|
|
"مملکت" بسم الله موضع گیری خشک و بدون تفکر و عجولانه و احساساتی (یا خوب یا بد)، همیشه ما را از دیدن واقعیت دور می کند. وقتی که فیلم تقاطع به کارگردانی ابوالحسن داوودی ساخته شد، انتقادات و بلکه حملات بسیاری را نه بر شکل و فرم آن و بلکه در باره محتوای آن دیدم و خواندم و از همین رو بود که تا تصمیم گرفتم چیزی ببینم، تقاطع انتخاب اولم شد. می گفتند تقاطع بیانیه ای سطح پایین و تکراری بر علیه قشر فرهیخته و فرهنگ مدار و پر شور و شعور جوان ماست و از بالا به ایشان می نگرد، آن هم با همان نگاهی که پاره ای از پدران و مادران (نسل مسن جامعه) به نسل نوپا و رو به رشد جوان ایرانی دارند، آن قدرهمین تحلیل خاص با اشاره به قسمت های مختلف فیلم تکرار شد، که به نظر می آمد دیگر انتقادات تکراری شده است. به هر ترتیب نه من در مقام نقد یک اثر سینمایی هستم و نه اساسا چنین نیتی را دارم، تنها دیدن شخصیتی در فیلم، من را ترغیب به نوشتن در این خصوص کرد:"مملکت"؛ زنی سیاه چهره و با عینک های ته استکانی که حتی راه رفتنش هم ایراد دارد و خسته و رنجور، تنها با فروش لوازمی امرار معاش می کند، تا تنها بتواند زندگی کند (که البته گویی کارگردان برای از دست ندادن جنبه شعاری فیلم، پسری پاک و معصوم را هم در کنار این پیرزن قرار داده است). نگاه پیرزن، حرکاش، جملاتش، عقایدش و دست و پای بیهوده ای که می زند، همه و همه به اضافه نام و نشانش، من یکی را که به یاد "مملکت" خودمان انداخت؛ علیل، فرسوده، رنجور، خسته، شکسته و تنها به امید نان شب. نمی دانم تا چه حد، اما گمان می کنم که شخصیت "مملکت" در فیلم، گویی وظیفه نمایش اوضاع و احوال جامعه فعلی ایرانی را بر عهده داشت، هم چنان که احساس قرابت و تفاهم خاصی را برای من ایجاد کرد! به هر حال شاید "مملکت" از دید من این گونه باشد، اما آیا واقعا "مملکت"، این گونه است؟
.............................. پ.ن1: من خودم هم جواب واضح و روشنی برای این سوال ندارم پ.ن2: بنده هم هنوز لااقل به لحاظ سنی جزء قشر جوان به حساب می آیم پ.ن3: جدای از تمامی این انتقادات، دیدن "مملکت"، خالی از لطف نیست... نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |
ضرورت اندیشه های رئیس جمهور بسم الله
«عبدالرضا شيخالاسلامي رييس دفتر رييسجمهور و رييس "شوراي سياستگذاري و نظارت بر انتشار آثار و انديشههاي رييسجمهور"، در احكام جداگانه اعضاي شوراي سياستگذاري و نظارت بر انتشار آثار و انديشههاي رييسجمهور را منصوب كرد. براساس اين حكم آقايان دكتر غلامحسين الهام، دكتر محمدحسين صفارهرندي، مهندس مجتبي ثمره هاشمي، حجه اسلام روحالله حسينيان، دكتر حاج علي اكبري، مهندس صادق محصولي، دكتر رحيمپورازغدي، دكتر علي مطهري، مهندس علي اكبر اشعري، مهندس علي اكبر جوانفكر، دكتر محمدعلي فتحاللهي، دكتر محمد شفيعيفر، محمد جعفر بهداد و مجتبي زارعي به عضويت " شوراي سياستگذاري و نظارت بر انتشار آثار و انديشههاي رييسجمهور" منصوب شدهاند. مجتبي زارعي همچنين مسووليت دبيري اين شورا را بر عهده دارد.» خبری که در بالا آمده است، در این چند روزه مواضع منفی بسیاری را به خصوص در جریان اصلاح طلب به همراه داشته است، اما به زعم من این اقدام می تواند پدیده میمون و مبارکی باشد؛ از آنجا که اولا به هر حال پس از گذشت دو سال از ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد و تلاش بی وقفه تحلیل گران چپ و راست در راستای فهم مبانی فکری ایشان، ابهامات فراوانی کماکان پابرجاست و هر جا که به نظر رسیده صاحب نظری به تحلیلی درست از مجموعه عملکردهای رئیس جمهور رسیده، اقدامات پی در پی بعدی ایشان، این خیال خام را بر هم زده و به این یاس و ناامیدی حاصل از عدم امکان شناخت "اندشیه های رئیس جمهور" دامن زده است و ثانیا این اقدام بسیار بزرگی به حساب می آید که به هر ترتیب رئیس جمهور محترم بدین نتیجه رسیده اند که تنها عمل و عملگرایی جواب گوی مدیریت کشور نیست و به هر ترتیب نیازمند اندیشه و اندیشیدن هستند و ثالثا اینکه گویی طراحان این شورای سیاست گزاری به نوعی به درد تاریخی حکومت های ایرانی پی برده اند و علی رغم آمد و رفت پیاپی حکومت هایی بدون پایه فکری شفاف و واضح، درصد ایجاد دولتی با اندیشه و مشی فکری روشن و قابل نقد و نظر می باشند. جدای از تمام این احتمالاتی که در بالا ذکر شد و بیشتر به خیال پردازی های شیرین شبیه می ماند، نتیجه ای که از تاسیس چنین شوراهای سیاست گزاری ای می توان توقع داشت، این است که لااقل فرد اندیشمندی که در جهت سیاست گزاری و نظارت بر انتشار آثار و اندیشه های او، اقدام به تشکیل شورایی خاص نموده اند را اندکی به تامل وادشته و ناچار به اندیشیدن نماید. نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |
با سرمایه تان چه می کنید؟ بسم الله زمانی که مترصد انتخاب عنوانی برای نگارش متن حاضر بودم و این عنوان به ذهنم خطور کرد، نگران شدم که شاید مخاطبان گمان ببرند که این جانب نیز فریفته تبلیغات این شرکت های اینترنتی شده و می خواهم علم گسترش نام و نشانشان را بردارم، اما باور بفرمایید واقعیت چیز دیگری است... سرمایه جدای از معنای خاصش که بیشتر درعلم اقتصاد کاربرد دارد، مفهموم عام تری را نیز به ذهن می رساند که گستره ای بزرگتر از مفهموم فوق الذکر دارد. سرمایه به مفهوم عام را می توان حتی مشمول دارایی معنوی نیز نمود و سطح معنایی وسیعی را برایش در نظر گرفت. از این روست که وقتی فردی می گوید: "جوانان کشوربا هر لباس و مد مو، عزیزان ما و سرمایه های کشور هستند" ، قطعا نمی توان به منظور کلامش صرف جستجو در علم اقتصاد دست یافت و این سخن عرفا، معنای عام تری از "سرمایه" را به ذهن متبادر می سازد؛ معنایی اعم از مادی و معنوی که بنا به سیاق جمله، در مقام بیان مرتبت والا و دوست داشتنی و محترم جوانان قاعدتا ایرانی به زبان آورده شده است، از آنجا که گوینده سخن، نامزد نهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران بوده و در ایران نیز چنین گفته است، به کار نبردن لفظ "ایرانی" بعد از لفظ "جوانان"، دلیلی جز بدیهی بودن ملیت مخاطب ندارد، چه نامزد محترم، علی القاعده کاری به کار جوانان فی المثل کوبایی یا ونزوئلایی نداشته چرا که همتش بر این بوده تا رئیس جمهور"جمهور ایرانی" گردد.
از سویی دیگر به کار بردن لفظ عام "جوانان" دلالت بر این دارد که گوینده تمامی جوانان را مدنظر داشته و روی صحبتش با قشر خاصی نبوده و گویا از این راه درصدد بوده تا آرای قابل توجه جوانان ایرانی را نصیب خویش گرداند. این فرضیه با نگاهی به مساله ای دیگر قابل قبول تر می نماید؛ آنجا که نامزد محترم اکثر تلاش و توجه خود را جهت پیروزی در انتخابات، به شعارهای اقتصادی اختصاص می دهد و از طرح شعارهای فرهنگی تا حد امکان می گریزد و آنجا نیز که وارد حوزه فرهنگ می شود، از افرادی شبیه "کلهر" بهره می گیرد و سخنانی از این دست بر زبان می راند. به هر ترتیب جدای از بحث بالا، کلمه نامانوس دیگری نیز در جمله این نامزد دوره نهم وجود دارد که در شرایط کنونی درک آن اندکی مشکل به نظر می رسد و آن لفظ "ملاطفت" است که تعبیر و تفسیر آن دیگر بر عهده مخاطبان است. اما اینکه چرا بنده امروز به بررسی جمله این نامزد محترم دور نهم پرداختم، پاسخ چندان مشکلی ندارد؛ چه از یک سو این نامزد محترم اکنون، رئیس جمهور ایران شده و از سویی دیگر با تابستانی شدن هوا و بیانات مقامات ناجا، تجربه سال های دور مبارزه با بدحجابی دوباره در اذهان جمعی از ملت (که بدحجابند)، زنده شده است. اما آنچه که من می خواهم در این فرصت مختصر به ذکرش بپردازم، چند نکته ای کوتاه است که امیدوارم بتوانم آن را به اجمال بیان کنم: ۱- بنا به گفته بزرگ مردی که "همه چیز این مملکت به هم می آید" ، می توان به راحتی تمام اتفاقات ایران را با هم مقایسه نمود. لذا بنده نیز تمایل دارم تا با چنین نگاهی به طرح مذکور بنگرم، بنابراین به سراغ معضل مشابه اما زمستانه جامعه ایران (که اکثریت مردم از آن رنج می برند) می روم؛ مشکل نبود کانال ها وآبراه ها و جوی ها و جاده هایی که بتوانند در فصل زمستان کشش تحمل عابران پیاده و سواره را داشته باشند. هر سال هجری شمسی، ایران و مردم و مسئولینش با این مشکل مواجهند و هر سال نیز هزینه هنگفتی جهت حل و فصل سریع و ضربتی و دفعی مشکل مردم، اختصاص داده می شود و تابستان همان سال اما، هیچ فعالیتی جهت ترمیم و کارآمدسازی معابر عمومی و کانال ها و ... نمی شود. نوع برخورد با این مساله، شباهت بسیار عجیبی با "داستان برخورد با بدحجابی" دارد، از این رو که تنها هر تابستان و به موقع شروع فصل گرما آغاز می شود و با آمدن فصل سرما به فراموشی سپرده می شود. البته تنها تفاوت در اینجاست که در مورد اول شما با یک مشت خاک و گل و سیمان طرف هستید و در مورد دوم با اشرف مخلوقاتی به نام انسان! و صد البته گمان نمی رود که برنامه ریزی برای هر دو یکسان و مشابه باشد. ۲- نگارنده تا کنون به دفعات از زبان تمامی اهل علم و صاحب کمال شنیده است که "اسلام، دین شمشیر نیست". این جمله ای است که من از کودکی با آن بزرگ شده ام و به بلوغ رسیده ام و حال نیز به کرات آن را می شنوم. اما مقابله با بدحجابی با آیین نامه و ماده و قانون و زندان و جریمه های سانتی و متری، انصافا چیزی بوده است که تا بدین ایام به گوشم نرسیده بود. البته بنده نافی این نیستم که رعایت نظم جامعه ای اسلامی، مستلزم اجرای قوانینی می باشد، اما از آن سو نیز نافی حقوق لامذهب ها و سهل انگارها و ... در حد و حدود خویش نیستم، حال آنکه ابتدا باید شخصی اسلامی بودن جامعه کنونی فی المثل تهران را به من اثبات نماید تا بعد در خصوص نحوه قانون گزاری صحیح و ترجیح فرهنگ سازی و قانون مند کردن شیوه برخورد و ... با وی وارد گفتگو شوم. ۳- چرا برخی افراد (و یا شاید بهتر است بگویم اکثر ما ایرانی ها) عادت کرده ایم که به موقع فصل امتحانات و در گیرودار قبولی و مردودی، همیشه به سراغ استاد برویم و با ادای کلماتی احساس برانگیز از استاد، طلب نمره قبولی بنماییم؟ چرا تا موسم انتخابات فرا می رسد ما همه آدم هایی دموکرات و آزاد اندیش و خدمتگزار و ... می شویم اما خدای نکرده به محض قبولی در آزمون، به ناگاه با فراموشی "داستان ساختگی مرگ مادرمان"، چنان به وجد آمده و پای کوبی می کنیم که استاد دیگر پشت دستش را داغ می گذارد. مگر ما نمی دانیم که چهار سال بعد نیز نیازمند تک تک نمراتی هستیم که استاد به ما ارزانی می دارد و از این رو که چون همیشه چیزی در چنته نداریم، باز کارمان به نگاه های کنجکاو و بدبین او خیره خواهد شد؟ مگر ما فقط استادمان را برای فصل امتحانات می خواهیم و مگر موسم امتحانات تعطیلی بردار است؟ ۴- بسیار دقیق به خاطر دارم که در جمعی از نمایندگان مجلس، جلسه ای بود که در آن به بیان مشکلات مبتلابه آن روزها اشاره می کردیم، از آنجا که جمع کوچک و خودمانی بود، نماینده محترمی تریبون را به دست گرفت و دقایق طولانی در خصوص "انقلابی بودن" ملت حزب الله ایران (ما ایرانی ها را می گفت) سخنرانی کرد و با شدت و حدت فراوانی بر فردی که به گمانش "انقلابی" نبود، تاخت. بعد از ظهر بود که از مجلس بیرون می آمدیم، روبه روی مجلس دختر و پسری را دیدیم که چسبیده به هم در حال راه رفتن و گفتن و خندیدن اند، همان جا دوستی اشاره ای به این دختر و پسر کرد و گفت: آیا اینها این آدم ها را نمی بینند؟ واقعیت داستان این است که متاسفانه مسئولین محترم ما، این آدمها را نمی بینند و از این روست که برایشان نیز برنامه ریزی ای نمی کنند و در کل جز "امت حزب الله" نمی شمارندشان. به همین دلیل است که صرفا به شکل مزاحمانی برای دین و ناموس مردم دیده می شوند و اضافی به حساب می آیند، این نکته بسیار مهمی است که تا کنون مسئولین ما خود از نزدیک با چنین آدم هایی برخورد نداشته و صرفا بدانها نه به دید یک انسان بلکه به عنوان یک عامل انحراف و مختل نظم عمومی می نگرند. به همین سبب است که هیچ گاه تا کنون امکان برقراری ارتباطی نزدیک میان آنها به وجود نیامده است و هر دو طیف (دو طیف کلی اجتماع ما) بیشتر به شکل دسته بندی شده ای به یکدیگر نگاه می کنند؛ یکی در مرام فکری اش، دیگری را "بسیجی ... ریش دار متحجر و عقب مانده و دهه شصتی" می داند و دیگری آن یکی را "منحرف از خدا بی خبر لامذهب تازه به دوران رسیده" و از همین روی است که تنها تعاملات این دو طیف، لاجرم بویی از خشونت را به مشام می رساند و نوع دیگری از ارتباط ما بین شان تعریف نشده است...
۶- پوپولیسم رویاروی پوپولیسم، تنها نتیجه اقدامات از این دست حاکمان می باشد. بسیار واضح است که هر زمانی صداهای رادیکالی حکومت در جامعه شنیده شود و کاری از دست میانه روها برنیاید، تنها صدایی که ندای "هل من مبارز" حکومت را پاسخ می دهد، همان صداهای رادیکال خفته در بطن جامعه است که همیشه خطری جدی برای انسداد مسیر توسعه کشور به حساب می آمده و می آید. تنها شکل مواجهه با این قبیل رفتارهای قهری، برخوردهای دفعی و تهاجمی است و تنها مولود این تهاجم دوطرفه، قربانی شدن ضرورتی به نام "توسعه یافتن". اقداماتی از این دست، صرفا در کوتاه مدت، اندکی ترمیم وضع پوشش جامعه و مقدار کمی خشونت و قربانی را به همراه خواهد داشت، اما در طولانی مدت صرفا موجب به فراموشی سپرده شدن ضرورت توسعه و پیشرفت می گردد و هیچ نتیجه ای جز عقب ماندگی کماکان را به همراه ندارد. ۷- و اما راه چاره: راه چاره (همان طور که پیش تر هم گفته ام)، خودمانیم، خودمان و بس... اگر زمانی به این درک برسیم که از فرصت کوتاهی که برای آزاد بودن داریم، استفاده کنیم، اگر به جای "لقمه را به دور سر چرخاندن" از ابزار هر کاری برای دست یابی به همان مقصود مرتبطش استفاده کنیم و فی المثل به جای شرکت در انتخابات به نسبت آزاد، بعدترها دست به راه پیمایی اعتراض گونه در فضای به نسبت بسته نزنیم، اگر بفهیمیم و بپذیریم که جامعه ما تنها متشکل از آنهایی که خودمانیم نیست و از تنوع برخوردار است، اگر بتوانیم درک کنیم که صرفا با ظاهری خاص امروزی نخواهیم شد و "امروزی شدن" الزاماتی بس مهم دارد که بسیاری از ما حتی حوصله شنیدنش را هم نداریم، اگر این قدر فهم مان بالا باشد که قدرت داشته باشیم این را هضم کنیم که سنت دینی هیچ ارتباط و الزامی با شمشیر و باتوم و طرح و ماده ندارد (چرا که قرن ها تشیع، فقط و فقط با فرهنگ سازی و تعلیم انسان ها به حیات خود ادمه داده است و نه با زور سرنیزه) و اگر و اگر و اگر ...، شاید آن زمان بتوانیم درک کنیم که مشکل امروز ما چیست؟
............................................................. پ.ن: در لحظات آخر فیلمی به دستم رسید که لینک آن را می گذارم، انصافا دوباره دیدن و شنیدن رئیس جمهور دو سال پیش، لذت غیر قابل وصفی دارد... نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |
ما چه ایم؟ تا کنون بسیار پیش آمده که دوستانی به وبلاگ مراجعه کرده، ما را با این سوال مواجه نموده اند که "شما که و چه هستید؟" صرف نظراز اینکه تک تک نویسندگان خود را و فکر خود را در مطلب آغازین شان معرفی کرده اند، تلاش پاره ای از خوانندگان برای شناخت جمع ما و به ظاهرعدم موفقیت آنها (که اگر موفق شده بودند دیگر سوالی از سوی ایشان در این زمینه پرسیده نمی شد)، موضوع جداگانه ای به حساب می آید که باید آن را ناشی از سه علت دانست: 1- نبود فرصت کافی برای مخاطبان تا بتوانند تک تک مطالب آغازین را مرورکرده و خود به جمع بندی ای در این باره برسند (که قطعا این نحوه، شناخت جامع تر و کامل تر و البته پایدارتری را به خواننده می دهد) 2- عدم مطالعه مطلب آغازین ما، که البته شاید این هم معلول عدم دسترسی راحت بدان بوده باشد 3- قصد ما... بدین معنا که از همان ابتدا، بنا را برآن گذاشته بودیم تا خواننده به واسطه نوشته ها، ما را بشناسد و نه به سبب شخصیت و موقعیت اجتماعی، گرچه با معرفی کامل خود (معرفی شناسنامه ای)، می خواستیم این شائبه را از ذهن مخاطب پاک کنیم که اعتقادی به سخن خویش نداریم و یا از آنچه می گوییم می هراسیم (البته تصمیم مان به معرفی خویش، دلایل دیگری نیز داشته است). به هر ترتیب، ما گروهی چند نفره ایم که چون همه دغدغه داریم، نه دغدغه نان و نام بلکه دغدغه اندیشه و مرام... جمع ما جمعی کوچک و جمع وجورست که فعالیت فکری فرهنگی را بر باقی فعالیت های رایج ترجیح می دهد. عمل می کند و نسبت به بیرون اقتضا دارد، بی موضع و منفعل و قهوه خانه ای نیست، در دنیای بیرون نفس می کشد و هوای ایران را دم و بازدم می کند، اما پا که به عرصه فعالیت اجتماعی می گذارد، عقلانیت را بر همه چیز ارجح می داند. به دنبال کسب نام و سروصدا و هیاهو نیست، که هیاهو و هیجان را بزرگترین آفت ایران می داند... هیجانی که "مشروطیت" را و "ملی شدن نفت" را و حتی "انقلاب اسلامی" را از بسیاری از نعمت ها بی بهره کرد و یا حتی تبدیل به بلا نمود، هیجانی که نوسان صبحگاهی و عصرانه اش، تمامی تلاش های مصلحین را بر باد داد، هیجانی که اصلاحات را چنان کرد که با تغییر دولت و مجلسش، گویی به کل اثری از آن در تاریخ ایران نبوده است، هیجانی که ... نه! اشتباه نکنید، ما هم اعتراض می کنیم، ما هم می نویسیم، ما هم نقد می کنیم، ما هم سوال می پرسیم، اما هیاهو نمی کنیم، جنجال نمی آفرینیم، خودمان را به درودیوار نمی کوبیم! ما اهل اندیشیدنیم و تا نیندیشیم، اقدام نمی کنیم، گرچه حتما خطا هم خواهیم کرد، اما لااقل خود می دانیم که با برداشت و تحلیل خطا، این کار را انجام داده ایم و نه از روی احساس مان... ما همگی (هم چنان که در مطلب مربوط به معرفی و حرف صفرم نخست هم بیان کردم)، درد اشباع شده اطراف مان را تنها یک چیز می دانیم که شما می توانید نام آن را هر چه می خواهید بگذارید؛ عدم آگاهی، عدم توسعه، عقب ماندگی یا هر لفظ دیگری که مناسب می دانید. ما و مردم مان بیماریم و درد می کشیم به مرض ندانستن؛ ما همیشه دیر می رسیم، همه جا دیر می رسیم، هر وقتی دیر می رسیم؛ تکنولوژی، مدرنیته، دین، الحاد... اصلا اگر دیر نمی رسیدیم چه دلیلی داشت که "اکنون" کمونیست شویم؟ محصولات 100 سال پیش غرب را با ولع و دو چشمی نظاره کنیم؟ با خوانش دعاهای گنج العرش یوگا شویم!؟ صوفی شویم و هوهو کنیم؟ برای عزای عزیز بشر، صدای سگ دربیاوریم؟ سخن از نبود حجاب در دنیای مدرن برانیم و بر سر مزار عزیزمان مشکی پوشان بر سر و صورت بزنیم؟ از آزادی و دموکراسی بگوییم ولی آنها را حتی در کوچک ترین و دم دست ترین گروه اجتماعی پیاده نکنیم؟ بردگی را منسوخ بدانیم ولی خود مستخدم بگماریم؟ با آخرین مدل ماشین این طرف و آن طرف برویم و در ... سکونت بگزینیم و در عین حال برابری را بدیهی ترین اصل اجتماع بدانیم؟ هر اندیشه ای را لااقل 10-20 سال بعد کپی برداری کنیم و یکی دو نفری را به نمایندگی اش به ایران بیاوریم و بعد دانشجوی مان را به سراغش ببریم تا به جای پاسخ، از وی امضا بخواهد؟ ما "کماکان دوریم " و به همین واسطه "همیشه دیر می رسیم". ما "ملت همیشه بازمانده" ایم؛ بازمانده از مدرنیته، از سنت، از جدید، از قدیم... شاید این تعبیر صحیح نباشد اما ما مردم "پا در هواییم"؛ صد سال از آشنایی مان با مدرنیته گذشته است اما هنوز کتاب "غرب زدگی" جلال مان قابلیت خواندن و استناد دارد، البته نه برای سیر مطالعاتی تاریخی، بلکه برای فهم بیش از پیش امروزمان! نه دلخوشیم به سنت مان نه در آغوش دنیای مدرنیم. نمی دانیم باید چه کنیم (یا می دانیم ولی بدان باور نداریم) و با این حال می کنیم! ما عجیبیم، عجیب!ندانسته زندگی می کنیم، فعالیت می کنیم، سیاست می ورزیم، علم می آموزیم و حتی تحلیل می کنیم!
اما باز گردیم به سوال اول : "ما" چه ایم؟ ما جزئی از همین مردمیم با همین آداب، با همین رسوم، با همین تعجب! اما می دانیم که عجیبیم و می دانیم که چرا. فکر می کنیم که راه را نیز کمی تا قسمتی یافته ایم، گرچه هنوز شاید آن قدر نور نباشد که بدانیم آیا به واقع یافته ایم؟ و از این روی هم چنان کمی تا قسمتی مرددیم ... نمی خواهیم راه مان را بر کسی تحمیل کنیم بلکه تنها به فکر بیان آنچه هستیم که گمان می کنیم شاید مرهمی باشد... پیش و بیش از همه آنچه که در بالا گفته شد، اعتقاد راسخ مان بر آن است که شاید چنین نباشد و از همین رو نیز هست که نخواسته ایم در پستو بیندیشیم، چرا که می دانیم آنچه در پستو اندیشیده شود برای زیستن در پستو به کار می آید و بس. ما روی دیگری نیز داریم؛ یک روی معمولی، یک روی عادی، یک رویی که از اجتماع مان به ارث برده ایم؛ به قول یکی از دوستان "ما آدم های متوسطی هستیم"؛ نه آن چنان خاص و نه آن چنان عام، نه آن چنان مذهبی و نه آن چنان بی مذهب، نه آن چنان متفکر و نه آن چنان بی عقل؛ آدم هایی کاملا معمولی با تفکرات و سوابقی که بالاخره دارند... نه معصوم از گناه، نه مبرا از خطا و نه دور از اشتباه و از همین روی است که اگر روزمره شویم ممکن است اشتباه کنیم و به خطا برویم... ما نه چپیم نه راست... عدالت را می خواهیم چون طعم تلخ تبعیض را بارها چشیده ایم، اما به نامش پشت به "توسعه" نمی کنیم، به نامش برای خود و ایل و تبارمان کسب محبوبیت نمی کنیم، به نامش فقر را بیشتر نمی کنیم. ما نه اصلاح طلبیم نه اصولگرا، چرا که نه آنچه تحت عنوان "اصلاحات" گذشت را چندان "اصلاحات" می دانیم و نه از "اصول" اصولگرایان چیزی درمی یابیم. ما نه براندازیم نه شیفته، سیاست و قدرت را امری بشری می دانیم که می بایست بر پایه نعمت خدادای "تعقل" بگردد، از این روی در مقام یک منتقد سیاسی، نه به چیزی یا کسی به دیده عصمت و تقدس می نگریم و نه از آن طرف، دوای دردمان را در رفراندومی همه جانبه برای سرکوبی حکومت خلاصه می کنیم، می خواهیم در ایران بمانیم و اندک اندک اصلاح کنیم. بزرگترین درد سیستم حاضر را نبود "نظارت" می دانیم... اضافه بر آنکه درد را در رأس هرم نیز می دانیم، به قاعده هم توجهی ویژه داریم، چه در صورت اصلاح قاعده، رأس نا کارآمد و فاسد، خود به خود توانایی اش را از دست خواهد داد... ما نه به دنبال جنبش اجتماعی ویرانگری هستیم و نه با فشار از پایین کاری داریم، تنها می خواهیم ویرانگری و تغییر یا اصلاح را ابتدا از تک تک خودمان آغاز کنیم، نه برای سرپوش گذاردن بر درد تاریخی مان تقصیر را بر گردن دیگری بیندازیم... بر این نیتیم که ما قبل تمام کنش های اجتماعی مان، آگاهی کسب کنیم، بیندیشیم و در نهایت با لحاظ شرایط بیرونی با روشی معتدل رفتار کنیم... حق بیان را برای همه قائلیم و تنها خط قرمزمان را عدم رعایت ادب و اخلاق و الزامات قانونی می دانیم و آمده ایم تا در این فضا نفس بکشیم و از همین روی نیازی به بیان مسائلی که منجر به نفس نکشیدن مان بگردد نمی بینیم، چه احتیاجی به تهیه سابقه برای اخذ پناهندگی نمی بینیم، گرچه به هیچ وجه از بیان حقیقتی که بدان دست یافته ایم، ابا نمی کنیم و تمام تلاش خود را نیز در جهت فراهم سازی تریبون برای همگی دوستان علاقه مند، به کار می بریم... آنچه بیان شد، به گونه واضحی بیانگر نکته پایانی این نوشتار است؛ ما همه آدم هایی چندوجهی و چند ضلعی هستیم که گرچه حتی بعضا با خود نیز تضادهایی داریم(!)، اما دلیلی برای تکذیب آنچه هستیم و یا نفی و طرد هم دیگر ندیده ایم، چه به عکس دلایل فراوانی نیز برای با هم بودن یافته ایم... هم چنان که بارها نیز گفته ایم، شرکت شما در جمع خود را، موهبت بزرگی می دانیم و شاید بیش از بیان خود، علاقه مند شنیدن شما باشیم؛ چه که حضور بیرونی ما نیز فلسفه ای جز این دو نداشته است... والسلام نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |
از "سی صد" تا یک "سد" بسم الله آن اوایل کار دانشجویی که باورمان نشده بود اصولا دانشجویی حال و هوای خاصی ندارد و بالاجبار به دنبال تزریق حال و هوایی به خودمان بودیم ، یک روز از سر کنجکاوی به دنبال یکی از اساتید مردم شناسی دانشگاه شیراز رفتیم که دکتر امان الاهی نام داشت. آن بزرگوار گویا از به نام ترین اساتید مردم شناسی ایران و محققین فعال بود و البته کتابی هم از سالیان پیش در دست چاپ داشت که آن زمان نیزهم چنان در دست چاپ بود! به هر ترتیب خلق و خوی خوش و سرزندگی استاد ، چنین نتیجه داد که دقایقی طولانی را با او در کنار ماشینش(که به نظرم پیکان کهنه ای بود) به گپ و گفتگو بگذراندیم و از حضرت مصباح گرفته تا ارزش باستانی منطقه مرودشت و اطرافش را مورد عنایت کلمات مان قرار دادیم . جدای ازاینکه آن روز چه شد و چگونه گذشت من هنوز به خوبی این جملات دکتر را به خاطر دارم که می گفت ما سالهاست مکررا پیشنهادهایی به مسئولین امرداده ایم تا به خرج خودمان تمامی تپه های آن اطراف را واکاوی کنیم و از آثار ارزشمند خاک شده در این نواحی به نفع ملت ایران و تارخ ملت ایران بهره برداری کنیم ، اما گویی روحیه محافظه کارانه حاکم برسیستم مدیریتی (چه در بعد کلان و چه در بعد خرد آن) کمافی السابق اجازه چنین اقدامی را نداده بود (البته برداشت من از دلیل مخالفت مسئولین در آن زمان این بود). اکنون دست کم 5 سال از آن دیدار ما می گذرد و گویا قراربرآن است تا در همان حوالی سدی آبگیری شود که لااقل تعدادی ، آبگیری اش را مصادف با از کف دادن یا تخریب یک مجموعه باستانی تاریخی می دانند. آبگیری ای که البته در عرصه عمومی چندان بی سروصدا هم نبوده و اتفاقا همین اواخر نیز واکنش تعدادی از دانشجویان شیرازی را در برداشته است. به هر حال تمامی اعتراضات مجازی و واقعی علیه این پروژه یک طرف (باتوجه به چرایی اعتراضات) و البته اراده مقامات برای محرومیت زدایی از مناطق محروم طرف سنگین تر داستان سد سیوند (ونمونه های مشابه و حتی مهم تر از نمونه سد سیوند) است. اراده ای که استدلالی جز رفع فقرزدایی و توسعه و آبادانی را در برنداشته و شعاری جز تامین عدالت معیشتی را سرنداده است. اما در این گیرودار تنها دو مطلب است که ذهن نگارنده را درگیر خود کرده است: ابتدا اینکه چگونه ممکن است مسئول عدالت طلبی آن هم از جنس مردم و برای مردم ، از میان مردم برخیزد ولی اقدام به انجام کاری کند که اقلا به احتمال 1% موجبات از بین بردن میراثی تاریخی را فراهم می سازد ، در حالی که به فرض وجود چنین گنجینه ای ، به راحتی می توان با استفاده از جاذبه تاریخی آن صدها برابر منفعت را سرریز مناطق فقیرنشین و بی بضاعت آن ناحیه کرد. و سپس اینکه از چه روی است که اقدامی آمریکایی برای تخریب وجهه تاریخی ایران و ایرانیان این گونه با برخورد منفی و قاطع و هجمه تمام عیار احزاب و جریانات و دستگاه ها و سازمان ها و مقامات ریز و درشت کشوری مواجه می شود ولی بی تدبیری عده ای برای برنامه ریزی و تسریع در اجرایی شدن طرحی که ویرانی بخش قابل توجهی از ثروت ملی در آن محتمل است ، اینگونه با اپیدمی بی توجهی رودررو قرار می گیرد ، آن گونه که صفحات تمامی خبرگزاری ها و سایت ها و وبلاگ ها و روزنامه ها پر از نام "سی صد" می گردد درحالی که کمتر پیش می آید که کوچک ترین جایی برای بیان ویرانگری های احتمالی آبگیری "یک سد" در نظر گرفته شود؟
....................................... پ.ن1: ماجرای دیدار با دکترمربوط به 5 سال پیش است بنابراین اگر خطایی در ذکر اسم داشته ام گوشزد بفرمایید تا اصلاح شود پ.ن2: من هم فی الواقع از میزان جدی بودن خطرات این کار چندان اطلاع دقیقی ندارم اما این را می دانم که لااقل عده ای ، این اقدام البته زودهنگام رئیس جمهوری را برای میراث تاریخی آن منطقه خطرناک می دانند. پ.ن3: با گشت و گذاری در لابلای صفحات اینترنتی دریافتم که موارد مشابه دیگری نیز وجود دارد از قبیل سد کارون 3 و سد سلمان فارسی و... تا جایی که میراث فرهنگی ترجیح می دهد به موارد مهم تر بپردازد و خطرات احتمالی آنها را رفع و رجوع کند تا خود را درگیر تمام مشکلات کند... پ.ن4: کسانی را دیدم که در توجیه ساخت چنین سد هایی گفته بودند : که "نباید به خاطر مردگان از زندگان گذشت" ... من هم با این استدلال موافقم اما درجاهایی دیگر هم این نکته را دیدم که بالفرض شیوه مصرف آب در بسیاری ازمناطق کشور نادرست است و می شود با راهکارهایی دیگر استفاده ای بهینه از ظرفیت موجود آب را ترویج نمود و یا اینکه این آبگیری عجولانه و حساب نشده سد سیوند است که موجب تخریب آثار تاریخی آن می شود ضمن اینکه برخی نیزاقدام به آب گیری سیوند را مشروط به کار کارشناسی دقیق تر دانسته بودند و البته صرف نظر از اینها استدلال لااقل بنده این است که گرچه نمی توان "به خاطر مردگان از زندگان گذشت" ولی می توان به "خاطر زندگان از مردگان سود جست" ضمن اینکه این قبیل موارد ، نشانه هایی هستند که هرکدام بخشی از تاریخ ما را بازگو می کنند... پ.ن۵:به هر حال تنها کاری که می شد کرد این بود که مدت زمان کافی برای طی یک روند مطمئن جهت شناسایی تمامی آثار باستانی در نظر گرفته می شد که چنین اتفاقی نیفتاد... اما کاش داستان سیوند موجب کسب تجربه ای گردد ... لینکی مانده که جایی در متن نداشت ولی ... : نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |
بیمارستانی به نام ایران بسم الله اینکه بار نخست چه و چه گونه بنویسم که حداکثر در 20 خط به اتمامش برسانم ، درد بی درمانی شده بود اما گویی تا قلم به دست می آید تنها مشکلی که باقی می ماند محدودیت حوصله مخاطب است ... آنچه برای باراول می خواهم بر سر مقاله ببرم ، سخنی است که به دفعات در هرجایی که گوش بیکاری صید کرده ام ابرازش کرده ام اما گویی تکرار آن موجبات طیب خاطر و لذت روح و آسودگی خیالم را فراهم می سازد ... "آگاهی" یا آنچه که دیگرانی آن را "توسعه فرهنگی" می نامند ، از دید این جانب شاه کلید قفل عبور از دالان "نادانی" ( نه به معنای توهین آمیزآن بلکه صرفا به معنای ندانستن) و "عقب ماندگی" و "توسعه نیافتگی" محیط پیرامونی و حتی شاید درونی تک تک من و شمایی است که امروز روز ایران را پر کرده ایم! شاید بتوان به جرات ادعا نمود که مساله "رشدنیافتگی فرهنگی عموم" ، یکی از موثرترین فاکتورهایی است که ایران را "این ایران" کرده (یک کشور به اصطلاح در حال توسعه) و درد را بر تمام بخش های کوچک و بزرگ اجتماع و حتی قدرت مستولی نموده است ، چنان که گویی بیماری وحشتناکی تمام این مرز و بوم را در خود فروبرده که البته علی الظاهر مبتلایانش نیزغالبا وقعی به آن نمی نهند و دل مشغول روزمره های خویشند و لجام مرض را رها کرده اند تا هر آنچه می خواهد بر سرشان وارد بیاورد... از همین روست که وقتی کلاف ها در هم می پیچد و همه چیز به هم گره می خورد ، هنوز که هنوز است همانند عباس میرازی فقید دست به دهان می مانند و متعجب و گیچ و گنگ به اطراف می نگرند که : "چه شد که چنین شد؟" و بعد بلافاصله سوالی دیگر را که آن نیزموروثی آبایشان است به خاطر می آورند که : "خب! حال چه کنیم" و این سوال پرسشی دیگر می آفریند و موتور چرخه نادانی را به حرکت در می آورد و انگیزه مشدد طی طریق همان مسیر اشتباه پیشین می شود و ... و البته تمامی این اتفاقات در حالی رخ می دهد که الزام آگاه شدن و بیدار شدن از خواب زمستانه کهنه و ضرورت "توسعه" ، همگی باز به فراموشی سپرده می شود ، تا زمانی باز اتفاقی دیگر نوادگان این نسل را دست به دهان کند و ایشان نیز بر سنت پیشینیان اصرار ورزند و باز ... و از همین روست که اگر حتی تمام خاک ایران آسفالته شود و برج های دوقلو و سه قلو بالا برود ، باز هم زنانی در این گیرودار یافت می شوند که وقت اداری را با اختراع گراهام بل سر کنند و مردانی که عصر به عصر با قیافه کاملا به روز بر سر خیابان ها اتلاف عمر کنند و هم چنین دخترانی و البته پدران و مادرانی که کار درست را علی رغم تجربیات غلط پیشین خود به فرزندانشان بپذیرانند و سیاستمدارانی که هر روز بدون ترس از افکار عامه ، رنگی و لعابی عوض کنند و مدیرانی که به راحتی هر چه از گذشته دارند بر باد فنا دهند و باز بسازند و سرمایه دارانی که در حین مراحل دادرسی از روی زمین محو شوند و قاضیانی که و عالمانی که و دانشجویانی که و ... به همین خاطر است که گفته شده و باز هم گفته می شود که دوای درد ، خود درد است و بس . این خود مردمند که باید خویشتن را درمان کنند و قدم بردارند ، نه آنکه از روی بی خیالی روزگار بگذرانند و تنهازمانی که رویدادی نابهنگام و اتفاقی ! (البته از دید خودشان) افتاد ، به فکر فرو روند و "کاسه چه کنم چه کنم " بر دست بگیرند و این تفکر باز در همان نطفه ترک حیات کند و دوباره روز از نو روزی از نو ... و صد البته این بسیار واضح است که زمانی که درد و درمان و دوا و پزشک همگی یکی باشند ، تنها باز نادانی و بلاتکلیفی و گیچی است که راه درمان را می بندد ... چیز دیگری از شرح حال و روزاین بیمارستان برای گفتن باقی نمانده است ، جز اینکه شاید ما بتوانیم دردمان را به همدیگر بگوییم چه دانستن خود نیمی از راه است ... ............................................. پ.ن1: احتمال می دهم که زبان احیانا تند مقاله کسی یا کسانی را رنجیده خاطر کند ، لذا از این بابت از تمامی مخاطبین اهل فکر و قلم و البته فرهیخته عرصه وب نویسی عذرخواهی می کنم و تذکر می دهم که این مطلب صرفا تلنگری برای بیدار شدن از خوابی است که ما ایرانیان هوشیاری مان را به دستش سپرده ایم و البته امیدواریم که زبان ناخوشایند مقاله محتوای آن را تحت تاثیر قرار ندهد ... پ.ن2: ابتدا می خواستم عنوان مقاله را "ضرورت آگاهی" بگذارم اما ... پ.ن3: دوستان خدای ناکرده گمان نبرند که ما خود را تافته جدابافته می دانیم ، خیر! ما هم چون بسیاری دیگر بیماریم ... پ.ن4: عام شمولی این مطلب نه از این روست که بر همگان اطلاق داشته باشد ، نه! بلکه این جانب کلیت ها را عرض کرده ام و خویشتن نیز استثنائات فراوانی را در همین خاک می شناسم ... پ.ن5: همان گونه که در بالا اشاره شد داستان این فرهنگ بیمار خلاصه در یک بیماری به نام غفلت نیست بلکه مجموعه ای از بیماری هایی هم چون غفلت ، فراموشی ، گیچی و روزمرگی است که دامنگیرساکنان ایران زمین شده است نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |
اول دفتر ...
بسم الله پیش از هر چیز عرض سلام و تبریک سال نو خدمت همه اهالی وب وبلاگ "هفت حرف" ، یک کار گروهی منظم و منسجم است که گرچه به لحاظ شکلی و حتی محتوایی نمونه های مشابه فراوانی را در عرصه وبلاگ نویسی به خود دیده است ، ولی به جهت تعداد نویسندگان ، تنوع صفحات ، برنامه ریزی کاری و ... ، متفاوت می نماید. تقسیم روزهای هفته به هفت روز و انتخاب هفت موضوع کلی مجزا برای وبلاگ و اختصاص هر روز هفته به یک موضوع خاص و درنظر گرفتن یکی دو نفر برای نگارش مطالب هر روز و برنامه ریزی مشخص و انسجام کاری (البته اگر تمامی برنامه ها به خوبی محقق گردند) و پیش بینی سلایق و ذائقه های مختلف و متفاوت ، همه و همه بخشی از مزایای برنامه ای است که برای این وبلاگ گروهی چندموضوعه در نظر گرفته شده است. از سوی دیگر همکاری گسترده و منسجم تعداد معتنابهی از نویسندگانی که پیشتر از این همگی مطالب متعددی را در نشریات دانشجویی و وبلاگ ها و سایت ها و جراید کشوری ، به تحریر درآورده اند ، با توجه به در نظر گرفتن تمایلات شخصی شان و البته باز گذاشتن امکان نگارش برای همه علاقه مندان از طریق در نظر گرفتن جایی برای نوشتن مطالب تحت عنوان "نویسنده مهمان" (استفاده از تحریریه آزاد) ، بخش دیگری از برنامه پیش بینی شده برای وبلاگ حاضر است. جدای از این مسائل ضرورت حفظ ارتباط میان عناصر فرهنگی نزدیک به هم و تشکیل حلقه های فکری ، مساله مهم دیگری است که هر چند در دنیای واقعی با مشکلات فراوانی مواجه است اما اینترنت ، ابزار سهل و ساده آن را در اختیار می گذارد و امکان آن را محقق می سازد و از این رو در این راستا به سادگی می توان در محملی هم چون یک وبلاگ ساده و معمولی ، به مراد خویشتن رسید و البته هم قطاران خویش را هم همراه ساخت... تنها نکته ای که قبل از معرفی نویسندگان بایستی گفته شود این است که انسجام شکلی کار و همدلی نویسندگان "هفت حرف" ، هیچ گاه نافی تکثر سلایق و حتی دیدگاه هایشان نخواهدبود ، چه در همین جمع کوچک نیز اختلاف نظرهایی دیده می شود که شاید برای بسیاری از ما این واقعیت که با وجود همین تفاوت ها نیز می توان در کنارهم بود ، قابل باور نباشد اما آنچه مشترک جمع حاضر است تحمل نظرات متفاوت و امکان سازی برای ابراز آنها ازیک سو و توافق بر راکد نبودن در هر شرایطی و البته انتخاب راهکارفرهنگی برای نیل به مقصود و مهم تر از همه اجماع بر سر "ضرورت توسعه در کشور" از سوی دیگر است. به هر ترتیب "هفت حرف" متشکل از هفت صفحه است که هر روز را به صفحه ای ویژه اختصاص می دهد و هر صفحه ای دبیر یا دبیرانی دارد : 1-اندیشه که شنبه ها بر روی وبلاگ قرار می گیرد و آقایان ذاکری و نوشادی مسئولیت آن را بر عهده دارند 2-هنر که یک شنبه ها و توسط آقای پاسدارشیرازی به روز می شود 3-اقتصاد که دوشنبه ها به وسیله آقای رباطی نوشته می شود 4-سیاست که سه شنبه ها به وسیله آقایان محمدی و نوشادی به روز می شود 5- ادبیات که چهارشنبه ها آقای ظرافت مسئول به روزرسانی آن است 6- اجتماع که پنج شنبه ها با همکاری آقایان تقوایی و اخباری زاده نوشته می شود 7- حقوق که جمعه ها توسط آقای بنی زمانی به روز می شود در ضمن "هفت حرف" حداقل هفته ای یک بار سرمقاله ای اختصاصی خواهد داشت که نگارش آن بر عهده این جانب است. به غیر از این قسمت ها ، همان طور که گفته شد بخش مجزایی تحت عنوان "نویسنده مهمان" در نظر گرفته شده است تا از این طریق کلیه کسانی که تمایل به نگارش در "هفت حرف" را دارند بتوانند مطالب خود را در معرض دید خوانندگان قرار دهند. صرف نظر از نحوه چینش موضوعی مطالب ، "هفت حرف" یک بخش لینکدانی هم دارد که در آن به تفکیک و بنا به درخواست وب نویسان ، لینک وبلاگ های گوناگون دیگر برای دست یابی عموم به آنها گذاشته می شود که جهت استفاده علاقه مندان و پوشش موضوعی وبلاگ های فعال ، کاربرد خواهد داشت. به هر حال در کل "هفت حرف" دربرگیرنده هفت فضای احتمالا غیرمتناجس و ناهمگون ولی منسجم و منظم است و همتش بر این است تا حرفی برای گفتن داشته باشد. به امید آنکه چنین گردد و ما نیز بتوانیم در این فضا از نظرات تمامی دوستانی که پیگیر چنین مباحثی هستند استفاده نماییم و همگان را در کاری که باور داریم ضرورت امروز ماست ، شریک کنیم ... والسلام نوشته شده توسط محمدعلی کامفیروزی | لینک ثابت | حرف صفرم (سرمقاله) |
|
|