|
|
شبهه در حقوق کیفری ایران (قسمت اول) در حقوق کیفری ایران، در مباحث مربوط به حدود و بنا به قول بسیاری تعزیرات (وحتی بنا به اعتقاد معدودی قصاص)، اشتباه و یا جهل به حکم قانون و یا موضوع حکم، رافع مسئولیت کیفری است. این امر(در مورد اشتباه در حکم قانون) بر خلاف اصلی مبرهن است که مقرر می دارد "جهل به قانون، رافع مسئولیت کیفری نیست". استثناء مذکور، به دلیل حساسیت بسیار شارع در مورد حدود الهی می باشد؛ حساسیتی تا بدان اندازه که ندانستن قانون و یا بروز اشتباه در این خصوص را موجب عفو انجام دهنده عمل می داند. آن چنان که پیداست شارع در این گونه موارد خاص، با دقت نظر بیشتر به جرم و مجرم نگریسته و دیدی استثنائی نسبت به آنها داشته است. "قاعده دراء"، مبنا و پایه این استثناء قانونی شده در حقوق کیفری ایران (و به تبع فقه امامیه) است که امروزه در موارد قابل توجهی، می توان کاربرد آن را به عینه مشاهده نمود. با نگاهی کوتاه به آنچه که در آیات قرآنی و روایات و فقه امامیه آمده است، می توان به راحتی به این نکته پی برد که شارع با این تنگ نظری ها و سخت گیری های ویژه در این گونه موارد، در نظر داشته تا مجازات چنین اعمالی را تنها هنگامی به اجرا بگذارد، که انجام عمل محرز و علم و آگاهی مجرمین بدانچه انجام داده اند، خالی از هرگونه شک و شبهه ای باشد. شبهه چیست؟ در کنار کلمه شبهه، از کلمات دیگری هم چون شک، ظن، علم اجمالی و ... نیز استفاده می شود، اما شبهه در لغت به معنای "التباس و اشتباه درست به نادرست و حق به نا حق و هم چنین واقع به موهوم" است. شبهه اصطلاحا در نزد فقهای امامیه، تعاریف متفاوتی دارد؛ از "عدم العلم و عدم القطع به حرمت و ممنوعیت عمل یا ترک فعل" گرفته تا "قطع به حلیت و اباحه آنچه که در واقع محرم است" (و البته عده ای نیز آن را به ظن و گمان تعبیر نموده اند). به هر ترتیب به نظر می رسد که مقصود از شبهه در بحث حاضر، هر دو معنای اخیرالذکر را در بر می گیرد، زیرا در هر دو، واقع از شخص پنهان مانده است و اجمالا می توان چنین گفت که شبهه در جایی کاربرد دارد که یک حالت پنجاه به پنجاه درمیان باشد، به گونه ای که ذهن نتواند طرف هیچ کدام از حالات را بگیرد. شبهه انواع و اقسام گوناگونی دارد که به نظر می رسد شبهه حکمیه و شبهه موضوعیه نزدیک ترین نوع شبهات به بحثی است که در اینجا بدان خواهیم پرداخت که اجمالا می توان گفت دو مجرای اصلی این دو در اصول فقه، در دو اصل برائت و احتیاط می باشد. منشا بحث در کجاست؟ "ادرئوا الحدود بالشبهات"؛ این مستندترین و مستحکم ترین پایه و مبنایی است که به هنگام سخن گفتن از قاعده دراء به میان می آید، حدیثی که هم در کتب اهل سنت بدان اشاره شده و هم در کتب اهل تشیع و علاوه بر این، به استناد دلایل بسیار دیگری از قبیل "تسالم اصحاب بر حجیت این قاعده" و "مطابقت مفاد قاعده با اصول عقلی" و "در دست بودن روایات دیگر از این قبیل در خصوص عذر جاهل"، معتبر و مستند شمرده شده است. ملاک عروض شبهه در این خصوص، پاره ای معتقد به اعتبار حصول شبهه نزد قاضی و عده ای معتقد به اعتبار حصول آن نزد متهم هستند، اما موجه تر به نظر می رسد که با توجه به اینکه در قاعده دراء، حکم وجوب دفع مجازات بر نفس طبیعت شبهه بار شده و دیگر صنف خاصی از شبهه (نزد متهم یا قاضی) مورد نظر نبوده و موضوع در این قاعده، بحث نفس شبهه است، حصول شبهه را نزد هردو معتبر دانسته و در این باره قائل به تفکیک نگردیم. نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
تحليل گفتمان هاي حقوقي دوران مشروطيت (قسمت سوم): سازمان قضايي ايران پس از انقلاب بسم الله الرحمن الرحيم در پي بي عدالتي ها و عدالتخواهي هاي مردم، مظفرالدين شاه در ذيقعده 1323- 1284 ش- فرمان تاسيس عدالتخانه را صادر كرد. اما به علت عدم تلاش جهت تاسيس آن و در نتيجه اعتراضات و بست نشيني هاي متعدد از سوي مردم، هفت ماه بعد در 14 جمادي الثاني 1324- 14 مرداد 1285- شاه مجبور به صدور فرمان مشروطيت شد. بدين سان عدم تحقق خواست مردم در تحول ساختار قضايي كشور، موجب ارتقاء خواسته هاي آنان شد و با برپايي مجلس و تهيه قانون اساسي، همه وجوه ساختار دولت دچار تغييراتي شدند. پس از تصويب قانون اساسي، حاج مخبرالسلطنه به عنوان وزير عدليه تعيين و عدليه قانوني تاسيس شد. ساختار قضايي به وجود آمده توسط وي شامل محكمه ملكي و محكمه نقدي كه دادرسي در آن ها بر اساس تعدد قضات انجام مي گرفت و محكمه جزايي كه قاضيان آن شامل يك رئيس و چهار مستشار مي شدند، مي شد. هر سه اين محاكم، داراي درجه بدايت بودند. مطابق اصل 86 ق.ا. (اصل 86- در هر كرسی ایالتی یك محكمه استیناف برای امور عدلیه مقرر خواهد شد، به ترتیبی كه در قوانین عدلیه مطرح است) براي اولين بار دادگاهي در تهران به عنوان محكمه استيناف تشكيل شد. ديوان تميز نيز گاهي با رياست وزير عدليه تشكيل جلسه مي داد (اصل 75- در تمام مملكت فقط یك دیوانخانه تمیز برای امور عرفیه دایر خواهد بود، آن هم در پایتخت؛ و این دیوانخانه تمیز در هیچ محاكمه ابتدائاً رسیدگی نمیكند مگر در محاكماتی كه راجع به وزرا باشد). تا اينجا، جلسات دادرسي فاقد اصول و آيين مشخصي جهت رسيدگي به دعاوي بودند. در 1326ق مشيرالدوله عهده دار وزارت عدليه شد و در اين مقام بخشنامه هاي فراواني را جهت وحدت رويه محاكم صادر نمود. وي محاكم نقدي و ملكي را به محاكم منقول و غير منقول مبدل ساخت و در 1328ق اداره مدعي العموم و ديوان تميز با شكلي جديد را تشكيل داد. اين ديوان تميز از دو شعبه تشكيل مي شد: يكي عهده دار تصميم گيري براي تعيين نقض يا ابرام آراء اعتراضي بود و ديگري به آراء نقض شده رسيدگي مي كرد. چنانكه توضيح داده شد، تا اينجا سازمان قضايي داراي شكلي به نسبت منسجم شده بود اما هنوز آيين دادرسي مدوني بر دادرسي ها حكومت نمي كرد. بالاخره در سال 1329ق، ابتدا قانون اصول تشكيلات عدليه و بعد از آن قانون اصول محاكمات حقوقي و در 1333، قانون محاكمات تجارت به تصويب مجلس رسيدند. اما محاكم عرفی برابر قانون اصول تشكیلات 1329 ق، به این شرح شكل گرفت: اول این كه در هر حوزه ابتدایی (یعنی در هر شهرستان) یك محكمه بدوی به دعاوی مدنی و جزایی رسیدگی میكرد و دعاوی به یكی از اتاقهای محكمه ابتدایی ارجاع میشدند. محكمه ابتدایی از سه نفر قاضی تشكیل میشد و هر جا كه محكمه ابتدایی چند اتاق (شعبه) داشت، از جانب وزیر عدلیه اتاقهای آن به جزایی و مدنی تقسیم میشد. دوم این كه محكمه استیناف از یك رئیس و سه عضو تشكیل میشد و صلاحیت آن رسیدگی استینافی نسبت به احكام و قرارهای محاكم مدنی، جزایی و تجاری بود. در هر حوزه تعداد لازم شعب استیناف را وزیر عدلیه معین میكرد. سوم این كه محاكم صالح در شهرها و بلوكات تاسیس میشد و این محكمه با یك امین صلح و یك حاكم صالح كه معمولاً فقیه محل بود، تشكیل میشد. در مورد صلاحيت ها، پس از بحث هاي بسيار ميان مشيرالدوله و هيات طراز اول از علما كه مطابق اصل دوم متمم ق.ا. بر مصوبات مجلس نظارت مي كردند و به خصوص مرحوم آيت الله مدرس، توافق حاصل شده بر اين مبنا بود كه مسائل شرعیه مثل نكاح، طلاق، نسب، نصب قیّم غالب دیگر اختلافات مدنی، در محاكم شرع رسیدگی شوند و موضوعات عرفیه از قبیل اختلاف در امتیازات دولتی و مالیاتها به محاكم عدلیه رجوع داده شوند. در مواردی هم كه شرعی یاعرفی بودن موضوع روشن نباشد، به محاضر شرع رجوع شود و در آن مواردی كه با تقسیم فوق محكمه عرف صلاحیت دارد، شرط اصلی ارجاع اختلاف به محكمه عرف تراضی طرفین باشد. نهايتا با تصويب قانون آيين دادرسي كيفري در 1330ق، مقتضيات تشكيل دادگستري فراهم آمد. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
تحليل گفتمان هاي حقوقي دوران مشروطيت (قسمت دوم): سازمان قضايي ايران پيش از انقلاب بسم الله الرحمن الرحيم نظام قضايي ايران در دوره صفويه، مانند بسياري ديگر از وجوه و مناسبات آن دوران، تحت تاثير قوي آموزه هاي شيعي بود. عالي ترين مقام قضايي اين دوران "صدر الصدور" نام داشت و محل استقرار وي پايتخت بود. صدر الصدور از جانب شاه تعيين مي شد و ديگر قضات را تعيين مي نمود. بعد از حوزه او كه كل كشور را شامل مي شد، حوزه هاي سازمان قضايي ايران و قضاتشان به اين ترتيب تقسيم بندي مي شدند: ولايات كه رياست هيات قضايي آن را "شيخ الاسلام" بر عهده داشت، شهرهاي كوچك كه يك نفر قاضي مسئول حل اختلاف در آن ها بود و دهات كه ملاي ده مسئول رسيدگي به دعاوي بود. جهت تجديد نظر خواهي از احكام صادره، طي برعكس اين ترتيب مرسوم بود. بيگلربيگي، كلانتر، كدخدا و رئيس ده بازوان اجراي احكام مذكور به حساب مي آمدند. تغيير اين سيستم قضايي با روي كار آمدن نادرشاه آغاز شد. بر اثر حذف مقام صدر الصدور از جانب وي، صاحبان مناصب قضايي به دو دسته مجزا تفكيك شدند: روحانيون و مجتهدين كه مشروعيت خويش را بنا بر نصب عام امام مي يافتند و دسته ديگر حكام ايالات و ولايات كه به استناد مقام دولتي شان به دخالت در دعاوي و مرافعات مي پرداختند. اين دسته دوم، هم مامور اجراي احكام خود بودند و هم مجري احكام مجتهدين. ناصرالدين شاه كه در پي اصلاحاتي در ايران بود، در جهت تصحيح سيستم قضايي، ابتدا دست به تاسيس "ديوان خانه عدليه" زد. وي محل استقرار آن را تهران و مسئولش را وزير عدليه تعيين نمود. بدين گونه كه شاه، وزير عدليه را منصوب مي داشت؛ تظلمات از سوي مردم به وزير عدليه داده مي شد و او مطابق نظر خودش آن ها را به يكي از اعضاي ديوان خانه ارجاع مي داد. پس از بررسي عريضه، نتيجه رسيدگي به وزير گزارش مي شد و او يا خودش حكم صادر مي كرد يا صدور حكم را در صلاحيت مجتهدين مي ديد و بنابراين گزارش را به محضر شرع مي فرستاد. پس از ديوان خانه عدليه، ناصرالدين شاه "ديوان مظالم" را به وجود آورد. اين ديوان، محكمه عالي وزارت عدليه بود كه شاه در آن دادرس مطلق بود. يكشنبه هر هفته، شاه در ديوان حضور پيدا مي كرد و پس از تعيين تكليف عارضان و صدور حكم مربوطه از سوي شاه، وزير عدليه به عنوان معاون شاه در ديوان، آن را مي نوشت. غالب دعاوي اي كه در ديوان مظالم مطرح مي شدند مربوط به شاهزادگان و اعيان و ملاكين بودند. ساير دعاوي كه ما بين مردم شكل مي گرفتند، معمولا نزد مجتهدين اقامه مي شدند؛ يا اگر در ديوان اقامه مي شدند، شاه آن ها را به مجتهدين ارجاع مي داد. آخرين ترفند ناصرالدين شاه براي اجراي عدالت، توسل به تاسيس مستقلي به نام "صندوق هاي عدالت" بود. سر انجام حال اين صندوق ها، كنده شدن و انحلال آن ها بود. قسمتي از متن اعلاميه دولتي مربوط به تشكيل صندوق ها براي در يافت شكايات چنين است: «برای قاطبه اهالی مملكت محروسه ایران چون سركار اعلیحضرت پیوسته طالب آسودگی رعایا و قاطبه عامه خلق میباشد ... لهذا ... مقرر فرمودهاند كه صندوقی از چوب مثل جعبه در نهایت تنقیح و خوبی ساخته شود و آن صندوق دری خواهد داشت كه مقفل و ممهور خواهد بود و كلید آن در حضور مهر ظهور همایون است؛ بالای صندوق منفذی خواهد بود به قدر اینكه عریضه و كاغذی به آن فرو رود و آن صندوق در میدان بزرگ ارگ كه محل عبور و مرور جمیع مردم است، نصب خواهد شد و از صبح اگر سه ساعت از شب رفته هر كس عرضی دارد از هر قبیل عرضی باشد مینویسد و در كمال اطمینان و آرامی بدون تملق و چاپلوسی از دربان... به سوراخ صندوق عدالت میاندازد... و هرهفته روز جمعه و روز دوشنبه را امینی خواهد رفت... و عرایض را در كیسه ریخته و سربسته به حضور سركار اقدس همایونی خواهد آورد و بعد از ملاحظه عرایض البته به مناسبت هر عرضی و مطلبی حكم آن صادر خواهد شد.» در اين نوشتار، نگاهي داشتيم به سازمان قضايي ايران در دوران قبل از پيروزي انقلاب مشروطه. در نوشته هاي بعد در پي بيان اجمالي ساختار قضايي ايران خواهيم بود كه پس از انقلاب و در اثر قانون اساسي مشروطيت سازمان داده شد. هدف نهايي، مقاسيه اين دو نظام قضايي است تا بدينوسيله بتوانيم قانون اساسي مشروطه و نتايج آن را بهتر بررسي كنيم. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
مانع معرفتي پايبندي به قانون- قسمت دوم (پاياني) بسم الله الرحمن الرحيم در مقام پاسخ به سوال اول مي توان گفت كه دستاوردهاي فراوان مدرنيته و عدم رشد و توسعه سنت به حد كافي- كه البته عامل اصلي آن همانا كم كاري خودمان است- ما را ناگزير مي كند كه در عمل حداقل از قسمتي از اين دستاوردها استفاده كنيم. مثلا نمي توانيم كشورمان را با مدل حكومتي سلطنت مطلقه- كه تا قبل از مشروطيت در ايران حاكم بود- اداره كنيم و تشكيل پارلمان و قانونگذاري پارلماني را خلاف اصول و قواعدي بدانيم كه سال ها با آن ها زيسته ايم. به همين خاطر، ناچاريم از داشتن حقوقي مخلوط. مخلوطي كه ظاهر و شكل آن را مدرن و باطن و ماهيت آن را، تا حد ممكن، سنتي ترسيم كرده ايم. همانطور كه هفته پيش ذكر آن رفت، در جامعه سنتي ايده آل، هدايت و تربيت مقدمند بر هر كنترل و نظمي. در چنين جامعه اي با وضع مقررات بي شمار، اختيار تفكر و تصميم گيري را از انسان سلب نمي كنند؛ بلكه با آموختن روش صحيح تفكر و معرفي عقل وحياني، انسان خود مي تواند بهترين تصميم ها را بسازد. اما اگر چه بايد سعي مان بر رسيدن به اين ايده آل باشد، اما بنا به دلايلي كه براي ناگزيري از اختلاط حقوق متصور شدم، هنوز نرسيده ايم. اقتضائات اين جامعه با اقتضائات آن جامعه ايده آل متفاوت است. در جامعه كنوني، چنانكه بهترين راه را اختلاط حقوق يافته ايم و شكل آن را از روي ناچاري مدرن ترجيح داده ايم، بايد مدرن هم آن را اجرا كنيم. چرا كه اجرا كردن اصولا عملي شكلي است و نه ماهوي. اگر چه سعي بر تربيت صحيح خود و ديگر افراد جامعه و به دست دادن عقلانيتي وحياني امري حياتي است، اما بايد پذيرفت كه در اين راه هنوز به نقاط مطلوب نرسيده ايم. پس نبايد با كنار نهادن قوانين، تفكرات خود را به مورد اجرا بگذاريم. با بيان اين مقدمه به پاسخ پرسش دوم مي پردازيم. حفظ نظم عمومي و جلوگيري از عملكردهاي سليقه اي و خارج از چارچوب قانوني كه مبين مصلحت اجتماعي كشور است، منوط به اجراي دقيق قوانين و مقررات موضوعه است. اگر چه سنت گرا باشيم و جامعه آرماني را همان بدانيم كه بالاتر توصيف كردم، اما بنا به ضرورت حال حاضر جامعه بايد قوانين را چه شكلي و چه ماهوي به مورد اجرا بگذاريم. خوشبختانه حقوق ما به لحاظ ماهوي، بر مبنايي سنتي استوار است.1 اما همين حقوق، فقراتي را از حقوق مدرن وام گرفته و ما را ملزم به اجراي آن نموده است و به حكم جايگاه فعلي جامعه، مي بايست با ميل به اين الزام تن دهيم. فرقي هم نمي كند كه در جايگاه شهروندي عادي باشيم يا رئيس جمهور يا قاضي يا كارمند دولت. تن دادن به چنين الزاماتي موجبات ثبات و تداوم نظام سياسي كشور و رشد و توسعه پايدار آن را فراهم مي آورد. نادرست مي نمايد كه با مكانيسم هاي موجود در قوانين به پست و مقامي دست يابيم اما پس از مستقر شدن در آن، راهي را كه از آن با ميل و تلاش فراوان عبور كرده ايم، نفي كنيم و آن را تهوع آور بدانيم. اشتباه كرده ايم اگر به بهانه مصلحت گرايي، از اجراي قانون سر باز زنيم. *** ضمن توضيحات فوق سعي كردم مرادم را از "مانع معرفتي" پايبندي به قانون در ايران كنوني بيان دارم. مختصرا در پي بيان اين نظر بودم كه با وجود مدرن شدن ناگزير شكل و ظاهر مناسباتمان، هنوز تا حدود زيادي در انديشه، هويت سنتي خود را حفظ كرده ايم. اين وضعيت انديشه به شرطي مبارك و ميمون تلقي مي گردد كه موجب كنار نهادن قانون و اجراي تصميمات شخصي نشود. اگر بي توجه به قوانين و مقررات، راي به برداشت ها و تصميمات شخصي دهيم، به آفت خود رايي دچار مي گرديم. بدين سان، در كماي عدم تلاش براي يافتن نسبت صحيح بين معرفت سنتي و پايبندي به قانوني كه حتي مختصات ماهوي آن تا حدود زيادي سنتي است، اين تفكر خجسته سنتي به مانعي معرفتي در مسير اجراي قانون تبديل مي شود. با بيان نمونه اي از اين دست، كه آن را از نزديك لمس نموده ام، مطلبم را به پايان مي رسانم: چندي پيش افتخار عضويت در كميته اي جهت بررسي شكايت شاكي خصوصي و در نهايت صدور راي را داشتم. پس از استماع دفاعيات مشتكي عنه، يكي از اعضا در مقام اظهار نظر راجع به شكايت ضمن بيان مطابقت ديدگاه هاي شخصي وي با كليت شكايت شاكي خصوصي و وارد دانستن شكايت وي، در كمال رافت و گذشت، راي بر برائت مشتكي عنه داد. بدين گونه نه تنها هيچ عنايتي به آيين نامه كميته ننمود، بلكه با گذشت از حق شاكي خصوصي (در حالي كه شكايت او را وارد مي دانست)، به نظر شخصي خود راي داد؛ در وضعيتي كه مطابق آيين نامه مشتكي عنه بايد مجازات مي شد! جالب تر از آن آنكه عضو بزرگواري از اعضاي كميته- كه شخصا احترام خاصي برايشان قائلم و ضمن آن جلسه بسيار از ايشان آموختم- ضمن تشويق مشار اليه، گفتند: «ما به چنين تفكراتي احتياج داريم.» ...................................................... 1-چهارده اصل اول قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران كه ذيل عنوان "اصول كلي"، فصل اول اين قانون را تشكيل مي دهند، شاهد اين ادعا هستند. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
مانع معرفتی پایبندی به قانون- قسمت نخست بسم الله الرحمن الرحيم چنانكه نويسندگان و نظريه پردازان بسياري مطرح نموده اند، اولين برخورد سنت ايراني با تجدد غربي را مي توان در اثر جنگ هاي ايران و روس دانست. بدين گونه بود كه سنت براي خود و در مقابل خود رقيبي ديد كه همه طول و عرض آن را مورد تهاجم قرار مي داد. گرچه كه طبيعتا سرشت تفكر ايرانيان را همين سنت تشكيل مي داد اما تجدد توانست پايگاهي نزد برخي ايرانيان براي خود دست و پا كند. طي گذر زمان، اين پايگاه، با كوشش همين ايرانيان تقويت شد و مخصوصا در دوران انقلاب مشروطيت گسترش يافت. به زعم من آن وضعيتي كه در ايران بر اثر انقلاب مشروطه حادث شد، تشابه زيادي با مشروطيت در غرب ندارد و به نوعي "مشروطه ايراني" را تجربه كرده ايم.چرا كه سهم نيروها و تفكرات سنتي در فهم، پيشبرد، پيروزي و اثرات بعدي انقلاب بيش از تفكرات وارداتي از غرب بود.1 در اينجا هدفم استدلال براي اين عقيده نيست؛ بلكه مقصود بيان اين نكته است كه زمينه سازي هاي انقلاب از سوي روشنفكران و نفس برقراري سيستم پارلماني و تبعات آن، دگرگوني ها و تحولات بسيار اندكي در تفكر و سنت ايرانيان كه سال ها در جسم و جان آنان ريشه دوانده بود داشت. از سوي ديگر، پس از آغاز ورود مدرنيته به ايران از زمان جنگ هاي ايران و روس، انقلاب مشروطيت و به خصوص دوران پهلوي از مقاطع زماني افزايش سرعت روند مدرن شدن ايران هستند. اما اين روند با مواجه شدن با انقلاب اسلامي 1357 تا حدود زيادي سرعت خود را از دست داد. قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، از آنجا كه "قانون اساسي" است و "قرارداد اجتماعي"، شكلي مدرن به خود گرفت و محتواي آن را، تا حد امكان، سنت تشكيل داد. سير تاريخي فوق الذكر از آن جهت بيان شد كه نتيجه بگيريم با وجود سابقه 200 ساله ورود مدرنيته به ايران و حتي توفيق نسبي آن در مدرن كردن "شكل" و ظاهر ايرانيان و سيستم حقوقي كشور، اما خوشبختانه هنوز باطن و تفكرات ايرانيان و ماهيت قوانين تا حدود زيادي سنتي است.2 اساسا تفاوت هر گزاره سنتي و ديني با گزاره هاي مدرن و پوزيتيويستي در اين است كه دين، با اصالت دادن به "هدايت"، "تربيت" و "انسان سازي" و تاسيس عقلانيتي "خدا محور" و "وحياني"، گزاره هايي منعطف را توليد ميكند كه با توجه به شرايط و موقعيت هاي مختلف و با تمسك به حكمت وحي، بهترين وجه را از خود بروز مي دهند. مثلا قصاص را "حق" مي داند و نه تكليف و در گزاره اي حكمي، گذشتن از اين حق را نيكوتر از اجراي آن مي داند. در حالي كه گزاره هاي مدرن كه بر پايه "عقل خود بنياد" تاسيس شده اند، در واقع نه در پي آموختن تفكر صحيح و احسن، كه در پي پياده نمودن دستورات از پيش تعيين شده هستند. اصلا حقوق مدرن كه داراي ضوابط و روابط بسيار دقيق و منظم است، هدفش ماشيني كردن تصميم ها است. يعني شخص تصميم گيرنده كمتر نياز به انديشيدن دارد و نهايت كار عقلاني اي كه انجام آن را لازم مي بيند، چيدن كبري و صغري در جهت انطباق وقايع با مقررات فراوان است. با اين توضيحات، پاره اي از تفاوت هاي حقوق سنتي و مدرن آشكار گرديد. اما پرسشي كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه بالاخره تكليف حقوق ما چيست؟ تكليف اجراي آن از سوي شهروندان، قضات و دولت چيست؟ پاسخ به اين دو پرسش، محتواي مطلب هفته بعد را تشكيل مي دهد. ................................................................... 1-اما به هر حال بايد پذيرفت كه نظام پارلماني اساسا نظامي مدرن است. 2-سكولاريسم، به عنوان يكي از مولفه هاي مدرنيسم و در يكي از معاني اش، در پي راندن دين به حوزه خصوصي است و به همين علت، وضع قوانين را بر پايه عقل خود بنياد انجام مي دهد نه منبعي نظير وحي. اصل چهارم قانون اساسي ما اما، تعيين تكليف ديگري براي وضع قوانين دارد: «كليه قوانين و مقررات مدني، جزايي، مالي، اقتصادي، اداري، فرهنگي، نظامي، سياسي و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامي باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسي و قوانين و مقررات ديگر حاكم است و تشخيص اين امر بر عهده فقهاي شوراي نگهبان است.» نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
ازدواج موقت؛ کی و کجا؟ بسم الله "زنانى را كه متعه مىكنيد، مهر آنان را بايستی بپردازيد" (آیه 24 سوره نسا)، این آیه پایه تمام مباحثی است که در فقه در باب ازدواج موقت آمده است، آیه ای که گرچه پاره ای از مفسرین اهل تسنن آن را تنها حمل بر ازدواج دائم نموده اند، اما بیشتر آنان به اضافه تمامی مفسرین شیعه، همان برداشت رایج را از آن کرده اند و این تا بدانجاست که فی المثل فخر رازی (که شهرت فراوانی در خصوص اشکال گرفتن به مسائل مربوط به شیعه دارد) در این خصوص می گوید: "ما بحثی نداریم که از آیه فوق حکم جواز متعه استفاده می شود". مضاف بر این، روایات قابل توجهی از اهل بیت در ذیل آیه آمده است که آن را به متعه تفسیر و تبیین می کند (امام باقر: "قرآن مجید در این باره سخن گفته آنجا که می فرماید..."). متعه به این معنا و صورت، ظاهرا از ابداعات اسلام بوده و دلیل چندان محکمی بر وجود سوابقی قبل از این در دست نیست، گرچه در همین اواخر اندیشمندانی از دیگر کشورها هم چون راسل، پیشنهادی مشابه آن را با عنوان "ازدواج رفاقتی" مطرح کرده اند. روایات متعدد از پیامبر اکرم مبنی بر اینکه ازدواج موقت در آغاز رسالت شروع و حلال گردیده و حتی مسلمانان نیز در آغاز بدان عمل می کردند و دیگر سخنان ایشان در همین راستا به انضمام روایات و احادیث فراوان از اهل بیت (به گونه ای که تنها در وسائل الشیعه 32 مورد در خصوص حلیت و 16 مورد در خصوص استحباب بعضا شدید ازدواج موقت ذکر شده است)، دلیل دیگر فقهای شیعه بر جواز این اقدام است؛ امام علی ابن ابی طالب: "قانون متعه، رحمتی است از طرف پروردگار بر امت محمد (ص)"، امام صادق: "هرکس ازدواج موقت را حلال نشمرد از ما نیست"، امام باقر: "... حضرت علی دائما تکرار می کرد که اگر خلیفه دوم در حکم متعه بر من سبقت نگرفته بود هیچ کس مرتکب زنا نمی شد مگر انسان های بدکار"، امام صادق: "در باب حلیت متعه هم از قرآن استفاده شده است و هم از سنت" و " کراهت دارم که مرد مسلمان از دنیا برود در حالی که متعه ای انجام نداده است" و ... جدای از مستندات فوق، روایتی در کتب معروف اهل تسنن دیده می شود که در آن از فرزند خلیفه دوم درباره متعه سوال می گردد و او با استناد به "سنت مقدس پیامبر"، این کار را امری حلال و خوب می داند. اما آنچه در این میان موجبات اختلاف نظر میان فقهای شیعه و سنی را به وجود آورده است، ادعای نسخ آیه 24 سوره نسا است. ادعای نسخی که گویا با دو قول متفاوت انجام گرفته است؛ عده ای نسخ آن را مربوط به اواخر عمر پیامبر دانسته و عده ای آن را صراحتا به زمان حکومت خلیفه دوم منتسب می دانند. با توجه به روایات فراوانی که از پیامبر اکرم در خصوص ازدواج موقت آمده است (من جمله روایت عبدا.. ابن مسعود) و هم چنین حدیث جابر: "ما متعه می کردیم در زمان رسول ا... و ابوبکر، تا آنکه خلیفه دوم این کار را ممنوع کرد" و ادله ای که از سوی پاره ای در خصوص توجیه اقدام خلیفه دوم آمده است، اثبات این ادعا که متعه در زمان حیات پیامبر نسخ شده، بسیار مشکل می نماید، چه جدای از این مباحث، بسیار قابل قبول تر و عقلانی تر می بود اگر خلیفه دوم در آن جمله معروف خویش، حکم به حرمت متعه را منتسب به پیامبر می نمود تا بدین صورت اقبال عمومی را به سخن خویش جلب کند، حال آنکه که عین عبارت "انا احرمهما" خود به تنهایی معرف شخص تحریم کننده می باشد. اما در میان آن دسته که نسخ آیه مذکور را مرتبط با شخص خلیفه دوم می دانند نیز دو نظر موجود است؛ عده ای سخن از نسخ آیه می گویند، در حالی که پس از پیامبر اکرم کسی توان نسخ آیات قرآن را ندارد چه در غیر این صورت ادعای جاودانگی قرآن، مورد تشکیک قرار خواهد گرفت و عده ای دیگر این اقدام را به اصطلاح یک نوع "حکم حکومتی" می دانند که با توجه به مصلحت زمانه (اقبال شدیدی که به خاطر ثروت مند شدن مسلمین به متعه به وجود آمده بود و فرزندان بسیاری را بر بیت المال تحمیل می نمود و هم چنین شکایت زنان دائم پاره ای از مسلمین به خلیفه دوم و رکود ازدواج دائم) صادر شده است که همان گونه که می دانیم با انقضای شرایط خاص صدور حکم، اثری دیگر دربرنخواهد داشت. جدای از اختلافات فوق الذکر (که حتی پاره ای از اهل تسنن نیز آن را قبول نداشته و حکم به حلیت متعه می دهند)، اتفاق فقها و علمای شیعه بر جواز و حلیت ازدواج موقت است تا بدانجا که مرحوم شیخ حر عاملی آن را از ضروریات مذهب تشیع دانسته است. آنچه که بیانش در اینجا پس از بیان حکم کلی متعه لازم می نماید، نقش شرایط زمان و مکان در آن است. به نظر می رسد در پاره ای از احکام شریعت اسلام، توجه و عنایت ویژه ای به شرایط و اوضاع و احوال پیرامون یک حکم شده است. چیزی که دربحث ازدواج موقت نیز به وضوح قابل مشاهده است؛ از دو حدیث امام صادق در خصوص حرمت متعه برای دو تن از یارانش و حرمت متعه در مدینه و مکه گرفته تا احادیثی که از سوی دیگر ائمه در زمانی دیگر بیان شده است ("در مورد متعه بر من اصرار نورزید ... پس به واسطه متعه از زنانتان باز نمانید تا آنان کافر شده و تبری پیدا کنند ... و ما را لعنت کنند"، "متعه حلال مطلق است البته برای کسی که خدا او را به واسطه ازدواج بی نیاز نکرده باشد" و ...) و حدیثی از حضرت علی مبنی بر حرمت این اقدام که البته حمل بر تقیه شده است. آن چنان که از احادیث ائمه اطهار نیز بر می آید، شرایط زمان و مکان برای ایشان در بیان حکم متعه از درجه اهمیت بالایی برخوردار بوده است، تا جایی که در زمانی تمامی مسلمین را تشویق بدین کار نموده و در زمانی دیگر متاهلین را از آن باز می داشتند و یا انجام آن را در مکانی خاص حرام می کردند. فقهای شیعه نیز علی رغم اجماع بر جواز و حلیت متعه، همین تفاوت ها را گویی به ارث برده اند و از این روست که گاهی با توجه به شرایطی خاص عده ای از ایشان، حکم به عدم جواز ازدواج موقت می دهند و گاه با توجه به شرایطی دیگراین اقدام را واجب می شمارند. نظرات فقهی متعدد معاصرین نیز دلیلی جز همین اختلاف برداشت ها از اوضاع و احوال زمانه ندارد؛ تا بدانجا که فی المثل آیه الله صانعی در خصوص متعه چنین حکم می دهد: " اساساً عقد موقّت در اسلام، براي رفع ضرورت است، نه عيّاشي مشروع و يا عِدل ازدواج دايم قرار گرفتن. بنابراين، براي كساني كه همسرشان در اختيار آنهاست و مي توانند غريزه جنسي را به وسيله همسر اطفا نمايند، عقد موقّت، ولو نسبت به زن مسلمان، به نظر اين جانب، محلِ اشكال، بلكه محكوم به منع و عدم جواز است و وسيله خراب شدن و از بين رفتن كانون زندگي و محيط سكن و آرامش و صدها ضرر ديگر است و براي رفع مشكل جوانان، بايد به دنبال راههاي ديگر بود كه مشكل ازدواج دايم جوانان را مرتفع سازد." و آیه الله منتظری این گونه: "ازدواج موقت برای همه مجاز است، ازدواج موقت از بی بند وباری جلوگیری می کند، همان گونه که ازدواج دائم نیز از فحشا و گناهان جنسی جلوگیری می نماید. بی بندوباری زمانی پیدا می شود که زن و مرد بدون محدودیت و برقراری رابطه زوجیت با یکدیگر روابط نامشروع داشته باشند و اصولا یکی از فلسفه های تشریع ازدواج موقت جلوگیری از شیوع فحشا در جامعه می باشد." و آیه الله مکارم شیرازی نیز به نحوی دیگر :" ازدواج موقت اگر مورد سوء استفاده واقع نشود، پاسخگوى قسمتى از ضرورت هاى اجتماعى در مورد جوانانى است كه قادر به ازدواج دائم نيستند يا مسافرانى كه به خاطر كارهاى تجارى و اقتصادى يا تحصيلى يا جهات ديگر مدتى از خانواده خود دور مىمانند و مواردى ديگر از اين قبيل و مبارزه با ازدواج موقت راه را براى توسعه فحشا در ميان اين گروهها باز مىكند، مخصوصا در عصر و زمان ما كه سن ازدواج دائمى به علل مختلفى بالا رفته و از سوى ديگر عوامل تحريك كننده شهوات، بسيار فراوان است.اگر اين راه بسته شود، راه براى فحشا به يقين گشوده خواهد شد، اما بار ديگر تكرار مىكنيم كه ما با هر گونه سوء استفاده از اين حكم اسلامى، و آن را بازيچه دست هوسبازان قرار دادن، و زنان را به آلودگى كشاندن، شديدا مخالفيم."، گر چه تمامی ایشان بر این عقیده اند که : "ازدواج موقت یکی از احکام مسلم فقهی است". اما در عین حال "مد نظر گرفتن شرایط" و "تحلیل متفاوت آنها از آن" کار را به اختلاف نظر می کشاند. جدای از نظرات مستند مذکور، عده ای از علما نیز ازدواج موقت را نه به عنوان راهکار اول بلکه به عنوان راه حل دوم می دانند و آن را تنها در شرایط اضطرار جایز می شمارند، هم چنان که محمد هادی طلعتی (مدرس حوزه و دانشگاه) در این خصوص می گوید: "آنچه به نظر بنده می رسد این است که حکم ازدواج موقت مثل یک حکم در حالت اضطرار و حرج است و از این روست که من معتقدم که نه ما می توانیم این اقدام را به عنوان یک روش اجتماعی ترویج کنیم و نه اینکه آن را تقبیح نموده و بگوییم ذاتا بد است، بلکه تحت شرایط خاص و با رعایت موازینش قابلیت اجرا دارد." نمونه بارز تر مدنظر قرار دادن شرایط مختلف، استفتایی از دفتر آیه ا... العظمی حکیم است که تصریح می دارد: "لذا ازدواج موقت در همه وقت جایز است ولی گاهی به عللی مکروه می شود، بلکه احتمال دارد در بعض مواقع به عنوان ثانوی حرام نیز باشد، کما اینکه موجب هتک مومن و یا ضرر شرعی معتد به شود" این تفاوت دیدگاه ها در خصوص نفس ازدواج موقت به شرایط و احکام آن نیز سرایت نموده است و بعضا اختلاف نظرات قابل توجهی مابین فقهای معاصر (که البته ریشه در نظریات فقهی قدما دارد) را به وجود آورده است که لزوم عربی بودن صیغه عقد، اذن پدر برای دختر باکره و اخذ اجازه شوهر برای بیرون رفتن از منزل توسط زن، پاره ای از این اختلافات می باشند. به هر ترتیب اختلاف نظرات فقها در این خصوص، شاید خود مانعی بر سر ساماندهی به این مساله باشد و به همین خاطر است که دکتر محمدعلی خورسندیان (استاد دانشگاه شیراز) با تاکید بر اصل جواز ازدواج موقت، از این منظر به قضیه نگاه می کند: "بحث در خصوص ازدواج موقت در فضای حکومت اسلامی به دو بخش تقسیم می شود؛ بخش اول شرعیت آن از دیدگاه احکام اولیه است و بخش دوم تعیین تکلیف از منظر مصالح حکومت. در اینکه ازدواج موقت پایه ای شرعی دارد هیچ تردیدی وجود ندارد، اما در فضای حکومت اسلامی، احکام حکومتی بر احکام اولیه ترجیح دارند و بنابراین نظر من بر این است که پژوهش های جامعه شناختی متخصصین آسیب های اجتماعی و تحقیقات اندیشمندان در این خصوص، می تواند راهگشای بحث باشد، به گونه ای که طی حکمی حکومتی تصمیمی مطابق با مصالح روز در این زمینه اتخاذ گردد." .................................. پ.ن: نکته ای که در خصوص روایات منقول از امام باقر و امام صادق وجود دارد، این است که معمولا این دو امام حکم به استحباب این عمل داده اند و در بسیاری از سخنان خویش نیز به نیت مخالفت و مقابله با اقدام خلیفه دوم تصریح نموده اند. نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
تحليل گفتمان هاي حقوقي دوران مشروطيت (قسمت نخست) بسم الله الرحمن الرحيم بر اثر پيروزي انقلاب مشروطيت در 1285 ه.ش.، مهمترين و مستقيم ترين تطور در نظامات سياسي-اجتماعي كشور، مربوط مي شد به نظام حقوقي حاكم بر مناسبات كشور. حقوق ايران كه تا پيش از اين تاريخ مبتني بر اصولي سنتي بود، به ناگاه قالبي مدرن يافت. ايران از سده ها پيش از مشروطيت فاقد نهاد هايي پايدار و با دوام بود و تنها عامل تعيين كننده طول عمر نهاد هاي معدود مقطعي موجود را مدت سلطنت موسس آن ها تعيين مي نمود؛ اين نهادها اعم اند از نهادهاي كلاني كه در حقوق اساسي بررسي مي شوند نظير "نهاد سلطنت"و نهادهاي خردتري كه در سطح حقوق اداري بررسي مي شوند مانند ساختار دروني "وزارت خانه هاي حكومت". در نظام حقوقي پيش از مشروطيت، حتي نهاد سلطنت نيز برخوردار از مكانيسمي حقوقي جهت تداوم وثبات نبود. در نگاه از بعدي ديگر، نظام حقوقي كشور در عرصه سازمان قضايي (حقوق جزا و حقوق خصوصي) نيز دچار تحولات چشمگيري شد؛ مقاسيه "دیوان خانه عدلیه"، " دیوان مظالم" و "محكمه تجار" كه همگي به دست ناصر الدين شاه تاسيس شدند با سازمان قضايي پس از انقلاب كه مطابق با قانون اساسي مشروطيت شكل يافتند، گواهي بر اين تحولات هستند. اما بررسي علل و اسباب به وجود آورنده اين تحولات نيز مهم و حياتي اند. چرا كه بدون بررسي آن ها، بي خبر از روح اين دگرگوني ها، محدود به ظاهر رويدادها مي شويم و اين محدوديت، با سلب قدرت تحليل واقعي، ما را از دستيابي صحيح و كامل به مسيرهاي "اصلاح" باز مي دارد. مطلبي كه بي التفات به عوامل اصلي و پايه اي تغييرات تهيه شود، گذشته از ناتواني از به دست دادن منظري درست و شفاف از آن تغييرات، بي شك از گشايش افقي نو براي بهبود وضعيت حال در آينده نيز عاجز است. منظور از نوشتن اين چند سطر آخر، استدلال براي اين عقيده بود كه بررسي تحليلي وقايعي خارج از موضوعات مستقيما مربوط به "حقوق"، از الزامات كند و كاوي راهگشا و سود بخش در "حقوق" است. براي نمونه نداشتن تحليلي صحيح از عوامل تاريخي و اجتماعي منجر به پيدايش احساس نياز و تلاش جهت تاسيس "عدالت خانه" و نهايتا واقع شدن انقلاب مشروطيت، مسبب ناتواني از تدوين "حقوق"ي متناسب براي مراحل بعد از آن، مثلا گنجاندن اصولي در قانون اساسي مشروطه به منظور برآورده ساختن اين نياز، مي شود؛ نيز بدون توجه به اين عوامل، اين ناتواني، به تفسير صحيح قوانين هم، كه اصولا بر پايه چنين وقايعي نگاشته مي شوند، سرايت مي كند. "حقوق"، گرچه در عالم انتزاع خلق مي شود اما اساسا هدفش برقراري نظم و نظام در عالم واقع و خارج است. "حقوق"، ضمانت اجراهاي مناسب و لازم جهت پياده شدن افكار و آراء مخلوق در انديشه ها و فلسفه ها را تعيين مي كند. از آنجا كه "حقوق اساسي اساس حقوق است" و از آن روي كه "حقوق اساسي" به دنبال ترجمه نظامات معين در انديشه و فلسفه سياسي به زبان حقوقي است، ناچاريم به پرداختن به اين دو شاخه در ضمن مطالعات حقوقي؛ نظام حقوقي مشروطيت ايران نيز از اين اصل مستثني نيست. *** مقصود از بيان اين سطور، ذكر مقدمه و بيان ضرورتي بود بر مطالبي كه پس از اين قصد دارم در اين صفحه به صورت نامنظم و بدون ترتيب زماني خاصي به آن ها بپردازم. با پيروزي انقلاب مشروطيت و تصويب نخستين قانون اساسي ايران، گفتمان حقوقي حاكم در ايران دچار تطوري بنيادي شد كه شناخت عميق گفتمان حقوقي حاكم فعلي و اصلاح نواقصش، منوط به بررسي آن است. لذا در برخي از هفته هاي پيش رو به تحليل زواياي مختلف اين موضوع مي پردازيم: گفتمان هاي حقوقي دوران مشروطيت. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
جرم مطبوعاتی علیه ارزش های مذهبی بسم الله الرحمن الرحيم مطابق اصل بيست و چهار قانون اساسي «نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آنكه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشد. تفصيل آن را قانون معين مي كند.» بنابر اين دولت جمهوري اسلامي ايران اصل را بر آزادي مطبوعات بنا داشته و قوه مقننه را در مقام بيان استثنائات آن قرار داده است. قانون مطبوعات حاكم حال حاضر، مصوب 22/12/1364 است كه مطابق قانون اصلاح قانون مطبوعات مصوب 30/1/1379 مورد اصلاح واقع شده است. استثنائات فوق الذكر در موادي از اين قانون آمده اند كه ما قصد بررسي مواردي را كه مربوط به جرائم عليه ارزش هاي مذهبي مي شوند را داريم. ماده 6 قانون مطبوعات، نشريات را جز در موارد اخلال به مباني و احكام اسلام و حقوق عمومي و خصوصي آزاد مي داند. بند 1 همين ماده يكي از اين موارد را بيان مي دارد: «نشر مطالب الحادي و مخالف موازين اسلامي و ترويج مطالبي كه به اساس جمهوري اسلامي لطمه وارد كند». بند 7 همين ماده مبين موردي ديگر است: «اهانت به دين مبين اسلام و مقدسات آن و همچنين اهانت به مقام معظم رهبري و مراجع مسلم تقليد». ماده 26 همين قانون در مقام بيان مجازات مقرر مي دارد:«هر كس به وسيله مطبوعات به دين مبين اسلام و مقدسات آن اهانت كند، در صورتي كه به ارتداد منجر شود حكم ارتداد در حق وي صادر و اجرا و اگر به ارتداد نيانجامد طبق نظر حاكم شرع بر اساس قانون تعزيرات با وي رفتار خواهد شد». اما از آنجا كه در قانون مجازات اسلامي، مجازات ارتداد شناسايي نشده است، مطابق اصل سي و شش قانون اساسي (اصل قانوني بودن مجازات ها) نمي توان آن را اجرا نمود و لذا مطابق قانون تعزيرات با وي رفتار مي شود. جرم انگاري چنين اهانت هايي محدود در قانون مطبوعات نيست؛ ماده 513 قانون مجازات اسلامي در مورد اهانت به «مقدسات اسلام و يا هر يك از انبيا عظام يا ائمه طاهرين (ع) يا حضرت صديقه طاهره (س)» تعيين تكليف مي نمايد كه «اگر مشمول حكم ساب النبي باشد اعدام مي شود و در غير اين صورت به حبس از يك تا پنج سال محكوم خواهد شد». براي تفسير دقيق متون قانوني پيش گفته، به جهت برخورد با كلماتي نظير «اهانت و توهين»، با ابهام مواجه خواهيم شد. مجلس شوراي اسلامي نظر خود را راجع به استفساريه اي بدين مضمون (مصوب 4/10/1379) چنين بيان كرده است: «از نظر مقررات كيفري اهانت و توهين و ... عبارت است از بكار بردن الفاضي كه صريح يا ظاهر باشد و يا ارتكاب اعمال و انجام حركاتي كه به لحاظ عرفيات جامعه و با در نظر گرفتن شرايط زماني و مكاني و موقعيت اشخاص موجب تخفيف و تحقير آنان شود و با عدم ظهور الفاظ توهين تلقي نمي گردد». نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
اصل برائت در حقوق این هفته مناسب تر دیدم تا به جهت باز نمودن فضا برای دیگران، از قلم یکی از دوستان در این صفحه بهره ببرم؛ مقاله حاضر محصول عنایت "آقای رضا بهشتی" به "هفت حرف" است، به این امید که حسن شروعی برای همکاری هایی از این دست در آینده باشد:
اصل برائت از جمله اصول مهمی است که در حقوق کاربرد فراوان دارد. لذا ضروری دیدم به شرح و بسط این اصل٬هر چند مختصر بپردازم. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
بعد فقهي قاعده فراغ دادرس بسم الله الرحمن الرحيم آثار عمومي احكام قضايي عبارتند از: فصل خصومت و پايان پذيرفتن دعوا٬ اثبات حق و تقويت آن٬ قدرت اجرايي و لزوم. منظور از لزوم اين است كه قاضي٬ پس از صدور حكم٬ نه مي تواند آن را ناديده بگيرد و نه مي تواند آن را باطل كند. دو قاعده «فراغ دادرس» و «اعتبار امر قضاوت شده» مبين اين اثر هستند. در مطلب هفته گذشته به بعد حقوقي قاعده فراغ دادرس پرداختيم. اكنون ضرورت اجراي آن را در فقه برمي رسيم: در سيستم قضايي فقه٬ رسيدگي يك درجه اي به رسميت شناخته شده است. بدين توضيح كه اين مكتب حقوقي٬ پس از رسيدگي به دعوا و صدور حكم٬ رفع خصومت مي شود و به دليل از بين رفتن دعوا٬ اقامه مجدد آن نزد قاضي ديگر بلاوجه خواهد بود. اما به جاي تجديد نظر٬ در مواردي محدود و استثنايي٬ «نقض حكم» پذيرفته شده است. ادله حرمت نقض حكم هم در كتاب موجودند هم در روايات. آيات متعددي از قرآن بر وجوب دادرسي و پذيرش و پيروي از حكم٬ تحريم عدم پيروي از حكم و تحريم نقض حكم دلالت دارند؛ از جمله آيات « يا ايها الذين آمنوا أطيعوا الله وأطيعوا الرسول وأولى الامر منكم فإن تنازعتم في شيء فردّوه إلى الله والرسول إن كنتم تؤمنون بالله واليوم الآخر »٬ « فلا وربّك لايؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلّموا تسليماً » و « وما كان لمؤمن ولامؤمنة إذا قضى الله ورسولُهُ أمراً أن يكون لهم الخيرةُ من أمرهم ومَن يعص الله ورسولَه فقد ضلَّ ضلالاً مبيناً ». بدين نحو كه با پذيرفتن قضاوت قاضي به نيابت از پيامبر٬ نقض حكم او نيز حرام خواهد بود. در روايات٬ مقبوله عمر بن حنظله مهم ترين روايت در اين زمينه است: «فإذا حكم بحكمنا فلم يقبله منه فبحكم الله استخف وعلينا ردَّ والرادُّ علينا الرادُّ على اللّه فإنّما استخف بحكم الله وهو على حد الشرك باللّه». اما در فقه در مواردي نقض حكم جايز دانسته شده است. از جمله آن ها كه مربوط به اين بحث مي شود٬ «پي بردن قاضي به اشتباه خود» است. در اين مورد فقيهان شيعه به دو دسته تقسيم مي شوند: گروهي پي بردن قاضي به اشتباهش را محدود نمي كنند و به طور مطلق آن را عامل زوال حرمت نقض حكم مي دانند؛ گروه ديگر ديگر قائل به تفصيل شده اند. بدين بيان كه تنها با وجود اين شرايط نقض حكم را جايز مي دانند. ۱-عدم رعايت موازين شرعي: اگر حكم صادر شده توسط قاضي بر خلاف موازين شرعي باشد٬ از آنجا كه از ادله اعتبار حكم برخوردار نيست٬ سبب نقض حكم مي گردد. ۲-مخالفت حكم با واقع و يا ضروريات فقهي: چرا كه صدور حكم در تمامي مراحل بايد بر اساس واقعيت باشد. ۳-قاضي خود متوجه شود كه حكم صادر شده٬ از نظر همه يا بسياري از فقيهان و يا خود با دليل معتبري مخالفت دارد. *** از مضمون اين نوشته مي توان به ضرورت به كارگيري قاعده فراغ دادرس در فقه پي برد. بدين نحو كه يكي از نظريات معتبر فقهي٬ بر خلاف بند الف ماده 326 ق.آ.د.م.٬ موارد نقض حكم را در مقياس وسيعي محدود مي كند و اصل را بر صحت حكم و فراغ دادرس مي داند. اين نگرش فقه٬ با اهداف ماده 8 ق.آ.د.م. نيز بسيار نزديك است. پس شايسته است به منظور قرار گرفنتن در چاچوب قوانين موضوعه كشور و رفع تناقضات آن٬ استفاده از تجربيات گذشته و بهره برداري از نظريات فقهي٬ ماده 326 ق.آ.د.م. مورد اصلاح واقع شود. -------------------------------------------- در نگارش اين مطلب و مطلب هفته گذشته٬ از اين منابع بهره فراوان بردم: ۱-آيين دادرسي مدني٬ دكتر نادر مرداني و محمد جواد بهشتي٬ ج2. ۲-بايسته هاي آيين دادرسي مدني٬ دكتر قدرت الله واحدي. ۳-حكم و نقض آن در فقه و قوانين موضوعه٬ عليرضا اسماعيل آبادى٬ نشريه معاونت پژوهشي دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم (http://www.shareh.com/). ۴-اعتبار امر قضاوت شده٬ محمداسحاق حبيبي٬ فصلنامه معرفت٬ شماره 93. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
بعد حقوقی قاعده فراغ دادرس مطابق ماده 155 قانون آيين دادرسي مدني سابق٬ قاعده اي معروف به قاعده «فراغ دادرس» بر دادرسي مدني كشور حاكم بود: «قاضي پس از امضاي راي٬ حق تغيير آن را ندارد.» توضيح آنكه «از هنگامي كه قاضي راي نهايي خود را درباره شكايت و دعوايي صادر مي كند ديگر قاضي آن قضيه محسوب نيست تا صلاحيت اضهار نظر ثانوي را داشته باشد. و بنابراين اصولا راي نهايي هر قاضي توسط خود آن قاضي قابل تجديد نظر نيست مگر آنكه قانون صراحتا تجديد نظر را تجويز كرده باشد.*» قاعده مذكور منحصر در حقوق ايران نبود؛ در تمام نظام هاي حقوقي جهان قاضي وقتي رايش را در پرونده اي صادر و امضا مي كند ديگر حق تغيير آن را ندارد. متاسفانه اين قاعده مفيد از آيين دادرسي حال حاضر كشور حذف گرديده است. قاعد فراغ دادرس موجب مي شود كه قاضي با مد نظر قرار دادن فراغتش پس از صدور حكم٬ در انشاي حكم دقت كافي را مبذول دارد و نيز با سلب اختيار وي از تغيير حكمش٬ فشارهاي احتمالي عاطفي٬ مادي و سياسي را بر او بي اثر ساخت. مطابق ماده 8 قانون آ.د.م. «هيچ مقام رسمي يا سازمان يا اداره دولتي نمي تواند حكم دادگاه را تغيير دهد و يا از اجراي آن جلوگيري كند مگر دادگاهي كه حكم صادر نموده و يا مرجع بالاتر٬ آن هم در مواردي كه قانون معين نموده باشد.» نكته جالب اين ماده اين است كه دادگاهي كه حكم را صادر نموده مي تواند در موارد تعيين شده توسط قانون٬ حكمش را تغيير دهد. جالب تر آنكه بندهاي الف و ب ماده 326 ٬ از جمله اين مواردند: «آراي دادگاه هاي عمومي و انقلاب در موارد زير نقض مي گردند: الف- قاضي صادر كننده راي متوجه اشتباه خود شود. ب- قاضي ديگري پي به اشتباه راي صادره ببرد به نحوي كه اگر به قاضي صادر كننده راي تذكر دهد٬ متنبه شود.» با هر برداشتي از از ابهام هاي موجود در بند ب٬ هر دو بند قاعده فراغ دادرس را نقض مي كنند و عملا بند الف با به دست ندادن تعريفي از «اشتباه»٬ دست دادرس را به طور كامل براي تغيير حكمش باز مي گذارد. همه اين اوصاف در شرايطي است كه مي توان با به كار گيري مجدد اين قاعده و برخورداري از مواهب آن٬ حتي با ظرفيت هاي موجود در قانون فعلي٬ اشتباهات احتمالي قاضي را پوشش داد: اولا مطابق ماده 327 همين قانون «چنانچه قاضي صادر كننده راي متوجه اشتباه خود شود مستدلا پرونده را به دادگاه تجديد نظر ارسال مي دارد. دادگاه ياد شده با توجه به دليل ابرازي٬ راي صادره را نقض و رسيدگي ماهوي خواهد كرد.» و ثانيا محكوم عليه مي تواند از راي صادره در دادگاه بدوي٬ تقاضاي رسيدگي مجدد در محكمه استيناف نمايد. آنچه در اين يادداشت سعي شد بدان پرداخته شود٬ لزوم به كار گيري قاعده فراغ دادرس از بعد حقوقي بود. در فرصتي ديگر نگاهي خواهيم داشت به جايگاه و ابعاد فقهي اين قاعده. اميد آنكه قانونگذار نگاهي عميق تر و دقيق تر به ضرورت به كارگيري چنين مقولاتي٬ كه هم تجربه عملي و هم مباني نظري ما بر آن ها تاكيد دارند٬ داشته باشد.
.......................................................... * نظريه مورخ 15/12/1343 اداره حقوقي قوه قضاييه. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
ارث اقلیت های دینی در قسمت نظرات هفته قبل٬ دوستي به نام «روزگار» خواسته بودند راجع به قوانين ارث در اقليت هاي ديني بنويسم: شهيد ثاني در ابتداي كتاب ميراثش مي نويسد: ميرا ث از «ارث» يا از «موروث» گرفته شده است. بنا بر احتمال اول معناي آن عبارت است از اينكه انسان٬ تنها به واسطه مرگ انسان ديگري كه با او داراي رابطه نسبي يا سببي است٬ نسبت به چيزي حق پيدا كند و بنا بر نظر دوم٬ عبارت است چيزي كه شخص در اثر مرگ انسان ديگري كه با او رابطه نسبي يا سببي دارد مستحق مي گردد. شهيد اول در فصل موجبات و موانع ارث از كتاب ميراث لمعه٬ مانع اول ارث بري را «كفر» معرفي مي كند و ادامه مي دهد كه كافر از مسلمان ارث نمي برد٬ ولي مسلمان از كافر ارث مي برد. ماده 881 مكرر قانون مدني مبين همين مضمون است: «كافر از مسلم ارث نمي برد و اگر در بين ورثه متوفاي كافري مسلم باشد وراث ارث نمي برند اگرچه از لحاظ طبقه و درجه مقدم بر مسلم باشند.» مشخصا منظور از كافر٬ چه در فقه و چه در قانون مدني٬ غيرمسلمان است و شامل كفار اهل كتاب و كفار غيراهل كتاب مي شود. مسئله اي كه با بيان مطالب فوق مطرح مي گردد اين است كه آيا اگر متوفاي مسلمان٬ وارثي از اقليت هاي شناخته شده در قانون اساسي داشته باشد٬ وارث ارث نمي برد؟ رويه قضايي در اين زمينه دچار اختلاف است: در حالي كه برخي دادگاه ها اين اقليت ها را مشمول اين حكم دانسته اند٬ اداره كل حقوقي و تدوين قوانين قوه قضاييه در دو نظر مشورتي خود آورده است: «درخواست فرد مسلم (احد از ورثه) از دادگاه داير بر حذف نام بقيه فرزندان و عيال متوفي زرتشتي از گواهي حصر وراثت صادره وجاهت قانوني ندارد»؛ «چنانچه احد از وراث متوفاي غيرمسلمان٬ مسلمان باشد يا بعدا مسلمان شود٬ تقسيم ما ترك وي فقط بر اساس قواعد مسلم حين الفوت به عمل مي آيد و مقررات ماده 881 مكرر قانون مدني در مورد متوفاي مسلمان است». با توجه به اين اختلافات و با عنايت به مشكلات حاصله از اجراي ماده 881 مكرر ق.م. ٬ 3/2 نمايندگان مجلس شوراي اسلامي با امضاي طرحي٬ الحاق اين تبصره را به ماده مذكور پيشنهاد نموده اند: «تبصره- اقليت هاي ديني كه در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران به رسميت شناخته شده اند مشمول حكم اين ماده قانوني نمي باشند». اما اگر متوفي و وراث غيرمسلمان باشند تكليف چيست؟ آيا قوانين مدني ايران كه بر پايه فقه اماميه تدوين شده اند حاكم بر تقسيم چنين تركه اي هستند يا اين تقسيم بر اساس احكام ديني اقليت ها صورت مي پذيرد؟ اصل دوازدهم قانون اساسي پس از تعيين اسلام به عنوان دين رسمي و مذهب جعفري اثني اعشري به عنوان مذهب رسمي ايران٬ ديگر مذاهب اسلام را محترم شمرده و آزادي پيروان آن ها را در اطاعت از تعاليم مذهبشان به خصوص در زمينه احوال شخصيه (ازدواج٬ طلاق٬ ارث و وصيت) متذكر شده است و به اين مسئله كه «دعاوي مربوط به آن در دادگاه ها رسميت دارند» عنايت نشان داده است. همين قانون در اصل سيزدهم٬ پس از شناسايي ايرانيان زرتشتي٬ كليمي و مسيحي به عنوان تنها اقليت هاي ديني كشور٬ اضافه مي كند كه «در حدود قانون در انجام مراسم ديني خود آزادند و در احوال شخصيه و تعاليم ديني بر طبق آيين خود عمل مي كنند.» و در نهايت اينكه راي هيات عمومي ديوان عالي كشور٬ مورخ 19 آذر ماه 1363 ٬ بيان مي دارد: «نظر به اصل سيزدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و اينكه به موجب ماده واحده قانون اجازه رعايت احوال شخصيه ايرانيان غيرشيعه در محاكم مصوب مرداد ماه 1312، نسبت به احوال شخصيه و حقوق ارثيه و وصيت ايرانيان غيرشيعه كه مذهب آنان به رسميت شناخته شده است، لزوم رعايت قواعد و عادات مسلمه متداوله در مذهب آنان در دادگاه ها، جز در مواردي كه مقررات قانون راجع به انتظامات عمومي باشد، تصريح گرديده است، لذا دادگاه در مقام رسيدگي به امور مذكور و همچنين در رسيدگي به درخواست تنفيذ وصيت نامه، ملزم به رعايت قواعد و عادات مسلمه در مذهب آنان، جز در مورد مقررات قانون راجع به انتظامات عمومي بوده و بايد احكام خود را بر طبق آن صادر نمايد. اين راي برابر ماده 42 قانون امور حسبي و ماده 3 از مواد اضافه شده به قانون آيين دادرسي كيفري مصوب مرداد ماه 1337 براي دادگاه ها در موارد مشابه لازم الاتباع است». نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
تفکیک مجازات های بازدارنده از تعزیرات جرائم و مجازات ها از ديدگاه هاي گوناگوني قابل تقسيم بندي اند. براساس ماده 12 قانون مجازات اسلامي٬ مجازات ها به پنج دسته تقسيم مي شوند: حدود٬ قصاص٬ ديات٬ تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده. مواد 16 و 17 همين قانون به ترتيب تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده را تعريف مي كنند. در ظاهر اين دو ماده٬ تفاوتي بين مجازات هاي مذكور قابل ملاحظه نيست. چرا كه هر دو از مجازات هاي غيرمقدر هستند و لفظ «تعزير» براي هر دو قابل استفاده است. اما تامل بيشتر٬ تفاوت هاي اين دو ماده را نشان مي دهد: مجازات تعريف شده در ماده 16 بر فعل حرام يا ترك فعل واجب مترتب مي شود (تبصره 1 ماده 2 قانون آ.د.ك.) اما ماده 17 ناظر به جرائمي است كه بر عكس ماده پيشين كه از قبل توسط شارع تعيين ودر فقه مطرح شده اند٬ به منظور «حفظ نظم و مراعات مصلحت اجتماع در قبال تخلف از مقررات و نظامات حكومتي»٬ «از طرف حكومت» تعيين مي گردند. يعني مجازات هاي ماده 16 تعزيرات شرعي اند و مجازات هاي ماده 17 تعزيرات حكومتي. گرچه بنا به ضرورت در قانون فعلي٬ تعزيرات شرعي پيش بيني شده اند٬ اما در اساس تعزيرات شرعي «بما يراه الحاكم»اند و نمي توان آن ها را مقدر يا مقيد نمود. چنانكه ماده 16 هم اين تاديب و عقوبت را به نظر حاكم واگذار كرده است. لكن ار آنجا كه تعزيرات حكومتي اساسا توسط حاكم تعيين مي گردند٬ قابليت پذيرفتن هر قيدي را دارند. از سوي ديگر٬ تعزيرات با پايه و مبناي شرعي٬ حق الله محسوب مي گردند و قابل گذشت نيستند. اما مجازات هاي بازدارنده كه بر جرائم عليه حق الناس بار مي شوند قابل گذشت هستند. از مهمترين آثار مترتب بر تفاوت بين اين دو نوع مجازات اين است كه بر خلاف تعزيرات٬ مطابق ماده 173 قانون آ.د.ك. ٬ مجازات هاي بازدارنده مشمول مرور زمان مي شوند. از زاويه اي ديگر٬ مجازات ها را مي توان به سه دسته اصلي٬ تكميلي و تبعي تقسيم نمود. مجازات اصلي همان مجازاتي است كه در قانون به صراحت براي جرم مشخص شده است. گاهي دادگاه علاوه بر مجازات اصلي و در تتميم آن٬ با استناد به ماده 19 ق.م.ا. ٬ حكم به مجازات ديگري مي دهد كه آن را مجازات تكميلي مي گويند. اين نوع از مجازات اگر در متن دادنامه نيامده باشد و به شكل خود به خودي اجرا شود٬ مجازات تبعي ناميده مي شود. بنابر اين تعاريف و از آنجا كه تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده به صراحت در قانون پيش بيني شده اند و حتي كتاب پنجم از قانون مجازات اسلامي به آنها اختصاص يافته است٬ اين دو نوع مجازات از مجازات هاي اصلي محسوب مي گردند. تا اينجا دانسته شد كه تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده در عين منفك بودن٬ در دسته مجازات هاي اصلي قرار دارند. اما راي وحدت رويه هيات عمومي ديوان عالي كشور٬ به شماره 590 مورخ 5/11/٬1372 بر خلاف استدلالات فوق الذكر معتقد است: «مجازات هاي بازدارنده مذكور در ماده 17 قانون مجازات اسلامي مصوب هشتم مرداد 1370 به ضرورت حفظ نظم و مصلحت اجتماع در باره كساني اعمال مي شود كه مرتكب جرم عمدي شده و تعيين مجازات تعزيري مقرر در قانون براي تنبيه و تنبه مرتكب كافي نباشد كه در اين صورت دادگاه مي تواند بر طبق ماده 19 قانون مجازات اسلامي مجازات بازدارنده را هم به عنوان تتميم مجازات در حكم خود قيد نمايد و تعيين حداكثر مجازات تعزيري مانع تعيين مجازات بازدارنده نمي باشد. ...» مطابق اين راي٬ مجازات بازدارنده مذكور در ماده 17 از مجازات هاي تكميلي ماده 19 به حساب مي آيد و كاربرد آن در تتميم مجازات هاي تعزيري است. در حالي كه مشاهده نموديم كه بر خلاف اين راي و مطابق مواد قانوني٬ تعزيرات و مجازات هاي بازدارنده در عرض هم اند و مجازات هاي تكميلي و تبعي در طول آنها قرار دارند. لذا شايسته است كه هيات عمومي ديوان در صدور آرا وحدت رويه دقت بيشتري به خرج دهد. چرا كه اين آرا در حكم قانون اند و دادگاه هاي كشور مكلف اند به پيروي از آنها. نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
واکاوی حقوق اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حیّ توانا مطلب پيش رو سعي در بيان مقدمه اي دارد بر ساير مطالبي كه قرار است جمعه هر هفته٬ در اين صفحه درج گردند. مجموعه اي كه اكنون در قسمت «حقوق» آن مشغول به خواندن شده ايد٬ با تلاش و همراهي دوستاني آغاز به كار كرده كه چند سالي از همكاري شان در چنين حوزه هايي مي گذرد. دغدغه هاي مشترك ما٬ موجب پاسخ مثبتمان به پيشنهاد آقاي سردبير مبني بر داير كرن مجموعه حاضر شد. از جمله اين دغدغه ها و نظرات مشترك –چنانكه اشاره هايي در ديگر مقالات آمده- احساس نياز به "توسعه پايدار"٬ تلاش در پي دستيابي به "مصالح عالي عمومي و ملي"٬ مقدم دانستن كار فرهنگي بر ديگر فعاليت ها در در عرصه عمومي و بيش و پيش از همه توجه به دين داري و دين مداري هستند. از اين رو نويسندگان بخش هاي مختلف٬ در هر مقاله سعي در كند و كاو و تحليل گوشه اي از مسائل مربوط به اين مقولات خواهند داشت. با پيروي از همين منطق٬ صفحه حقوق بر آن است تا نوشته هايي در راستاي طرح و پاسخگويي به چنين موضوعاتي فراهم آورد؛ البته از ديدگاه حقوقي و با استفاده از استدلالات و مفاهيم خاص اين علم. اصل در روش نگارش صفحه حقوقي در هفت حرف ٬ تحليل و نقد حقوقي خواهد بود؛ برآنيم تا با حلاجي مشكلات و موانع حقوقي كشور٬ در پي يافتن راه حل آن ها باشيم. البته اين گفته به معناي محاط ماندن در دايره حقوق ايران نخواهد بود. بلكه اين هدف را با استفاده از ابزارهاي تطبيقي نيز دنبال مي كنيم. مرادمان از «حقوق»٬ محيط تمام شاخه هاي اين علم است؛ چه عمومي و خصوصي و چه داخلي و بين الملل. به فقه هم٬ به عنوان بخش كهن و فربهي از حقوق مان٬ سر خواهيم زد؛ به خصوص بر فقه سياسي تاكيد می ورزیم كه بر خلاف حوزه خصوصي آن٬ كمتر مورد عنايت قرار گرفته است. در وراي چنين موضوعاتي٬ حتما نگاهي به فلسفه حقوق و مكتب هاي حقوقي خواهيم داشت. چرا كه تنها با بررسي و تحليل تحولات تاريخ انديشه حقوقي جهان و ايران است كه مي توان زير و بم هاي حقوق كشور را شناخت٬ آن را محك زد و در نهايت در جهت بهبود و تعالي آن گام برداشت. از آن جا كه در اثر انقلاب مشروطيت بود كه حقوق ما به شكلي مدون و منسجم درآمد٬ تمركز ما در اين سير تاريخي بر سده اخير معطوف مي گردد.ميزان ما در اين سنجش ها٬ همانا اجراي انصاف قضايي و تحقق عدالت اجتماعي خواهد بود. به واقع به دنبال دستيابي به حقوقي عادلانه تر هستيم؛ حقوقي كه بتواند بنا بر دستور قرآن٬ عدل را حاكم سازد: «و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل».خواسته ما از مخاطبان اين صفحه اين است كه ما را از نعمت نظراتشان محروم نفرمايند. با جملاتي چند از دعاي چهاردهم صحيفه سجاديه٬ اين مقاله را به پايان مي رسانيم: «خدايا٬ همچنان كه ستم ديدگي را در چشم من بد آراسته اي٬ مرا از ستمگري نيز رويگردان كن.خدايا٬ جز در پيشگاه تو دادخواهي نمي كنم٬ و از هيچ داوري جز تو ياري نمي خواهم؛ هرگز! پس بر محمد و خاندانش درود فرست و دعايم را به اجابت رسان و دادخواهيم را به دگرگون شدنِ حالِ من پايان ده.» نوشته شده توسط سینابنی زمانی | لینک ثابت | حرف هفتم (حقوقی) |
|
|