیگر گریبان گیرشان شده و سنگ راهی است که آن را نیز رد خواهند کرد. آنان تصمیم خود را گرفته اند.

 

 چه خواهد شد؟

به نظر شما چه خواهد شد؟ آیا با اوصافی که عرض شد و با شرایط حال حاضر و داشته های ما از تجربیات پیشین اتفاق قابل توجهی خواهد افتاد؟ تعداد قابل توجه مبتلایان به "کمبودهای عاطفی"، "عقده های جنسی" ، "بی هویتی" و ... با اجرای این طرح درمان شده و مانکن های خیابانی که تعدادشان کم هم نیست به جوانان سر به راه بدل خواهند شد؟

آیا ذهنیت، طرز تفکر، و فرهنگ متسری در بطن اجتماع  متحول خواهد شد و حداقل مسیر خود را تغییر خواهد داد؟ آیا نسل ما هنوز تصمیم خود را نگرفته است؟ اگر این تصمیم را گرفته و تناقضات متعدد میاتن مفاهیم مدرن و سنتی دیگر آزارش نمی دهد ، واقعا چه تصمیمی گرفته است؟ و اگر این تصمیم گرفته شده با طرح هایی از این دست برگشت پذیر خواهد بود؟

یا حق

نوشته شده توسط سجاد تقوایی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |

مردم خواب، جامعه خواب زده 

(فیلم هزاردستان ساخته علی حاتمی:  در جستجوی یافتن عامل ترورها سرهنگ مفتش شهر را قرق میکند و از تک تک افراد می پرسد در فلان ساعت  بعد ازظهرکجا بودی؟ جالب اینکه بلا استثنا همه در آن ساعت چرت میزدند. مفتش میگوید:"مردم خواب، جامعه خواب زده، وای بر این ملت!")

 

در شرایطی که فضای کلی حاکم بر دور و بر ما را مردمی در بر گرفته اند که بیش و پیش از هر چیز دیگری در تکاپوی تامین معیشت خانواده و جدال با اولیات یک زندگی قابل قبول اقتصادی اند، در شرایطی که آنچه جامعه امروز ایران در کوچه و بازار، در انتخابات ها و در صحنه های مختلف مشارکت های سیاسی اجتماعی از این دست فریاد می زند حل معضلاتی از قبیل گرانی ،اشتغال ،ازدواج،.. در سریع ترین زمان و به هر شکل ممکن و تن دادن به هر شخص یا گروه سیاسی موجود است، در شرایطی که توده جامعه ایران با این اوضاع و احوال حتی حساسیت و بحران بین المللی موجود بر فضای سیاست خارجی کشوررا جدی هم نمی گیرد یا بهتر بگویم حال و حوصله فکر کردن به این مسائل را ندارد، در شرایطی که خرده نظام های فعال و حساسی همچون جامعه دانشجویی در زمستان رخوت و سستی چنان به خواب رفته که اگر هم خردک شرری از آن بر می خیزد به نام براندازی نرم از آن یاد می شود و کسی باز هم حال و حوصله فکر کردن و پاسخ دادن به این اتهامات را ندارد، و در شرایطی که... بدون شک گرد هم آمدن جمع حاضر و ایجاد بستری که در یک فضای آرام و انشاا.. امن! مانند یک وبلاگ اینترنتی دور هم بنشینیم و از اندک کسانی باشیم که به این احوالات از دور مینگرند ، فکر میکنند واگر بازنده این بازی هم هستند لااقل در جستجوی راه حل هستند؛ غنیمت بزرگی است.

 قرار بر این است که در مجالی که در اختیار من است با کمک دوستم و با همکاری شما قسمت اجتماعی هفت حرف را بر عهده بگیریم.

اینکه مهندسی مکانیک آنهم از نوع طراحی جامدات اش چه دخلی به  حرف اجتماعی دارد خودم هم مثل شما برایش هیچ توجیهی ندارم. الا اینکه از زمانی که معتقد به این شدم که نجات خود ازنجات دیگران جدا نیست، از زمانی که با این سوال - که خیلی ها حتی با آن مواجه هم نمی شوند چه خواسته در صدد پاسخ برآیند- مواجه شدم که: "چه باید کرد؟" نتوانستم آرام بگیرم. درد این مردم خواب و جامعه خواب زده، دلبستگی به صندوقچه هایی که دوستم نیز درباره شان نوشت ، نظم و سازمان یافتگی وسوسه بر انگیزدر کنار شلوغی و پریشی دنیای مدرن، و یافتن پاسخی از بین این بازار مکاره به  پرسش ازلی ابدی "چه باید کرد؟" یک لحظه هم دست از سرم بر نمی دارد.

شاید افتخار یافتن پاسخ به این پرسش های وهم آلود و هذیان گونه نصیبمان نشود اما هیچ اگر نباشد لااقل، نام ِ ننگ این گیجی ها و سرگشتگی ها را به ننگ ِ نام بی تفاوتی و خواب زدگی ترجیح می دهیم و اگر بازنده این بازی ها هم شویم بی شک تلاش می کنیم که قهرمانانه ببازیم.

یا حق

نوشته شده توسط سجاد تقوایی | لینک ثابت | حرف ششم (اجتماعی) |